فردوسی»شاهنامه»منوچهر»بخش 3بخش 3شاعر: فردوسیوزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)صنف: مثنویصداکاران: فرشید ربانی، محمدیزدانی جویندهآڈیوفرشید ربانیخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوفرشید ربانیخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 11نقل کریںیکایک به شاه آمد این آگهیکه سام آمد از کوه با فرّهی2نقل کریںبدان آگهی شد منوچهر شادبسی از جهان آفرین کرد یاد3نقل کریںبفرمود تا نوذر نامدارشود تازیان پیش سام سوار4نقل کریںکند آفرین کیانی بر اویبدان شادمانی که بگشاد روی5نقل کریںبفرمایدش تا سوی شهریارشود تا سخنها کند خواستار6نقل کریںببیند یکی روی دستان سامبه دیدار ایشان شود شادکام7نقل کریںو زین جا سوی زابلستان شودبر آیین خسرو پرستان شود8نقل کریںچو نوذر بر سام نیرم رسیدیکی نو جهان پهلوان را بدید9نقل کریںفرود آمد از باره سام سوارگرفتند مر یکدگر را کنار10نقل کریںز شاه و ز گردان بپرسید ساماز ایشان بدو داد نوذر پیام11نقل کریںچو بشنید پیغام شاه بزرگزمین را ببوسید سام سترگ12نقل کریںدوان سوی درگاه بنهاد رویچنان کش بفرمود دیهیم جوی13نقل کریںچو آمد به نزدیکی شهریارسپهبد پذیره شدش از کنار14نقل کریںدرفش منوچهر چون دید سامپیاده شد از باره بگذارد گام15نقل کریںمنوچهر فرمود تا برنشستمر آن پاکدل گرد خسرو پرست16نقل کریںسوی تخت و ایوان نهادند رویچه دیهیم دار و چه دیهیم جوی17نقل کریںمنوچهر برگاه بنشست شادکلاه بزرگی به سر برنهاد18نقل کریںبه یک دست قارن به یک دست سامنشستند روشندل و شادکام19نقل کریںپس آراسته زال را پیش شاهبه زرّین عمود و به رزّین کلاه20نقل کریںگرازان بیاورد سالار بارشگفتی بماند اندر او شهریار21نقل کریںبر آن برز بالای آن خوب چهرتو گفتی که آرام جان است و مهر22نقل کریںچنین گفت مر سام را شهریارکه از من تو این را به زنهاردار23نقل کریںبه خیره میازارش از هیچ رویبه کس شادمانه مشو جز بدوی24نقل کریںکه فرّ کیان دارد و چنگ شیردل هوشمندان و آهنگ شیر25نقل کریںپس از کار سیمرغ و کوه بلندو زان تا چرا خوار شد ارجمند26نقل کریںیکایک همه سام با او بگفتهم از آشکارا هم اندر نهفت27نقل کریںو ز افگندن زال بگشاد رازکه چون گشت با او سپهر از فراز28نقل کریںسرانجام گیتی ز سیمرغ و زالپر از داستان شد به بسیار سال29نقل کریںبرفتم به فرمان گیهان خدایبه البرز کوه اندر آن زشت جای30نقل کریںیکی کوه دیدم سر اندر سحابسپهری است گفتی ز خارا بر آب31نقل کریںبرو بر نشیمی چو کاخ بلندز هر سوی بر او بسته راه گزند32نقل کریںبدو اندرون بچهٔ مرغ و زالتو گفتی که هستند هر دو همال33نقل کریںهمی بوی مهر آمد از باد اویبه دل راحت آمد هم از یاد اوی34نقل کریںابا داور راست گفتم به رازکه ای آفرینندهٔ بینیاز35نقل کریںرسیده به هر جای برهان تونگردد فلک جز به فرمان تو36نقل کریںیکی بندهام با تنی پر گناهبه پیش خداوند خورشید و ماه37نقل کریںامیدم به بخشایش تو است بسبه چیزی دگر نیستم دسترس38نقل کریںتو این بندهٔ مرغ پرورده رابه خواری و زاری برآورده را39نقل کریںهمی پرّ پوشد به جای حریرمزد گوشت هنگام پستان شیر40نقل کریںبه بد مهری من روانم مسوزبه من باز بخش و دلم بر فروز41نقل کریںبه فرمان یزدان چو این گفته شدنیایش همانگه پذیرفته شد42نقل کریںبزد پرّ سیمرغ و بر شد به ابرهمی حلقه زد بر سر مرد گبر43نقل کریںز کوه اندر آمد چو ابر بهارگرفته تن زال را بر کنار44نقل کریںبه پیش من آورد چون دایهایکه در مهر باشد ورا مایهای45نقل کریںمن آوردمش نزد شاه جهانهمه آشکاراش کردم نهان46نقل کریںبفرمود پس شاه با موبدانستارهشناسان و هم بخردان47نقل کریںکه جویند تا اختر زال چیستبر آن اختر از بخت سالار کیست48نقل کریںچو گیرد بلندی چه خواهد بدنهمی داستان از چه خواهد زدن49نقل کریںستارهشناسان هم اندر زماناز اختر گرفتند پیدا نشان50نقل کریںبگفتند با شاه دیهیم دارکه شادان بزی تا بود روزگار51نقل کریںکه او پهلوانی بود نامدارسرافراز و هشیار و گرد و سوار52نقل کریںچو بشنید شاه این سخن شاد شددل پهلوان از غم آزاد شد53نقل کریںیکی خلعتی ساخت شاه زمینکه کردند هر کس بدو آفرین54نقل کریںاز اسپان تازی به زرین ستامز شمشیر هندی به زرّین نیام55نقل کریںز دینار و خز و ز یاقوت و زرز گستردنیهای بسیار مر56نقل کریںغلامان رومی به دیبای رومهمه گوهرش پیکر و زرش بوم57نقل کریںزبرجد طبقها و پیروزه جامچه از زرّ سرخ و چه از سیم خام58نقل کریںپر از مشک و کافور و پر زعفرانهمه پیش بردند فرمان بران59نقل کریںهمان جوشن و ترگ و برگستوانهمان نیزه و تیر و گُرز گران60نقل کریںهمان تخت پیروزه و تاج زرهمان مهر یاقوت و زرین کمر61نقل کریںو زان پس منوچهر عهدی نوشتسراسر ستایش به سان بهشت62نقل کریںهمه کابل و زابل و مای و هندز دریای چین تا به دریای سند63نقل کریںز زابلستان تا بدان روی بستبه نوّی نوشتند عهدی درست64نقل کریںچو این عهد و خلعت بیاراستندپس اسپ جهان پهلوان خواستند65نقل کریںچو این کرده شد سام بر پای خاستکه ای مهربان مهتر داد و راست66نقل کریںز ماهی بر اندیشه تا چرخ ماهچو تو شاه ننهاد بر سر کلاه67نقل کریںبه مهر و به داد و به خوی و خردزمانه همی از تو رامش برد68نقل کریںهمه گنج گیتی به چشم تو خوارمبادا ز تو نام تو یادگار69نقل کریںفرود آمد و تخت را داد بوسببستند بر کوههٔ پیل کوس70نقل کریںسوی زابلستان نهادند روینظاره بر او بر همه شهر و کوی71نقل کریںچو آمد به نزدیکی نیمروزخبر شد ز سالار گیتی فروز72نقل کریںبیاراسته سیستان چون بهشتگلش مشک سارا بُد و زرّ خشت73نقل کریںبسی مشک و دینار بر ریختندبسی زعفران و درم بیختند74نقل کریںیکی شادمانی بُد اندر جهانسراسر میان کهان و مهان75نقل کریںهر آنجا که بد مهتری نامجویز گیتی سوی سام بنهاد روی76نقل کریںکه فرخنده بادا پی این جوانبر این پاک دل نامور پهلوان77نقل کریںچو بر پهلوان آفرین خواندندابر زال زر گوهر افشاندند78نقل کریںنشست آنگهی سام با زیب و جامهمی داد چیز و همی راند کام79نقل کریںکسی کو به خلعت سزاوار بودخردمند بود و جهاندار بود80نقل کریںبراندازهشان خلعت آراستندهمه پایهٔ برتری خواستند81نقل کریںجهاندیدگان را ز کشور بخواندسخنهای بایسته چندی براند82نقل کریںچنین گفت با نامور بخردانکه ای پاک و بیدار دل موبدان83نقل کریںچنین است فرمان هشیار شاهکه لشکر همی راند باید به راه84نقل کریںسوی گرگساران و مازندرانهمی راند خواهم سپاهی گران85نقل کریںبماند به نزد شما این پسرکه همتای جان است و جفت جگر86نقل کریںدل و جانم ایدر بماند همیمژه خون دل برفشاند همی87نقل کریںبه گاه جوانی و کند آورییکی بیهده ساختم داوری88نقل کریںپسر داد یزدان بیانداختمز بیدانشی ارج نشناختم89نقل کریںگرانمایه سیمرغ برداشتشهمان آفریننده بگماشتش90نقل کریںبپرورد او را چو سرو بلندمرا خوار بد مرغ را ارجمند91نقل کریںچو هنگام بخشایش آمد فرازجهاندار یزدان به من داد باز92نقل کریںبدانید کاین زینهار من استبه نزد شما یادگار من است93نقل کریںگرامیش دارید و پندش دهیدهمه راه و رای بلندش دهید94نقل کریںسوی زال کرد آنگهی سام رویکه داد و دهش گیر و آرام جوی95نقل کریںچنان دان که زابلستان خان تستجهان سر به سر زیر فرمان تست96نقل کریںتو را خان و مان باید آبادتردل دوستداران تو شادتر97نقل کریںکلید در گنجها پیش تو استدلم شاد و غمگین به کم بیش تو است98نقل کریںبه سام آنگهی گفت زال جوانکه چون زیست خواهم من ایدر نوان99نقل کریںجدا پیشتر زین کجا داشتیمدارم که آمد گه آشتی100نقل کریںکسی کو ز مادر گنه کار زادمن آنم سزد گر بنالم ز داد101نقل کریںگهی زیر چنگال مرغ اندرونچمیدن به خاک و چریدن ز خون102نقل کریںکنون دور ماندم ز پروردگارچنین پروراند مرا روزگار103نقل کریںز گل بهرهٔ من به جز خار نیستبدین با جهاندار پیگار نیست104نقل کریںبدو گفت پرداختن دل سزاستبپرداز و بر گوی هرچت هواست105نقل کریںستاره شمر مرد اخترگرایچنین زد تو را ز اختر نیک رای106نقل کریںکه ایدر تو را باشد آرامگاههم ایدر سپاه و هم ایدر کلاه107نقل کریںگذر نیست بر حکم گردان سپهرهم ایدر بگسترد بایدت مهر108نقل کریںکنون گرد خویش اندر آور گروهسواران و مردان دانش پژوه109نقل کریںبیاموز و بشنو ز هر دانشیکه یابی ز هر دانشی رامشی110نقل کریںز خورد و ز بخشش میاسای هیچهمه دانش و داد دادن بسیچ111نقل کریںبگفت این و برخاست آوای کوسهوا قیرگون شد زمین آبنوس112نقل کریںخروشیدن زنگ و هندی درایبرآمد ز دهلیز پرده سرای113نقل کریںسپهبد سوی جنگ بنهاد روییکی لشکری ساخته جنگجوی114نقل کریںبشد زال با او دو منزل به راهبدان تا پدر چون گذارد سپاه115نقل کریںپدر زال را تنگ در برگرفتشگفتی خروشیدن اندر گرفت116نقل کریںبفرمود تا بازگردد ز راهشود شادمان سوی تخت و کلاه117نقل کریںبیامد پر اندیشه دستان سامکه تا چون زید تا بود نیک نام118نقل کریںنشست از بر نامور تخت عاجبه سر بر نهاد آن فروزنده تاج119نقل کریںابا یاره و گُرزهٔ گاو سرابا طوق زرّین و زرّین کمر120نقل کریںز هر کشوری موبدان را بخواندپژوهید هر کار و هر چیز راند121نقل کریںستارهشناسان و دین آورانسواران جنگی و کینآوران122نقل کریںشب و روز بودند با او به همزدندی همی رای بر بیش و کم123نقل کریںچنان گشت زال از بس آموختنتو گفتی ستاره است از افروختن124نقل کریںبه رای و به دانش به جایی رسیدکه چون خویشتن در جهان کس ندید125نقل کریںبدین سان همی گشت گردان سپهرابر سام و بر زال گسترده مهر◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمکنون پرشگفتی یکی داستانبپیوندم از گفتهٔ باستانفردوسی»شاهنامه»منوچهر»بخش 2اگلی نظمچنان بد که روزی چنان کرد رایکه در پادشاهی بجنبد ز جایفردوسی»شاهنامه»منوچهر»بخش 4آڈیوصداکار منتخب کریںفرشید ربانیمحمدیزدانی جویندهآڈیو چلائیں0:000:00ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور