فردوسی»شاهنامه»سهراب»بخش 7بخش 7شاعر: فردوسیوزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)صنف: مثنویصداکار: عندلیبآڈیوعندلیبخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوعندلیبخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 111نقل کریںچو آگاه شد دختر گژدهمکه سالار آن انجمن گشت کم22نقل کریںزنی بود برسان گردی سوارهمیشه به جنگ اندرون نامدار33نقل کریںکجا نام او بود گردآفریدزمانه ز مادر چنین ناورید44نقل کریںچنان ننگش آمد ز کار هجیرکه شد لاله رنگش به کردار قیر55نقل کریںبپوشید دِرْع سواران جنگنبود اندر آن کار جای درنگ66نقل کریںنهان کرد گیسو به زیر زرهبزد بر سر ترگ رومی گره77نقل کریںفرود آمد از دژ به کردار شیرکمر بر میان بادپایی به زیر88نقل کریںبه پیش سپاه اندر آمد چو گردچو رعد خروشان یکی ویله کرد99نقل کریںکه گردان کدامند و جنگآوراندلیران و کارآزموده سران1010نقل کریںچو سهراب شیراوژن او را بدیدبخندید و لب را به دندان گزید1111نقل کریںچنین گفت کامد دگر باره گوربه دام خداوند شمشیر و زور1212نقل کریںبپوشید خفتان و بر سر نهادیکی ترگ چینی به کردار باد1313نقل کریںبیامد دمان پیش گرد آفریدچو دخت کمندافگن او را بدید1414نقل کریںکمان را بزه کرد و بگشاد برنبد مرغ را پیش تیرش گذر1515نقل کریںبه سهراب بر تیر باران گرفتچپ و راست جنگ سواران گرفت1616نقل کریںنگه کرد سهراب و آمدش ننگبرآشفت و تیز اندر آمد به جنگ1717نقل کریںسپر بر سر آورد و بنهاد رویز پیگار خون اندر آمد به جوی1818نقل کریںچو سهراب را دید گردآفریدکه برسان آتش همی بردمید1919نقل کریںکمان بزه را به بازو فگندسمندش برآمد به ابر بلند2020نقل کریںسر نیزه را سوی سهراب کردعنان و سنان را پر از تاب کرد2121نقل کریںبرآشفت سهراب و شد چون پلنگچو بدخواه او چاره گر بد به جنگ2222نقل کریںعنان برگرایید و برگاشت اسپبیامد به کردار آذرگشسپ2323نقل کریںزدوده سنان آنگهی درربوددرآمد بدو هم به کردار دود2424نقل کریںبزد بر کمربند گردآفریدزره بر برش یک به یک بردرید2525نقل کریںز زین برگرفتش به کردار گویچو چوگان به زخم اندر آید بدوی2626نقل کریںچو بر زین بپیچید گرد آفریدیکی تیغ تیز از میان برکشید2727نقل کریںبزد نیزهٔ او به دو نیم کردنشست از بر اسپ و برخاست گرد2828نقل کریںبه آورد با او بسنده نبودبپیچید ازو روی و برگاشت زود2929نقل کریںسپهبد عنان اژدها را سپردبه خشم از جهان روشنایی ببرد3030نقل کریںچو آمد خروشان به تنگ اندرشبجنبید و برداشت خود از سرش3131نقل کریںرها شد ز بند زره موی اویدرفشان چو خورشید شد روی اوی3232نقل کریںبدانست سهراب کاو دخترستسر و موی او ازدر افسرست3333نقل کریںشگفت آمدش گفت از ایران سپاهچنین دختر آید به آوردگاه3434نقل کریںسواران جنگی به روز نبردهمانا به ابر اندر آرند گرد3535نقل کریںز فتراک بگشاد پیچان کمندبینداخت و آمد میانش ببند3636نقل کریںبدو گفت کز من رهایی مجویچرا جنگ جویی تو ای ماهروی3737نقل کریںنیامد بدامم بسان تو گورز چنگم رهایی نیابی مشور3838نقل کریںبدانست کاویخت گردآفریدمر آن را جز از چاره درمان ندید3939نقل کریںبدو روی بنمود و گفت ای دلیرمیان دلیران به کردار شیر4040نقل کریںدو لشکر نظاره برین جنگ مابرین گرز و شمشیر و آهنگ ما4141نقل کریںکنون من گشایم چنین روی و مویسپاه تو گردد پر از گفتوگوی4242نقل کریںکه با دختری او به دشت نبردبدین سان به ابر اندر آورد گرد4343نقل کریںنهانی بسازیم بهتر بودخرد داشتن کار مهتر بود4444نقل کریںز بهر من آهو ز هر سو مخواهمیان دو صف برکشیده سپاه4545نقل کریںکنون لشکر و دژ به فرمان تستنباید برین آشتی جنگ جست4646نقل کریںدژ و گنج و دژبان سراسر تراستچو آیی بدان ساز کت دل هواست4747نقل کریںچو رخساره بنمود سهراب راز خوشاب بگشاد عناب را4848نقل کریںیکی بوستان بد در اندر بهشتبه بالای او سرو دهقان نکشت4949نقل کریںدو چشمش گوزن و دو ابرو کمانتو گفتی همی بشکفد هر زمان5050نقل کریںبدو گفت کاکنون ازین برمگردکه دیدی مرا روزگار نبرد5151نقل کریںبرین بارهٔ دژ دل اندر مبندکه این نیست برتر ز ابر بلند5252نقل کریںبپای آورد زخم کوپال مننراندکسی نیزه بر یال من5353نقل کریںعنان را بپیچید گرد آفریدسمند سرافراز بر دژ کشید5454نقل کریںهمی رفت و سهراب با او به همبیامد به درگاه دژ گژدهم5555نقل کریںدرِ باره بگشاد گرد آفریدتن خسته و بسته بر دژ کشید5656نقل کریںدر دژ ببستند و غمگین شدندپر از غم دل و دیده خونین شدند5757نقل کریںز آزار گردآفرید و هجیرپر از درد بودند برنا و پیر5858نقل کریںبگفتند کای نیکدل شیرزنپر از غم بد از تو دل انجمن5959نقل کریںکه هم رزم جستی هم افسون و رنگنیامد ز کار تو بر دوده ننگ6060نقل کریںبخندید بسیار گرد آفریدبه باره برآمد سپه بنگرید6161نقل کریںچو سهراب را دید بر پشت زینچنین گفت کای شاه ترکان چین6262نقل کریںچرا رنجه گشتی کنون بازگردهم از آمدن هم ز دشت نبرد6363نقل کریںبخندید و او را به افسوس گفتکه ترکان ز ایران نیابند جفت6464نقل کریںچنین بود و روزی نبودت ز منبدین درد غمگین مکن خویشتن6565نقل کریںهمانا که تو خود ز ترکان نهایکه جز بآفرین بزرگان نهای6666نقل کریںبدان زور و بازوی و آن کتف و یالنداری کس از پهلوانان همال6767نقل کریںولیکن چو آگاهی آید به شاهکه آورد گردی ز توران سپاه6868نقل کریںشهنشاه و رستم بجنبد ز جایشما با تهمتن ندارید پای6969نقل کریںنماند یکی زنده از لشکرتندانم چه آید ز بد بر سرت7070نقل کریںدریغ آیدم کاین چنین یال و سفتهمی از پلنگان بباید نهفت7171نقل کریںترا بهتر آید که فرمان کنیرخ نامور سوی توران کنی7272نقل کریںنباشی بس ایمن به بازوی خویشخورد گاو نادان ز پهلوی خویش7373نقل کریںچو بشنید سهراب ننگ آمدشکه آسان همی دژ به چنگ آمدش7474نقل کریںبه زیر دژ اندر یکی جای بودکجا دژ بدان جای بر پای بود7575نقل کریںبه تاراج داد آن همه بوم و رستبه یکبارگی دست بد را بشست7676نقل کریںچنین گفت کامروز بیگاه گشتز پیگارمان دست کوتاه گشت7777نقل کریںبرآرم به شبگیر ازین باره گردببینند آسیب روز نبرد◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمخبر شد به نزدیک افراسیابکه افگند سهراب کشتی بر آبفردوسی»شاهنامه»سهراب»بخش 6اگلی نظمچو برگشت سهراب گژدهم پیربیاورد و بنشاند مردی دبیرفردوسی»شاهنامه»سهراب»بخش 8◆آڈیوصداکار منتخب کریںعندلیبآڈیو چلائیں0:000:00◆ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور