صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »منوچهر
  4. »بخش 10

بخش 10

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

صداکاران: فرشید ربانی، محمدیزدانی جوینده
Toggle stanza 1
11
چو خورشید تابان برآمد ز کوه
برفتند گردان همه همگروه
22
بدیدند مر پهلوان را پگاه
وزان جایگه برگرفتند راه
33
سپهبد فرستاد خواننده را
که خواند بزرگان داننده را
44
چو دستور فرزانه با موبدان
سرافراز گردان و فرخ ردان
55
به شادی بر پهلوان آمدند
خردمند و روشن روان آمدند
66
زبان تیز بگشاد دستان سام
لبی پر ز خنده دلی شادکام
77
نخست آفرین جهاندار کرد
دل موبد از خواب بیدار کرد
88
چنین گفت کز داور راد و پاک
دل ما پر امید و ترس است و باک
99
به بخشایش امید و ترس از گناه
به فرمانها ژرف کردن نگاه
1010
ستودن مراو را چنان چون توان
شب و روز بودن به پیشش نوان
1111
خداوند گردنده خورشید و ماه
روان را به نیکی نماینده راه
1212
بدویست گیهان خرم به پای
همو داد و داور به هر دو سرای
1313
بهار آرد و تیرماه و خزان
برآرد پر از میوه دار رزان
1414
جوان داردش گاه با رنگ و بوی
گهش پیر بینی دژم کرده روی
1515
ز فرمان و رایش کسی نگذرد
پی مور بی او زمین نسپرد
1616
بدانگه که لوح آفرید و قلم
بزد بر همه بودنیها رقم
1717
جهان را فزایش ز جفت آفرید
که از یک فزونی نیاید پدید
1818
ز چرخ بلند اندر آمد سخن
سراسر همین است گیتی ز بن
1919
زمانه به مردم شد آراسته
وزو ارج گیرد همی خواسته
2020
اگر نیستی جفت اندر جهان
بماندی توانای اندر نهان
2121
و دیگر که مایه ز دین خدای
ندیدم که ماندی جوان را بجای
2222
بویژه که باشد ز تخم بزرگ
چو بی‌جفت باشد بماند سترگ
2323
چه نیکوتر از پهلوان جوان
که گردد به فرزند روشن روان
2424
چو هنگام رفتن فراز آیدش
به فرزند نو روز بازآیدش
2525
به گیتی بماند ز فرزند نام
که این پور زالست و آن پور سام
2626
بدو گردد آراسته تاج و تخت
ازان رفته نام و بدین مانده بخت
2727
کنون این همه داستان منست
گل و نرگس بوستان منست
2828
که از من رمیدست صبر و خرد
بگویید کاین را چه اندر خورد
2929
نگفتم من این تا نگشتم غمی
به مغز و خرد در نیامد کمی
3030
همه کاخ مهراب مهر منست
زمینش چو گردان سپهر منست
3131
دلم گشت با دخت سیندخت رام
چه گوینده باشد بدین رام سام
3232
شود رام گویی منوچهر شاه
جوانی گمانی برد یا گناه
3333
چه مهتر چه کهتر چو شد جفت جوی
سوی دین و آیین نهادست روی
3434
بدین در خردمند را جنگ نیست
که هم راه دینست و هم ننگ نیست
3535
چه گوید کنون موبد پیش بین
چه دانید فرزانگان اندرین
3636
ببستند لب موبدان و ردان
سخن بسته شد بر لب بخردان
3737
که ضحاک مهراب را بد نیا
دل شاه ازیشان پر از کیمیا
3838
گشاده سخن کس نیارست گفت
که نشنید کس نوش با نیش جفت
3939
چو نشنید از ایشان سپهبد سخن
بجوشید و رای نو افگند بن
4040
که دانم که چون این پژوهش کنید
بدین رای بر من نکوهش کنید
4141
ولیکن هر آنکو بود پر منش
بباید شنیدن بسی سرزنش
4242
مرا اندرین گر نمایش کنید
وزین بند راه گشایش کنید
4343
به جای شما آن کنم در جهان
که با کهتران کس نکرد از مهان
4444
ز خوبی و از نیکی و راستی
ز بد ناورم بر شما کاستی
4545
همه موبدان پاسخ آراستند
همه کام و آرام او خواستند
4646
که ما مر ترا یک به یک بنده‌ایم
نه از بس شگفتی سرافگنده‌ایم
4747
ابا آنکه مهراب ازین پایه نیست
بزرگست و گرد و سبک مایه نیست
4848
بدانست کز گوهر اژدهاست
و گر چند بر تازیان پادشاست
4949
اگر شاه رابد نگردد گمان
نباشد ازو ننگ بر دودمان
5050
یکی نامه باید سوی پهلوان
چنان چون تو دانی به روشن روان
5151
ترا خود خرد زان ما بیشتر
روان و گمانت به اندیشتر
5252
مگر کو یکی نامه نزدیک شاه
فرستد کند رای او را نگاه
5353
منوچهر هم رای سام سوار
نپردازد از ره بدین مایه کار
5454
سپهبد نویسنده را پیش خواند
دل آگنده بودش همه برفشاند
5555
یکی نامه فرمود نزدیک سام
سراسر نوید و درود و خرام
5656
ز خط نخست آفرین گسترید
بدان دادگر کو جهان آفرید
5757
ازویست شادی ازویست زور
خداوند کیوان و ناهید و هور
5858
خداوند هست و خداوند نیست
همه بندگانیم و ایزد یکیست
5959
ازو باد بر سام نیرم درود
خداوند کوپال و شمشیر و خود
6060
چمانندهٔ دیزه هنگام گرد
چرانندهٔ کرگس اندر نبرد
6161
فزایندهٔ باد آوردگاه
فشانندهٔ خون ز ابر سیاه
6262
گرایندهٔ تاج و زرین کمر
نشانندهٔ زال بر تخت زر
6363
به مردی هنر در هنر ساخته
خرد از هنرها برافراخته
6464
من او را بسان یکی بنده‌ام
به مهرش روان و دل آگنده‌ام
6565
ز مادر بزادم بران سان که دید
ز گردون به من بر ستمها رسید
6666
پدر بود در ناز و خز و پرند
مرا برده سیمرغ بر کوه هند
6767
نیازم بد آنکو شکار آورد
ابا بچه‌ام در شمار آورد
6868
همی پوست از باد بر من بسوخت
زمان تا زمان خاک چشمم بدوخت
6969
همی خواندندی مرا پور سام
به اورنگ بر سام و من در کنام
7070
چو یزدان چنین راند اندر بوش
بران بود چرخ روان را روش
7171
کس از داد یزدان نیابد گریغ
وگرچه بپرد برآید به میغ
7272
سنان گر بدندان بخاید دلیر
بدرد ز آواز او چرم شیر
7373
گرفتار فرمان یزدان بود
وگر چند دندانش سندان بود
7474
یکی کار پیش آمدم دل شکن
که نتوان ستودنش بر انجمن
7575
پدر گر دلیرست و نراژدهاست
اگر بشنود راز بنده رواست
7676
من از دخت مهراب گریان شدم
چو بر آتش تیز بریان شدم
7777
ستاره شب تیره یار منست
من آنم که دریا کنار منست
7878
به رنجی رسیدستم از خویشتن
که بر من بگرید همه انجمن
7979
اگرچه دلم دید چندین ستم
نیارم زدن جز به فرمانت دم
8080
چه فرماید اکنون جهان پهلوان
گشایم ازین رنج و سختی روان
8181
ز پیمان نگردد سپهبد پدر
بدین کار دستور باشد مگر
8282
که من دخت مهراب را جفت خویش
کنم راستی را به آیین و کیش
8383
به پیمان چنین رفت پیش گروه
چو باز آوریدم ز البرز کوه
8484
که هیچ آرزو بر دلت نگسلم
کنون اندرین است بسته دلم
8585
سواری به کردار آذر گشسپ
ز کابل سوی سام شد بر دو اسپ
8686
بفرمود و گفت ار بماند یکی
نباید ترا دم زدن اندکی
8787
به دیگر تو پای اندر آور برو
برین سان همی تاز تا پیش گو
8888
فرستاده در پیش او باد گشت
به زیر اندرش چرمه پولاد گشت
8989
چو نزدیکی گرگساران رسید
یکایک ز دورش سپهبد بدید
9090
همی گشت گرد یکی کوهسار
چماننده یوز و رمنده شکار
9191
چنین گفت با غمگساران خویش
بدان کار دیده سواران خویش
9292
که آمد سواری دمان کابلی
چمان چرمهٔ زیر او زابلی
9393
فرستادهٔ زال باشد درست
ازو آگهی جست باید نخست
9494
ز دستان و ایران و از شهریار
همی کرد باید سخن خواستار
9595
هم اندر زمان پیش او شد سوار
به دست اندرون نامهٔ نامدار
9696
فرود آمد و خاک را بوس داد
بسی از جهان آفرین کرد یاد
9797
بپرسید و بستد ازو نامه سام
فرستاده گفت آنچه بود از پیام
9898
سپهدار بگشاد از نامه بند
فرود آمد از تیغ کوه بلند
9999
سخنهای دستان سراسر بخواند
بپژمرد و بر جای خیره بماند
100100
پسندش نیامد چنان آرزوی
دگرگونه بایستش او را به خوی
101101
چنین داد پاسخ که آمد پدید
سخن هر چه از گوهر بد سزید
102102
چو مرغ ژیان باشد آموزگار
چنین کام دل جوید از روزگار
103103
ز نخچیر کامد سوی خانه باز
به دلش اندر اندیشه آمد دراز
104104
همی گفت اگر گویم این نیست رای
مکن داوری سوی دانش گرای
105105
سوی شهریاران سر انجمن
شوم خام گفتار و پیمان شکن
106106
و گر گویم آری و کامت رواست
بپرداز دل را بدانچت هواست
107107
ازین مرغ پرورده وان دیوزاد
چه گویی چگونه برآید نژاد
108108
سرش گشت از اندیشهٔ دل گران
بخفت و نیاسوده گشت اندران
109109
سخن هر چه بر بنده دشوارتر
دلش خسته‌تر زان و تن زارتر
110110
گشاده‌تر آن باشد اندر نهان
چو فرمان دهد کردگار جهان
◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو خورشید تابنده شد ناپدید

در حجره بستند و گم شد کلید

فردوسی»شاهنامه»منوچهر»بخش 9

اگلی نظم

چو برخاست از خواب با موبدان

یکی انجمن کرد با بخردان

فردوسی»شاهنامه»منوچهر»بخش 11

◆

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00