فردوسی»شاهنامه»فریدون»بخش 19بخش 19شاعر: فردوسیوزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)صنف: مثنویصداکاران: فرشید ربانی و دیگرآڈیوفرشید ربانیخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوفرشید ربانیخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 111نقل کریںبه سلم آگهی رفت ازین رزمگاهوزان تیرگی کاندر آمد به ماه22نقل کریںپس پشتش اندر یکی حصن بودبرآورده سر تا به چرخ کبود33نقل کریںچنان ساخت کاید بدان حصن بازکه دارد زمانه نشیب و فراز44نقل کریںهم این یک سخن قارن اندیشه کردکه برگاشتش سلم روی از نبرد55نقل کریںکلانی دژش باشد آرامگاهسزد گر برو بربگیریم راه66نقل کریںکه گر حصن دریا شود جای اویکسی نگسلاند ز بن پای اوی77نقل کریںیکی جای دارد سر اندر سحاببه چاره برآورده از قعر آب88نقل کریںنهاده ز هر چیز گنجی به جایفگنده برو سایه پر همای99نقل کریںمرا رفت باید بدین چاره زودرکاب و عنان را بباید بسود1010نقل کریںاگر شاه بیند ز جنگآورانبه کهتر سپارد سپاهی گران1111نقل کریںهمان با درفش همایون شاههم انگشتر تور با من به راه1212نقل کریںبباید کنون چارهای ساختنسپه را به حصن اندر انداختن1313نقل کریںمن و گرد گرشاسپ وین تیره شببرین راز بر باد مگشای لب1414نقل کریںچو روی هوا گشت چون آبنوسنهادند بر کوههٔ پیل کوس1515نقل کریںهمه نامداران پرخاشجویز خشکی به دریا نهادند روی1616نقل کریںسپه را به شیروی بسپرد و گفتکه من خویشتن را بخواهم نهفت1717نقل کریںشوم سوی دژبان به پیغمبرینمایم بدو مهر انگشتری1818نقل کریںچو در دژ شوم برفرازم درفشدرفشان کنم تیغ های بنفش1919نقل کریںشما روی یکسر سوی دژ نهیدچنانک اندر آید دمید و دهید2020نقل کریںسپه را به نزدیک دریا بماندبه شیروی شیراوژن و خود براند2121نقل کریںبیامد چو نزدیکی دژ رسیدسخن گفت و دژدار مهرش بدید2222نقل کریںچنین گفت کز نزد تور آمدمبفرمود تا یک زمان دم زدم2323نقل کریںمرا گفت شو پیش دژبان بگویکه روز و شب آرام و خوردن مجوی2424نقل کریںکز ایدر درفش منوچهر شاهسوی دژ فرستد همی با سپاه2525نقل کریںتو با او به نیک و به بد یار باشنگهبان دژ باش و بیدار باش2626نقل کریںچو دژبان چنین گفتها را شنیدهمان مهر انگشتری را بدید2727نقل کریںهمان گه در دژ گشادند بازبدید آشکارا ندانست راز2828نقل کریںنگر تا سخنگوی دهقان چه گفتکه راز دل آن دید کو دل نهفت2929نقل کریںمرا و تو را بندگی پیشه بادابا پیشهمان نیز اندیشه باد3030نقل کریںبه نیک و به بد هر چه شاید بدنبباید همی داستان ها زدن3131نقل کریںچو دژدار و چون قارن رزمجوییکایک به روی اندر آورده روی3232نقل کریںیکی بدسگال و یکی ساده دلسپهبد به هر چاره آماده دل3333نقل کریںهمی جست آن روز تا شب زماننه آگاه دژدار از آن بدگمان3434نقل کریںبه بیگانه بر مهر خویشی نهادبداد از گزافه سر و دژ به باد3535نقل کریںچو شب روز شد قارن رزمخواهدرفشی برافراخت چون گرد ماه3636نقل کریںخروشید و بنمود یک یک نشانبه شیروی و گردان گردن کشان3737نقل کریںچو شیروی دید آن درفش یلیبه کین روی بنهاد با پردلی3838نقل کریںدر حصن بگرفت و اندر نهادسران را ز خون بر سر افسر نهاد3939نقل کریںبه یک دست قارن به یک دست شیربه سر گرز و تیغ آتش و آب زیر4040نقل کریںچو خورشید بر تیغ گنبد رسیدنه آیین دژ بد نه دژبان پدید4141نقل کریںنه دژ بود گفتی نه کشتی بر آبیکی دود دیدی سراندر سحاب4242نقل کریںدرخشیدن آتش و باد خاستخروش سواران و فریاد خاست4343نقل کریںچو خورشید تابان ز بالا بگشتچه آن دژ نمود و چه آن پهن دشت4444نقل کریںبکشتند از ایشان فزون از شمارهمی دود از آتش برآمد چو قار4545نقل کریںهمه روی دریا شده قیرگونهمه روی صحرا شده جوی خون◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمبه شاه آفریدون یکی نامه کردز مشک و ز عنبر سر خامه کردفردوسی»شاهنامه»فریدون»بخش 18اگلی نظمتهی شد ز کینه سر کینه دارگریزان همی رفت سوی حصارفردوسی»شاهنامه»فریدون»بخش 20◆آڈیوصداکار منتخب کریںفرشید ربانیفرهاد بشیریانمحمدیزدانی جویندهآڈیو چلائیں0:000:00◆ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور