صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی بهرام گور
  4. »بخش 16

بخش 16

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بفرمود تا تخت شاهنشهی

به باغ بهار اندر آرد رهی

22

به فرمان ببردند پیروزه تخت

نهادند زیر گلفشان درخت

33

می و جام بردند و رامشگران

به پالیز رفتند با مهتران

44

چنین گفت با رای‌زن شهریار

که خرم به مردم بود روزگار

55

به دخمه درون بس که تنهاشویم

اگر چند با برز و بالا شویم

66

همه بسترد مرگ دیوانها

به پای آورد کاخ و ایوانها

77

ز شاه و ز درویش هر کو بمرد

ابا خویشتن نام نیکی ببرد

88

ز گیتی ستایش به مابر بس است

که گنج درم بهر دیگر کس است

99

بی‌آزاری و راستی بایدت

چو خواهی که این خورده نگزایدت

1010

کنون سال من رفت بر سی و هشت

بسی روز بر شادمانی گذشت

1111

چو سال جوان بر کشد بر چهل

غم روز مرگ اندرآید به دل

1212

چو یک موی گردد به سر بر سپید

بباید گسستن ز شادی امید

1313

چو کافور شد مشک معیوب گشت

به کافور بر تاج ناخوب گشت

1414

همی بزم و بازی کنم تا دو سال

چو لختی شکست اندر آید به یال

1515

شوم پیش یزدان بپوشم پلاس

نباشم ز گفتار او ناسپاس

1616

به شادی بسی روز بگذاشتم

ز بادی که بد بهره برداشتم

1717

کنون بر گل و نار و سیب و بهی

ز می جام زرین ندارم تهی

1818

چو بینم رخ سیب بیجاده رنگ

شود آسمان همچو پشت پلنگ

1919

برومند و بویا بهاری بود

می سرخ چون غمگساری بود

2020

هوا راست گردد نه گرم و نه سرد

زمین سبزه و آبها لاژورد

2121

چو با مهرگانی بپوشیم خز

به نخچیر باید شدن سوی جز

2222

بدان دشت نخچیر کاری کنیم

که اندر جهان یادگاری کنیم

2323

کنون گردن گور گردد ستبر

دل شیر نر گیرد و رنگ ببر

2424

سگ و یوز با چرغ و شاهین و باز

نباید کشیدن به راه دراز

2525

که آن جای گرزست و تیر و کمان

نباشیم بی‌تاختن یک زمان

2626

بیابان که من دیده‌ام زیر جز

شده چون بن نیزه بالای گز

2727

بران جایگه نیز یابیم شیر

شکاری بود گر بمانیم دیر

2828

همی بود تا ابر شهریوری

برآمد جهان شد پر از لشکری

2929

ز هر گوشه‌ای لشکری جنگجوی

سوی شاه ایران نهادند روی

3030

ازیشان گزین کرد گردنکشان

کسی کو ز نخچیر دارد نشان

3131

بیاورد لشکر به دشت شکار

سواران شمشیر زن ده هزار

3232

ببردند خرگاه و پرده‌سرای

همان خیمه و آخر و چارپای

3333

همه زیردستان به پیش سپاه

برفتند هرجای کندند چاه

3434

بدان تا نهند از بر چاه چرخ

کنند از بر چرخ چینی سطرخ

3535

پس لشکر اندر همی تاخت شاه

خود و ویژگان تا به نخچیرگاه

3636

بیابان سراسر پر از گور دید

همه بیشه از شیر پرشور دید

3737

چنین گفت کاینجا شکار منست

که از شیر بر خاک چندین تنست

3838

بخسپید شادان‌دل و تن‌درست

که فردا بباید مرا شیر جست

3939

کنون میگساریم تا چاک روز

چو رخشان شود هور گیتی فروز

4040

نخستین به شمشیر شیر افگنیم

همان اژدهای دلیر افگنیم

4141

چو این بیشه از شیر گردد تهی

خدنگ مرا گور گردد رهی

4242

ببود آن شب و بامداد پگاه

سوی بیشه رفتند شاه و سپاه

4343

هم‌انگاه بیرون خرامید شیر

دلاور شده خورده از گور سیر

4444

به یاران چنین گفت بهرام گرد

که تیر و کمان دارم و دست برد

4545

ولیکن به شمشیر یازم به شیر

بدان تا نخواند مرا نادلیر

4646

بپوشید ترکرده پشمین قبای

به اسپ نبرد اندر آورد پای

4747

چو شیر اژدها دید بر پای خاست

ز بالا دو دست اندر آورد راست

4848

همی خواست زد بر سر اسپ اوی

بزد پاشنه مرد نخچیر جوی

4949

بزد بر سر شیر شمشیر تیز

سبک جفت او جست راه گریز

5050

ز سر تا میانش بدونیم کرد

دل نره شیران پر از بیم کرد

5151

بیامد دگر شیر غران دلیر

همی جفت او بچه پرورد زیر

5252

بزد خنجری تیز بر گردنش

سر شیر نر کنده شد از تنش

5353

یکی گفت کای شاه خورشید چهر

نداری همی بر تن خویش مهر

5454

همه بیشه شیرند با بچگان

همه بچگان شیر مادر مکان

5555

کنون باید آژیر بودن دلیر

که در مهرگان بچه دارد به زیر

5656

سه فرسنگ بالای این بیشه است

به یک سال اگر شیرگیری به دست

5757

جهان هم نگردد ز شیران تهی

تو چندین چرا رنج بر تن نهی

5858

چو بنشست بر تخت شاه از نخست

به پیمان جز از چنگ شیران نجست

5959

کنون شهریاری به ایران تراست

به گور آمدی جنگ شیران چراست

6060

بدو گفت شاه ای خردمند پیر

به شبگیر فردا من و گور و تیر

6161

سواران گردنکش اندر زمان

نکردند نامی به تیر و کمان

6262

اگر داد مردی بخواهیم داد

به گوپال و شمشیر گیریم یاد

6363

بدو گفت موبد که مرد سوار

نبیند چو تو گرد در کارزار

6464

که چشم بد از فر تو دور باد

نشست تو در گلشن و سور باد

6565

به پرده‌سرای آمد از بیشه شاه

ابا موبد و پهلوان سپاه

6666

همی خواند لشکر برو آفرین

که بی‌تو مبادا کلاه و نگین

6767

به خرگاه شد چون سپه بازگشت

ز دادنش گیتی پرآواز گشت

6868

یکی دانشی مرزبان پیش‌کار

به خرگاه نو بر پراگنده خار

6969

نهادند کافور و مشک و گلاب

بگسترد مشک از بر جای خواب

7070

همه خیمه‌ها خوان زرین نهاد

برو کاسه آرایش چین نهاد

7171

بیاراست سالار خوان از بره

همه خوردنیها که بد یکسره

7272

چو نان خورده شد شاه بهرام گور

بفرمود جامی بزرگ از بلور

7373

که آرد پری‌چهرهٔ میگسار

نهد بر کف دادگر شهریار

7474

چنین گفت کان شهریار اردشیر

که برنا شد از بخت او مرد پیر

7575

سر مایه او بود ما کهتریم

اگر کهتری را خود اندر خوریم

7676

به رزم و به بزم و به رای و به خوان

جز او را جهاندار گیتی مخوان

7777

بدانگه که اسکندر آمد ز روم

به ایران و ویران شد این مرز و بوم

7878

کجا ناجوانمرد بود و درشت

چو سی و شش از شهریاران بکشت

7979

لب خسروان پر ز نفرین اوست

همه روی گیتی پر از کین اوست

8080

کجا بر فریدون کنند آفرین

برویست نفرین ز جویای کین

8181

مبادا جز از نیکویی در جهان

ز من در میان کهان و مهان

8282

بیارید گفتا منادیگری

خوش آواز و از نامداران سری

8383

که گردد سراسر به گرد سپاه

همی برخروشد به بی‌راه و راه

8484

بگوید که بر کوی بر شهر جز

گر از گوهر و زر و دیبا و خز

8585

چنین تا به خاشاک ناچیز پست

بیازد کسی ناسزاوار دست

8686

بر اسپش نشانم ز پس کرده روی

ز ایدر کشان با دو پرخاشجوی

8787

دو پایش ببندند در زیر اسپ

فرستمش تا خان آذرگشسپ

8888

نیایش کند پیش آتش به خاک

پرستش کند پیش یزدان پاک

8989

بدان کس دهم چیز او را که چیز

ازو بستد و رنج او دید نیز

9090

وگر اسپ در کشت‌زاری کند

ور آهنگ بر میوه‌داری کند

9191

ز زندان نیابد به سالی رها

سوار سرافراز گر بی‌بها

9292

همان رنج ما بس گزیدست بهر

بیاییم و آزرده گردند شهر

9393

برفتند بازارگانان شهر

ز جز و ز برقوه مردم دو بهر

9494

بیابان چو بازار چین شد ز بار

بران‌سو که بد لشکر شهریار

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بخفت آن شب و بامداد پگاه

بیامد سوی دشت نخچیرگاه

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی بهرام گور»بخش 15

اگلی نظم

دگر روز چون تاج بفروخت هور

جهاندار شد سوی نخچیر گور

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی بهرام گور»بخش 17

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور