صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »داستان بیژن و منیژه
  4. »بخش 5

بخش 5

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

چو یک هفته گرگین بره‌بر بپای

همی بود و بیژن نیامد بجای

2

ز هر سوش پویان بجستن گرفت

رخان را بخوناب شستن گرفت

3

پشیمانی آمدش زان کار خویش

که چون بد سگالید بر یار خویش

4

بشد تازیان تا بدان جشنگاه

کجا بیژن گیو گم کرد راه

5

همه بیشه برگشت و کس را ندید

نه نیز اندرو بانگ مرغان شنید

6

همی گشت بر گرد آن مرغزار

همی یار کرد اندرو خواستار

7

یکایک ز دور اسب بیژن بدید

که آمد ازان مرغزاران پدید

8

گسسته لگام و نگون کرده زین

فرو مانده بر جای اندوهگین

9

بدانست کو را تباهست کار

بایران نیاید بدین روزگار

10

اگر دار دارد اگر چاه و بند

از افراسیاب آمدستش گزند

11

کمند اندرافگند و برگاشت روی

ز کرده پشیمان و دل جفت جوی

12

ازان مرغزار اسب بیژن براند

بخیمه در آورد و روزی بماند

13

پس آنگه سوی شهر ایران شتافت

شب و روز آرام و خوردن نیافت

14

چو آگاهی آمد ز گرگین بشاه

که بیژن نبودست با او براه

15

بگفت این سخن گیو را شهریار

بدان تا ز گرگین کند خواستار

16

پس آگاهی آمد همانگه بگیو

ز گم بودن رزمزن پور نیو

17

ز خانه بیامد دمان تا بکوی

دل از درد خسته پر از آب روی

18

همی گفت بیژن نیامد همی

بارمان ندانم چه ماند همی

19

بفرمود تا بور کشواد را

کجا داشتی روز فریاد را

20

بروبر نهادند زین خدنگ

گرفته بدل گیو کین پلنگ

21

همانگه بدو اندر آورد پای

بکردار باد اندر آمد ز جای

22

پذیره شدش تا کند خواستار

که بیژن کجا ماند و چون بود کار

23

همی گفت گرگین بدو ناگهان

همانا بدی ساخت اندر نهان

24

شوم گر ببینمش بی بیژنم

همانگه سرش را ز تن بر کنم

25

بیامد چو گرگین مر او را بدید

پیاده شد و پیش او در دوید

26

همی گشت غلتان بخاک اندرا

شخوده رخان و برهنه سرا

27

بپرسید و گفت ای گزین سپاه

سپهدار سالار و خورشید گاه

28

پذیره بدین راه چون آمدی

که با دیدگان پر ز خون آمدی

29

مرا جان شیرین نباید همی

کنون خوارتر گر برآید همی

30

چو چشمم بروی تو آید ز شرم

بپالایم از دیدگان آب گرم

31

کنون هیچ مندیش کو را بجان

نیامد گزند و بگویم نشان

32

چو اسب پسر دید گرگین بدست

پر از خاک و آسیمه برسان مست

33

چو گفتار گرگینش آمد بگوش

ز اسب اندر افتاد و زو رفت هوش

34

بخاک اندرون شد سرش ناپدید

همه جامهٔ پهلوی بردرید

35

همی کند موی از سر و ریش پاک

خروشان بسر بر همی ریخت خاک

36

همی گفت کای کردگار سپهر

تو گستردی اندر دلم هوش و مهر

37

گر از من جدا ماند فرزند من

روا دارم ار بگسلد بند من

38

روانم بدان جای نیکان بری

ز درد دل من تو آگه‌تری

39

مرا خود ز گیتی هم او بود و بس

چه انده گسار و چه فریادرس

40

کنون بخت بد کردش از من جدا

بماندم چنین در جهان مبتلا

41

ز گرگین پس آنگه سخن بازجست

که چون بود خود روزگار از نخست

42

زمانه بجایش کسی برگزید

وگر خود ز چشم تو شد ناپدید

43

ز بدها چه آمد مر او را بگوی

چه افگند بند سپهرش بروی

44

چه دیو آمدش پیش در مرغزار

که او را تبه کرد و برگشت کار

45

تو این مرده‌ری اسب چون یافتی

ز بیژن کجا روی برتافتی

46

بدو گفت گرگین که بازآر هوش

سخن بشنو و پهن بگشای گوش

47

که این کار چون بود و کردار چون

بدان بیشه با خوک پیکار چون

48

بدان پهلوانا و آگاه باش

همیشه فروزندهٔ گاه باش

49

برفتیم ز ایدر بجنگ گراز

رسیدیم نزدیک ارمان فراز

50

یکی بیشه دیدیم کرده چو دست

درختان بریده چراگاه پست

51

همه جای گشته کنام گراز

همه شهر ارمان از آن در کزاز

52

چو ما جنگ را نیزه برگاشتیم

ببیشه درون بانگ برداشتیم

53

گراز اندر آمد بکردار کوه

نه یک یک بهر جای گشته گروه

54

بکردیم جنگی بکردار شیر

بشد روز و نامد دل از جنگ سیر

55

چو پیلان بهم بر فگندیمشان

بمسمار دندان بکندیمشان

56

وزآنجا بایران نهادیم روی

همه راه شادان و نخچیر جوی

57

برآمد یکی گور زان مرغزار

کزان خوبتر کس نبیند نگار

58

بکردار گلگون گودرز موی

چو خنگ شباهنگ فرهاد روی

59

چو سیمش دو پا و چو پولاد سم

چو شبرنگ بیژن سر و گوش و دم

60

بگردن چو شیر و برفتن چو باد

تو گفتی که از رخش دارد نژاد

61

بر بیژن آمد چو پیلی نژند

برو اندر افگند بیژن کمند

62

فگندن همان بود و رفتن همان

دوان گور و بیژن پس اندر دمان

63

ز تازیدن گور و گرد سوار

برآمد یکی دود زان مرغزار

64

بکردار دریا زمین بردمید

کمندافگن و گور شد ناپدید

65

پی اندر گرفتم همه دشت و کوه

که از تاختن شد سمندم ستوه

66

ز بیژن ندیدم بجایی نشان

جزین اسب و زین از پس ایدر کشان

67

دلم شد پر آتش ز تیمار اوی

که چون بود با گور پیکار اوی

68

بماندم فراوان بر آن مرغزار

همی کردمش هر سوی خواستار

69

ازو باز گشتم چنین ناامید

که گور ژیان بود و دیو سپید

70

چو بشنید گیو این سخن هوشیار

بدانست کو را تباهست کار

71

ز گرگین سخن سربسر خیره دید

همی چشمش از روی او تیره دید

72

رخش زرد از بیم سالار شاه

سخن لرزلرزان و دل پر گناه

73

چو فرزند را گیو گم بوده دید

سخن را برآنگونه آلوده دید

74

ببرد اهرمن گیو را دل ز جای

همی خواست کو را درآرد ز پای

75

بخواهد ازو کین پور گزین

وگر چند نیک آید او را ازین

76

پس اندیشه کرد اندران بنگرید

نیامد همی روشنایی پدید

77

چه آید مرا گفت از کشتنا

مگر کام بدگوهر آهرمنا

78

به بیژن چه سود آید از جان اوی

دگرگونه سازیم درمان اوی

79

بباشیم تا زین سخن نزد شاه

شود آشکارا ز گرگین گناه

80

ازو کین کشیدن بسی کار نیست

سنان مرا پیش دیوار نیست

81

بگرگین یکی بانگ برزد بلند

که ای بدکنش ریمن پرگزند

82

تو بردی ز من شید و ماه مرا

گزین سواران و شاه مرا

83

فگندی مرا در تک و پوی پوی

بگرد جهان اندرون چاره‌جوی

84

پس اکنون بدستان و بند و فریب

کجا یابی آرام و خواب و شکیب

85

نباشد ترا بیش ازین دستگاه

کجا من ببینم یکی روی شاه

86

پس آنگه بخواهم ز تو کین خویش

ز بهر گرامی جهانبین خویش

87

وز آنجا بیامد بنزدیک شاه

دو دیده پر از خون و دل کینه‌خواه

88

برو آفرین کرد کای شهریار

همیشه جهان را بشادی گذار

89

انوشه جهاندار نیک اخترا

نبینی که بر سر چه آمد مرا

90

ز گیتی یکی پور بودم جوان

شب و روز بودم بدوبر نوان

91

بجانش پر از بیم گریان بدم

ز درد جداییش بریان بدم

92

کنون آمد ای شاه گرگین ز راه

زبان پر ز یافه روان پر گناه

93

بدآگاهی آورد از پور من

ازان نامور پاک دستور من

94

یکی اسب دیدم نگونسار زین

ز بیژن نشانی ندارد جزین

95

اگر داد بیند بدین کار ما

یکی بنگرد ژرف سالار ما

96

ز گرگین دهد داد من شهریار

کزو گشتم اندر جهان خاکسار

97

غمی شد ز درد دل گیو شاه

برآشفت و بنهاد فرخ کلاه

98

رخ شاه بر گاه بی‌رنگ شد

ز تیمار بیژن دلش تنگ شد

99

بگیو آنگهی گفت گرگین چه گفت

چه گوید کجا ماند از نیک جفت

100

ز گفتار گرگین پس آنگاه گیو

سخن گفت با خسرو از پور نیو

101

چو از گیو بشنید خسرو سخن

بدو گفت مندیش و زاری مکن

102

که بیژن بجانست خرسند باش

بر امید گم بوده فرزند باش

103

که ایدون شنیدستم از موبدان

ز بیدار دل نامور بخردان

104

که من با سواران ایران بجنگ

سوی شهر توران شوم بی‌درنگ

105

بکین سیاوش کشم لشکرا

بپیلان سرآرم از آن کشورا

106

بدان کینه اندر بود بیژنا

همی رزم جوید چو آهرمنا

107

تو دل را بدین کار غمگین مدار

من این را همانا بسم خواستار

108

بشد گیو یکدل پر اندوه و درد

دو دیده پر از آب و رخساره زرد

109

چو گرگین بدرگاه خسرو رسید

ز گردان در شاه پردخته دید

110

ز تیمار بیژن همه مهتران

ز درگاه با گیو رفته سران

111

همه پر ز درد و همه پر زرنج

همه همچو گم کرده صد گونه گنج

112

پراگنده رای و پراگنده دل

همه خاک ره ز اشک کرده چو گل

113

وزین روی گرگین شوریده رفت

بنزدیک ایوان درگاه تفت

114

چو در پیش کیخسرو آمد زمین

ببوسید و بر شاه کرد آفرین

115

چو الماس دندانهای گراز

بر تخت بنهاد و بردش نماز

116

که خسرو بهر کار پیروز باد

همه روزگارش چو نوروز باد

117

سر دشمنان تو بادا بگاز

بریده چنان کان سران گراز

118

بدندانها چون نگه کرد شاه

بپرسید و گفتش که چون بود راه

119

کجا ماند از تو جدا بیژنا

بروبر چه بد ساخت آهرمنا

120

چو خسرو چنین گفت گرگین بجای

فرو ماند خیره همیدون بپای

121

ندانست پاسخ چه گوید بدوی

فروماند بر جای بر زرد روی

122

زبان پر ز یافه روان پر گناه

رخان زرد و لرزان تن از بیم شاه

123

چو گفتارها یک بدیگر نماند

برآشفت وز پیش تختش براند

124

همش خیره سر دید هم بدگمان

بدشنام بگشاد خسرو زبان

125

بدو گفت نشنیدی آن داستان

که دستان زدست از گه باستان

126

که گر شیر با کین گودرزیان

بسیچد تنش را سر آید زمان

127

اگر نیستی از پی نام بد

وگر پیش یزدان سرانجام بد

128

بفرمودمی تا سرت را ز تن

بکندی بکردار مرغ اهرمن

129

بفرمود خسرو بپولادگر

که بندگران ساز و مسمارسر

130

هم اندر زمان پای کردش ببند

که از بند گیرد بداندیش پند

131

بگیو آنگهی گفت بازآر هوش

بجویش بهر جای و هر سو بکوش

132

من اکنون ز هر سو فراوان سپاه

فرستم بجویم بهر جا نگاه

133

ز بیژن مگر آگهی یابما

بدین کار هشیار بشتابما

134

وگر دیر یابیم زو آگهی

تو جای خرد را مگردان تهی

135

بمان تا بیاید مه فرودین

که بفروزد اندر جهان هور دین

136

بدانگه که بر گل نشاندت باد

چو بر سر همی گل فشاندت باد

137

زمین چادر سبز در پوشدا

هوا بر گلان زار بخروشدا

138

بهرسو شود پاک فرمان ما

پرستش که فرمود یزدان ما

139

بخواهم من آن جام گیتی نمای

شوم پیش یزدان بباشم بپای

140

کجا هفت کشور بدو اندرا

ببینم بر و بوم هر کشورا

141

کنم آفرین بر نیاکان خویش

گزیده جهاندار و پاکان خویش

142

بگویم ترا هر کجا بیژنست

بجام اندرون این مرا روشنست

143

چو بشنید گیو این سخن شاد شد

ز تیمار فرزند آزاد شد

144

بخندید و بر شاه کرد آفرین

که بی‌تو مبادا زمان و زمین

145

بکام تو بادا سپهر بلند

بجان تو هرگز مبادا گزند

146

ز نیکی دهش بر تو باد آفرین

که بر تو برازد کلاه و نگین

147

چو گیو از بر گاه خسرو برفت

ز هر سو سواران فرستاد تفت

148

بجستن گرفتند گرد جهان

که یابد مگر زو بجایی نشان

149

همه شهر ارمان و تورانیان

سپردند و نامد ز بیژن نشان

150

چو نوروز فرخ فراز آمدش

بدان جام روشن نیاز آمدش

151

بیامد پر امید دل پهلوان

ز بهر پسر گوژ گشته نوان

152

چو خسرو رخ گیو پژمرده دید

دلش را بدرد اندر آزرده دید

153

بیامد بپوشید رومی قبای

بدان تا بود پیش یزدان بپای

154

خروشید پیش جهان آفرین

بخورشید بر چند برد آفرین

155

ز فریادرس زور و فریاد خواست

از آهرمن بدکنش داد خواست

156

خرامان ازان جا بیامد بگاه

بسر بر نهاد آن خجسته کلاه

157

یکی جام بر کف نهاده نبید

بدو اندرون هفت کشور پدید

158

زمان و نشان سپهر بلند

همه کرده پیدا چه و چون و چند

159

ز ماهی بجام اندرون تا بره

نگاریده پیکر همه یکسره

160

چو کیوان و بهرام و ناهید و شیر

چو خورشید و تیر از بر و ماه زیر

161

همه بودنیها بدو اندرا

بدیدی جهاندار افسونگرا

162

نگه کرد و پس جام بنهاد پیش

بدید اندرو بودنیها ز بیش

163

بهر هفت کشور همی بنگرید

ز بیژن بجایی نشانی ندید

164

سوی کشور گرگساران رسید

بفرمان یزدان مر او را بدید

165

بچاهی ببسته ببند گران

ز سختی همی مرگ جست اندران

166

یکی دختری از نژاد کیان

ز بهر زوارش ببسته میان

167

سوی گیو کرد آنگهی روی شاه

بخندید و رخشنده شد پیشگاه

168

که زندست بیژن دلت شاد دار

ز هر بد تن مهتر آزاد دار

169

نگر غم نداری بزندان و بند

ازان پس که بر جانش نامد گزند

170

که بیژن بتوران ببند اندرست

زوارش یکی نامور دخترست

171

ز بس رنج و سختی و تیمار اوی

پر از درد گشتم من از کار اوی

172

بدان سان گذارد همی روزگار

که هزمان بروبر بگرید زوار

173

ز پیوند و خویشان شده ناامید

گرازنده بر سان یک شاخ بید

174

دو چشمش پر از خون و دل پر ز درد

زبانش ز خویشان پر از یاد کرد

175

چو ابر بهاران ببارندگی

همی مرگ جوید بدان زندگی

176

بدین چاره اکنون که جنبد ز جای

که خیزد میان بسته این را بپای

177

که دارد بدین کار ما را وفا

که آرد ز سختی مر او را رها

178

نشاید جز از رستم تیز چنگ

که از ژرف دریا برآرد نهنگ

179

کمر بند و برکش سوی نیمروز

شب از رفتن راه مأسا و روز

180

ببر نامهٔ من بر رستما

مزن داستان را بره ‌بردما

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ببخشود یزدان جوانیش را

بهم برشکست آن گمانیش را

فردوسی»شاهنامه»داستان بیژن و منیژه»بخش 4

اگلی نظم

نویسندهٔ نامه را پیش خواند

وزین داستان چند با او براند

فردوسی»شاهنامه»داستان بیژن و منیژه»بخش 6

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور