صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »داستان سیاوش
  4. »بخش 13

بخش 13

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

شبی قیرگون، ماه پنهان‌شده

به خواب اندرون مرغ و دام و دده

22

چنان دید سالار پیران به خواب

که شمعی برافروختی ز آفتاب

33

سیاوش برِ شمع تیغی به دست

به آواز گفتی: نشاید نشست

44

کزین خواب نوشین سر آزاد کن

ز فرجام گیتی یکی یاد کن

55

که روز نوآیین و جشنی نوست

شب سور آزاده کیخسروست

66

سپهبد بلرزید در خواب خوش

بجنبید گلشهر خورشیدفش

77

بدو گفت پیران که برخیز و رو

خرامنده پیش فرنگیس شو

88

سیاووش را دیدم اکنون به خواب

درخشان‌تر از برسپهر آفتاب

99

که گفتی مرا چند خسپی؟ مپای!

به جشن جهانجوی کیخسرو آی

1010

همی رفت گلشهر تا پیش ماه

جدا گشته بود از بر ماه، شاه

1111

بدید و به شادی سبک بازگشت

همانگاه گیتی پرآواز گشت

1212

بیامد به شادی به پیران بگفت

که اینت به‌آیین خور و ماه جفت

1313

یکی اندرآی و شگفتی ببین

بزرگی و رای جهان‌آفرین

1414

تو گویی نشاید مگر تاج را

و گر جوشن و ترگ و تاراج را

1515

سپهبد بیامد بر شهریار

بسی آفرین کرد و بردش نثار

1616

بران برز و بالا و آن شاخ و یال

تو گویی برو برگذشته‌ست سال

1717

ز بهر سیاوش دو دیده پرآب

همی کرد نفرین بر افراسیاب

1818

چنین گفت با نامدار انجمن

که گر بگسلد زین سخن جان من

1919

نمانم که یازد بدین شاه چنگ

مرا گر سپارد به چنگ نهنگ

2020

بدانگه که بنمود خورشید چهر

به خواب اندرآمد سر تیره مهر

2121

چو بیدار شد پهلوان سپاه

دمان اندر آمد به نزدیک شاه

2222

همی ماند تا جای پردخت شد

به نزدیک آن نامور تخت شد

2323

بدو گفت خورشیدفش مهترا!

جهاندار و بیدار و افسونگرا!

2424

به در بر یکی بنده بفزود دوش

تو گفتی ورا مایه دادست هوش

2525

نماند ز خوبی جز از تو به کس

تو گویی که بر گاه شاهست و بس

2626

اگر تور را روز بازآمدی

به دیدار چهرش نیاز آمدی

2727

فریدون گردست گویی بجای

به فرّ و به چهر و به دست و به پای

2828

بر ایوان چنو کس نبیند نگار

بدو تازه شد فرّه شهریار

2929

از اندیشهٔ بد بپرداز دل

برافراز تاج و برفراز دل

3030

چنان کرد روشن جهان‌آفرین

کزو دور شد جنگ و بیداد و کین

3131

روانش ز خون سیاوش به درد

برآورد بر لب یکی باد سرد

3232

پشیمان بشد زان کجا کرده بود

به گفتار بیهوده آزرده بود

3333

بدو گفت من زین نوآمد بسی

سخن‌ها شنیدستم از هر کسی

3434

پر آشوب جنگست زو روزگار

همه یاد دارم ز آموزگار

3535

که از تخمهٔ تور وز کیقباد

یکی شاه سر برزند بانژاد

3636

جهان را به مهر وی آید نیاز

همه شهر توران برندش نماز

3737

کنون بودنی هرچ بایست بود

ندارد غم و رنج و اندیشه سود

3838

مداریدش اندر میان گروه

به نزد شبانان فرستش به کوه

3939

بدان تا نداند که من خود کیم

بدیشان سپرده ز بهر چیم

4040

نیاموزد از کس خرد گر نژاد

ز کار گذشته نیایدش یاد

4141

بگفت آنچ یاد آمدش زین سخن

همه نو شمرد این سرای کهن

4242

چه سازی که چاره بدست تو نیست

درازست در کام و شست تو نیست

4343

گر ایدونک بد بینی از روزگار

به نیکی همو باشد آموزگار

4444

بیامد به در پهلوان شادمان

بدل بر همه نیک بودش گمان

4545

جهان‌آفرین را نیایش گرفت

به شاه جهان بر ستایش گرفت

4646

پراندیشه بُد تا به ایوان رسید

کزان رنج و مهرش چه آید پدید

4747

شبانان کوه قلا را بخواند

وزان خرد چندی سخن‌ها براند

4848

که این را بدارید چون جان پاک

نباید که بیند ورا باد و خاک

4949

نباید که تنگ آیدش روزگار

اگر دیده و دل کند خواستار

5050

شبان را ببخشید بسیار چیز

یکی دایه با او فرستاد نیز

5151

بریشان سپرد آن دل و دیده را

جهانجوی گرد پسندیده را

5252

بدین نیز بگذشت گردان سپهر

به خسرو بر از مهر بخشود چهر

5353

چو شد هفت ساله گو سرفراز

هنر با نژادش همی گفت راز

5454

ز چوبی کمان کرد وز روده زه

ز هر سو برافگند زه را گره

5555

ابی پرّ و پیکان یکی تیر کرد

به دشت اندر آهنگ نخچیر کرد

5656

چو ده‌ساله شد گشت گردی سترگ

به زخم گراز آمد و خرس و گرگ

5757

وزان جایگه شد به شیر و پلنگ

هم آن چوب خمّیده بد ساز جنگ

5858

چنین تا برآمد برین روزگار

بیامد به فرمان آموزگار

5959

شبان اندر آمد ز کوه و ز دشت

بنالید و نزدیک پیران گذشت

6060

که من زین سرافراز شیر یله

سوی پهلوان آمدم با گله

6161

همی کرد نخچیر آهو نخست

بر شیر و جنگ پلنگان نجست

6262

کنون نزد او جنگ شیر دمان

همانست و نخچیر آهو همان

6363

نباید که آید برو بر گزند

بیاویزدم پهلوان بلند

6464

چو بشنید پیران بخندید و گفت

نماند نژاد و هنر در نهفت

6565

نشست از بر بارهٔ دست‌کش

بیامد بر خسرو شیرفش

6666

بفرمود تا پیش او شد به مهر

نگه کرد پیران بران فرّ و چهر

6767

به بر درگرفتش زمانی دراز

همی گفت با داور پاک راز

6868

بدو گفت کیخسرو پاک‌دین

به تو باد رخشنده توران زمین

6969

ازیرا کسی کت نداند همی

جز از مهربانت نخواند همی

7070

شبان‌زاده‌ای را چنین در کنار

بگیری و از کس نیایدت عار

7171

خردمند را دل برو بر بسوخت

به کردار آتش رخش برفروخت

7272

بدو گفت کای یادگار مهان

پسندیده و ناسپرده جهان

7373

که تاج سر شهریاران توی

که گوید که پور شبانان توی

7474

شبان نیست از گوهر تو کسی

وزین داستان هست با من بسی

7575

ز بهر جوان اسپ و بالای خواست

همان جامهٔ خسروآرای خواست

7676

به ایوان خرامید با او به هم

روانش ز بهر سیاوش دژم

7777

همی پرورانیدش اندر کنار

بدو شادمان گردش روزگار

7878

بدین نیز بگذشت چندی سپهر

به مغز اندرون داشت با شاه مهر

7979

شب تیره هنگام آرام و خواب

کس آمد ز نزدیک افراسیاب

8080

بران تیرگی پهلوان را بخواند

گذشته سخن‌ها فراوان براند

8181

کز اندیشهٔ بد همه شب دلم

بپیچید وز غم همی بگسلم

8282

ازین کودکی کز سیاوش رسید

تو گفتی مرا روز شد ناپدید

8383

نبیرهٔ فریدون شبان پرورد

ز رای و خرد این کی اندر خورد؟

8484

ازو گر نوشته به من بر بدی‌ست

نشاید گذشتن که آن ایزدی‌ست

8585

چو کار گذشته نیارد به یاد

زید شاد و ما نیز باشیم شاد

8686

وگر هیچ خوی بد آرد پدید

بسان پدر سر بباید برید

8787

بدو گفت پیران که ای شهریار

ترا خود نباید کس آموزگار

8888

یکی کودکی خرد چون بیهشان

ز کار گذشته چه دارد نشان؟

8989

تو خود این میندیش و بد را مکوش

چه گفت آن خردمند بسیارهوش

9090

که پروردگار از پدر برترست

اگر زاده را مهر با مادرست

9191

نخستین به پیمان مرا شاد کن

ز سوگند شاهان یکی یاد کن

9292

فریدون به داد و به تخت و کلاه

همی داشتی راستی را نگاه

9393

ز پیران چو بشینید افراسیاب

سر مرد جنگی درآمد ز خواب

9494

یکی سخت سوگند شاهانه خورد

به روز سپید و شب لاژورد

9595

به دادار کاو این جهان آفرید

سپهر و دد و دام و جان آفرید

9696

که ناید بدین کودک از من ستم

نه هرگز برو بر زنم تیزدم

9797

زمین را ببوسید پیران و گفت

که ای دادگر شاه بی‌یار و جفت

9898

برین بند و سوگند تو ایمنم

کنون یافت آرام جان و تنم

9999

وزانجا بر خسرو آمد دمان

رخی ارغوان و دلی شادمان

100100

بدو گفت کز دل خرد دور کن

چو رزم آورد پاسخش سور کن

101101

مرو پیش او جز به دیوانگی

مگردان زبان جز به بیگانگی

102102

مگرد ایچ‌گونه به گرد خرد

یک امروز بر تو مگر بگذرد

103103

به سر برنهادش کلاه کیان

ببستش کیانی کمر بر میان

104104

یکی بارهٔ گام‌زن خواست نغز

برو برنشست آن گو پاک‌مغز

105105

بیامد به درگاه افراسیاب

جهانی برو دیده کرده پرآب

106106

روارو برآمد که بگشای راه

که آمد نوآیین یکی پیشگاه

107107

همی رفت پیش اندرون شاه گرد

سپهدار پیران ورا پیش برد

108108

بیامد به نزدیک افراسیاب

نیا را رخ از شرم او شد پرآب

109109

بران خسروی یال و آن چنگ او

بدان شاخ و آن فرّ و اورنگ او

110110

زمانی نگه کرد و نیکو بدید

همی گشت رنگ رخش ناپدید

111111

تن پهلوان گشت لرزان چو بید

ز جان جوان پاک بگسست امید

112112

زمانی چنان بود بگشاد چهر

زمانه به دلش اندر آورد مهر

113113

بپرسید کای نورسیده جوان

چه آگاه داری ز کار جهان؟

114114

بر گوسفندان چه گردی همی؟

زمین را چه گونه سپردی همی؟

115115

چنین داد پاسخ که نخچیر نیست

مرا خود کمان و پر تیر نیست

116116

بپرسید بازش ز آموزگار

ز نیک و بد و گردش روزگار

117117

بدو گفت جایی که باشد پلنگ

بدرّد دل مردم تیزچنگ

118118

سه دیگر بپرسیدش از مام و باب

ز ایوان و از شهر وز خورد و خواب

119119

چنین داد پاسخ که درّنده شیر

نیارد سگ کارزاری به زیر

120120

بخندید خسرو ز گفتار اوی

سوی پهلوان سپه کرد روی

121121

بدو گفت کاین دل ندارد بجای

ز سر پرسمش پاسخ آرد ز پای

122122

نیاید همانا بد و نیک ازوی

نه زین‌سان بود مردم کینه‌جوی

123123

رو این را به خوبی به مادر سپار

به دست یکی مرد پرهیزگار

124124

گسی کن به سوی سیاووش‌گرد

مگردان بدآموز را هیچ گرد

125125

ز اسپ و پرستنده و بیش و کم

بده هرچ باید ز گنج و درم

126126

سپهبد برو کرد لختی شتاب

برون بردش از پیش افراسیاب

127127

به ایوان خویش آمد افروخته

خرامان و چشم بدی دوخته

128128

همی گفت کز دادگر کردگار

درخت نو آمد جهان را به بار

129129

در گنج‌های کهن کرد باز

ز هر گونه‌ای شاه را کرد ساز

130130

ز دینار و دیبا و تیغ و گهر

ز اسب و سلیح و کلاه و کمر

131131

هم از تخت وز بدره‌های درم

ز گستردنی‌ها و از بیش و کم

132132

گسی کردشان سوی آن شارستان

کجا جملگی گشته بد خارستان

133133

فرنگیس و کیخسرو آنجا رسید

بسی مردم آمد ز هرسو پدید

134134

بدیده سپردند یک‌یک زمین

زبان دد و دام پرآفرین

135135

همی گفت هرکس که بودش هنر

سپاس از جهان‌داور دادگر

136136

کزان بیخ برکنده فرخ درخت

ازین‌گونه شاخی برآورد سخت

137137

ز شاه کیان چشم بد دور باد

روان سیاوش پر از نور باد

138138

همه خاک آن شارستان شاد شد

گیا بر چمن سرو آزاد شد

139139

ز خاکی که خون سیاوش بخورد

به ابر اندرآمد درختی ز گرد

140140

نگاریده بر برگ‌ها چهر او

همه بوی مشک آمد از مهر او

141141

به دی‌مه نشان بهاران بدی

پرستشگه سوگواران بدی

142142

چنین است کردار این گنده پیر

ستاند ز فرزند پستان شیر

143143

چو پیوسته شد مهر دل بر جهان

به خاک اندرآرد سرش ناگهان

144144

تو از وی به جز شادمانی مجوی

به باغ جهان برگ انده مبوی

145145

اگر تاج داری و گر دست تنگ

نبینی همی روزگار درنگ

146146

مرنجان روان کاین سرای تو نیست

بجز تنگ تابوت جای تو نیست

147147

نهادن چه باید؟ بخوردن نشین

بر امّید گنج جهان‌آفرین

148148

چو آمد به نزدیکِ سر تیغ شست،

مده می که از سال شد مرد مست

149149

بجای عنانم عصا داد سال

پراگنده شد مال و برگشت حال

150150

همان دیده‌بان بر سر کوهسار

نبیند همی لشکر شهریار

151151

کشیدن ز دشمن نداند عنان

مگر پیش مژگانش آید سنان

152152

گرایندهٔ تیزپای نوند

همان شست بدخواه کردش به بند

153153

همان گوش از آوای او گشت سیر

همش لحن بلبل هم آوای شیر

154154

چو برداشتم جام پنجاه و هشت

نگیرم به جز یاد تابوت و تشت

155155

دریغ آن گل و مشک و خوشاب سی

همان تیغ برّندهٔ پارسی

156156

نگردد همی گرد نسرین تذرو

گل نارون خواهد و شاخ سرو

157157

همی خواهم از روشن کردگار

که چندان زمان یابم از روزگار

158158

کزین نامور نامهٔ باستان

بمانم به گیتی یکی داستان

159159

که هرکس که اندر سخن داد داد

ز من جز به نیکی نگیرند یاد

160160

بدان گیتیم نیز خواهشگرست

که با تیغ تیزست و با افسرست

161161

منم بندهٔ اهل بیت نبی

سرایندهٔ خاک پای وصی

162162

برین زادم و هم برین بگذرم

چنان دان که خاک پی حیدرم

163163

ابا دیگران مر مرا کار نیست

بدین اندرون هیچ گفتار نیست

164164

به گفتار دهقان کنون بازگرد

نگر تا چه گوید سراینده مرد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو از سروبن دور گشت آفتاب

سر شهریار اندرآمد به خواب

فردوسی»شاهنامه»داستان سیاوش»بخش 12

اگلی نظم

چو آگاهی آمد به کاووس شاه

که شد روزگار سیاوش تباه

فردوسی»شاهنامه»داستان سیاوش»بخش 14

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور