صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »داستان بیژن و منیژه
  4. »بخش 6

بخش 6

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

نویسندهٔ نامه را پیش خواند

وزین داستان چند با او براند

2

برستم یکی نامه فرمود شاه

نوشتن ز مهتر سوی نیکخواه

3

که ای پهلوان زادهٔ پر هنر

ز گردان لشکر برآورده سر

4

دل شهریاران و پشت کیان

بفرمان هر کس کمر بر میان

5

توی از نیاکان مرا یادگار

همیشه کمربستهٔ کارزار

6

ترا داد گردون بمردی پلنگ

بدریا ز بیمت خروشان نهنگ

7

جهان را ز دیوان مازندران

بشستی و کندی بدان را سران

8

چه مایه سر تاجداران ز گاه

ربودی و برکندی از پیشگاه

9

بسا دشمنان کز تو بیجان شدست

بسا بوم و بر کز تو ویران شدست

10

سر پهلوانی و لشکر پناه

بنزدیک شاهان ترا دستگاه

11

همه جادوان را ببستی بگرز

بیفروختی تاج شاهان ببرز

12

چه افراسیاب و چه شاهان چین

نوشته همه نام تو بر نگین

13

هران بند کز دست تو بسته شد

گشایندگان را جگر خسته شد

14

گشایندهٔ بند بسته توی

کیان را سپهر خجسته توی

15

ترا ایزد این زور پیلان که داد

دل و هوش و فرهنگ فرخ‌نژاد

16

بدان داد تا دست فریاد خواه

بگیری برآری ز تاریک چاه

17

کنون این یکی کار بایسته پیش

فراز آمد و اینت شایسته خویش

18

بتو دارد امید گودرز و گیو

که هستی بهر کشور امروز نیو

19

شناسی بنزدیک من جاهشان

زبان و دل و رای یکتاهشان

20

سزدگر تو اینرا نداری برنج

بخواه آنچ باید ز مردان و گنج

21

که هرگز بدین دودمان غم نبود

فروزنده‌تر زین چنانکم شنود

22

نبد گیو را خود جز این پور کس

چه فرزند بود و چه فریادرس

23

فراوان بنزد منش دستگاه

مرا و نیای مرا نیکخواه

24

بهر سو که جویمش یابم بجای

بهر نیک و بد پیش من بربپای

25

چو این نامهٔ من بخوانی مپای

بزودی تو با گیو خیز اندرآی

26

بدان تا بدین کار با ما بهم

زنی رای فرخ بهر بیش و کم

27

ز مردان وز گنج وز خواسته

بیارم بپیش تو آراسته

28

بفرخ پی و بر شده نام تو

ز توران برآید همه کام تو

29

چنانچون بباید بسازی نوا

مگر بیژن از بند یابد رها

30

چو برنامه بنهاد خسرو نگین

بشد گیو و بر شاه کرد آفرین

31

سواران دوده همه برنشاند

بیزدان پناهید و لشکر براند

32

چو نخجیر از آنجا که برداشتی

دو روزه بیک روزه بگذاشتی

33

بیابان گرفت و ره هیرمند

همی رفت پویان بسان نوند

34

بکوه و بصحرا نهادند روی

همی شد خلیده دل و راه‌جوی

35

چو از دیده‌گه دیده‌بانش بدید

سوی زابلستان فغان برکشید

36

که آمد سواری سوی هیرمند

سواران بگرد اندرش نیز چند

37

درفشی درفشان پس پشت اوی

یکی زابلی تیغ در مشت اوی

38

غو دیده بشنید دستان سام

بفرمود بر چرمه کردن لگام

39

پراندیشه آمد پذیره براه

بدان تا نباشد یکی کینه خواه

40

ز ره گیو را دید پژمرده روی

همی آمد آسیمه و پوی پوی

41

بدل گفت کاری نو آمد بشاه

فرستاده گیوست کامد براه

42

چو نزدیک شد پهلوان سپاه

نیایش کنان برگرفتند راه

43

بپرسید دستان ز ایرانیان

ز شاه و ز پیکار تورانیان

44

درود بزرگان بدستان بداد

ز شاه و ز گردان فرخ نژاد

45

همه درد دل پیش دستان بخواند

غم پور گم بوده با او براند

46

همی گفت رویم نبینی برنگ

ز خون مژه پشت پایم بلنگ

47

ازان پس نشان تهمتن بخواست

بپرسید و گفتش که رستم کجاست

48

بدو گفت رستم بنخچیر گور

بیاید همانا که برگشت هور

49

شوم گفت تا من ببینمش روی

ز خسرو یکی نامه دارم بدوی

50

بدو گفت دستان کز ایدر مرو

که زود آید از دشت نخچیرگو

51

تو تا رستم آید بخانه بپای

یک امروز با ما بشادی گرای

52

چو گیو اندر آمد بایوان ز راه

تهمتن بیامد ز نخچیرگاه

53

پذیره شدش گیو کامد فراز

پیاده شد از اسب و بردش نماز

54

پر از آرزو دل پر از رنگ روی

به رُخ برنهاد از دو دیده دو جوی

55

چو رستم دل گیو را خسته دید

بآب مژه روی او شسته دید

56

بدو گفت باری تباهست کار

بایوان و بر شاه بد روزگار

57

ز اسب اندر آمد گرفتش ببر

بپرسیدش از خسرو تاجور

58

ز گودرز وز طوس وز گستهم

ز گردان لشکر همه بیش و کم

59

ز شاپور و فرهاد وز بیژنا

ز رهام و گرگین وز هرتنا

60

چو آواز بیژن رسیدش بگوش

برآمد بناکام ازو یک خروش

61

برستم چنین گفت کای بآفرین

گزین همه خسروان زمین

62

چنان شاد گشتم بدیدار تو

بدین پرسش خوب و گفتار تو

63

درستند ازین هرک بردی تو نام

ازیشان فراوان درود و پیام

64

نبینی که بر من بپیران سرم

چه آمد ز بخت بد اندر خورم

65

چه چشم بد آمد بگودرزیان

کزان سود ما را سر آمد زیان

66

ز گیتی مرا خود یکی پور بود

همم پور و هم پاک دستور بود

67

شد از چشم من در جهان ناپدید

بدین دودمان کس چنین غم ندید

68

چنینم که بینی بپشت ستور

شب و روز تازان بتاریک هور

69

ز بیژن شب و روز چون بیهشان

بجستم بهر سو ز هر کس نشان

70

کنون شاه با جام گیتی نمای

بپیش جهان آفرین شد بپای

71

چه مایه خروشید و کرد آفرین

بجشن کیان هرمز فرودین

72

پس آمد ز آتشکده تا بگاه

کمربست و بنهاد بر سر کلاه

73

همان جام رخشنده بنهاد پیش

بهر سو نگه کرد ز اندازه بیش

74

بتوران نشان داد زو شهریار

ببند گران و ببد روزگار

75

چو در جام کیخسرو ایدون نمود

سوی پهلوانم دوانید زود

76

کنون آمدم با دلی پر امید

دو رخساره زرد و دو دیده سپید

77

ترا دیدم اندر جهان چاره‌گر

تو بندی بفریاد هر کس کمر

78

همی گفت و مژگان پر از آب زرد

همی برکشید از جگر باد سرد

79

ازان پس که نامه برستم بداد

همه کار گرگین بدو کرد یاد

80

ازو نامه بستد دو دیده پر آب

همه دل پر از کین افراسیاب

81

پس از بهر بیژن خروشید زار

فرو ریخت از دیده خون برکنار

82

بگیو آنگهی گفت مندیش ازین

که رستم نگرداند از رخش زین

83

مگر دست بیژن گرفته بدست

همه بند و زندان او کرده پست

84

بنیروی یزدان و فرمان شاه

ز توران بگردانم این تاج و گاه

85

وز آنجا بایوان رستم شدند

بره بر همی رای رفتن زدند

86

چو آن نامهٔ شاه رستم بخواند

ز گفتار خسرو بخیره بماند

87

ز بس آفرین جهاندار شاه

بد آن نامه بر پهلوان سپاه

88

بگیو آنگهی گفت بشناختم

بفرمان او راه را ساختم

89

بدانستم این رنج و کردار تو

کشیدن بهر کار تیمار تو

90

چه مایه ترا نزد من دستگاه

بهر کینه‌گاه اندرون کینه خواه

91

چه کین سیاوش چه مازندران

کمر بسته بر پیش جنگاوران

92

برین آمدن رنج برداشتی

چنین راه دشوار بگذاشتی

93

بدیدار تو سخت شادان شدم

ولیکن ز بیژن غریوان شدم

94

نبایستمی کاین چنین سوگوار

ترا دیدمی خستهٔ روزگار

95

من از بهر این نامهٔ شاه را

بفرمان بسر بسپرم راه را

96

ز بهر ترا خود جگر خسته‌ام

بدین کار بیژن کمر بسته‌ام

97

بکوشم بدین کارگر جان من

ز تن بگسلد پاک یزدان من

98

من از بهر بیژن ندارم برنج

فدا کردن جان و مردان و گنج

99

بنیروی یزدان ببندم کمر

ببخت شهنشاه پیروزگر

100

بیارمش زان بند تاریک چاه

نشانمش با شاه در پیشگاه

101

سه روز اندرین خان من شاد باش

ز رنج و ز اندیشه آزاد باش

102

که این خانه زان خانه بخشیده نیست

مرا با تو گنج و تن و جان یکیست

103

چهارم سوی شهر ایران شویم

بنزدیک شاه دلیران شویم

104

چو رستم چنین گفت بر جست گیو

ببوسید دست و سر و پای نیو

105

برو آفرین کرد کای نامور

بمردی و نیروی و بخت و هنر

106

بماناد بر تو چنین جاودان

تن پیل و هوش و دل موبدان

107

ز هر نیکی بهره‌ور بادیا

چنین کز دلم زنگ بزدادیا

108

چو رستم دل گیو پدرام دید

ازان پس بنیکی سرانجام دید

109

بسالار خوان گفت پیش آر خوان

بزرگان و فرزانگان را بخوان

110

زواره فرامرز و دستان و گیو

نشستند بر خوان سالار نیو

111

بخوردند خوان و بپرداختند

نشستنگه رود و می ساختند

112

نوازندهٔ رود با میگسار

بیامد بایوان گوهر نگار

113

همه دست لعل از می لعل فام

غریونده چنگ و خروشنده جام

114

بروز چهارم گرفتند ساز

چو آمدش هنگام رفتن فراز

115

بفرمود رستم که بندید بار

سوی شاه ایران بسیچید کار

116

سواران گردنکش از کشورش

همه راه را ساخته بر درش

117

بیامد به رَخش اندر آورد پای

کمر بست و پوشید رومی قبای

118

بزین اندر افگند گرز نیا

پر از جنگ سر دل پر از کیمیا

119

بگردون برافراخته گوش رخش

ز خورشید برتر سر تاج‌بخش

120

خود و گیو با زابلی صد سوار

ز لشکر گزید از در کارزار

121

که نابردنی بود برگاشتند

بزال و فرامرز بگذاشتند

122

سوی شهر ایران نهادند روی

همه راه پویان و دل کینه‌جوی

123

چو رستم بنزدیک ایران رسید

بنزدیک شهر دلیران رسید

124

یکی باد نوشین درود سپهر

برستم رسانید شادان بمهر

125

بر رستم آمد همانگاه گیو

کز ایدر نباید شدن پیش نیو

126

شوم گفت و آگه کنم شاه را

که پیمود رخش تهم راه را

127

چو رفت از بر رستم پهلوان

بیامد بدرگاه شاه جوان

128

چو نزدیک کیخسرو آمد فراز

ستودش فراوان و بردش نماز

129

پس از گیو گودرز پرسید شاه

که رستم کجا ماند چون بود راه

130

بدو گفت گیو ای شه نامدار

برآید ببخت تو هرگونه کار

131

نتابید رستم ز فرمان تو

دلش بسته دیدم بپیمان تو

132

چو آن نامهٔ شاه دادم بدوی

بمالید بر نامه بر چشم و روی

133

عنان با عنان من اندر ببست

چنانچون بود گرد خسروپرست

134

برفتم من از پیش تا با تو شاه

بگویم که آمد تهمتن ز راه

135

بگیو آنگهی گفت رستم کجاست

که پشت بزرگی و تخم وفاست

136

گرامیش کردن سزاوار هست

که نیکی نمایست و خسروپرست

137

بفرمود خسرو بفرزانگان

بمهتر نژادان و مردانگان

138

پذیره شدن پیش او با سپاه

که آمد بفرمان خسرو براه

139

بگفتند گودرز کشواد را

شه نوذران طوس و فرهاد را

140

دو بهره ز گردان گردنکشان

چه از گرزداران مردمکشان

141

بر آیین کاوس برخاستند

پذیره شدن را بیاراستند

142

جهان شد ز گرد سواران بنفش

درخشان سنان و درفشان درفش

143

چو نزدیک رستم فراز آمدند

پیاده برسم نماز آمدند

144

ز اسب اندر آمد جهان پهلوان

کجا پهلوانان بپیشش نوان

145

بپرسید مر هریکی را ز شاه

ز گردنده خورشید و تابنده ماه

146

نشستند گردان و رستم بر اسب

بکردار رخشنده آذرگشسب

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو یک هفته گرگین بره‌بر بپای

همی بود و بیژن نیامد بجای

فردوسی»شاهنامه»داستان بیژن و منیژه»بخش 5

اگلی نظم

چو آمد بر شاه کهترنواز

نوان پیش او رفت و بردش نماز

فردوسی»شاهنامه»داستان بیژن و منیژه»بخش 7

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور