صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »داستان دوازده رخ
  4. »بخش 9

بخش 9

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

خبر شد به بیژن که هومان چو شیر

به پیش نیای تو آمد دلیر

2

چو بشنید بیژن برآشفت سخت

به خشم آمد آن شیر‌پنجه ز بخت

3

بفرمود تا برنهادند زین

بر آن پیل‌تن دیزهٔ دوربین

4

بپوشید رومی‌زره جنگ را

یکی تنگ بربست شبرنگ را

5

به پیش پدر شد پر از کیمیا

سخن گفت با او ز بهر نیا

6

چنین گفت مر گیو را کای پدر

بگفتم ترا من همه در به در

7

که گودرز را هوش کمتر شده‌ست

به آیین نبینی که دیگر شده‌ست

8

دلش پر نهیب است و پرخون جگر

ز تیمار و ز درد چندان پسر

9

که از تن سرانشان جدا کرده‌دید

بدان رزمگه جمله افگنده‌دید

10

نشان آنک ترکی بیامد دلیر

میان دلیران به کردار شیر

11

به پیش نیا رفت نیزه به دست

همی بر خروشید بر سان مست

12

چنان بد کز این لشکر نامدار

سواری نبود از در کارزار

13

که او را به نیزه برافراختی

چو بر بابزن مرغ بر ساختی

14

تو ای مهربان باب بسیار‌هوش

دو کتفم به درع سیاوش بپوش

15

نشاید جز از من که سازم نبرد

بدان تا برآرم ز مردیش گرد

16

بدو گفت گیو ای پسر هوش دار

به گفتار من سر به سر گوش دار

17

ترا گفته بودم که تندی مکن

ز گودرز بر بد مگردان سخن

18

که او کار دیده‌ست و داناترست

بدین لشکر نامور مهترست

19

سواران جنگی به پیش اندرند

که بر کینه‌گه پیل را بشکرند

20

نفرمود با او کسی را نبرد

جوانی مگر مر ترا خیره کرد؟

21

که گردن بدین سان برافراختی

بدین آرزو پیش من تاختی

22

نیم من بدین کار همداستان

مزن نیز پیشم چنین داستان

23

بدو گفت بیژن که گر کام من

نجویی نخواهی مگر نام من

24

شوم پیش سالار بسته‌کمر

زنم دست بر جنگ هومان به بر

25

وز آنجا بزد اسب و برگاشت روی

به نزدیک گودرز شد پوی پوی

26

ستایش‌کنان پیش او شد به درد

هم این داستان سر به سر یاد کرد

27

که ای پهلوان جهاندار شاه

شناسای هر کار و زیبای گاه

28

شگفتی همی‌بینم از تو یکی

وگر چند هستم به هوش اندکی

29

کز این رزمگه بوستان ساختی

دل از کین ترکان بپرداختی

30

شگفتی‌تر آنک از میان سپاه

یکی ترک بدبخت گم‌کرده راه

31

بیامد که یزدان نیکی‌کنش

همی بد سگالید با بد تنش

32

بیاوردش از پیش توران سپاه

بدان تا به دست تو گردد تباه

33

به دام آمده گرگ برگاشتی

ندانم کز این خود چه پنداشتی

34

تو دانی که گر خون او بی‌درنگ

بریزند پیران نیاید به جنگ

35

مپندار کاو کینه بیش آورد

سپه را بر این دشت پیش آورد

36

من اینک به خون چنگ را شسته‌ام

همان جنگ او را کمر بسته‌ام

37

چو دستور باشد مرا پهلوان

شوم پیش او چون هژبر دمان

38

بفرماید اکنون سپهبد به گیو

مگر کان سلیح سیاووش نیو

39

دهد مر مرا خود و رومی‌زره

ز بند زره برگشاید گره

40

چو بشنید گودرز گفتار اوی

بدید آن دل و رای هشیار اوی

41

ز شادی بر او آفرین کرد سخت

که از تو مگرداد جاوید بخت

42

تو تا برنشستی به زین پلنگ

نهنگ از دم آسود و شیران ز جنگ

43

به هر کارزار اندر آیی دلیر

به هر جنگ پیروز باشی چو شیر

44

نگه کن که با او به آوردگاه

توانی شدن زان پس آورد خواه

45

که هومان یکی بدکنش ریمن است

به آورد و جنگ او چو آهرمن است

46

جوانی و ناگشته بر سر سپهر

نداری همی بر تن خویش مهر

47

بمان تا یکی رزم دیده هژبر

فرستم به جنگش به کردار ابر

48

بر او تیرباران کند چون تگرگ

به سر بر بدوزدش پولاد ترگ

49

بدو گفت بیژن که ای پهلوان

هنرمند باشد دلیر و جوان

50

مرا گر بدیدی به رزم فرود

ز سر باز باید کنون آزمود

51

به جنگ پشن بر نوشتم زمین

نبیند کسی پشت من روز کین

52

مرا زندگانی نه اندر خورست

گر از دیگرانم هنر کمترست

53

وگر بازداری مرا زین سخن

بدان روی کآهنگ هومان مکن

54

بنالم من از پهلوان پیش شاه

نخواهم کمر زان سپس نه کلاه

55

بخندید گودرز و زو شاد شد

به سان یکی سرو آزاد شد

56

بدو گفت نیک اختر و بخت گیو

که فرزند بیند همی چون تو نیو

57

تو تا چنگ را باز کردی به جنگ

فروماند از جنگ چنگ پلنگ

58

ترا دادم این رزم هومان کنون

مگر بخت نیکت بود رهنمون

59

گر این اهرمن را به دست تو هوش

برآید به فرمان یزدان بکوش

60

به نام جهاندار یزدان ما

به پیروزی شاه و گردان ما

61

بگویم کنون گیو را کان زره

که بیژن همی‌خواهد او را بده

62

گر ایدنک پیروز باشی بر اوی

ترا بیشتر نزد من آبروی

63

ز فرهاد و گیوت برآرم به جاه

به گنج و سپاه و به تخت و کلاه

64

بگفت این سخن با نبیره نیا

نبیره پر از بند و پر کیمیا

65

پیاده شد از اسب و روی زمین

ببوسید و بر باب کرد آفرین

66

بخواند آن زمان گیو را پهلوان

سخن گفت با او ز بهر جوان

67

وز آن خسروانی زره یاد کرد

کجا خواست بیژن ز بهر نبرد

68

چنین داد پاسخ پدر را پسر

که ای پهلوان جهان سر به سر

69

مرا هوش و جان و جهان این یکیست

به چشمم چنین جان او خوار نیست

70

بدو گفت گودرز کای مهربان

جز این برد باید به وی بر گمان

71

که هر چند بیژن جوانست و نو

به هر کار دارد خرد پیشرو

72

و دیگر که این جای کین جستن است

جهان را ز آهرمنان شستن است

73

به کین سیاوش به فرمان شاه

نشاید به پیوند کردن نگاه

74

و گر بارد از ابر پولاد تیغ

نشاید که داریم ما جان دریغ

75

نشاید شکستن دلش را به جنگ

بپوشیدنش جامهٔ نام و ننگ

76

که چون کاهلی پیشه گیرد جوان

بماند منش پست و تیره روان

77

چو پاسخ چنین یافت چاره نبود

یکی با پسر نیز بند آزمود

78

به گودرز گفت ای جهان‌پهلوان

به جایی که پیکار خیزد به جان

79

مرا خود شب و روز کارست پیش

چرا داد باید مرا جان خویش

80

نه فرزند باید نه گنج و سپاه

نه آزرم سالار و فرمان شاه

81

اگر جنگ جوید سلیحش کجاست؟

زره دارد از من چه بایدش خواست

82

چنین گفت پیش پدر رزمساز

که ما را به درع تو ناید نیاز

83

بر آنی که اندر جهان سر به سر

به درع تو جویند مردان هنر

84

چو درع سیاوش نباشد به جنگ

نجویند گردنکشان نام و ننگ

85

برانگیخت اسب از میان سپاه

که آید ز لشکر به آوردگاه

86

چو از پیش گودرز شد ناپدید

دل گیو ز اندوه او بردمید

87

پشیمان شد از درد دل خون گریست

نگر تا غم و مهر فرزند چیست

88

یکی بآسمان برفرازید سر

پر از خون دل از درد خسته جگر

89

به دادار گفت ار جهان‌داوری

یکی سوی این خسته‌دل بنگری

90

نسوزی تو از جان بیژن دلم

که ز آب مژه تا دل اندر گلم

91

به من باز بخشش تو ای کردگار

بگردان ز جانش بد روزگار

92

بیامد پراندیشه دل پهلوان

پر از خون دل از بهر رفته جوان

93

به دل گفت خیره بیازردمش

چرا خواسته پیش ناوردمش

94

گر او را ز هومان بد آید به سر

چه باید مرا درع و تیغ و کمر

95

بمانم پر از حسرت و درد و خشم

پر از آرزو دل پر از آب چشم

96

وز آنجا دمان هم به کردار گرد

به پیش پسر شد به جای نبرد

97

بدو گفت ما را چه داری به تنگ

همی تیزی آری به جای درنگ

98

سیه مار چندان دمد روز جنگ

که از ژرف دریا برآید نهنگ

99

درفشیدن ماه چندان بود

که خورشید تابنده پنهان بود

100

کنون سوی هومان شتابی همی

ز فرمان من سر بتابی همی

101

چنین برگزینی همی رای خویش

ندانی که چون آیدت کار پیش

102

بدو گفت بیژن که ای نیو باب

دل من ز کین سیاوش متاب

103

که هومان نه از روی وز آهن است

نه پیل ژیان و نه آهرمن است

104

یکی مرد جنگ است و من جنگجوی

از او برنتابم به بخت تو روی

105

نوشته مگر بر سرم دیگرست

زمانه به دست جهان‌داورست

106

اگر بودنی بود دل را به غم

سزد گر نداری نباشی دژم

107

چو بشنید گفتار پور دلیر

میان بستهٔ جنگ بر سان شیر

108

فرودآمد از دیزهٔ راهجوی

سپر داد و درع سیاوش بدوی

109

بدو گفت گر کارزارت هواست

چنین بر خرد کام تو پادشاست

110

بر این بارهٔ گامزن برنشین

که زیر تو اندر نوردد زمین

111

سلیحم همیدون به کار آیدت

چو با اهرمن کارزار آیدت

112

چو اسب پدر دید بر پای پیش

چو باد اندر آمد ز بالای خویش

113

بر آن بارهٔ خسروی برنشست

کمر بست و بگرفت گرزش به دست

114

یکی ترجمان را ز لشکر بجست

که گفتار ترکان بداند درست

115

بیامد به سان هژبر ژیان

به کین سیاووش بسته میان

116

چو بیژن به نزدیک هومان رسید

یکی آهنین کوه پوشیده دید

117

ز جوشن همه دشت روشن شده

یکی پیل در زیر جوشن شده

118

از آن پس بفرمود تا ترجمان

یکی بانگ برزد بر آن بدگمان

119

که گر جنگ جویی یکی بازگرد

که بیژن همی با تو جوید نبرد

120

همی‌گوید ای رزم‌دیده سوار

چه پویانی اسب اندر این مرغزار؟

121

کز افراسیاب اندر آیدت بد

ز توران زمین بر تو نفرین سزد

122

به کینه پی‌افگنده و بدخوی

ز ترکان گنهکارتر کس توی

123

عنان بازکش ز این تگاور هیون

کت اکنون ز کینه بجوشید خون

124

یکی برگزین جایگاه نبرد

به دشت و در و کوه با من بگرد

125

وگر در میان دو رویه سپاه

بگردی به لاف از پی نام و جاه

126

کجا دشمن و دوست بیند ترا

دل اکنون کجا برگزیند ترا

127

چو بشنید هومان بدو گفت زه

زره را به کینم تو بستی گره

128

ز یزدان سپاس و بدویم پناه

کت آورد پیشم بدین رزمگاه

129

به لشکر بر آن سان فرستمت باز

که گیو از تو ماند به گرم و گداز

130

سرت را ز تن دور مانم نه دیر

چنان کز تبارت فراوان دلیر

131

چه سودست کآمد به نزدیک شب

رو اکنون به زنهار تاریک شب

132

من اکنون یکی باز لشگر شوم

به شبگیر نزدیک مهتر شوم

133

وزآنجا دمان گردن افراخته

بیایم نبرد ترا ساخته

134

چنین پاسخ آورد بیژن که شو

پست باد و آهرمنت پیشرو

135

همه دشمنان سر به سر کشته باد

گر آواره از جنگ برگشته باد

136

چو فردا بیایی به آوردگاه

نبیند ترا نیز شاه و سپاه

137

سرت را چنان دور مانم ز پای

کزان پس به لشکر نیایدت رای

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

نشست از بر زین سپیده‌دمان

چو شیر ژیان با یکی ترجمان

فردوسی»شاهنامه»داستان دوازده رخ»بخش 8

اگلی نظم

وزآن جایگه روی برگاشتند

به شب دشت پیکار بگذاشتند

فردوسی»شاهنامه»داستان دوازده رخ»بخش 10

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور