فردوسی»شاهنامه»سهراب»بخش 8بخش 8شاعر: فردوسیوزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)صنف: مثنویصداکار: عندلیبآڈیوعندلیبخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوعندلیبخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 111نقل کریںچو برگشت سهراب گژدهم پیربیاورد و بنشاند مردی دبیر22نقل کریںیکی نامه بنوشت نزدیک شاهبرافگند پوینده مردی به راه33نقل کریںنخست آفرین کرد بر کردگارنمود آنگهی گردش روزگار44نقل کریںکه آمد بر ما سپاهی گرانهمه رزم جویان کندآوران55نقل کریںیکی پهلوانی به پیش اندرونکه سالش ده و دو نباشد فزون66نقل کریںبه بالا ز سرو سهی برترستچو خورشید تابان به دو پیکرست77نقل کریںبرش چون بر پیل و بالاش برزندیدم کسی را چنان دست و گرز88نقل کریںچو شمشیر هندی به چنگ آیدشز دریا و از کوه تنگ آیدش99نقل کریںچو آواز او رعد غرنده نیستچو بازوی او تیغ برنده نیست1010نقل کریںهجیر دلاور میان را ببستیکی بارهٔ تیزتگ برنشست1111نقل کریںبشد پیش سهراب رزمآزمایبر اسپش ندیدم فزون زان به پای1212نقل کریںکه بر هم زند مژه را جنگجویگراید ز بینی سوی مغز بوی1313نقل کریںکه سهرابش از پشت زین برگرفتبرش ماند زان بازو اندر شگفت1414نقل کریںدرستست و اکنون به زنهار اوستپراندیشه جان از پی کار اوست1515نقل کریںسواران ترکان بسی دیدهامعنان پیچ زینگونه نشنیدهام1616نقل کریںمبادا که او در میان دو صفیکی مرد جنگآور آرد بکف1717نقل کریںبران کوه بخشایش آرد زمینکه او اسپ تازد برو روز کین1818نقل کریںعناندار چون او ندیدست کستو گفتی که سام سوارست و بس1919نقل کریںبلندیش بر آسمان رفته گیرسر بخت گردان همه خفته گیر2020نقل کریںاگر خود شکیبیم یک چند نیزنکوشیم و دیگر نگوییم چیز2121نقل کریںاگر دم زند شهریار زمیننراند سپاه و نسازد کمین2222نقل کریںدژ و باره گیرد که خود زور هستنگیرد کسی دست او را به دست2323نقل کریںکه این باره را نیست پایاب اویدرنگی شود شیر زاشتاب اوی2424نقل کریںچو نامه به مهر اندر آمد به شبفرستاده را جست و بگشاد لب2525نقل کریںبگفتش چنان رو که فردا پگاهنبیند ترا هیچکس زان سپاه2626نقل کریںفرستاد نامه سوی راه راستپس نامه آنگاه بر پای خاست2727نقل کریںبنه برنهاد و سراندر کشیدبران راه بیراه شد ناپدید2828نقل کریںسوی شهر ایران نهادند رویسپردند آن بارهٔ دژ بدوی2929نقل کریںچو خورشید بر زد سر از تیرهکوهمیان را ببستند ترکان گروه3030نقل کریںسپهدار سهراب نیزه بدستیکی بارکش بارهای برنشست3131نقل کریںسوی باره آمد یکی بنگریدبه باره درون بس کسی را ندید3232نقل کریںبیامد در دژ گشادند بازندیدند در دژ یکی رزمساز3333نقل کریںبه فرمان همه پیش او آمدندبه جان هرکسی چارهجو آمدند3434نقل کریںچو نامه به نزدیک خسرو رسیدغمی شد دلش کان سخنها شنید3535نقل کریںگرانمایگان را ز لشکر بخواندوزین داستان چندگونه براند3636نقل کریںنشستند با شاه ایران به همبزرگان لشکر همه بیش و کم3737نقل کریںچو طوس و چو گودرز کشواد و گیوچو گرگین و بهرام و فرهاد نیو3838نقل کریںسپهدار نامه بر ایشان بخواندبپرسید بسیار و خیره بماند3939نقل کریںچنین گفت با پهلوانان برازکه این کار گردد به ما بر دراز4040نقل کریںبرین سان که گژدهم گوید همیاز اندیشه دل را بشوید همی4141نقل کریںچه سازیم و درمان این کار چیستاز ایران هم آورد این مرد کیست4242نقل کریںبر آن برنهادند یکسر که گیوبه زابل شود نزد سالار نیو4343نقل کریںبه رستم رساند از این آگهیکه با بیم شد تخت شاهنشهی4444نقل کریںگو پیلتن را بدین رزمگاهبخواند که اویست پشت سپاه4545نقل کریںنشست آنگهی رای زد با دبیرکه کاری گزاینده بد ناگزیر◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمچو آگاه شد دختر گژدهمکه سالار آن انجمن گشت کمفردوسی»شاهنامه»سهراب»بخش 7اگلی نظمیکی نامه فرمود پس شهریارنوشتن بر رستم نامدارفردوسی»شاهنامه»سهراب»بخش 9◆آڈیوصداکار منتخب کریںعندلیبآڈیو چلائیں0:000:00◆ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور