صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی بهرام گور
  4. »بخش 15

بخش 15

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بخفت آن شب و بامداد پگاه

بیامد سوی دشت نخچیرگاه

22

همه راه و بی‌راه لشکر گذشت

چنان شد که یک ماه ماند او به دشت

33

سراپرده و خیمه‌ها ساختند

ز نخچیر دشتی بپرداختند

44

کسی را نیامد بران دشت خواب

می و گوشت نخچیر و چنگ و رباب

55

بیابان همی آتش افروختند

تر و خشک هیزم بسی سوختند

66

برفتند بسیار مردم ز شهر

کسی کش ز دینار بایست بهر

77

همی بود چندی خرید و فروخت

بیابان ز لشکر همی برفروخت

88

ز نخچیر دشت و ز مرغان آب

همی یافت خواهنده چندان کباب

99

که بردی به خروار تا خان خویش

بر کودک خرد و مهمان خویش

1010

چو ماهی برآمد شتاب آمدش

همی با بتان رای خواب آمدش

1111

بیاورد لشکر ز نخچیرگاه

ز گرد سواران ندیدند راه

1212

همی رفت لشکر به کردار گرد

چنین تا رخ روز شد لاژورد

1313

یکی شارستان پیشش آمد به راه

پر از برزن و کوی و بازارگاه

1414

بفرمود تا لشکرش با بنه

گذارند و ماند خود او یک تنه

1515

بپرسید تا مهتر ده کجاست

سر اندر کشید و همی رفت راست

1616

شکسته دری دید پهن و دراز

بیامد خداوند و بردش نماز

1717

بپرسید کاین خانه ویران کراست

میان ده این جای ویران چراست

1818

خداوند گفت این سرای منست

همین بخت بد رهنمای منست

1919

نه گاو ستم ایدر نه پوشش نه خر

نه دانش نه مردی نه پای و نه پر

2020

مرا دیدی اکنون سرایم ببین

بدین خانه نفرین به از آفرین

2121

ز اسپ اندر آمد بدید آن سرای

جهاندار را سست شد دست و پای

2222

همه خانه سرگین بد از گوسفند

یکی طاق بر پای و جای بلند

2323

بدو گفت چیزی ز بهر نشست

فراز آور ای مرد مهمان‌پرست

2424

چنین داد پاسخ که بر میزبان

به خیره چرا خندی ای مرزبان

2525

گر افگندنی هیچ بودی مرا

مگر مرد مهمان ستودی مرا

2626

نه افگندنی هست و نه خوردنی

نه پوشیدنی و نه گستردنی

2727

به جای دگر خانه جویی رواست

که ایدر همه کارها بی‌نواست

2828

ورا گفت بالش نگه کن یکی

که تا برنشینم برو اندکی

2929

بدو گفت ایدر نه جای نکوست

همانا ترا شیر مرغ آرزوست

3030

پس‌انگاه گفتش که شیر آر گرم

چنان چون بیابی یکی نان نرم

3131

چنین داد پاسخ که ایدو گمان

که خوردی و گشتی ازو شادمان

3232

اگر نان بدی در تنم جان بدی

اگر چند جانم به از نان بدی

3333

بدو گفت گر نیستت گوسفند

که آمد به خان تو سرگین فگند

3434

چنین داد پاسخ که شب تیره شد

مرا سر ز گفتار تو خیره شد

3535

یکی خانه بگزین که یابی پلاس

خداوند آن خانه دارد سپاس

3636

چه باشی به نزدیکی شوربخت

که بستر کند شب ز برگ درخت

3737

به زر تیغ داری به زربر رکیب

نباید که آید ز دزدت نهیب

3838

ز یزدان بترس و ز من دور باش

به هر کار چون من تو رنجور باش

3939

چو خانه برین‌گونه ویران بود

گذرگاه دزدان و شیران بود

4040

بدو گفت اگر دزد شمشیر من

ببردی کنون نیستی زیر من

4141

کدیور بدو گفت زین در مرنج

که در خان من کس نیابد سپنج

4242

بدو گفت شاه ای خردمند پیر

چه باشی به پیشم همی خیره خیر

4343

چنانچون گمانم هم از آب سرد

ببخشای ای مرد آزادمرد

4444

کدیور بدو گفت کان آبگیر

به پیش است کمتر ز پرتاب تیر

4545

بخور چند خواهی و بردار نیز

چه جویی بدین بی‌نوا خانه چیز

4646

همانا بدیدی تو درویش مرد

ز پیری فرومانده از کارکرد

4747

چنین داد پاسخ که گر مهتری

نداری مکن جنگ با لشکری

4848

چه نامی بدو گفت فرشیدورد

نه بوم و نه پوشش نه خواب و نه خورد

4949

بدو گفت بهرام با کام خویش

چرا نان نجویی بدین نام خویش

5050

کدیور بدو گفت کز کردگار

سرآید مگر بر من این روزگار

5151

نیایش کنم پیش یزدان خویش

ببینم مگر بی‌تو ویران خویش

5252

چرا آمدی در سرای تهی

که هرگز نبینی مهی و بهی

5353

بگفت این و بگریست چندان به زار

که بگریخت ز آواز او شهریار

5454

بخندید زان پیر و آمد به راه

دمادم بیامد پس او سپاه

5555

چو بیرون شد از نامور شارستان

به پیش اندر آمد یکی خارستان

5656

تبر داشت مردی همی کند خار

ز لشکر بشد پیش او شهریار

5757

بدو گفت مهتر بدین شارستان

کرا دانی ای دشمن خارستان

5858

چنین داد پاسخ که فرشیدورد

بماند همه ساله بی‌خواب و خورد

5959

مگر گوسفندش بود صدهزار

همان اسپ و استر بود زین شمار

6060

زمین پر ز آگنده دینار اوست

که مه مغز بادش بتن‌بر مه پوست

6161

شکم گرسنه مانده تن برهنه

نه فرزند و خویش نه‌بار و بنه

6262

اگر کشتمندش فروشد به زر

یکی خانه بومش کند پر گهر

6363

شبانش همی گوشت جوشد به شیر

خود او نان ارزن خورد با پنیر

6464

دو جامه ندیدست هرگز به هم

ازویست هم بر تن او ستم

6565

چنین گفت با خارزن شهریار

که گر گوسفندش ندانی شمار

6666

بدانی همانا کجا دارد اوی

شمارش بتو گفت کی یارد اوی

6767

چنین گفت کای رزم دیده سوار

ازان خواسته کس نداند شمار

6868

بدان خارزن داد دینار چند

بدو گفت کاکنون شدی ارجمند

6969

بفرمود تا از میان سپاه

بیاید یکی مرد دانا به راه

7070

کجا نام آن مرد بهرام بود

سواری دلیر و دلارام بود

7171

فرستاد با نامور سی سوار

گزین کرده شایسته مردان کار

7272

دبیری گزین کرد پرهیزگار

بدان‌سان که دانست کردن شمار

7373

بدان خارزن گفت ز ایدر برو

همی خارکندی کنون زر درو

7474

ازان خواسته ده یکی مر تراست

بدین مردمان راه بنمای راست

7575

دل افرزو بد نام آن خارزن

گرازنده مردی به نیروی تن

7676

گرانمایه اسپی بدو داد و گفت

که با باد باید که گردی تو جفت

7777

دل‌افروز بد گیتی افروز شد

چو آمد به درگاه پیروز شد

7878

بیاورد لشکر به کوه و به دشت

همی گوسفند از عدد برگذشت

7979

شتر بود بر کوه ده کاروان

به هر کاروان بر یکی ساروان

8080

ز گاوان ورز و ز گاوان شیر

ز پشم و ز روغن ز کشت و پنیر

8181

همه دشت و کوه و بیابان کنام

کس او را به گیتی ندانست نام

8282

بیابان سراسر همه کنده سم

همان روغن گاو در سم به خم

8383

ز شیراز وز ترف سیصدهراز

شتروار بد بر لب جویبار

8484

یکی نامه بنوشت بهرام هور

به نزد شهنشاه بهرام گور

8585

نخست آفرین کرد بر کردگار

که اویست پیروز و پروردگار

8686

دگر آفرین بر شهنشاه کرد

که کیش بدی (را) نگونسار کرد

8787

چنین گفت کای شهریار جهان

ز تو شاد یکسر کهان و مهان

8888

کز اندازه دادت همی بگذرد

ازین خامشی گنج کیفر برد

8989

همه کار گیتی به اندازه به

دل شاه ز اندیشه‌ها تازه به

9090

یکی گم شده نام فرشیدورد

نه در بزمگاه و نه اندر نبرد

9191

ندانست کس نام او در جهان

میان کهان و میان مهان

9292

نه خسروپرست و نه یزدان‌شناس

ندانست کردن به چیزی سپاس

9393

چنین خواسته گسترد در جهان

تهی‌دست و پر غم نشسته نهان

9494

به بیداد ماند همی داد شاه

منه پند گفتار من بر گناه

9595

پی افگن یکی گنج زین خواسته

سیوم سال را گردد آراسته

9696

دبیران داننده را خواندم

برین کوه آباد بنشاندم

9797

شمارش پدیدار نامد هنوز

نویسنده را پشت برگشت کوز

9898

چنین گفت گوینده کاندر زمین

ورا زر و گوهر فزونست زین

9999

برین کوهسارم دو دیده به راه

بدان تا چه فرمان دهد پیشگاه

100100

ز من باد بر شاه ایران درود

بمان زنده تا نام تارست و پود

101101

هیونی برافگند پویان به راه

بدان تا برد نامه نزدیک شاه

102102

چو آن نامه برخواند بهرام‌گور

به دلش اندر افتارد زان کار شور

103103

دژم گشت و دیده پر از آب کرد

بروهای جنگی پر از تاب کرد

104104

بفرمود تا پیش او شد دبیر

قلم خواست رومی و چینی حریر

105105

نخست آفرین کرد بر کردگار

خداوند پیروز و به روزگار

106106

خداوند دانایی و فرهی

خداوند دیهیم شاهنشهی

107107

نبشت آن که گر دادگر بودمی

همین مرد را رنج ننمودمی

108108

نیاورد گرد این ز دزدی و خون

نبد هم کسی را به بد رهنمون

109109

همی بد که این مرد بد ناسپاس

ز یزدان نبودش به دل در هراس

110110

یکی پاسبان بد برین خواسته

دل و جان ز افزون شدن کاسته

111111

بدین دشت چه گرگ و چه گوسفند

چو باشد به پیکار و ناسودمند

112112

به زیر زمین در چه گوهر چه سنگ

کزو خورد و پوشش نیاید به چنگ

113113

نسازیم ازان رنج بنیاد گنج

نبندیم دل در سرای سپنج

114114

فریدون نه پیداست اندر جهان

همان ایرج و سلم و تور از مهان

115115

همان جم و کاوس با کیقباد

جزین نامداران که داریم یاد

116116

پدرم آنک زو دل پر از درد بود

نبد دادگر ناجوانمرد بود

117117

کسی زین بزرگان پدیدار نیست

بدین با خداوند پیکار نیست

118118

تو آن خواسته گرد کن هرچ هست

ببخش و مبر زان به یک چیز دست

119119

کسی را که پوشیده دارد نیاز

که از بد همی دیر یابد جواز

120120

همان نیز پیری که بیکار گشت

به چشم گرانمایگان خوار گشت

121121

دگر هرک چیزیش بود و بخورد

کنون ماند با درد و با بادسرد

122122

کسی را که نامست و دینار نیست

به بازارگانی کسش یار نیست

123123

دگر کودکانی که بینی یتیم

پدر مرده و مانده بی زر و سیم

124124

زنانی که بی‌شوی و بی‌پوشش‌اند

که کاری ندانند و بی‌کوشش‌اند

125125

بریشان ببخش این همه خواسته

برافروز جان و روان کاسته

126126

تو با آنک رفتی سوی گنج باد

همه داد و پرهیزگاریت باد

127127

نهان کرده دینار فرشیدورد

بدو مان همی تا نماند به درد

128128

مر او را چه دینار و گوهر چه خاک

چو بایست کردن همی در مغاک

129129

سپهر گراینده یار تو باد

همان داد و پرهیز کار تو باد

130130

نهادند بر نامه‌بر مهر شاه

فرستاد برگشت و آمد به راه

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

وزانجا برانگیخت شبرنگ را

بدیدش یکی بیشه تنگ را

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی بهرام گور»بخش 14

اگلی نظم

بفرمود تا تخت شاهنشهی

به باغ بهار اندر آرد رهی

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی بهرام گور»بخش 16

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور