صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی خسرو پرویز
  4. »بخش 76

بخش 76

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

همی‌بود خسرو بران مرغزار

درخت بلند ازبرش سایه دار

22

چو بگذشت نیمی ز روز دراز

بنان آمد آن پادشا رانیاز

33

به باغ اندرون بد یکی پایکار

که نشناختی چهرهٔ شهریار

44

پرستنده راگفت خورشید فش

که شاخی گهر زین کمر بازکش

55

بران شاخ برمهرهٔ زر پنج

ز هرگونه مهره بسی برده رنج

66

چنین گفت با باغبان شهریار

که این مهره‌ها تا کت آید به کار

77

به بازار شو بهره‌ای گوشت خر

دگر نان و بی‌راه جایی گذر

88

مرآن گوهران را بها سی هزار

درم بد کسی را که بودی به کار

99

سوی نانبا شد سبک باغبان

بدان شاخ زرین ازو خواست نان

1010

بدو نانوا گفت کاین رابها

ندانم نیارمت کردن رها

1111

ببردند هر دو به گوهر فروش

که این را بها کن بدانش بکوش

1212

چو داننده آن مهره‌ها رابدید

بدو گفت کاین را که یارد خرید

1313

چنین شاخ در گنج خسرو بدی

برین گونه هر سال صد نوبدی

1414

تو این گوهران از که دزدیده‌ای

گر از بنده خفته ببریده‌ای

1515

سوی زاد فرخ شدند آن سه مرد

ابا گوهر و زر و با کارکرد

1616

چو آن گوهران زاد فرخ بدید

سوی شهریار نو اندر کشید

1717

به شیروی بنمود زان سان گهر

بریده یکی شاخ زرین کمر

1818

چنین گفت شیروی با باغبان

که گر زین خداوند گوهر نشان

1919

نگویی هم اکنون ببرم سرت

همان را که او باشد از گوهرت

2020

بدو گفت شاها به باغ اندرست

زره پوش مردی کمانی بدست

2121

ببالا چو سرو و به رخ چون بهار

بهر چیز مانندهٔ شهریار

2222

سراسر همه باغ زو روشنست

چو خورشید تابنده در جوشنست

2323

فروهشته از شاخ زرین سپر

یکی بنده در پیش او با کمر

2424

برید این چنین شاخ گوهر ازوی

مراداد و گفتا کز ایدر بپوی

2525

ز بازار نان آور و نان خورش

هم اکنون برفتم چو باد از برش

2626

بدانست شیروی کو خسروست

که دیدار او در زمانه نوست

2727

ز درگاه رفتند سیصد سوار

چو باد دمان تا لب جویبار

2828

چو خسرو ز دور آن سپه را بدید

به پژمرد و شمشیر کین برکشید

2929

چو روی شهنشاه دید آن سپاه

همه باز گشتند گریان ز راه

3030

یکایک بر زاد فرخ شدند

بسی هر کسی داستانی زدند

3131

که ما بندگانیم و او خسروست

بدان شاه روز بد اکنون نوست

3232

نیارد برو زد کسی باد سرد

چه در باغ باشد چه اندر نبرد

3333

بشد زاد فرخ به نزدیک شاه

ز درگاه او برد چندی سپاه

3434

چو نزدیک او رفت تنها ببود

فراوان سخن گفت و خسرو شنود

3535

بدو گفت اگر شاه بارم دهد

برین کرده‌ها زینهارم دهد

3636

بیایم بگویم سخن هرچ هست

وگرنه بپویم به سوی نشست

3737

بدو گفت خسرو چه گفتی بگوی

نه انده گساری نه پیکارجوی

3838

چنین گفت پس مرد گویا به شاه

که در کار هشیارتر کن نگاه

3939

بر آن نه که کشتی تو جنگی هزار

سرانجام سیرآیی از کارزار

4040

همه شهر ایران تو را دشمنند

به پیکار تو یک دل و یک تنند

4141

بپا تا چه خواهد نمودن سپهر

مگر کینها بازگردد به مهر

4242

بدو گفت خسرو که آری رواست

همه بیمم از مردم ناسزاست

4343

که پیش من آیند و خواری کنند

برم بر مگر کامگاری کنند

4444

چو بشنید از زاد فرخ سخن

دلش بد شد از روزگار کهن

4545

که او را ستاره شمر گفته بود

ز گفتار ایشان برآشفته بود

4646

که مرگ توباشد میان دو کوه

بدست یکی بنده دور از گروه

4747

یکی کوه زرین یکی کوه سیم

نشسته تو اندر میان دل به بیم

4848

ز بر آسمان تو زرین بود

زمین آهنین بخت پرکین بود

4949

کنون این زره چون زمین منست

سپر آسمان زرین منست

5050

دو کوه این دو گنج نهاده به باغ

کزین گنجها بد دلم چون چراغ

5151

همانا سرآمد کنون روز من

کجا اختر گیتی افروز من

5252

کجا آن همه کام و آرام من

که بر تاجها بر بدی نام من

5353

ببردند پیلی به نزدیک اوی

پر از درد شد جان تاریک اوی

5454

بر آن کوههٔ پیل بنشست شاه

ز باغش بیاورد لشکر به راه

5555

چنین گفت زان پیل بر پهلوی

که ای گنج اگر دشمن خسروی

5656

مکن دوستی نیز با دشمنم

که امروز در دست آهرمنم

5757

به سختی نبودیم فریادرس

نهان باش و منمای رویت به کس

5858

به دستور فرمود زان پس قباد

کزو هیچ بر بد مکن نیز یاد

5959

بگو تا سوی طیسفونش برند

بدان خانهٔ رهنمونش برند

6060

بباشد به آرام ما روز چند

نباید که‌دارد کس او را گزند

6161

برو بر موکل کنند استوار

گلینوش را با سواری هزار

6262

چو گردنده گردون به سر بر بگشت

شد آن شاه را سال بر سی و هشت

6363

کجا ماه آذر بُدی روز دی

گه آتش و مرغ بریان و می

6464

قباد آمد و تاج بر سر نهاد

به آرام بر تخت بنشست شاد

6565

ز ایران بر و کرد بیعت سپاه

درم داد یک ساله از گنج شاه

6666

نَبُد پادشاهیش جز هفت ماه

تو خواهیش ناچیز خوان خواه شاه

6767

چنین است رسم سرای جفا

نباید کزو چشم داری وفا

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

همان زاد فرخ بدرگاه بر

همی‌بود و کس را ندادی گذر

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی خسرو پرویز»بخش 75

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور