صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »داستان دوازده رخ
  4. »بخش 8

بخش 8

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

نشست از بر زین سپیده‌دمان

چو شیر ژیان با یکی ترجمان

2

بیامد به نزدیک ایران سپاه

پر از جنگ دل سر پر از کین شاه

3

چو پیران بدانست کو شد بجنگ

بر او بر جهان گشت ز اندوه تنگ

4

بجوشیدش از درد هومان جگر

یکی داستان یاد کرد از پدر

5

که دانا به هر کار سازد درنگ

سر اندر نیارد به پیکار و ننگ

6

سبکسار تندی نماید نخست

به فرجام کار انده آرد درست

7

زبانی که اندر سرش مغز نیست

اگر در بارد همان نغز نیست

8

چو هومان بدین رزم تندی نمود

ندانم چه آرد به فرجام سود

9

جهان داورش باد فریادرس

جز اویش نبینم همی یار کس

10

چو هومان ویسه بدان رزمگاه

که گودرز کشواد بد با سپاه

11

بیامد که جوید ز گردان نبرد

نگهبان لشکر بدو بازخورد

12

طلایه بیامد بر ترجمان

سواران ایران همه بدگمان

13

بپرسید کین مرد پرخاشجوی

به خیره به دشت اندر آورده روی

14

کجا رفت خواهد همی چون نوند

به چنگ اندرون گرز و بر زین کمند

15

به ایرانیان گفت پس ترجمان

که آمد گه گرز و تیر و کمان

16

که این شیردل نامبردار مرد

همی با شما کرد خواهد نبرد

17

سر ویسگان است هومان به نام

که تیغش دل شیر دارد نیام

18

چو دیدند ایرانیان گرز اوی

کمر بستن خسروی برز اوی

19

همه دست نیزه گزاران ز کار

فروماند از فر آن نامدار

20

همه یکسره بازگشتند از اوی

سوی ترجمانش نهادند روی

21

که رو پیش هومان به ترکی زبان

همه گفتهٔ ما بر او بر بخوان

22

که ما را به جنگ تو آهنگ نیست

ز گودرز دستوری جنگ نیست

23

اگر جنگ جوید گشاده است راه

سوی نامور پهلوان سپاه

24

ز سالار گردان و گردنکشان

به هومان بدادند یک یک نشان

25

که گردان کجایند و مهتر کجاست

که دارد چپ لشکر و دست راست

26

وز آن پس هیونی تگاور دمان

طلایه برافگند زی پهلوان

27

که هومان از آن رزمگه چون پلنگ

سوی پهلوان آمد ایدر بجنگ

28

چو هومان ز نزد سواران برفت

بیامد به نزدیک رهام تفت

29

وز آنجا خروشی برآورد سخت

که ای پور سالار بیدار بخت

30

چپ لشکر و چنگ شیران توی

نگهبان سالار ایران توی

31

بجنبان عنان اندر این رزمگاه

میان دو صف برکشیده سپاه

32

به آورد با من ببایدت گشت

سوی رود خواهی وگر سوی دشت

33

وگر تو نیابی مگر گستهم

بیاید دمان با فروهل به هم

34

که جوید نبردم ز جنگاوران

به تیغ و سنان و به گرز گران

35

هر آن کس که پیش من آید به کین

زمانه بر او بر نوردد زمین

36

وگر تیغ ما را ببیند به جنگ

بدرد دل شیر و چرم پلنگ

37

چنین داد رهام پاسخ بدوی

که ای نامور گرد پرخاشجوی

38

ز ترکان ترا بخرد انگاشتم

از این سان که هستی نپنداشتم

39

که تنها بدین رزمگاه آمدی

دلاور به پیش سپاه آمدی

40

بر آنی که اندر جهان تیغ‌دار

نبندد کمر چون تو دیگر سوار

41

یکی داستان از کیان یاد کن

ز فام خرد گردن آزاد کن

42

که هر کو به جنگ اندر آید نخست

ره بازگشتن ببایدش جست

43

از اینها که تو نام بردی بجنگ

همه جنگ را تیز دارند چنگ

44

ولیکن چو فرمان سالار شاه

نباشد نسازد کسی رزمگاه

45

اگر جنگ گردان بجویی همی

سوی پهلوان چون بپویی همی

46

ز گودرز دستوری جنگ خواه

پس از ما به جنگ اندر آهنگ خواه

47

بدو گفت هومان که خیره مگوی

بدین روی با من بهانه مجوی

48

تو این رزم را جای مردان گزین

نه مرد سوارانی و دشت کین

49

وز آنجا به قلب سپه برگذشت

دمان تا بدان روی لشکر گذشت

50

به نزد فریبرز با ترجمان

بیامد به کردار باد دمان

51

یکی برخروشید کای بدنشان

فروبرده گردن ز گردنکشان

52

سواران و پیلان و زرینه کفش

ترا بود با کاویانی درفش

53

به ترکان سپردی به روز نبرد

یلانت به ایران نخوانند مرد

54

چو سالار باشی شوی زیردست

کمر بندگی را ببایدت بست

55

سیاووش رد را برادر توی

به گوهر ز سالار برتر توی

56

تو باشی سزاوار کین خواستن

به کینه ترا باید آراستن

57

یکی با من اکنون به آوردگاه

ببایدت گشتن به پیش سپاه

58

به خورشید تابان برآیدت نام

که پیش من اندر گذاری تو گام

59

وگر تو نیایی به جنگم رواست

زواره گرازه نگر تا کجاست

60

کسی را ز گردان به پیش من آر

که باشد ز ایرانیان نامدار

61

چنین داد پاسخ فریبرز باز

که با شیر درنده کینه مساز

62

چنینست فرجام روز نبرد

یکی شاد و پیروز و دیگر به درد

63

به پیروزی اندر بترس از گزند

که یکسان نگردد سپهر بلند

64

درفش ار ز من شاه بستد رواست

بدان داد پیلان و لشکر که خواست

65

به کین سیاوش پس از کیقباد

کسی کو کلاه مهی برنهاد

66

کمر بست تا گیتی آباد کرد

سپهدار گودرز کشواد کرد

67

همیشه به پیش کیان کینه‌خواه

پدر بر پدر نیو و سالار شاه

68

و دیگر که از گرز او بی‌گمان

سرآید به سالارتان بر زمان

69

سپه را به ویسه است فرمان جنگ

بدو بازگردد همه نام و ننگ

70

اگر با توام جنگ فرمان دهد

دلم پر ز دردست درمان دهد

71

ببینی که من سر چگونه ز ننگ

برآرم چو پای اندر آرم بجنگ

72

چنین پاسخش داد هومان که بس

به گفتار بینم ترا دسترس

73

بدین تیغ کاندر میان بسته‌ای

گیا بر که از جنگ خود رسته‌ای

74

بدین گرز جویی همی کارزار

که بر ترگ و جوشن نیاید به کار

75

وز آنجا بدان خیرگی بازگشت

تو گفتی مگر شیر بدساز گشت

76

کمربستهٔ کین آزادگان

به نزدیک گودرز کشوادگان

77

بیامد یکی بانگ برزد بلند

که ای برمنش مهتر دیوبند

78

شنیدم همه هرچ گفتی به شاه

وز آن پس کشیدی سپه را به راه

79

چنین بود با شاه پیمان تو

به پیران سالار فرمان تو

80

فرستاده کامد به توران سپاه

گزین پور تو گیو لشکرپناه

81

از آن پس که سوگند خوردی به گاه

به خورشید و ماه و به تخت و کلاه

82

که گر چشم من در گه کارزار

به پیران برافتد برآرم دمار

83

چو شیر ژیان لشکر آراستی

همی بآرزو جنگ ما خواستی

84

کنون از پس کوه چون مستمند

نشستی به کردار غرم نژند

85

به کردار نخچیر کز شرزه شیر

گریزان و شیر از پس اندر دلیر

86

گزیند به بیشه درون جای تنگ

نجوید ز تیمار جان نام و ننگ

87

یکی لشکرت را به هامون گذار

چه داری سپاه از پس کوهسار

88

چنین بود پیمانت با شهریار

که بر کینه گه کوه گیری حصار

89

بدو گفت گودرز کاندیشه کن

که باشد سزا با تو گفتن سخن

90

چو پاسخ بیابی کنون ز انجمن

به بی دانشی بر نهی این سخن

91

تو بشناس کز شاه فرمان من

همین بود سوگند و پیمان من

92

کنون آمدم با سپاهی گران

از ایران گزیده دلاور سران

93

شما هم به کردار روباه پیر

به بیشه در از بیم نخچیرگیر

94

همی چاره سازید و دستان و بند

گریزان ز گرز و سنان و کمند

95

دلیری مکن جنگ ما را مخواه

که روباه با شیر ناید به راه

96

چو هومان ز گودرز پاسخ شنید

چو شیر اندر آن رزمگه بردمید

97

به گودرز گفت ار نیایی بجنگ

تو با من نه زانست کایدت ننگ

98

از آن پس که جنگ پشن دیده‌ای

سر از رزم ترکان بپیچیده‌ای

99

به لاون به جنگ آزمودی مرا

به آوردگه بر ستودی مرا

100

ار ایدونک هست اینک گویی همی

وز این کینه کردار جویی همی

101

یکی برگزین از میان سپاه

که با من بگردد به آوردگاه

102

که من از فریبرز و رهام جنگ

بجستم به سان دلاور پلنگ

103

بگشتم سراسر همه انجمن

نیاید ز گردان کسی پیش من

104

به گودرز بد بند پیکارشان

شنیدن نه ارزید گفتارشان

105

تو آنی که گویی به روز نبرد

به خنجر کنم لاله بر کوه زرد

106

یکی با من اکنون بدین رزمگاه

بگرد و به گرز گران کینه‌خواه

107

فراوان پسر داری ای نامور

همه بسته بر جنگ ما بر کمر

108

یکی را فرستی بر من به جنگ

اگر جنگ‌جویی چه جویی درنگ

109

پس اندیشه کرد اندران پهلوان

که پیشش که آید به جنگ از گوان

110

گر از نامداران هژبری دمان

فرستم به نزدیک این بدگمان

111

شود کشته هومان بر این رزمگاه

ز ترکان نیاید کسی کینه‌خواه

112

دل پهلوانش بپیچد به درد

از آن پس به تندی نجوید نبرد

113

سپاهش به کوه کنابد شود

به جنگ اندرون دست ما بد شود

114

ور از نامداران این انجمن

یکی کم شود گم شود نام من

115

شکسته شود دل گوان را به جنگ

نسازند زان پس به جایی درنگ

116

همان به که با او نسازیم کین

بر او بر ببندیم راه کمین

117

مگر خیره گردند و جویند جنگ

سپاه اندر آرند زان جای تنگ

118

چنین داد پاسخ به هومان که رو

به گفتار تندی و در کار نو

119

چو در پیش من برگشادی زبان

بدانستم از آشکارت نهان

120

که کس را ز ترکان نباشد خرد

کز اندیشهٔ خویش رامش برد

121

ندانی که شیر ژیان روز جنگ

نیالاید از بن به روباه چنگ

122

و دیگر دو لشکر چنین ساخته

همه بادپایان سر افراخته

123

به کینه دو تن پیش سازند جنگ

همه نامداران بخایند چنگ

124

سپه را همه پیش باید شدن

به انبوه زخمی بباید زدن

125

تو اکنون سوی لشکرت باز شو

برافراز گردن به سالار نو

126

کز ایرانیان چند جستم نبرد

نزد پیش من کس جز از باد سرد

127

بدان رزمگه بر شود نام تو

ز پیران برآید همه کام تو

128

بدو گفت هومان به بانگ بلند

که بی کردن کار گفتار چند

129

یکی داستان زد جهاندار شاه

به یاد آورم اندرین کینه‌گاه

130

که تخت کیان جست خواهی مجوی

چو جویی از آتش مبرتاب روی

131

ترا آرزو جنگ و پیکار نیست

وگر گل چنی راه بی‌خار نیست

132

نداری ز ایران یکی شیرمرد

که با من کند پیش لشکر نبرد

133

به چاره همی بازگردانیم

نگیرم فریبت اگر دانیم

134

همه نامداران پرخاشجوی

به گودرز گفتند کاینست روی

135

که از ما یکی را به آوردگاه

فرستی به نزدیک او کینه‌خواه

136

چنین داد پاسخ که امروز روی

ندارد شدن جنگ را پیش اوی

137

چو هومان ز گودرز برگشت چیر

برآشفت بر سان شیر دلیر

138

بخندید و روی از سپهبد بتافت

سوی روزبانان لشکر شتافت

139

کمان را به زه کرد و ز ایشان چهار

بیفگند ز اسب اندر آن مرغزار

140

چو آن روزبانان لشکر ز دور

بدیدند زخم سرافراز تور

141

رهش بازدادند و بگریختند

به آورد با او نیاویختند

142

به بالا برآمد به کردار مست

خروشش همی کوه را کرد پست

143

همی نیزه برگاشت بر گرد سر

که هومان ویسه است پیروزگر

144

خروشیدن نای رویین ز دشت

برآمد چو نیزه ز بالا بگشت

145

ز شادی دلیران توران سپاه

همی ترگ سودند بر چرخ ماه

146

چو هومان بیامد بدان چیرگی

بپیچید گودرز زان خیرگی

147

سپهبد پر از شرم گشته دژم

گرفته بر او خشم و تندی ستم

148

به ننگ از دلیران بپالود خوی

سپهبد یکی اختر افگند پی

149

کز ایشان بد این پیشدستی به خون

بدانند و هم بر بدی رهنمون

150

از آن پس به گردنکشان بنگرید

که تا جنگ او را که آید پدید

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

وز آن لشکر ترک هومان دلیر

به پیش برادر بیامد چو شیر

فردوسی»شاهنامه»داستان دوازده رخ»بخش 7

اگلی نظم

خبر شد به بیژن که هومان چو شیر

به پیش نیای تو آمد دلیر

فردوسی»شاهنامه»داستان دوازده رخ»بخش 9

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور