فردوسی»شاهنامه»منوچهر»بخش 10بخش 10شاعر: فردوسیوزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)صنف: مثنویصداکاران: فرشید ربانی، محمدیزدانی جویندهآڈیوفرشید ربانیخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوفرشید ربانیخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 11نقل کریںچو خورشید تابان برآمد ز کوهبرفتند گردان همه همگروه2نقل کریںبدیدند مر پهلوان را پگاهوزان جایگه برگرفتند راه3نقل کریںسپهبد فرستاد خواننده راکه خواند بزرگان داننده را4نقل کریںچو دستور فرزانه با موبدانسرافراز گردان و فرخ ردان5نقل کریںبه شادی بر پهلوان آمدندخردمند و روشن روان آمدند6نقل کریںزبان تیز بگشاد دستان ساملبی پر ز خنده دلی شادکام7نقل کریںنخست آفرین جهاندار کرددل موبد از خواب بیدار کرد8نقل کریںچنین گفت کز داور راد و پاکدل ما پر امید و ترس است و باک9نقل کریںبه بخشایش امید و ترس از گناهبه فرمانها ژرف کردن نگاه10نقل کریںستودن مراو را چنان چون توانشب و روز بودن به پیشش نوان11نقل کریںخداوند گردنده خورشید و ماهروان را به نیکی نماینده راه12نقل کریںبدویست گیهان خرم به پایهمو داد و داور به هر دو سرای13نقل کریںبهار آرد و تیرماه و خزانبرآرد پر از میوه دار رزان14نقل کریںجوان داردش گاه با رنگ و بویگهش پیر بینی دژم کرده روی15نقل کریںز فرمان و رایش کسی نگذردپی مور بی او زمین نسپرد16نقل کریںبدانگه که لوح آفرید و قلمبزد بر همه بودنیها رقم17نقل کریںجهان را فزایش ز جفت آفریدکه از یک فزونی نیاید پدید18نقل کریںز چرخ بلند اندر آمد سخنسراسر همین است گیتی ز بن19نقل کریںزمانه به مردم شد آراستهوزو ارج گیرد همی خواسته20نقل کریںاگر نیستی جفت اندر جهانبماندی توانای اندر نهان21نقل کریںو دیگر که مایه ز دین خدایندیدم که ماندی جوان را بجای22نقل کریںبویژه که باشد ز تخم بزرگچو بیجفت باشد بماند سترگ23نقل کریںچه نیکوتر از پهلوان جوانکه گردد به فرزند روشن روان24نقل کریںچو هنگام رفتن فراز آیدشبه فرزند نو روز بازآیدش25نقل کریںبه گیتی بماند ز فرزند نامکه این پور زالست و آن پور سام26نقل کریںبدو گردد آراسته تاج و تختازان رفته نام و بدین مانده بخت27نقل کریںکنون این همه داستان منستگل و نرگس بوستان منست28نقل کریںکه از من رمیدست صبر و خردبگویید کاین را چه اندر خورد29نقل کریںنگفتم من این تا نگشتم غمیبه مغز و خرد در نیامد کمی30نقل کریںهمه کاخ مهراب مهر منستزمینش چو گردان سپهر منست31نقل کریںدلم گشت با دخت سیندخت رامچه گوینده باشد بدین رام سام32نقل کریںشود رام گویی منوچهر شاهجوانی گمانی برد یا گناه33نقل کریںچه مهتر چه کهتر چو شد جفت جویسوی دین و آیین نهادست روی34نقل کریںبدین در خردمند را جنگ نیستکه هم راه دینست و هم ننگ نیست35نقل کریںچه گوید کنون موبد پیش بینچه دانید فرزانگان اندرین36نقل کریںببستند لب موبدان و ردانسخن بسته شد بر لب بخردان37نقل کریںکه ضحاک مهراب را بد نیادل شاه ازیشان پر از کیمیا38نقل کریںگشاده سخن کس نیارست گفتکه نشنید کس نوش با نیش جفت39نقل کریںچو نشنید از ایشان سپهبد سخنبجوشید و رای نو افگند بن40نقل کریںکه دانم که چون این پژوهش کنیدبدین رای بر من نکوهش کنید41نقل کریںولیکن هر آنکو بود پر منشبباید شنیدن بسی سرزنش42نقل کریںمرا اندرین گر نمایش کنیدوزین بند راه گشایش کنید43نقل کریںبه جای شما آن کنم در جهانکه با کهتران کس نکرد از مهان44نقل کریںز خوبی و از نیکی و راستیز بد ناورم بر شما کاستی45نقل کریںهمه موبدان پاسخ آراستندهمه کام و آرام او خواستند46نقل کریںکه ما مر ترا یک به یک بندهایمنه از بس شگفتی سرافگندهایم47نقل کریںابا آنکه مهراب ازین پایه نیستبزرگست و گرد و سبک مایه نیست48نقل کریںبدانست کز گوهر اژدهاستو گر چند بر تازیان پادشاست49نقل کریںاگر شاه رابد نگردد گماننباشد ازو ننگ بر دودمان50نقل کریںیکی نامه باید سوی پهلوانچنان چون تو دانی به روشن روان51نقل کریںترا خود خرد زان ما بیشترروان و گمانت به اندیشتر52نقل کریںمگر کو یکی نامه نزدیک شاهفرستد کند رای او را نگاه53نقل کریںمنوچهر هم رای سام سوارنپردازد از ره بدین مایه کار54نقل کریںسپهبد نویسنده را پیش خوانددل آگنده بودش همه برفشاند55نقل کریںیکی نامه فرمود نزدیک سامسراسر نوید و درود و خرام56نقل کریںز خط نخست آفرین گستریدبدان دادگر کو جهان آفرید57نقل کریںازویست شادی ازویست زورخداوند کیوان و ناهید و هور58نقل کریںخداوند هست و خداوند نیستهمه بندگانیم و ایزد یکیست59نقل کریںازو باد بر سام نیرم درودخداوند کوپال و شمشیر و خود60نقل کریںچمانندهٔ دیزه هنگام گردچرانندهٔ کرگس اندر نبرد61نقل کریںفزایندهٔ باد آوردگاهفشانندهٔ خون ز ابر سیاه62نقل کریںگرایندهٔ تاج و زرین کمرنشانندهٔ زال بر تخت زر63نقل کریںبه مردی هنر در هنر ساختهخرد از هنرها برافراخته64نقل کریںمن او را بسان یکی بندهامبه مهرش روان و دل آگندهام65نقل کریںز مادر بزادم بران سان که دیدز گردون به من بر ستمها رسید66نقل کریںپدر بود در ناز و خز و پرندمرا برده سیمرغ بر کوه هند67نقل کریںنیازم بد آنکو شکار آوردابا بچهام در شمار آورد68نقل کریںهمی پوست از باد بر من بسوختزمان تا زمان خاک چشمم بدوخت69نقل کریںهمی خواندندی مرا پور سامبه اورنگ بر سام و من در کنام70نقل کریںچو یزدان چنین راند اندر بوشبران بود چرخ روان را روش71نقل کریںکس از داد یزدان نیابد گریغوگرچه بپرد برآید به میغ72نقل کریںسنان گر بدندان بخاید دلیربدرد ز آواز او چرم شیر73نقل کریںگرفتار فرمان یزدان بودوگر چند دندانش سندان بود74نقل کریںیکی کار پیش آمدم دل شکنکه نتوان ستودنش بر انجمن75نقل کریںپدر گر دلیرست و نراژدهاستاگر بشنود راز بنده رواست76نقل کریںمن از دخت مهراب گریان شدمچو بر آتش تیز بریان شدم77نقل کریںستاره شب تیره یار منستمن آنم که دریا کنار منست78نقل کریںبه رنجی رسیدستم از خویشتنکه بر من بگرید همه انجمن79نقل کریںاگرچه دلم دید چندین ستمنیارم زدن جز به فرمانت دم80نقل کریںچه فرماید اکنون جهان پهلوانگشایم ازین رنج و سختی روان81نقل کریںز پیمان نگردد سپهبد پدربدین کار دستور باشد مگر82نقل کریںکه من دخت مهراب را جفت خویشکنم راستی را به آیین و کیش83نقل کریںبه پیمان چنین رفت پیش گروهچو باز آوریدم ز البرز کوه84نقل کریںکه هیچ آرزو بر دلت نگسلمکنون اندرین است بسته دلم85نقل کریںسواری به کردار آذر گشسپز کابل سوی سام شد بر دو اسپ86نقل کریںبفرمود و گفت ار بماند یکینباید ترا دم زدن اندکی87نقل کریںبه دیگر تو پای اندر آور بروبرین سان همی تاز تا پیش گو88نقل کریںفرستاده در پیش او باد گشتبه زیر اندرش چرمه پولاد گشت89نقل کریںچو نزدیکی گرگساران رسیدیکایک ز دورش سپهبد بدید90نقل کریںهمی گشت گرد یکی کوهسارچماننده یوز و رمنده شکار91نقل کریںچنین گفت با غمگساران خویشبدان کار دیده سواران خویش92نقل کریںکه آمد سواری دمان کابلیچمان چرمهٔ زیر او زابلی93نقل کریںفرستادهٔ زال باشد درستازو آگهی جست باید نخست94نقل کریںز دستان و ایران و از شهریارهمی کرد باید سخن خواستار95نقل کریںهم اندر زمان پیش او شد سواربه دست اندرون نامهٔ نامدار96نقل کریںفرود آمد و خاک را بوس دادبسی از جهان آفرین کرد یاد97نقل کریںبپرسید و بستد ازو نامه سامفرستاده گفت آنچه بود از پیام98نقل کریںسپهدار بگشاد از نامه بندفرود آمد از تیغ کوه بلند99نقل کریںسخنهای دستان سراسر بخواندبپژمرد و بر جای خیره بماند100نقل کریںپسندش نیامد چنان آرزویدگرگونه بایستش او را به خوی101نقل کریںچنین داد پاسخ که آمد پدیدسخن هر چه از گوهر بد سزید102نقل کریںچو مرغ ژیان باشد آموزگارچنین کام دل جوید از روزگار103نقل کریںز نخچیر کامد سوی خانه بازبه دلش اندر اندیشه آمد دراز104نقل کریںهمی گفت اگر گویم این نیست رایمکن داوری سوی دانش گرای105نقل کریںسوی شهریاران سر انجمنشوم خام گفتار و پیمان شکن106نقل کریںو گر گویم آری و کامت رواستبپرداز دل را بدانچت هواست107نقل کریںازین مرغ پرورده وان دیوزادچه گویی چگونه برآید نژاد108نقل کریںسرش گشت از اندیشهٔ دل گرانبخفت و نیاسوده گشت اندران109نقل کریںسخن هر چه بر بنده دشوارتردلش خستهتر زان و تن زارتر110نقل کریںگشادهتر آن باشد اندر نهانچو فرمان دهد کردگار جهان◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمچو خورشید تابنده شد ناپدیددر حجره بستند و گم شد کلیدفردوسی»شاهنامه»منوچهر»بخش 9اگلی نظمچو برخاست از خواب با موبدانیکی انجمن کرد با بخردانفردوسی»شاهنامه»منوچهر»بخش 11آڈیوصداکار منتخب کریںفرشید ربانیمحمدیزدانی جویندهآڈیو چلائیں0:000:00ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور