صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »داستان بیژن و منیژه
  4. »بخش 5

بخش 5

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چو یک هفته گرگین بره‌بر بپای

همی بود و بیژن نیامد بجای

22

ز هر سوش پویان بجستن گرفت

رخان را بخوناب شستن گرفت

33

پشیمانی آمدش زان کار خویش

که چون بد سگالید بر یار خویش

44

بشد تازیان تا بدان جشنگاه

کجا بیژن گیو گم کرد راه

55

همه بیشه برگشت و کس را ندید

نه نیز اندرو بانگ مرغان شنید

66

همی گشت بر گرد آن مرغزار

همی یار کرد اندرو خواستار

77

یکایک ز دور اسب بیژن بدید

که آمد ازان مرغزاران پدید

88

گسسته لگام و نگون کرده زین

فرو مانده بر جای اندوهگین

99

بدانست کو را تباهست کار

بایران نیاید بدین روزگار

1010

اگر دار دارد اگر چاه و بند

از افراسیاب آمدستش گزند

1111

کمند اندرافگند و برگاشت روی

ز کرده پشیمان و دل جفت جوی

1212

ازان مرغزار اسب بیژن براند

بخیمه در آورد و روزی بماند

1313

پس آنگه سوی شهر ایران شتافت

شب و روز آرام و خوردن نیافت

1414

چو آگاهی آمد ز گرگین بشاه

که بیژن نبودست با او براه

1515

بگفت این سخن گیو را شهریار

بدان تا ز گرگین کند خواستار

1616

پس آگاهی آمد همانگه بگیو

ز گم بودن رزمزن پور نیو

1717

ز خانه بیامد دمان تا بکوی

دل از درد خسته پر از آب روی

1818

همی گفت بیژن نیامد همی

بارمان ندانم چه ماند همی

1919

بفرمود تا بور کشواد را

کجا داشتی روز فریاد را

2020

بروبر نهادند زین خدنگ

گرفته بدل گیو کین پلنگ

2121

همانگه بدو اندر آورد پای

بکردار باد اندر آمد ز جای

2222

پذیره شدش تا کند خواستار

که بیژن کجا ماند و چون بود کار

2323

همی گفت گرگین بدو ناگهان

همانا بدی ساخت اندر نهان

2424

شوم گر ببینمش بی بیژنم

همانگه سرش را ز تن بر کنم

2525

بیامد چو گرگین مر او را بدید

پیاده شد و پیش او در دوید

2626

همی گشت غلتان بخاک اندرا

شخوده رخان و برهنه سرا

2727

بپرسید و گفت ای گزین سپاه

سپهدار سالار و خورشید گاه

2828

پذیره بدین راه چون آمدی

که با دیدگان پر ز خون آمدی

2929

مرا جان شیرین نباید همی

کنون خوارتر گر برآید همی

3030

چو چشمم بروی تو آید ز شرم

بپالایم از دیدگان آب گرم

3131

کنون هیچ مندیش کو را بجان

نیامد گزند و بگویم نشان

3232

چو اسب پسر دید گرگین بدست

پر از خاک و آسیمه برسان مست

3333

چو گفتار گرگینش آمد بگوش

ز اسب اندر افتاد و زو رفت هوش

3434

بخاک اندرون شد سرش ناپدید

همه جامهٔ پهلوی بردرید

3535

همی کند موی از سر و ریش پاک

خروشان بسر بر همی ریخت خاک

3636

همی گفت کای کردگار سپهر

تو گستردی اندر دلم هوش و مهر

3737

گر از من جدا ماند فرزند من

روا دارم ار بگسلد بند من

3838

روانم بدان جای نیکان بری

ز درد دل من تو آگه‌تری

3939

مرا خود ز گیتی هم او بود و بس

چه انده گسار و چه فریادرس

4040

کنون بخت بد کردش از من جدا

بماندم چنین در جهان مبتلا

4141

ز گرگین پس آنگه سخن بازجست

که چون بود خود روزگار از نخست

4242

زمانه بجایش کسی برگزید

وگر خود ز چشم تو شد ناپدید

4343

ز بدها چه آمد مر او را بگوی

چه افگند بند سپهرش بروی

4444

چه دیو آمدش پیش در مرغزار

که او را تبه کرد و برگشت کار

4545

تو این مرده‌ری اسب چون یافتی

ز بیژن کجا روی برتافتی

4646

بدو گفت گرگین که بازآر هوش

سخن بشنو و پهن بگشای گوش

4747

که این کار چون بود و کردار چون

بدان بیشه با خوک پیکار چون

4848

بدان پهلوانا و آگاه باش

همیشه فروزندهٔ گاه باش

4949

برفتیم ز ایدر بجنگ گراز

رسیدیم نزدیک ارمان فراز

5050

یکی بیشه دیدیم کرده چو دست

درختان بریده چراگاه پست

5151

همه جای گشته کنام گراز

همه شهر ارمان از آن در کزاز

5252

چو ما جنگ را نیزه برگاشتیم

ببیشه درون بانگ برداشتیم

5353

گراز اندر آمد بکردار کوه

نه یک یک بهر جای گشته گروه

5454

بکردیم جنگی بکردار شیر

بشد روز و نامد دل از جنگ سیر

5555

چو پیلان بهم بر فگندیمشان

بمسمار دندان بکندیمشان

5656

وزآنجا بایران نهادیم روی

همه راه شادان و نخچیر جوی

5757

برآمد یکی گور زان مرغزار

کزان خوبتر کس نبیند نگار

5858

بکردار گلگون گودرز موی

چو خنگ شباهنگ فرهاد روی

5959

چو سیمش دو پا و چو پولاد سم

چو شبرنگ بیژن سر و گوش و دم

6060

بگردن چو شیر و برفتن چو باد

تو گفتی که از رخش دارد نژاد

6161

بر بیژن آمد چو پیلی نژند

برو اندر افگند بیژن کمند

6262

فگندن همان بود و رفتن همان

دوان گور و بیژن پس اندر دمان

6363

ز تازیدن گور و گرد سوار

برآمد یکی دود زان مرغزار

6464

بکردار دریا زمین بردمید

کمندافگن و گور شد ناپدید

6565

پی اندر گرفتم همه دشت و کوه

که از تاختن شد سمندم ستوه

6666

ز بیژن ندیدم بجایی نشان

جزین اسب و زین از پس ایدر کشان

6767

دلم شد پر آتش ز تیمار اوی

که چون بود با گور پیکار اوی

6868

بماندم فراوان بر آن مرغزار

همی کردمش هر سوی خواستار

6969

ازو باز گشتم چنین ناامید

که گور ژیان بود و دیو سپید

7070

چو بشنید گیو این سخن هوشیار

بدانست کو را تباهست کار

7171

ز گرگین سخن سربسر خیره دید

همی چشمش از روی او تیره دید

7272

رخش زرد از بیم سالار شاه

سخن لرزلرزان و دل پر گناه

7373

چو فرزند را گیو گم بوده دید

سخن را برآنگونه آلوده دید

7474

ببرد اهرمن گیو را دل ز جای

همی خواست کو را درآرد ز پای

7575

بخواهد ازو کین پور گزین

وگر چند نیک آید او را ازین

7676

پس اندیشه کرد اندران بنگرید

نیامد همی روشنایی پدید

7777

چه آید مرا گفت از کشتنا

مگر کام بدگوهر آهرمنا

7878

به بیژن چه سود آید از جان اوی

دگرگونه سازیم درمان اوی

7979

بباشیم تا زین سخن نزد شاه

شود آشکارا ز گرگین گناه

8080

ازو کین کشیدن بسی کار نیست

سنان مرا پیش دیوار نیست

8181

بگرگین یکی بانگ برزد بلند

که ای بدکنش ریمن پرگزند

8282

تو بردی ز من شید و ماه مرا

گزین سواران و شاه مرا

8383

فگندی مرا در تک و پوی پوی

بگرد جهان اندرون چاره‌جوی

8484

پس اکنون بدستان و بند و فریب

کجا یابی آرام و خواب و شکیب

8585

نباشد ترا بیش ازین دستگاه

کجا من ببینم یکی روی شاه

8686

پس آنگه بخواهم ز تو کین خویش

ز بهر گرامی جهانبین خویش

8787

وز آنجا بیامد بنزدیک شاه

دو دیده پر از خون و دل کینه‌خواه

8888

برو آفرین کرد کای شهریار

همیشه جهان را بشادی گذار

8989

انوشه جهاندار نیک اخترا

نبینی که بر سر چه آمد مرا

9090

ز گیتی یکی پور بودم جوان

شب و روز بودم بدوبر نوان

9191

بجانش پر از بیم گریان بدم

ز درد جداییش بریان بدم

9292

کنون آمد ای شاه گرگین ز راه

زبان پر ز یافه روان پر گناه

9393

بدآگاهی آورد از پور من

ازان نامور پاک دستور من

9494

یکی اسب دیدم نگونسار زین

ز بیژن نشانی ندارد جزین

9595

اگر داد بیند بدین کار ما

یکی بنگرد ژرف سالار ما

9696

ز گرگین دهد داد من شهریار

کزو گشتم اندر جهان خاکسار

9797

غمی شد ز درد دل گیو شاه

برآشفت و بنهاد فرخ کلاه

9898

رخ شاه بر گاه بی‌رنگ شد

ز تیمار بیژن دلش تنگ شد

9999

بگیو آنگهی گفت گرگین چه گفت

چه گوید کجا ماند از نیک جفت

100100

ز گفتار گرگین پس آنگاه گیو

سخن گفت با خسرو از پور نیو

101101

چو از گیو بشنید خسرو سخن

بدو گفت مندیش و زاری مکن

102102

که بیژن بجانست خرسند باش

بر امید گم بوده فرزند باش

103103

که ایدون شنیدستم از موبدان

ز بیدار دل نامور بخردان

104104

که من با سواران ایران بجنگ

سوی شهر توران شوم بی‌درنگ

105105

بکین سیاوش کشم لشکرا

بپیلان سرآرم از آن کشورا

106106

بدان کینه اندر بود بیژنا

همی رزم جوید چو آهرمنا

107107

تو دل را بدین کار غمگین مدار

من این را همانا بسم خواستار

108108

بشد گیو یکدل پر اندوه و درد

دو دیده پر از آب و رخساره زرد

109109

چو گرگین بدرگاه خسرو رسید

ز گردان در شاه پردخته دید

110110

ز تیمار بیژن همه مهتران

ز درگاه با گیو رفته سران

111111

همه پر ز درد و همه پر زرنج

همه همچو گم کرده صد گونه گنج

112112

پراگنده رای و پراگنده دل

همه خاک ره ز اشک کرده چو گل

113113

وزین روی گرگین شوریده رفت

بنزدیک ایوان درگاه تفت

114114

چو در پیش کیخسرو آمد زمین

ببوسید و بر شاه کرد آفرین

115115

چو الماس دندانهای گراز

بر تخت بنهاد و بردش نماز

116116

که خسرو بهر کار پیروز باد

همه روزگارش چو نوروز باد

117117

سر دشمنان تو بادا بگاز

بریده چنان کان سران گراز

118118

بدندانها چون نگه کرد شاه

بپرسید و گفتش که چون بود راه

119119

کجا ماند از تو جدا بیژنا

بروبر چه بد ساخت آهرمنا

120120

چو خسرو چنین گفت گرگین بجای

فرو ماند خیره همیدون بپای

121121

ندانست پاسخ چه گوید بدوی

فروماند بر جای بر زرد روی

122122

زبان پر ز یافه روان پر گناه

رخان زرد و لرزان تن از بیم شاه

123123

چو گفتارها یک بدیگر نماند

برآشفت وز پیش تختش براند

124124

همش خیره سر دید هم بدگمان

بدشنام بگشاد خسرو زبان

125125

بدو گفت نشنیدی آن داستان

که دستان زدست از گه باستان

126126

که گر شیر با کین گودرزیان

بسیچد تنش را سر آید زمان

127127

اگر نیستی از پی نام بد

وگر پیش یزدان سرانجام بد

128128

بفرمودمی تا سرت را ز تن

بکندی بکردار مرغ اهرمن

129129

بفرمود خسرو بپولادگر

که بندگران ساز و مسمارسر

130130

هم اندر زمان پای کردش ببند

که از بند گیرد بداندیش پند

131131

بگیو آنگهی گفت بازآر هوش

بجویش بهر جای و هر سو بکوش

132132

من اکنون ز هر سو فراوان سپاه

فرستم بجویم بهر جا نگاه

133133

ز بیژن مگر آگهی یابما

بدین کار هشیار بشتابما

134134

وگر دیر یابیم زو آگهی

تو جای خرد را مگردان تهی

135135

بمان تا بیاید مه فرودین

که بفروزد اندر جهان هور دین

136136

بدانگه که بر گل نشاندت باد

چو بر سر همی گل فشاندت باد

137137

زمین چادر سبز در پوشدا

هوا بر گلان زار بخروشدا

138138

بهرسو شود پاک فرمان ما

پرستش که فرمود یزدان ما

139139

بخواهم من آن جام گیتی نمای

شوم پیش یزدان بباشم بپای

140140

کجا هفت کشور بدو اندرا

ببینم بر و بوم هر کشورا

141141

کنم آفرین بر نیاکان خویش

گزیده جهاندار و پاکان خویش

142142

بگویم ترا هر کجا بیژنست

بجام اندرون این مرا روشنست

143143

چو بشنید گیو این سخن شاد شد

ز تیمار فرزند آزاد شد

144144

بخندید و بر شاه کرد آفرین

که بی‌تو مبادا زمان و زمین

145145

بکام تو بادا سپهر بلند

بجان تو هرگز مبادا گزند

146146

ز نیکی دهش بر تو باد آفرین

که بر تو برازد کلاه و نگین

147147

چو گیو از بر گاه خسرو برفت

ز هر سو سواران فرستاد تفت

148148

بجستن گرفتند گرد جهان

که یابد مگر زو بجایی نشان

149149

همه شهر ارمان و تورانیان

سپردند و نامد ز بیژن نشان

150150

چو نوروز فرخ فراز آمدش

بدان جام روشن نیاز آمدش

151151

بیامد پر امید دل پهلوان

ز بهر پسر گوژ گشته نوان

152152

چو خسرو رخ گیو پژمرده دید

دلش را بدرد اندر آزرده دید

153153

بیامد بپوشید رومی قبای

بدان تا بود پیش یزدان بپای

154154

خروشید پیش جهان آفرین

بخورشید بر چند برد آفرین

155155

ز فریادرس زور و فریاد خواست

از آهرمن بدکنش داد خواست

156156

خرامان ازان جا بیامد بگاه

بسر بر نهاد آن خجسته کلاه

157157

یکی جام بر کف نهاده نبید

بدو اندرون هفت کشور پدید

158158

زمان و نشان سپهر بلند

همه کرده پیدا چه و چون و چند

159159

ز ماهی بجام اندرون تا بره

نگاریده پیکر همه یکسره

160160

چو کیوان و بهرام و ناهید و شیر

چو خورشید و تیر از بر و ماه زیر

161161

همه بودنیها بدو اندرا

بدیدی جهاندار افسونگرا

162162

نگه کرد و پس جام بنهاد پیش

بدید اندرو بودنیها ز بیش

163163

بهر هفت کشور همی بنگرید

ز بیژن بجایی نشانی ندید

164164

سوی کشور گرگساران رسید

بفرمان یزدان مر او را بدید

165165

بچاهی ببسته ببند گران

ز سختی همی مرگ جست اندران

166166

یکی دختری از نژاد کیان

ز بهر زوارش ببسته میان

167167

سوی گیو کرد آنگهی روی شاه

بخندید و رخشنده شد پیشگاه

168168

که زندست بیژن دلت شاد دار

ز هر بد تن مهتر آزاد دار

169169

نگر غم نداری بزندان و بند

ازان پس که بر جانش نامد گزند

170170

که بیژن بتوران ببند اندرست

زوارش یکی نامور دخترست

171171

ز بس رنج و سختی و تیمار اوی

پر از درد گشتم من از کار اوی

172172

بدان سان گذارد همی روزگار

که هزمان بروبر بگرید زوار

173173

ز پیوند و خویشان شده ناامید

گرازنده بر سان یک شاخ بید

174174

دو چشمش پر از خون و دل پر ز درد

زبانش ز خویشان پر از یاد کرد

175175

چو ابر بهاران ببارندگی

همی مرگ جوید بدان زندگی

176176

بدین چاره اکنون که جنبد ز جای

که خیزد میان بسته این را بپای

177177

که دارد بدین کار ما را وفا

که آرد ز سختی مر او را رها

178178

نشاید جز از رستم تیز چنگ

که از ژرف دریا برآرد نهنگ

179179

کمر بند و برکش سوی نیمروز

شب از رفتن راه مأسا و روز

180180

ببر نامهٔ من بر رستما

مزن داستان را بره ‌بردما

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ببخشود یزدان جوانیش را

بهم برشکست آن گمانیش را

فردوسی»شاهنامه»داستان بیژن و منیژه»بخش 4

اگلی نظم

نویسندهٔ نامه را پیش خواند

وزین داستان چند با او براند

فردوسی»شاهنامه»داستان بیژن و منیژه»بخش 6

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور