صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی یزدگرد هجده سال بود
  4. »بخش 3 - پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود

بخش 3 - پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

بیامد به تخت کیی برنشست

چنان چون بود شاه یزدان‌پرست

2

نخستین چنین گفت با مهتران

که ای پرهنر پاکدل سروران

3

همی‌خواهم از داور بی‌نیاز

که باشد مرا زندگانی دراز

4

که که را به که دارم و مه به مه

فراوان خرد باشدم روز به

5

سر مردمی بردباری بود

سبک سر همیشه به خواری بود

6

ستون خرد داد و بخشایشست

در بخشش او را چو آرایشست

7

زبان چرب و گویندگی فر اوست

دلیری و مردانگی پر اوست

8

هران نامور کو ندارد خرد

ز تخت بزرگی کجا برخورد؟

9

خردمند هم نیز جاوید نیست

فری برتر از فر جمشید نیست

10

چو تاجش به ماه اندر آمد بمرد

نشست کیی دیگری را سپرد

11

نماند برین خاک جاوید کس

ز هر بد به یزدان پناهید و بس

12

همی‌بود یک سال با داد و پند

خردمند وز هر بدی بی‌گزند

13

دگر سال روی هوا خشک شد

به جو اندرون آب چون مشک شد

14

سه دیگر همان و چهارم همان

ز خشکی نبد هیچکس شادمان

15

هوا را دهان خشک چون خاک شد

ز تنگی به جو آب تریاک شد

16

ز بس مردن مردم و چارپای

پیی را ندیدند بر خاک جای

17

شهنشاه ایران چو دید آن شگفت

خراج و گزیت از جهان برگرفت

18

به هر سو که انبار بودش نهان

ببخشید بر کهتران و مهان

19

خروشی برآمد ز درگاه شاه

که ای نامداران با دستگاه

20

غله هرچ دارید پیدا کنید

ز دینار پیروز گنج آگنید

21

هر آنکس که دارد نهانی غله

وگر گاو و گر گوسفند و گله

22

به نرخی فروشد که او را هواست

که از خوردنی جانور بی‌نواست

23

به هر کارداری و خودکامه‌ای

فرستاد تازان یکی نامه‌ای

24

که انبارها برگشایند باز

به گیتی برآنکس که هستش نیاز

25

کسی گر بمیرد بنایافت نان

ز برنا و از پیر مرد و زنان

26

بریزم ز تن خون انباردار

کجا کار یزدان گرفتست خوار

27

بفرمود تا خانه بگذاشتند

به دشت آمد و دست برداشتند

28

همی به آسمان اندر آمد خروش

ز بس مویه و درد و زاری و جوش

29

ز کوه و بیابان وز دشت و غار

ز یزدان همی‌خواستی زینهار

30

برین گونه تا هفت سال از جهان

ندیدند سبزی کهان و مهان

31

به هشتُم بیامد مه فرودین

برآمد یکی ابر با آفرین

32

همی دُرّ بارید بر خاک خشک

همی‌آمد از بوستان بوی مشک

33

شده ژاله بر گل چو مل در قدح

همی‌تافت از ابر قوس قزح

34

زمانه‌ برست از بد بدگمان

به هرجای بر زه نهاده کمان

35

چو پیروز ازان روز تنگی‌ برست

بر آرام بر تخت شاهی نشست

36

یکی شارستان کرد پیروز کام

بفرمود کو را نهادند نام

37

جهاندار گوینده گفت این رِی‌ست

که آرام شاهان فرخ‌پی‌ست

38

دگر کرد بادان پیروز نام

خنیده به هرجایش آرام و کام

39

که اکنونش خوانی همی اردبیل

که قیصر بدو دارد از داد میل

40

چو این بوم‌ها یکسر آباد کرد

دل مردم پر خرد شاد کرد

41

درم داد با لشکر نامدار

سوی جنگ جستن برآراست کار

42

بدان جنگ هرمز بُدی پیش‌رو

همی‌رفت با کارسازان نو

43

قباد از پس پشت پیروز شاه

همی‌راند چون باد لشکر به راه

44

که پیروز را پاک فرزند بود

خردمند شاخی برومند بود

45

بلاش از بر تخت بنشست شاد

که کهتر پسر بود با مهر و داد

46

یکی پارسی بود بس نامدار

ورا سوفزا خواندی شهریار

47

بفرمود پیروز کایدر بباش

چو دستور شایسته نزد بلاش

48

سپه را سوی جنگ ترکان کشید

همی تاج و تخت کیی را سزید

49

همی‌راند با لشکر و گنج و ساز

که پیکار جویند با خوشنواز

50

نشانی که بهرام یل کرده بود

ز پستی بلندی برآورده بود

51

نبشته یکی عهد شاهنشهان

که از ترک و ایرانیان در جهان

52

کسی زین نشان هیچ برنگذرد

کزان رود برتر زمین نشمرد

53

چو پیروز شیراوژن آنجا رسید

نشان کردن شاه ایران بدید

54

چنین گفت یکسر به گردنکشان

که از پیش ترکان برین همنشان

55

مناره برآرم به شمشیر و گنج

ز هیتال تا کس نباشد به رنج

56

چو باشد مناره به پیش برک

بزرگان به پیش من آرند چک

57

بگویم که آن کرد بهرام گور

به مردی و دانایی و فر و زور

58

نمانم به جایی پی خوشنواز

به هیتال و ترک از نشیب و فراز

59

چو بشنید فرزند خاقان که شاه

ز جیحون گذر کرد خود با سپاه

60

همی‌بشکند عهد بهرام گور

بدان تازه شد کشتن و جنگ و شور

61

دبیر جهاندیده را خوشنواز

بفرمود تا شد بر او فراز

62

یکی نامه بنوشت با آفرین

ز دادار بر شهریار زمین

63

چنین گفت کز عهد شاهان داد

به گردی نخوانمت خسرونژاد

64

نه این بود عهد نیاکان تو

گزیده جهاندار و پاکان تو

65

چو پیمان آزادگان بشکنی

نشان بزرگی به خاک افگنی

66

مرا با تو پیمان بباید شکست

به ناچار بردن به شمشیر دست

67

به نامه ز هر کارش آگاه کرد

بسی هدیه با نامه همراه کرد

68

سواری سراینده و سرفراز

همی‌رفت با نامهٔ خوشنواز

69

چو آن نامه برخواند پیروز شاه

برآشفت زان نامور پیشگاه

70

فرستاده را گفت برخیز و رو

به نزدیک آن مرد دیوانه شو

71

بگویش که تا پیش رود برک

شما را فرستاد بهرام چک

72

کنون تا لب رود جیحون تو راست

بلندی و پستی و هامون تو راست

73

من اینک بیارم سپاهی گران

سرافراز گردان جنگ آوران

74

نمانم مگر سایهٔ خوشنواز

که باشد بروی زمین بر دراز

75

فرستاده آمد به کردار گرد

شنیده سخن‌ها همه یاد کرد

76

همی‌گفت یک چند با خوشنواز

ازان شاه گردنکش و دیرساز

77

چو گفتار بشنید و نامه بخواند

سپاه پراگنده را برنشاند

78

بیاورد لشکر به دشت نبرد

همان عهد را بر سر نیزه کرد

79

که بستد نیایش ز بهرامشاه

که جیحون میانجیست ما را به راه

80

یکی مرد بینادل و چرب‌گوی

ز لشکر گزین کرد با آبروی

81

بدو گفت نزدیک پیروز رو

به چربی سخن‌گوی و پاسخ شنو

82

بگویش که عهد نیای تو را

بلند اختر و رهنمای تو را

83

همی بر سر نیزه پیش سپاه

بیارم چو خورشید تابان به راه

84

بدان تا هر آنکس که دارد خرد

به منشور آن دادگر بنگرد

85

مرا آفرین بر تو نفرین بود

همان نام تو شاه بی‌دین بود

86

نه یزدان پسندد نه یزدان‌پرست

نه اندر جهان مردم زیردست

87

که بیداد جوید کسی در جهان

بپیچد سر از عهد شاهنشهان

88

به داد و به مردی چو بهرام شاه

کسی نیز ننهاد بر سر کلاه

89

برین بر جهاندار یزدان گواست

که او را گوا خواستن ناسزاست

90

که بیداد جوید همی جنگ من

چنین با سپه کردن آهنگ من

91

نباشی تو زین جنگ پیروزگر

نیابی مگر ز اختر نیک بر

92

ازین پس نخواهم فرستاد کس

بدین جنگ یزدان مرا یار بس

93

فرستاده با نامه آمد چو گرد

سخن‌ها به پیروز بر یاد کرد

94

چو برخواند آن نامهٔ خوشنواز

پر از خشم شد شاه گردن فراز

95

فرستاده را گفت چندین سخن

نگوید جهاندیده مرد کهن

96

که از چاچ یک پی نهد نزد رود

به نوک سنانش فرستم درود

97

فرستاده آمد بر خوشنواز

فراوان سخن گفت با او به راز

98

که نزدیک پیروز، ترسِ خدای

ندیدم نبودش کسی رهنمای

99

همه دیدمش جنگ جوید همی

به فرمان یزدان نگوید همی

100

چو بشندی زو این سخن خوشنواز

به یزدان پناهید و بردش نماز

101

چنین گفت کای داور داد و پاک

تویی آفرینندهٔ هور و خاک

102

تو دانی که پیروز بیدادگر

ز بهرام بیشی ندارد هنر

103

پی او ز روی زمین برگسل

مه نیرو مه آهنگ جانش مه دل

104

سخن‌های بیداد گوید همی

بزرگی به شمشیر جوید همی

105

به گرد سپه بر یکی کنده کرد

سرش را بپوشید و آگنده کرد

106

کمندی فزون بود بالای اوی

همان سی ارش کرده پهنای اوی

107

چو این کرده شد نام یزدان بخواند

ز پیش سمرقند لشکر براند

108

وزان روی سرگشته پیروز شاه

همی‌راند چون باد لشکر به راه

109

وزین روی پر بیم دل خوشنواز

چنین تا برِ کنده آمد فراز

110

برآمد ز هردو سپه بوق و کوس

هوا شد ز گرد سپاه آبنوس

111

چنان تیرباران بد از هر دو روی

که چون آب خون اندر آمد به جوی

112

چو نزدیکی کنده شد خوشنواز

همی‌گفت با داور پاک راز

113

وزان روی چون باد پیروزشاه

همی‌تاخت با خوارمایه سپاه

114

چو آمد به نزدیکی خوشنواز

سپهدار ترکان ازو گشت باز

115

عنان را بپیچید و بنمود پشت

پس او سپاه اندر آمد درشت

116

برانگیخت پس باره پیروزشاه

همی‌راند با گرز و رومی کلاه

117

به کنده در افتاد با چند مرد

بزرگان و شیران روز نبرد

118

چو نرسی برادرش و فرخ قباد

بزرگان و شاهان فرخ نژاد

119

برین سان نگون شد سر هفت شاه

همه نامداران زرین کلاه

120

وزان جایگه شاددل خوشنواز

به نزدیکی کنده آمد فراز

121

برآورد زان کنده هر کس که زیست

همان خاک بر بخت ایشان گریست

122

بزرگان و پیکارجویان هران

کسی را که در کنده آمد زمان

123

شکسته سر و پشت پیروزشاه

شه نامداران با تاج و گاه

124

ز شاهان نبد زنده جز کیقباد

شد آن لشکر و پادشاهی به باد

125

همی‌راند با کام دل خوشنواز

سرافراز با لشکر رزمساز

126

به تاراج داده سپاه و بنه

نه کس میسره دید و نه میمنه

127

ز ایرانیان چند بردند اسیر

چه افگنده بر خاک و خسته به تیر

128

نباید که باشد جهانجوی زفت

دل زفت با خاک تیره‌ست جفت

129

چنین آمد این چرخ ناپایدار

چه با زیردست و چه با شهریار

130

بپیچاند آن را که خود پرورد

اگر تو شوی پاسبان خرد

131

نماند برین خاک جاوید کس

تو را توشه از راستی باد و بس

132

چو بگذشت بر کنده بر خوشنواز

سپاهش شد از خواسته بی‌نیاز

133

به آهن ببستند پای قباد

ز تخت و نژادش نکردند یاد

134

چو آگاهی آمد به ایران سپاه

ازان کنده و رزم پیروز شاه

135

خروشی برآمد ز کشور به درد

ازان شهریاران آزادمرد

136

چو اندر جهان این سخن گشت فاش

فرود آمد از تخت زرین بلاش

137

همه گوشت بازو به دندان بکند

همی‌ریخت بر تخت خاک نژند

138

سپاهی و شهری ز ایران به درد

زن و مرد و کودک همی مویه کرد

139

همه کنده‌موی و همه خسته‌روی

همه شاه‌جوی و همه راه‌جوی

140

که تا چون گریزند ز ایران زمین

گر آیند لشکر ازان دشت کین

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو هرمز برآمد به تخت پدر

به سر برنهاد آن کیی تاج زر

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی یزدگرد هجده سال بود»بخش 2 - پادشاهی هرمز یک سال بود

اگلی نظم

چو بنشست با سوگ ماهی بلاش

سرش پر ز گرد و رخش پرخراش

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی یزدگرد هجده سال بود»بخش 4 - پادشاهی بلاش پیروز چهار سال بود

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور