صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »گفتار اندر داستان فرود سیاوش
  4. »بخش 23

بخش 23

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

دوان رفت بهرام پیش پدر

که ای پهلوان یلان سر به سر

22

بدانگه که آن تاج برداشتم

به نیزه بابراندر افراشتم

33

یکی تازیانه ز من گم شده‌ست

چو گیرند بی‌مایه ترکان به دست

44

به بهرام بر چند باشد فسوس

جهان پیش چشمم شود آبنوس

55

نبشته بران چرم نام منست

سپهدار پیران بگیرد به دست

66

شوم تیز و تازانه بازآورم

اگر چند رنج دراز آورم

77

مرا این ز اختر بد آید همی

که نامم به خاک اندر آید همی

88

بدو گفت گودرز پیر ای پسر

همی بخت خویش اندر آری به‌سر

99

ز بهر یکی چوب‌ِ بسته‌دوال

شوی در دَم ِ اختر‌ِ شوم‌فال

1010

چنین گفت بهرام جنگی که من

نیم بهتر از دوده و انجمن

1111

به جایی توان مرد کاید زمان

به کژی چرا برد باید گمان‌؟

1212

بدو گفت گیو ای برادر مشو

فراوان مرا تازیانه‌ست نو

1313

یکی شوشهٔ زر به سیم اندر است

دو شیبش ز خوشاب وز گوهر‌ست

1414

فرنگیس چون گنج بگشاد سر

مرا داد چندان سلیح و کمر

1515

من آن درع و تازانه برداشتم

به توران دگر خوار بگذاشتم

1616

یکی نیز بخشید کاوس شاه

ز زر وز گوهر چو تابنده ماه

1717

دگر پنج دارم همه زرنگار

برو بافته گوهر شاهوار

1818

ترا بخشم این هفت ز ایدر مرو

یکی جنگ خیره میارای نو

1919

چنین گفت با گیو بهرام گرد

که این ننگ را خرد نتوان شمرد

2020

شما را ز رنگ و نگار‌ست گفت

مرا آنک شد نام با ننگ جفت

2121

گر ایدونک تازانه بازآورم

وگر سر ز کوشش بگاز آورم

2222

بر او رای یزدان دگرگونه بود

همان گردش بخت وارونه بود

2323

هرانگه که بخت اندر آید به خواب

ترا گفت دانا نیاید صواب

2424

بزد اسپ و آمد بران رزمگاه

درخشان شده روی گیتی ز ماه

2525

همی زار بگریست بر کشتگان

بران داغ دل بخت‌برگشتگان

2626

تن ریونیز اندران خون و خاک

شده غرق و خفتان برو چاک چاک

2727

همی زار بگریست بهرام شیر

که زار ای جوان سوار دلیر

2828

چو تو کشته اکنون چه یک مشت خاک

بزرگان به ایوان‌، تو اندر مغاک

2929

بران کشتگان بر یکایک بگشت

که بودند افگنده بر پهن‌دشت

3030

ازان نامداران یکی خسته بود

به شمشیر ازیشان به جان رسته بود

3131

همی بازدانست بهرام را

بنالید و پرسید زو نام را

3232

بدو گفت کای شیر من زنده‌ام

بر کشتگان خوار افگنده‌ام

3333

سه روزست تا نان و آب آرزوست

مرا بر یکی جامه خواب آرزوست

3434

بشد تیز بهرام تا پیش اوی

به دل مهربان و به تن خویش اوی

3535

برو گشت گریان و رخ را بخست

بدرید پیراهن او را ببست

3636

بدو گفت مندیش کز خستگی‌ست

تبه بودن این ز نابستگی‌ست

3737

چو بستم کنون سوی لشکر شوی

وزین خستگی زود بهتر شوی

3838

یکی تازیانه بدین رزمگاه

ز من گم شده‌ست از پی تاج شاه

3939

چو آن بازیابم بیایم برت

رسانم به زودی سوی لشکرت

4040

وزانجا سوی قلب لشکر شتافت

همی جست تا تازیانه بیافت

4141

میان تل کشتگان اندرون

برآمیخته خاک بسیار و خون

4242

فرود آمد از باره آن برگرفت

وزانجا خروشیدن اندر گرفت

4343

خروش دم مادیان یافت اسپ

بجوشید برسان آذرگشسپ

4444

سوی مادیان روی بنهاد تفت

غمی گشت بهرام و از پس برفت

4545

همی شد دمان تا رسید اندروی

ز ترگ و ز خفتان پر از آب روی

4646

چو بگرفت هم در زمان برنشست

یکی تیغ هندی گرفته به دست

4747

چو بفشارد ران هیچ نگذارد پی

سوار و تن باره پرخاک و خوی

4848

چنان تنگدل شد به یکبارگی

که شمشیر زد بر پی بارگی

4949

وزان جایگه تا بدین رزمگاه

پیاده بپیمود چون باد راه

5050

سراسر همه دشت پرکشته دید

زمین چون گل و ارغوان کشته دید

5151

همی گفت کاکنون چه سازیم روی

بر این دشت بی‌بارگی راه‌جوی

5252

ازو سرکشان آگهی یافتند

سواری صد از قلب بشتافتند

5353

که او را بگیرند زان رزمگاه

برندش بر پهلوان سپاه

5454

کمان را به زه کرد بهرام شیر

ببارید تیر از کمان دلیر

5555

چو تیری یکی در کمان راندی

به پیرامنش کس کجا ماندی

5656

ازیشان فراوان بخست و بکشت

پیاده نپیچید و ننمود پشت

5757

سواران همه بازگشتند ازوی

بنزدیک پیران نهادند روی

5858

چو لشکر ز بهرام شد ناپدید

ز هر سو بسی تیر گرد آورید

5959

چو لشکر بیامد بر پهلوان

بگفتند با او سراسر گوان

6060

فراوان سخن رفت زان رزمساز

ز پیکار او آشکارا و راز

6161

بگفتند کاینت هژبر دلیر

پیاده نگردد خود از جنگ سیر

6262

بپرسید پیران که این مرد کیست

ازان نامداران ورا نام چیست

6363

یکی گفت بهرام شیراوژن است

که لشکر سراسر بدو روشن است

6464

به رویین چنین گفت پیران که خیز

که بهرام را نیست جای گریز

6565

مگر زنده او را به چنگ آوری

زمانه براساید از داوری

6666

ز لشکر کسی را که باید ببر

کجا نامدار‌ست و پرخاشخر

6767

چو بشنید رویین بیامد دمان

نبودش بس اندیشهٔ بدگمان

6868

بر تیر بنشست بهرام شیر

نهاده سپر بر سر و چرخ زیر

6969

یکی تیرباران به رویین بکرد

که شد ماه تابنده چون لاژورد

7070

چو رویین پیران ز تیرش بخست

یلان را همه کند شد پای و دست

7171

به سستی بر پهلوان آمدند

پر از درد و تیره‌روان آمدند

7272

که هرگز چنین یک پیاده به جنگ

ز دریا ندیدیم جنگی نهنگ

7373

چو بشنید پیران غمی گشت سخت

بلرزید برسان برگ درخت

7474

نشست از بر بارهٔ تند تاز

همی‌رفت با او بسی رزمساز

7575

بیامد بدو گفت کای نامدار

پیاده چرا ساختی کارزار

7676

نه تو با سیاوش به توران بدی

همانا به پرخاش و سوران بدی

7777

مرا با تو نان و نمک خوردن است

نشستن همان مهر پروردن است

7878

نباید که با این نژاد و گهر

بدین شیرمردی و چندین هنر

7979

ز بالا به خاک اندر آید سرت

بسوزد دل مهربان مادرت

8080

بیا تا بسازیم سوگند و بند

براهی که آید دلت را پسند

8181

ازان پس یکی با تو خویشی کنیم

چو خویشی بود رای بیشی کنیم

8282

پیاده تو با لشکری نامدار

نتابی مخور باتنت زینهار

8383

بدو گفت بهرام کای پهلوان

خردمند و بینا و روشن‌روان

8484

مرا حاجت از تو یکی بارگی‌ست

وگر نه مرا جنگ یکبارگی‌ست

8585

بدو گفت پیران که ای نامجوی

ندانی که این رای را نیست روی

8686

ترا این به آید که گفتم سخن

دلیری و بر خیره تندی مکن

8787

ببین تا سواران آن انجمن

نهند این چنین ننگ بر خویشتن

8888

که چندین تن از تخمهٔ مهتران

ز دیهیم داران و کنداوران

8989

ز پیکار تو کشته و خسته شد

چنین رزم ناگاه پیوسته شد

9090

که جوید گذر سوی ایران کنون

مگر آنک جوشد ورا مغز و خون

9191

اگر نیستی رنج افراسیاب

که گردد سرش زین سخن پرشتاب

9292

ترا بارگی دادمی ای جوان

بدان تات بردی بر پهلوان

9393

بگفت این و برگشت و شد باز جای

دلش پر ز کین و سرش پر ز رای

9494

برفت او و آمد ز لشکر تژاو

سواری که بودیش با شیر تاو

9595

ز پیران بپرسید و پیران بگفت

که بهرام را از یلان نیست جفت

9696

به مهر‌ش بدادم بسی پند خوب

نمودم بدو راه و پیوند خوب

9797

سخن را نبد بر دلش هیچ راه

همی راه جوید به ایران سپاه

9898

به پیران چنین گفت جنگی تژاو

که با مهر جان ترا نیست تاو

9999

شوم گر پیاده به چنگ آرمش

سر اندر زمان زیر سنگ آرمش

100100

بیامد شتابان بدان رزمگاه

کجا بود بهرام یل بی‌سپاه

101101

چو بهرام را دید نیزه به دست

یکی برخروشید چون پیل مست

102102

بدو گفت ازین لشکر نامدار

پیاده یکی مرد و چندین سوار

103103

به ایران گرازید خواهی همی

سرت برفرازید خواهی همی

104104

سران را سپردی سر اندر زمان

گه آمد که بر تو سرآید زمان

105105

پس آنگه بفرمود کاندر نهید

به تیر و به گرز و به ژوپین دهید

106106

برو انجمن شد یکی لشکری

هرانکس که بد از دلیران سری

107107

کمان را به زه کرد بهرام گرد

به تیر از هوا روشنایی ببرد

108108

چو تیر اسپری شد سوی نیزه گشت

چو دریای خون شد همه کوه و دشت

109109

چو نیزه قلم شد به گرز و به تیغ

همی خون چکانید بر تیره میغ

110110

چو رزمش برین گونه پیوسته شد

به تیر‌ش دلاور بسی خسته شد

111111

چو بهرام یل گشت بی‌توش و تاو

پس پشت او اندر آمد تژاو

112112

یکی تیغ زد بر سر کتف اوی

که شیر اندر آمد ز بالا به روی

113113

جدا شد ز تن دست خنجر‌گزار

فروماند از رزم و برگشت کار

114114

تژاو ستمگاره را دل بسوخت

به کردار آتش رخش برفروخت

115115

بپیچید ازو روی پر درد و شرم

بجوش آمدش در جگر خون گرم

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو آمد سر ماه هنگام جنگ

ز پیمان بگشتند و از نام و ننگ

فردوسی»شاهنامه»گفتار اندر داستان فرود سیاوش»بخش 22

اگلی نظم

چو خورشید تابنده بنمود پشت

دل گیو گشت از برادر درشت

فردوسی»شاهنامه»گفتار اندر داستان فرود سیاوش»بخش 24

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور