صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی یزدگرد
  4. »بخش 15

بخش 15

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چنین تا به بیژن رسید آگهی

که ماهوی بگرفت تخت مهی

22

بهر سو فرستاد مهر و نگین

همی رام گردد برو بر زمین

33

کنون سوی جیحون نهادست روی

به پرخاش با لشکری جنگجوی

44

بپرسید بیژن که تاجش که داد

برو کرد گوینده آن کار یاد

55

بدو گفت برسام کای شهریار

چو من بردم از چاچ چندان سوار

66

بیاوردم از مرو چندان بنه

بشد یزدگرد از میان یک تنه

77

تو را گفته بُد تخت زرین اوی

همان یارهٔ گوهرآگین اوی

88

همان گنج و تاجش فرستم به چاج

تو را باید اندر جهان تخت عاج

99

به مرو اندرون رزم کردم سه روز

چهارم چو بفروخت گیتی‌فروز

1010

شدم تنگدل رزم کردم درشت

جفاپیشه ماهوی بنمود پشت

1111

چو ماهوی گنج خداوند خویش

بیاورد بی‌رنج و بنهاد پیش

1212

چو آگنده شد مرد بی‌تن به چیز

مرا خود تو گفتی ندیدست نیز

1313

به مرو اندرون بود لشکر دو ماه

به خوبی نکرد ایچ بر ما نگاه

1414

بکشت او خداوند را در نهان

چنان پادشاهی بزرگ جهان

1515

سواری که گفتی میان سپاه

همی‌برگذارد سر از چرخ ماه

1616

ز ترکان کسی پیش گرزش نرفت

همی زو دل نامداران بکفت

1717

چو او کشته شد پادشاهی گرفت

بدین گونه ناپارسایی گرفت

1818

طلایه همی‌گوید آمد سپاه

نباید که بر ما بگیرند راه

1919

چو بدخواه جنگی به بالین رسید

نباید تو را با سپاه آرمید

2020

چنین گل به پالیز شاهان مباد

چو باشد نیاید ز پالیز یاد

2121

چو بشنید بیژن سپه گرد کرد

ز ترکان سواران روز نبرد

2222

ز قجقار باشی بیامد دمان

نجست ایچ‌گونه بره بر زمان

2323

چو نزدیک شهر بخارا رسید

همه دشت نخشب سپه گسترید

2424

به یاران چنین گفت که اکنون شتاب

مدارید تا او بدین روی آب

2525

به پیکار ما پیش آرد سپاه

مگر باز خواهیم زو کین شاه

2626

ازان پس بپرسید کز نامدار

که ماند ایچ فرزند کاید به کار

2727

جهاندارشه را برادر بُدَست

پسر گر نبود ایچ دختر بُدَست

2828

که او را بیاریم و یاری دهیم

به ماهوی بر کامگاری دهیم

2929

بدو گفت برسام کای شهریار

سرآمد برین تخمه بر روزگار

3030

بران شهرها تازیان راست دست

که نه شاه ماند نه یزدان‌پرست

3131

چو بشنید بیژن سپه برگرفت

ز کار جهان دست بر سر گرفت

3232

طلایه بیامد که آمد سپاه

به پیکند سازد همی رزمگاه

3333

سپاهی بکشتی برآمد ز آب

که از گرد پیدا نبود آفتاب

3434

سپهدار بیژن به پیش سپاه

بیامد که سازد همی رزمگاه

3535

چو ماهوی سوری سپه را بدید

تو گفتی که جانش ز تن برپرید

3636

ز بس جوشن و خود و زرین سپر

ز بس نیزه و گرز و چاچی‌تبر

3737

غمی شد برابر صفی برکشید

هوا نیلگون شد زمین ناپدید

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

کس آمد به ماهوی سوری بگفت

که شاه جهان گشت با خاک جفت

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی یزدگرد»بخش 14

اگلی نظم

چو بیژن سپه را همه راست کرد

به ایرانیان بر کمین خواست کرد

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی یزدگرد»بخش 16

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور