صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی خسرو پرویز
  4. »بخش 59

بخش 59

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

برآمد برین روزگاری دراز

نبد گردیه را به چیزی نیاز

22

چنین می همی‌خورد با بخردان

بزرگان و رزم آزموده ردان

33

بدان مجلس اندر یکی جام بود

نوشته برو نام بهرام بود

44

بفرمود تا جام بنداختند

وزان هرکسی دل بپرداختند

55

گرفتند نفرین به بهرام بر

بران جام و آرندهٔ جام بر

66

چنین گفت که اکنون بر بوم ری

به کوبند پیلان جنگی بپی

77

همه مردم از شهر بیرون کنند

همه ری بپی دشت و هامون کنند

88

گرانمایه دستور با شهریار

چنین گفت کای از کیان یادگار

99

نگه کن که شهری بزرگست ری

نشاید که کوبند پیلان بپی

1010

که یزدان دران کار همداستان

نباشد نه هم بر زمین راستان

1111

به دستور گفت آن زمان شهریار

که بد گوهری باید و نابکار

1212

که یک چند باشد بری مرزبان

یکی مرد بی دانش و بد زبان

1313

بدو گفت بهمن که گر شهریار

بخواهد نشان چنین نابکار

1414

بجوییم و این را بجا آوریم

نباید که بی‌رهنما آوریم

1515

چنین گفت خسرو که بسیارگوی

نژند اختری بایدم سرخ موی

1616

تنش سرخ و بینی کژ وروی زشت

همان دوزخی روی دور از بهشت

1717

یکی مرد بدنام و رخساره زرد

بد اندیش و کوتاه دل پر ز درد

1818

همان بد دل و سفله و بی‌فروغ

سرش پر ز کین و زبان پر دروغ

1919

دو چشمش کژ و سبز و دندان بزرگ

براه اندرون کژ رود همچو گرگ

2020

همه موبدان مانده زو در شگفت

که تا یاد خسرو چنین چون گرفت

2121

همی‌جست هرکس بگرد جهان

ز شهر کسان از کهان و مهان

2222

چنان بد که روزی یکی نزد شاه

بیامد کزین گونه مردی به راه

2323

بدیدم بیارم به فرمان کی

بدان تا فرستدش خسرو به ری

2424

بفرمود تا نزد او آورند

وز آنگونه بازی بکو آورند

2525

ببردند زین گونه مردی برش

بخندید زو کشور و لشکرش

2626

بدو گفت خسرو ز کردار بد

چه داری بیاد ای بد بی‌خرد

2727

چنین گفت با شاه کز کار بد

نیاسایم و نیست با من خرد

2828

سخن هرچ گویی دگرگون کنم

تن و جان مردم پر از خون کنم

2929

سرمایهٔ من دروغست و بس

سوی راستی نیستم دست رس

3030

بدو گفت خسرو که بد اخترت

نوشته مبادا جزین بر سرت

3131

به دیوان نوشتند منشور ری

ز زشتی بزرگی شد آن شوم پی

3232

سپاه پراگنده او را سپرد

برفت از درو نام زشتی ببرد

3333

چوآمد بری مرد ناتندرست

دل و دیده از شرم یزدان بشست

3434

بفرمود تا ناودانهای بام

بکندند و او شد بران شادکام

3535

وزان پس همه گربکان رابکشت

دل کد خدایان ازو شد درشت

3636

به هرسو همی‌رفت با رهنمای

منادیگری پیش او بر بپای

3737

همی‌گفت گر ناودانی بجای

ببینی و گر گربه‌ای در سرای

3838

بدان بوم وبر آتش اندر زنم

ز برشان همی سنگ بر سرزنم

3939

همی‌جست جایی که بد یک درم

خداوند او را فگندی به غم

4040

همه خانه از موش بگذاشتند

دل از بوم آباد برداشتند

4141

چو باران بدی ناودانی نبود

به شهر اندرون پاسبانی نبود

4242

ازان زشت بد کامهٔ شوم پی

که آمد ز درگاه خسرو بری

4343

شد آن شهر آباد یکسر خراب

به سر بر همی‌تافتی آفتاب

4444

همه شهر یکسر پر از داغ و درد

کس اندر جهان یاد ایشان نکرد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

دو هفته برآمد بدو گفت شاه

به خورشید و ماه و به تخت و کلاه

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی خسرو پرویز»بخش 58

اگلی نظم

چنین تا بیامد مه فرودین

بیاراست گلبرگ روی زمین

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی خسرو پرویز»بخش 60

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور