صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی دارای داراب چهارده سال بود
  4. »بخش 6

بخش 6

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

سکندر چو از کارش آگاه شد

که دارا به تخت افسر ماه شد

22

سپه برگرفت از عراق و براند

به رومی همی نام یزدان بخواند

33

سپه را میان و کرانه نبود

همان بخت دارا جوانه نبود

44

پذیره شدن را بیاراست شاه

بیاورد ز اصطخر چندان سپاه

55

که گفتی ستاره نتابد همی

فلک راه رفتن نیابد همی

66

سپاه دو کشور کشیدند صف

همه نیزه و گرز و خنجر به کف

77

برآمد چنان از دو لشکر خروش

که چرخ فلک را بدرید گوش

88

چو دریا شد از خون گردان زمین

تن بی‌سران بد همه دشت کین

99

پدر را نبد بر پسر جای مهر

بریشان نبخشید گردان سپهر

1010

سیم ره به دارا درآمد شکست

سکندر میان تاختن را ببست

1111

جهاندار لشکر به کرمان کشید

همی از بد دشمنان جان کشید

1212

سکندر بیامد زی اصطخر پارس

که دیهیم شاهان بد و فخر پارس

1313

خروشی بلند آمد از بارگاه

که ای مهتران نماینده راه

1414

هرانکس که زنهار خواهد همی

ز کرده به یزدان پناهد همی

1515

همه یکسره در پناه منید

بدانید اگر نیک‌خواه منید

1616

همه خستگان را ببخشیم چیز

همان خون دشمن نریزیم نیز

1717

ز چیز کسان دست کوته کنیم

خرد را سوی روشنی ره کنیم

1818

که پیروزگر دادمان فرهی

بزرگی و دیهیم شاهنشهی

1919

کسی کو ز فرمان ما بگذرد

همی گردن اژدها بشکرد

2020

ز چیزی که دید اندران رزمگاه

ببخشید یکسر همه بر سپاه

2121

چو دارا ز ایران به کرمان رسید

دو بهر از بزرگان لشکر ندید

2222

خروشی بد اندر میان سپاه

یکی را ندیدند بر سر کلاه

2323

بزرگان فرزانه را گرد کرد

کسی را که با او بد اندر نبرد

2424

همه مهتران زار و گریان شدند

ز بخت بد خویش بریان شدند

2525

چنین گفت دارا که هم بی‌گمان

ز ما بود بر ما بد آسمان

2626

شکن زین نشان در جهان کس ندید

نه از کاردانان پیشین شنید

2727

زن و کودک شهریاران اسیر

وگر کشته خسته به ژوپین و تیر

2828

چه بینید و این را چه درمان کنید

که بدخواه را زین پشیمان کنید

2929

نه کشور نه لشکر نه تخت و کلاه

نه شاهی نه فرزند و گنج و سپاه

3030

ار ایدونک بخشایش کردگار

نباشد تبه شد به ما روزگار

3131

کسی کز گرانمایگان زیستند

به پیش شهنشاه بگریستند

3232

به آواز گفتند کای شهریار

همه خسته‌ایم از بد روزگار

3333

سپه را ز کوشش سخن درگذشت

ز تارک دم آب برتر گذشت

3434

پدر بی‌پسر شد پسر بی‌پدر

چنین آمد از چرخ گردان به سر

3535

کرا مادر و خواهر و دختر است

همه پاک بر دست اسکندر است

3636

همان پاک پوشیده‌رویان تو

که بودند لرزنده بر جان تو

3737

چو گنج نیاکان برترمنش

که آمد به دست تو بی‌سرزنش

3838

کنون مانده اندر کف رومیان

نژاد بزرگان و گنج کیان

3939

ترا چاره با او مداراست بس

که تاج بزرگی نماند به کس

4040

کسی گوید آتش زبانش نسوخت

به چاره بد از تن بباید سپوخت

4141

تو او را به تن زیردستی نمای

یکی در سخن نیز چربی فزای

4242

ببینیم فرجام تا چون بود

که گردش ز اندیشه بیرون بود

4343

یکی نامه بنویس نزدیک او

پراندیشه کن جان تاریک او

4444

هم این چرخ گردان برو بگذرد

چنین داند آنکس که دارد خرد

4545

از ایشان چو بشنید فرمان گزید

چنان کز دل شهریاران سزید

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو دارا ز پیش سکندر برفت

به هر سو سواران فرستاد تفت

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی دارای داراب چهارده سال بود»بخش 5

اگلی نظم

دبیر جهاندیده را پیش خواند

بیاورد نزدیک گاهش نشاند

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی دارای داراب چهارده سال بود»بخش 7

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور