صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »داستان سیاوش
  4. »بخش 14

بخش 14

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

چو آگاهی آمد به کاووس شاه

که شد روزگار سیاوش تباه

2

به کردار مرغان سرش را ز تن

جدا کرد سالار آن انجمن

3

ابر بی‌گناهش به خنجر به زار

بریدند سر زان تن شاهوار

4

بنالد همی بلبل از شاخ سرو

چو دراج زیر گلان با تذرو

5

همه شهر توران پر از داغ و درد

به بیشه درون برگ گلنار زرد

6

گرفتند شیون به هر کوهسار

نه فریادرس بود و نه خواستار

7

چو این گفته بشنید کاووس شاه

سر نامدارش نگون شد ز گاه

8

بر و جامه بدرید و رخ را بکند

به خاک اندر آمد ز تخت بلند

9

برفتند با مویه ایرانیان

بدان سوگ بسته به زاری میان

10

همه دیده پرخون و رخساره زرد

زبان از سیاوش پر از یادکرد

11

چو طوس و چو گودرز و گیو دلیر

چو شاپور و فرهاد و رهام شیر

12

همه جامه کرده کبود و سیاه

همه خاک بر سر بجای کلاه

13

پس آگاهی آمد سوی نیمروز

به نزدیک سالار گیتی فروز

14

که از شهر ایران برآمد خروش

همی خاک تیره برآمد به جوش

15

پراگند کاووس بر یال خاک

همه جامهٔ خسروی کرد چاک

16

تهمتن چو بشنید زو رفت هوش

ز زابل به زاری برآمد خروش

17

به چنگال رخساره بشخود زال

همی ریخت خاک از بر شاخ و یال

18

چو یک هفته با سوگ بود و دژم

به هشتم برآمد ز شیپور دم

19

سپاهی فراوان بر پیلتن

ز کشمیر و کابل شدند انجمن

20

به درگاه کاووس بنهاد روی

دو دیده پر از آب و دل کینه جوی

21

چو نزدیکی شهر ایران رسید

همه جامهٔ پهلوی بردرید

22

به دادار دارنده سوگند خورد

که هرگز تنم بی‌سلیح نبرد

23

نباشد بشویم سرم را ز خاک

همه بر تن غم بود سوگناک

24

کله ترگ و شمشیر جام منست

به بازو خم خام دام منست

25

چو آمد به نزدیک کاووس کی

سرش بود پرخاک و پرخاک پی

26

بدو گفت خوی بد ای شهریار

پراگندی و تخمت آمد ببار

27

ترا مهر سودابه و بدخوی

ز سر برگرفت افسر خسروی

28

کنون آشکارا ببینی همی

که بر موج دریا نشینی همی

29

از اندیشهٔ خرد و شاه سترگ

بیامد به ما بر زیانی بزرگ

30

کسی کاو بود مهتر انجمن

کفن بهتر او را ز فرمان زن

31

سیاوش به گفتار زن شد به باد

خجسته زنی کاو ز مادر نزاد

32

دریغ آن بر و برز و بالای او

رکیب و خم خسرو آرای او

33

دریغ آن گو نامبرده سوار

که چون او نبیند دگر روزگار

34

چو در بزم بودی بهاران بدی

به رزم افسر نامداران بدی

35

همی جنگ با چشم گریان کنم

جهان چون دل خویش بریان کنم

36

نگه کرد کاووس بر چهر او

بدید اشک خونین و آن مهر او

37

نداد ایچ پاسخ مر او را ز شرم

فرو ریخت از دیدگان آب گرم

38

تهمتن برفت از بر تخت اوی

سوی خان سودابه بنهاد روی

39

ز پرده به گیسوش بیرون کشید

ز تخت بزرگیش در خون کشید

40

به خنجر به دو نیم کردش به راه

نجنبید بر جای کاووس شاه

41

بیامد به درگاه با سوگ و درد

پر از خون دل و دیده رخساره زرد

42

همه شهر ایران به ماتم شدند

پر از درد نزدیک رستم شدند

43

چو یک هفته با سوگ و با آب چشم

به درگاه بنشست پر درد و خشم

44

به هشتم بزد نای رویین و کوس

بیامد به درگاه گودرز و طوس

45

چو فرهاد و شیدوش و گرگین و گیو

چو بهرام و رهام و شاپور نیو

46

فریبرز کاووس درنده شیر

گرازه که بود اژدهای دلیر

47

فرامرز رستم که بد پیش رو

نگهبان هر مرز و سالار نو

48

به گردان چنین گفت رستم که من

برین کینه دادم دل و جان و تن

49

که اندر جهان چون سیاوش سوار

نبندد کمر نیز یک نامدار

50

چنین کار یکسر مدارید خرد

چنین کینه را خرد نتوان شمرد

51

ز دلها همه ترس بیرون کنید

زمین را ز خون رود جیحون کنید

52

به یزدان که تا در جهان زنده‌ام

به کین سیاوش دل آگنده‌ام

53

بران تشت زرین کجا خون اوی

فرو ریخت ناکاردیده گروی

54

بمالید خواهم همی روی و چشم

مگر بر دلم کم شود درد و خشم

55

وگر همچنانم بود بسته چنگ

نهاده به گردن درون پالهنگ

56

به خاک اندرون خوار چون گوسفند

کشندم دو بازو به خم کمند

57

و گر نه من و گرز و شمشیر تیز

برانگیزم اندر جهان رستخیز

58

نبیند دو چشمم مگر گرد رزم

حرامست بر من می و جام و بزم

59

به درگاه هر پهلوانی که بود

چو زان گونه آواز رستم شنود

60

همه برگرفتند با او خروش

تو گفتی که میدان برآمد به جوش

61

ز میدان یکی بانگ برشد به ابر

تو گفتی زمین شد به کام هژبر

62

بزد مهره بر پشت پیلان به جام

یلان بر کشیدند تیغ از نیام

63

برآمد خروشیدن گاودم

دم نای رویین و رویینه خم

64

جهان پر شد از کین افراسیاب

به دریا تو گفتی به جوش آمد آب

65

نبد جای پوینده را بر زمین

ز نیزه هوا ماند اندر کمین

66

ستاره به جنگ اندر آمد نخست

زمین و زمان دست خون را بشست

67

ببستند گردان ایران میان

به پیش اندرون اختر کاویان

68

گزین کرد پس رستم زابلی

ز گردان شمشیرزن کابلی

69

ز ایران و از بیشهٔ نارون

ده و دو هزار از یلان انجمن

70

سپه را فرامرز بد پیش‌رو

که فرزند گو بود و سالار نو

71

همی رفت تا مرز توران رسید

ز دشمن کسی را به ره بر ندید

72

دران مرز شاه سپیجاب بود

که با لشکر و گنج و با آب بود

73

ورازاد بد نام آن پهلوان

دلیر و سپه تاز و روشن روان

74

سپه بود شمشیرزن سی هزار

همه رزم جوی از در کارزار

75

ورازاد از قلب لشکر برفت

بیامد به نزد فرامرز تفت

76

بپرسید و گفتش چه مردی بگوی

چرا کرده‌ای سوی این مرز روی

77

سزد گر بگویی مرا نام خویش

بجویی ازین کار فرجام خویش

78

همانا به فرمان شاه آمدی

گر از پهلوان سپاه آمدی

79

چه داری ز افراسیاب آگهی

ز اورنگ و ز تاج و تخت مهی

80

نباید که بی‌نام بر دست من

روانت برآید ز تاریک تن

81

فرامرز گفت ای گو شوربخت

منم بار آن خسروانی درخت

82

که از نام او شیر پیچان شود

چو خشم آورد پیل بیجان شود

83

مرا با تو بدگوهر دیوزاد

چرا کرد باید همی نام یاد

84

گو پیلتن با سپاه از پس است

که اندر جهان کینه خواه او بس است

85

به کین سیاوش کمر بر میان

ببست و بیامد چو شیر ژیان

86

برآرد ازین مرز بی‌ارز دود

هوا گرد او را نیارد بسود

87

ورازاد بشنید گفتار او

همی خوار دانست پیگار او

88

به لشکر بفرمود کاندر دهید

کمان‌ها سراسر به زه بر نهید

89

رده بر کشید از دو رویه سپاه

به سر بر نهادند ز آهن کلاه

90

ز هر سو برآمد ز گردان خروش

همی کر شد از نالهٔ کوس گوش

91

چو آواز کوس آمد و کرنای

فرامرز را دل برآمد ز جای

92

به یک حمله اندر ز گردان هزار

بیفگند و برگشت از کارزار

93

دگر حمله کردش هزار و دویست

ورازاد را گفت لشکر مه‌ایست

94

که امروز بادافرَهِ ایزدیست

مکافات بد را ز یزدان بدیست

95

چنین لشکر گشن و چندین سوار

سراسیمه شد از یکی نامدار

96

همی شد فرامرز نیزه به دست

ورازاد را راه یزدان ببست

97

فرامرز جنگی چو او را بدید

خروشی چو شیر ژیان برکشید

98

برانگیخت از جای شبرنگ را

بیفشرد بر نیزه بر چنگ را

99

یکی نیزه زد بر کمربند او

که بگسست زیر زره بند او

100

چنان برگرفتش ز زین خدنگ

که گفتی یک پشه دارد به چنگ

101

بیفگند بر خاک و آمد فرود

سیاووش را داد چندی درود

102

سر نامور دور کرد از تنش

پر از خون بیالود پیراهنش

103

چنین گفت کاینت سر کین نخست

پراگنده شد تخم پرخاش و رست

104

همه بوم و بر آتش اندرفگند

همی دود برشد به چرخ بلند

105

یکی نامه بنوشت نزد پدر

ز کار ورازاد پرخاشخر

106

که چون برگشادم در کین و جنگ

ورا برگرفتم ز زین پلنگ

107

به کین سیاوش بریدم سرش

برافروختم آتش از کشورش

108

وزان سو نوندی بیامد به راه

به نزدیک سالار توران سپاه

109

که آمد به کین رستم پیلتن

بزرگان ایران شدند انجمن

110

ورازاد را سر بریدند زار

برانگیخت از مرز توران دمار

111

سپه را سراسر بهم بر زدند

به بوم و به بر آتش اندر زدند

112

چو بشنید افراسیاب این سخن

غمی شد ز کردارهای کهن

113

نماند ایچ بر دشت ز اسپان یله

بیاورد چوپان به میدان گله

114

در گنج گوپال و برگستوان

همان نیزه و خنجر هندوان

115

همان گنج دینار و در و گهر

همان افسر و طوق زرین کمر

116

ز دستور گنجور بستد کلید

همه کاخ و میدان درم گسترید

117

چو لشکر سراسر شد آراسته

بریشان پراگنده شد خواسته

118

بزد کوس رویین و هندی درای

سواران سوی رزم کردند رای

119

سپهدار از گنگ بیرون کشید

سپه را ز تنگی به هامون کشید

120

فرستاد و مر سرخه را پیش خواند

ز رستم بسی داستانها براند

121

بدو گفت شمشیرزن سی هزار

ببر نامدار از در کارزار

122

نگه دار جان از بد پور زال

به رزمت نباشد جزو کس همال

123

تو فرزندی و نیکخواه منی

ستون سپاهی و ماه منی

124

چو بیدار دل باشی و راه‌جوی

که یارد نهادن بروی تو روی

125

کنون پیش رو باش و بیدار باش

سپه را ز دشمن نگهدار باش

126

ز پیش پدر سرخه بیرون کشید

درفش و سپه را به هامون کشید

127

طلایه چو گرد سپه دید تفت

بپیچید و سوی فرامرز رفت

128

از ایران سپه برشد آوای کوس

ز گرد سپه شد هوا آبنوس

129

خروش سواران و گرد سپاه

چو شب کرد گیتی نهان گشت ماه

130

درخشیدن تیغ الماس گون

سنانهای آهار داده به خون

131

تو گفتی که برشد به گیتی بخار

برافروختند آتش کارزار

132

ز کشته فگنده به هر سو سران

زمین کوه گشت از کران تا کران

133

چو سرخه بران گونه پیگار دید

درفش فرامرز سالار دید

134

عنان را به بور سرافراز داد

به نیزه درآمد کمان باز داد

135

فرامرز بگذاشت قلب سپاه

بر سرخه با نیزه شد کینه‌خواه

136

یکی نیزه زد همچو آذرگشسپ

ز کوهه ببردش سوی یال اسپ

137

ز ترکان به یاری او آمدند

پر از جنگ و پرخاشجو آمدند

138

از آشوب ترکان و از رزم سخت

فرامرز را نیزه شد لخت لخت

139

بدانست سرخه که پایاب اوی

ندارد غمی گشت و برگاشت روی

140

پس اندر فرامرز با تیغ تیز

همی تاخت و انگیخته رستخیز

141

سواران ایران به کردار دیو

دمان از پسش برکشیده غریو

142

فرامرز چون سرخه را یافت چنگ

بیازید زان سان که یازد پلنگ

143

گرفتش کمربند و از پشت زین

برآورد و زد ناگهان بر زمین

144

پیاده به پیش اندر افگند خوار

به لشکرگه آوردش از کارزار

145

درفش تهمتن همانگه ز راه

پدید آمد و گرد پیل و سپاه

146

فرامرز پیش پدر شد چو گرد

به پیروزی از روزگار نبرد

147

به پیش اندرون سرخه را بسته دست

بکرده ورازاد را یال پست

148

همه غار و هامون پر از کشته بود

سر دشمن از رزم برگشته بود

149

سپاه آفرین خواند بر پهلوان

بران نامبردار پور جوان

150

تهمتن برو آفرین کرد نیز

به درویش بخشید بسیار چیز

151

یکی داستان زد برو پیلتن

که هر کس که سر برکشد ز انجمن

152

خرد باید و گوهر نامدار

هنر یار و فرهنگش آموزگار

153

چو این گوهران را بجا آورد

دلاور شود پر و پا آورد

154

از آتش نبینی جز افروختن

جهانی چو پیش آیدش سوختن

155

فرامرز نشگفت اگر سرکش است

که پولاد را دل پر از آتش است

156

چو آورد با سنگ خارا کند

ز دل راز خویش آشکارا کند

157

به سرخه نگه کرد پس پیلتن

یکی سرو آزاده بد بر چمن

158

برش چون بر شیر و رخ چون بهار

ز مشک سیه کرده بر گل نگار

159

بفرمود پس تا برندش به دشت

ابا خنجر و روزبانان و تشت

160

ببندند دستش به خم کمند

بخوابند بر خاک چون گوسفند

161

بسان سیاوش سرش را ز تن

ببرند و کرگس بپوشد کفن

162

چو بشنید طوس سپهبد برفت

به خون ریختن روی بنهاد تفت

163

بدو سرخه گفت ای سرافراز شاه

چه ریزی همی خون من بی‌گناه

164

سیاوش مرا بود هم سال و دوست

روانم پر از درد و اندوه اوست

165

مرا دیده پرآب بد روز و شب

همیشه به نفرین گشاده دو لب

166

بران کس که آن تشت و خنجر گرفت

بران کس که آن شاه را سرگرفت

167

دل طوس بخشایش آورد سخت

بران نامبردار برگشته بخت

168

بر رستم آمد بگفت این سخن

که پور سپهدار افگند بن

169

چنین گفت رستم که گر شهریار

چنان خسته‌دل شاید و سوگوار

170

همیشه دل و جان افراسیاب

پر از درد باد و دو دیده پرآب

171

همان تشت و خنجر زواره ببرد

بدان روزبانان لشکر سپرد

172

سرش را به خنجر ببرید زار

زمانی خروشید و برگشت کار

173

بریده سر و تنش بر دار کرد

دو پایش زبر سر نگونسار کرد

174

بران کشته از کین برافشاند خاک

تنش را به خنجر بکردند چاک

175

جهانا چه خواهی ز پروردگان

چه پروردگان داغ دل بردگان

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

شبی قیرگون، ماه پنهان‌شده

به خواب اندرون مرغ و دام و دده

فردوسی»شاهنامه»داستان سیاوش»بخش 13

اگلی نظم

چو لشکر بیامد ز دشت نبرد

تنان پر ز خون و سران پر ز گرد

فردوسی»شاهنامه»داستان سیاوش»بخش 15

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور