صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »گفتار اندر داستان فرود سیاوش
  4. »بخش 24

بخش 24

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چو خورشید تابنده بنمود پشت

دل گیو گشت از برادر درشت

22

ببیژن چنین گفت کای رهنمای

برادر نیامد همی باز جای

33

بباید شدن تا وراکار چیست

نباید که بر رفته باید گریست

44

دلیران برفتند هر دو چو گرد

بدان جای پرخاش و ننگ و نبرد

55

بدیدار بهرامشان بد نیاز

همی خسته و کشته جستند باز

66

همه دشت پرخسته و کشته بود

جهانی بخون اندر آغشته بود

77

دلیران چو بهرام را یافتند

پر از آب و خون دیده بشتافتند

88

بخاک و بخون اندر افگنده خوار

فتاده ازو دست و برگشته کار

99

همی ریخت آب از بر چهراوی

پر از خون دو تن دیده از مهر اوی

1010

چو بازآمدش هوش بگشاد چشم

تنش پر ز خون بود و دل پر ز خشم

1111

چنین گفت با گیو کای نامجوی

مرا چون بپوشی بتابوت روی

1212

تو کین برادر بخواه از تژاو

ندارد مگر گاو با شیر تاو

1313

مرا دید پیران ویسه نخست

که با من بدش روزگاری نشست

1414

همه نامداران و گردان چین

بجستند با من بغاز کین

1515

تن من تژاو جفاپیشه خست

نکرد ایچ یاد از نژاد و نشست

1616

چو بهرام گرد این سخن یاد کرد

ببارید گیو از مژه آب زرد

1717

بدادار دارنده سوگند خورد

بروز سپید و شب لاژورد

1818

که جز ترگ رومی نبیند سرم

مگر کین بهرام بازآورم

1919

پر از درد و پر کین بزین برنشست

یکی تیغ هندی گرفته بدست

2020

بدانگه که شد روی گیتی سیاه

تژاو از طلایه برآمد براه

2121

چو از دور گیو دلیرش بدید

عنان را بپیچید و دم درکشید

2222

چو دانست کز لشکر اندر گذشت

ز گردان و گردنکشان دور گشت

2323

سوی او بیفکند پیچان کمند

میان تژاو اندر آمد به بند

2424

بران اندر آورد و برگشت زود

پس آسانش از پشت زین در ربود

2525

بخاک اندر افگند خوار و نژند

فرود آمد و دست کردش به بند

2626

نشست از بر اسپ و او را کشان

پس اندر همی برد چون بیهشان

2727

چنین گفت با او بخواهش تژاو

که با من نماند ای دلیر ایچ تاو

2828

چه کردم کزین بی‌شمار انجمن

شب تیره دوزخ نمودی بمن

2929

بزد بر سرش تازیانه دویست

بدو گفت کین جای گفتار نیست

3030

ندانی همی ای بد شور بخت

که در باغ کین تازه کشتی درخت

3131

که بالاش با چرخ همبر بود

تنش خون خورد بار او سر بود

3232

شکار تو بهرام باید بجنگ

ببینی کنون زخم کام نهنگ

3333

چنین گفت با گیو جنگی تژاو

که تو چون عقابی و من چون چکاو

3434

ز بهرام بر بد نبردم گمان

نه او را بدست من آمد زمان

3535

که من چون رسیدم سواران چین

ورا کشته بودند بر دشت کین

3636

بران بد که بهرام بیجان شدست

ز دردش دل گیو پیچان شدست

3737

کشانش بیارد گیو دلیر

بپیش جگر خسته بهرام شیر

3838

بدو گفت کاینک سر بی‌وفا

مکافات سازم جفا را جفا

3939

سپاس از جهان‌آفرین کردگار

که چندان زمان دیدم از روزگار

4040

که تیره‌روان بداندیش تو

بپردازم اکنون من از پیش تو

4141

همی کرد خواهش بریشان تژاو

همی خواست از کشتن خویش تاو

4242

همی گفت ار ایدونک این کار بود

سر من بخنجر بریدن چه سود

4343

یکی بنده باشم روان ترا

پرستش کنم گوربان ترا

4444

چنین گفت با گیو بهرام شیر

که ای نامور نامدار دلیر

4545

گر ایدونک از وی بمن بد رسید

همان روز مرگش نباید چشید

4646

سر پر گناهش روان داد من

بمان تا کند در جهان یاد من

4747

برادر چو بهرام را خسته دید

تژاو جفا پیشه را بسته دید

4848

خروشید و بگرفت ریش تژاو

بریدش سر از تن بسان چکاو

4949

دل گیو زان پس بریشان بسوخت

روانش ز غم آتشی برفروخت

5050

خروشی برآورد کاندر جهان

که دید این شگفت آشکار و نهان

5151

که گر من کشم ور کشی پیش من

برادر بود گر کسی خویش من

5252

بگفت این و بهرام یل جان بداد

جهان را چنین است ساز ونهاد

5353

عنان بزرگی هرآنکو بجست

نخستین بباید بخون دست شست

5454

اگر خود کشد گر کشندش بدرد

بگرد جهان تا توانی مگرد

5555

خروشان بر اسپ تژاوش ببست

به بیژن سپرد آنگهی برنشست

5656

بیاوردش از جایگاه تژاو

بنزدیک ایران دلش پر ز تاو

5757

چو شد دور زان جایگاه نبرد

بکردار ایوان یکی دخمه کرد

5858

بیاگند مغزش بمشک و عبیر

تنش را بپوشید چینی حریر

5959

برآیین شاهانش بر تخت عاج

بخوابید و آویخت بر سرش تاج

6060

سر دخمه کردند سرخ و کبود

تو گفتی که بهرام هرگز نبود

6161

شد آن لشکر نامور سوگوار

ز بهرام وز گردش روزگار

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

دوان رفت بهرام پیش پدر

که ای پهلوان یلان سر به سر

فردوسی»شاهنامه»گفتار اندر داستان فرود سیاوش»بخش 23

اگلی نظم

چو برزد سر از کوه تابنده شید

برآمد سر تاج روز سپید

فردوسی»شاهنامه»گفتار اندر داستان فرود سیاوش»بخش 25

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور