صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »داستان رستم و اسفندیار
  4. »بخش 19

بخش 19

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چنین پاسخ آوردش اسفندیار

که گفتار بیشی نیاید به کار

22

شکم گرسنه روز نیمی گذشت

ز گفتار پیکار بسیار گشت

33

بیارید چیزی که دارید خوان

کسی را که بسیار گوید مخوان

44

چو بنهاد رستم به خوردن گرفت

بماند اندر آن خوردن اندر شگفت

55

یل اسفندیار و گوان یکسره

ز هر سو نهادند پیشش بره

66

بفرمود مهتر که جام آورید

به جای می پخته خام آورید

77

ببینیم تا رستم اکنون ز می

چه گوید چه آرد ز کاوس کی

88

بیاورد یک جام می میگسار

که کشتی بکردی بروبر گذار

99

به یاد شهنشاه رستم بخورد

برآورد ازان چشمهٔ زرد گرد

1010

همان جام را کودک میگسار

بیاورد پر بادهٔ شاهوار

1111

چنین گفت پس با پشوتن به راز

که بر می نیاید به آبت نیاز

1212

چرا آب بر جام می بفگنی

که تیزی نبید کهن بشکنی

1313

پشوتن چنین گفت با میگسار

که بی‌آب جامی می افگن بیار

1414

می آورد و رامشگران را بخواند

ز رستم همی در شگفتی بماند

1515

چو هنگامهٔ رفتن آمد فراز

ز می لعل شد رستم سرفراز

1616

چنین گفت با او یل اسفندیار

که شادان بدی تا بود روزگار

1717

می و هرچ خوردی ترا نوش باد

روان دلاور پر از توش باد

1818

بدو گفت رستم که ای نامدار

همیشه خرد بادت آموزگار

1919

هران می که با تو خورم نوش گشت

روان خردمند را توش گشت

2020

گر این کینه از مغز بیرون کنی

بزرگی و دانش برافزون کنی

2121

ز دشت اندرآیی سوی خان من

بوی شاد یک چند مهمان من

2222

سخن هرچ گفتم بجای آورم

خرد پیش تو رهنمای آورم

2323

بیاسای چندی و با بد مکوش

سوی مردمی یاز و بازآر هوش

2424

چنین گفت با او یل اسفندیار

که تخمی که هرگز نروید مکار

2525

تو فردا ببینی ز مردان هنر

چو من تاختن را ببندم کمر

2626

تن خویش را نیز مستای هیچ

به ایوان شو و کار فردا بسیچ

2727

ببینی که من در صف کارزار

چنانم چو با باده و میگسار

2828

چو از شهر زاول به ایران شوم

به نزدیک شاه و دلیران شوم

2929

هنر بیش بینی ز گفتار من

مجوی اندرین کار تیمار من

3030

دل رستم از غم پراندیشه شد

جهان پیش او چون یکی بیشه شد

3131

که گر من دهم دست بند ورا

وگر سر فرازم گزند ورا

3232

دو کارست هر دو به نفرین و بد

گزاینده رسمی نو آیین و بد

3333

هم از بند او بد شود نام من

بد آید ز گشتاسپ انجام من

3434

به گرد جهان هرک راند سخن

نکوهیدن من نگردد کهن

3535

که رستم ز دست جوانی بخست

به زاول شد و دست او را ببست

3636

همان نام من بازگردد به ننگ

نماند ز من در جهان بوی و رنگ

3737

وگر کشته آید به دشت نبرد

شود نزد شاهان مرا روی زرد

3838

که او شهریاری جوان را بکشت

بدان کو سخن گفت با او درشت

3939

برین بر پس از مرگ نفرین بود

همان نام من نیز بی‌دین بود

4040

وگر من شوم کشته بر دست اوی

نماند به زاولستان رنگ و بوی

4141

شکسته شود نام دستان سام

ز زابل نگیرد کسی نیز نام

4242

ولیکن همی خوب گفتار من

ازین پس بگویند بر انجمن

4343

چنین گفت پس با سرافراز مرد

که اندیشه روی مرا زرد کرد

4444

که چندین بگویی تو از کار بند

مرا بند و رای تو آید گزند

4545

مگر کاسمانی سخن دیگرست

که چرخ روان از گمان برترست

4646

همه پند دیوان پذیری همی

ز دانش سخن برنگیری همی

4747

ترا سال برنامد از روزگار

ندانی فریب بد شهریار

4848

تو یکتادلی و ندیده‌جهان

جهانبان به مرگ تو کوشد نهان

4949

گر ایدونک گشتاسپ از روی بخت

نیابد همی سیری از تاج و تخت

5050

به گرد جهان بر دواند ترا

بهر سختئی پروراند ترا

5151

به روی زمین یکسر اندیشه کرد

خرد چون تبر هوش چون تیشه کرد

5252

که تا کیست اندر جهان نامدار

کجا سر نپیچاند از کارزار

5353

کزان نامور بر تو آید گزند

بماند بدو تاج و تخت بلند

5454

که شاید که بر تاج نفرین کنیم

وزین داستان خاک بالین کنیم

5555

همی جان من در نکوهش کنی

چرا دل نه اندر پژوهش کنی

5656

به تن رنج کاری تو بر دست خویش

جز از بدگمانی نیایدت پیش

5757

مکن شهریارا جوانی مکن

چنین بر بلا کامرانی مکن

5858

دل ما مکن شهریارا نژند

میاور به جان خود و من گزند

5959

ز یزدان و از روی من شرم‌دار

مخور بر تن خویشتن زینهار

6060

ترا بی‌نیازیست از جنگ من

وزین کوشش و کردن آهنگ من

6161

زمانه همی تاختت با سپاه

که بر دست من گشت خواهی تباه

6262

بماند به گیتی ز من نام بد

به گشتاسپ بادا سرانجام بد

6363

چو بشنید گردنکش اسفندیار

بدو گفت کای رستم نامدار

6464

به دانای پیشی نگر تا چه گفت

بدانگه که جان با خرد کرد جفت

6565

که پیر فریبنده کانا بود

وگر چند پیروز و دانا بود

6666

تو چندین همی بر من افسون کنی

که تا چنبر از یال بیرون کنی

6767

تو خواهی که هرکس که این بشنود

بدین خوب گفتار تو بگرود

6868

مرا پاک خوانند ناپاک رای

ترا مرد هشیار نیکی‌فزای

6969

بگویند کو با خرام و نوید

بیامد ورا کرد چندی امید

7070

سپهبد ز گفتار او سر بتافت

ازان پس که جز جنگ کاری نیافت

7171

همی خواهش او همه خوار داشت

زبانی پر از تلخ گفتار داشت

7272

بدانی که من سر ز فرمان شاه

نتابم نه از بهر تخت و کلاه

7373

بدو یابم اندر جهان خوب و زشت

بدویست دوزخ بدو هم بهشت

7474

ترا هرچ خوردی فزاینده باد

بداندیشگان را گزاینده باد

7575

تو اکنون به خوبی به ایوان بپوی

سخن هرچ دیدی به دستان بگوی

7676

سلیحت همه جنگ را ساز کن

ازین پس مپیمای با من سخن

7777

پگاه آی در جنگ من چاره‌ساز

مکن زین سپس کار بر خود دراز

7878

تو فردا ببینی به آوردگاه

که گیتی شود پیش چشمت سیاه

7979

بدانی که پیکار مردان مرد

چگونه بود روز جنگ و نبرد

8080

بدو گفت رستم که ای شیرخوی

ترا گر چنین آمدست آرزوی

8181

ترا بر تگ رخش مهمان کنم

سرت را به گوپال درمان کنم

8282

تو در پهلوی خویش بشنیده‌ای

به گفتار ایشان بگرویده‌ای

8383

که تیغ دلیران بر اسفندیار

به آوردگه بر، نیاید به کار

8484

ببینی تو فردا سنان مرا

همان گرد کرده عنان مرا

8585

که تا نیز با نامداران مرد

به خویی به آوردگه بر، نبرد

8686

لب مرد برنا پر از خنده شد

همی گوهر آن خنده را بنده شد

8787

به رستم چنین گفت کای نامجوی

چرا تیز گشتی بدین گفت و گوی

8888

چو فردا بیابی به دشت نبرد

ببینی تو آورد مردان مرد

8989

نه من کوهم و زیرم اسپی چوکوه

یگانه یکی مردمم چون گروه

9090

گر از گرز من باد یابد سرت

بگرید به درد جگر مادرت

9191

وگر کشته آیی به آوردگاه

ببندمت بر زین برم نزد شاه

9292

بدان تا دگر بنده با شهریار

نجوید به آوردگه کارزار

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چنین گفت رستم به اسفندیار

که کردار ماند ز ما یادگار

فردوسی»شاهنامه»داستان رستم و اسفندیار»بخش 18

اگلی نظم

چو رستم بدر شد ز پرده‌سرای

زمانی همی بود بر در به پای

فردوسی»شاهنامه»داستان رستم و اسفندیار»بخش 20

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور