صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »داستان دوازده رخ
  4. »بخش 18

بخش 18

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

دو رویه ز لشکر برآمد خروش

زمین آمد از نعل اسبان به جوش

22

سپاه اندر آمد ز هر سو گروه

بپوشید جوشن همه دشت و کوه

33

دو سالار هر دو به سان پلنگ

فراز آوریدند لشکر به جنگ

44

به کردار باران ز ابر سیاه

ببارید تیر اندر آن رزمگاه

55

جهان چون شب تیره از تیره میغ

چو ابری که باران او تیر و تیغ

66

زمین آهنین کرده اسبان به نعل

بر او دست گردان به خون گشته لعل

77

ز بس خسته ترک اندر آن رزمگاه

بریده سرانشان فگنده به راه

88

بر آوردگه جای گشتن نماند

پی اسب را برگذشتن نماند

99

زمین لاله‌گون شد هوا نیلگون

برآمد همی موج دریای خون

1010

دو سالار گفتند اگر همچنین

بداریم گردان بر این دشت کین

1111

شب تیره را کس نماند به جای

جز از چرخ گردان و گیهان خدای

1212

چو پیران چنان دید جای نبرد

به لهاک فرمود و فرشیدورد

1313

که چندان کجا با شما لشکرست

کسی کاندر این رزمگه درخورست

1414

سران را ببخشید تا بر سه روی

بوند اندر این رزمگه کینه‌جوی

1515

وز ایشان گروهی که بیدارتر

سپه را ز دشمن نگهدارتر

1616

بدیشان سپارید پشت سپاه

شما بر دو رویه بگیرید راه

1717

به لهاک فرمود تا سوی کوه

برد لشکر خویش را همگروه

1818

همیدون سوی رود فرشیدورد

شود تا برآرد به خورشید گرد

1919

چو آن نامداران توران سپاه

گسستند زان لشکر کینه‌خواه

2020

نوندی برافگند بر دیده‌بان

از آن دیده گه تا در پهلوان

2121

نگهبان گودرز خود با سپاه

همی داشت هر سو ز دشمن نگاه

2222

دو رویه چو لهاک و فرشیدورد

ز راه کمین برگشادند گرد

2323

سواران ایران برآویختند

همی خاک با خون برآمیختند

2424

نوندی برافگند هر سو دوان

به آگاه کردن بر پهلوان

2525

نگه کرد گودرز تا پشت اوی

که دارد ز گردان پرخاشجوی

2626

گرامی پسر شیر شرزه هجیر

به پشت پدر بود با تیغ و تیر

2727

بفرمود تا شد به پشت سپاه

بر گیو گودرز لشکرپناه

2828

بگوید که لشکر سوی رود و کوه

به یاری فرستد گروها گروه

2929

و دیگر بفرمود گفتن به گیو

که پشت سپه را یکی مرد نیو

3030

گزیند سپارد بدو جای خویش

نهد او از آن جایگه پای پیش

3131

هجیر خردمند بسته کمر

چو بشنید گفتار فرخ پدر

3232

بیامد به سوی برادر دوان

بگفت آن کجا گفته بد پهلوان

3333

چو بشنید گیو این سخن بردمید

ز لشکر یکی نامور برگزید

3434

کجا نام او بود فرهاد گرد

بخواند و سپه یکسر او را سپرد

3535

دو صد کار دیده دلاور سران

بفرمود تا زنگه شاوران

3636

برد تاختن سوی فرشیدورد

برانگیزد از رود وز آب گرد

3737

ز گردان دو صد با درفشی چو باد

به فرخنده گرگین میلاد داد

3838

بدو گفت ز ایدر بگردان عنان

ابا گرز و با آبداده سنان

3939

کنون رفت باید بر آن رزمگاه

جهان کرد باید بر ایشان سیاه

4040

که پشت سپهشان به هم بر شکست

دل پهلوانان شد از درد پست

4141

به بیژن چنین گفت کای شیرمرد

توی شیر درنده روز نبرد

4242

کنون شیرمردی به کار آیدت

که با دشمنان کارزار آیدت

4343

از ایدر برو تا به قلب سپاه

ز پیران بدان جایگه کینه‌خواه

4444

از ایشان نپرهیز و تن پیش‌دار

که آمد گه کینه در کارزار

4545

که پشت همه شهر توران بدوست

چو روی تو بیند بدردش پوست

4646

اگر دست‌یابی بر او کار بود

جهاندار و نیک اخترت یار بود

4747

بیاساید از رنج و سختی سپاه

شود شادمانه جهاندار و شاه

4848

شکسته شود پشت افراسیاب

پر از خون کند دل دو دیده پر آب

4949

بگفت این سخن پهلوان با پسر

پسر جنگ را تنگ بسته کمر

5050

سواران که بودند بر میسره

بفرمود خواندن همه یکسره

5151

گرازه برون آمد و گستهم

هجیر سپهدار و بیژن به هم

5252

وزآنجا سوی قلب توران سپاه

گرانمایگان برگرفتند راه

5353

به کردار گرگان به روز شکار

بر آن بادپایان اخته زهار

5454

میان سپاه اندرون تاختند

ز کینه همی دل بپرداختند

5555

همه دشت برگستوانور سوار

پراگنده گشته گه کارزار

5656

چه مایه فتاده به پای ستور

کفن جوشن و سینهٔ شیر گور

5757

چو رویین پیران ز پشت سپاه

بدید آن تکاپوی و گرد سیاه

5858

بیامد به پشت سپاه بزرگ

ابا نامداران به کردار گرگ

5959

برآویخت بر سان شرزه پلنگ

بکوشید و هم بر نیامد به جنگ

6060

بیفگند شمشیر هندی ز مشت

به نومیدی از جنگ بنمود پشت

6161

سپهدار پیران و مردان خویش

به جنگ اندرون پای بنهاد پیش

6262

چو گیو آن زمان روی پیران بدید

عنان سوی او جنگ را برگشید

6363

از آن مهتران پیش پیران چهار

به نیزه ز اسب اندر افگند خوار

6464

به زه کرد پیران ویسه کمان

همی تیر بارید بر بدگمان

6565

سپر بر سر آورد گیو سترگ

به نیزه درآمد به کردار گرگ

6666

چو آهنگ پیران سالار کرد

که جوید به آورد با او نبرد

6767

فروماند اسبش همیدون به جای

از آنجا که بد پیش ننهاد پای

6868

یکی تازیانه بر آن تیز رو

بزد خشم را نامبردار گو

6969

بجوشید بگشاد لب را ز بند

به نفرین دژخیم دیو نژند

7070

بیفگند نیزه کمان برگرفت

یکی درقهٔ کرگ بر سر گرفت

7171

کمان را به زه کرد و بگشاد بر

که با دست پیران بدوزد سپر

7272

بزد بر سرش چارچوبه خدنگ

نبد کارگر تیر بر کوه سنگ

7373

همیدون سه چوبه بر اسب سوار

بزد گیو پیکان آهن گذار

7474

نشد اسب خسته نه پیران نیو

بدانجا رسیدند یاران گیو

7575

چو پیران چنان دید برگشت زود

برفت از پسش گیو تازان چو دود

7676

به نزدیک گیو آمد آنگه پسر

که ای نامبردار فرخ پدر

7777

من ایدون شنیدستم از شهریار

که پیران فراوان کند کارزار

7878

ز چنگ بسی تیزچنگ اژدها

مر او را بود روز سختی رها

7979

سرانجام بر دست گودرز هوش

برآید تو ای باب چندین مکوش

8080

پس اندر رسیدند یاران گیو

پر از خشم و کینه سواران نیو

8181

چو پیران چنان دید برگشت زوی

سوی لشکر خویش بنهاد روی

8282

خروشان پر از درد و رخساره زرد

به نزدیک لهاک و فرشیدورد

8383

بیامد که ای نامداران من

دلیران و خنجرگزاران من

8484

شما را ز بهر چنین روزگار

همی پرورانیدم اندر کنار

8585

کنون چون به جنگ اندر آمد سپاه

جهان شد به ما بر ز دشمن سیاه

8686

نبینم کسی کز پی نام و ننگ

به پیش سپاه اندر آید به جنگ

8787

چو آواز پیران بدیشان رسید

دل نامداران ز کین بردمید

8888

برفتند و گفتند گر جان پاک

نباشد به تن نیستمان بیم و باک

8989

ببندیم دامن یک اندر دگر

نشاید گشادن بر این کین کمر

9090

سوی گیو لهاک و فرشیدورد

برفتند و جستند با او نبرد

9191

برآمد بر گیو لهاک نیو

یکی نیزه زد بر کمرگاه گیو

9292

همی خواست کو را رباید ز زین

نگونسار از اسب افگند بر زمین

9393

به نیزه زره بردرید از نهیب

نیامد برون پای گیو از رکیب

9494

بزد نیزه پس گیو بر اسب اوی

ز درد اندر آمد تگاور به روی

9595

پیاده شد از باره لهاک مرد

فراز آمد از دور فرشیدورد

9696

ابر نیزهٔ گیو تیغی چو باد

بزد نیزه ببرید و برگشت شاد

9797

چو گیو اندر آن زخم او بنگرید

عمود گران از میان برکشید

9898

بزد چون یکی تیزدم اژدها

که از دست او خنجر آمد رها

9999

سبک دیگری زد به گردنش بر

که آتش ببارید بر تنش بر

100100

بجوشید خون بر دهانش از جگر

تنش سست برگشت و آسیمه سر

101101

چو گیو اندر این بود لهاک زود

نشست از بر بادپای چو دود

102102

ابا گرز و با نیزه بر سان شیر

بر گیو رفتند هر دو دلیر

103103

چه مایه ز چنگ دلاور سران

بر او بر ببارید گرز گران

104104

به زین خدنگ اندورن بد سوار

ستوهی نیامدش از کارزار

105105

چو دیدند لهاک و فرشیدورد

چنان پایداری از آن شیرمرد

106106

ز بس خشم گفتند یک با دگر

که ما را چه آمد ز اختر به سر

107107

بر این زین همانا که کوهست و روست

بر او بر ندرد جز از شیر پوست

108108

ز یارانش گیو آنگهی نیزه خواست

همی گشت هر سو چپ و دست راست

109109

بدیشان نهاد از دو رویه نهیب

نیامد یکی را سر اندر نشیب

110110

به دل گفت کاری نو آمد به روی

مرا ز این دلیران پرخاشجوی

111111

نه از شهر ترکان سران آمدند

که دیوان مازندران آمدند

112112

سوی راست گیو اندر آمد چو گرد

گرازه به پرخاش فرشیدورد

113113

ز پولاد در چنگ سیمین ستون

به زیر اندرون باره‌ای چون هیون

114114

گرازه چو بگشاد از باد دست

به زین بر شد آن ترگ پولاد بست

115115

بزد نیزه‌ای بر کمربند اوی

زره بود نگسست پیوند اوی

116116

یکی تیغ در چنگ بیژن چو شیر

به پشت گرازه درآمد دلیر

117117

بزد بر سر و ترگ فرشیدورد

زمین را بدرید ترک از نبرد

118118

همی کرد بر بارگی دست راست

به اسب اندر آمد نبود آنچ خواست

119119

پس بیژن اندر دمان گستهم

ابا نامداران ایران به هم

120120

به نزدیک توران سپاه آمدند

خلیده‌دل و کینه‌خواه آمدند

121121

ز توران سپاه اندریمان چو گرد

بیامد دمان تا به جای نبرد

122122

عمودی فروهشت بر گستهم

که تا بگسلاند میانش ز هم

123123

به تیغش برآمد بدو نیم گشت

دل گستهم زو پر از بیم گشت

124124

به پشت یلان اندر آمد هجیر

ابر اندریمان ببارید تیر

125125

خدنگش بدرید برگستوان

بماند آن زمان بارگی بی روان

126126

پیاده شد ازباره مرد سوار

سپر بر سر آورد و بر ساخت کار

127127

ز ترکان بر آمد سراسر غریو

سواران برفتند بر سان دیو

128128

مر او را به چاره ز آوردگاه

کشیدند از پیش روی سپاه

129129

سپهدار پیران ز سالارگاه

بیامد بیاراست قلب سپاه

130130

ز شبگیر تا شب برآمد ز کوه

سواران ایران و توران گروه

131131

همی گرد کینه برانگیختند

همی خاک با خون برآمیختند

132132

از اسبان و مردان همه رفته هوش

دهن خشک و رفته ز تن زور و توش

133133

چو روی زمین شد به رنگ آبنوس

برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس

134134

ابر پشت پیلان تبیره زنان

از آن رزمگه بازگشت آن زمان

135135

بر آن بر نهادند هر دو سپاه

که شب بازگردند ز آوردگاه

136136

گزینند شبگیر مردان مرد

که از ژرف دریا برآرند گرد

137137

همه نامداران پرخاشجوی

یکایک به روی اندر آرند روی

138138

ز پیکار یابد رهایی سپاه

نریزند خون سر بیگناه

139139

بکردند پیمان و گشتند باز

گرفتند کوتاه رزم دراز

140140

دو سالار هر دو ز کینه به درد

همی روی برگاشتند از نبرد

141141

یکی سوی کوه کنابد برفت

یکی سوی زیبد خرامید تفت

142142

همانگه طلایه ز لشکر به راه

فرستاد گودرز سالار شاه

143143

ز جوشنوران هرک فرسوده بود

ز خون دست و تیغش بیالوده بود

144144

همه جوشن و خود و ترگ و زره

گشادند مر بندها را گره

145145

چو از بار آهن برآسوده شد

خورش جست و می چند پیموده شد

146146

به تدبیر کردن سوی پهلوان

برفتند بیدار پیر و جوان

147147

به گودرز پس گفت گیو ای پدر

چه آمد مرا از شگفتی به سر

148148

چو من حمله بردم به توران سپاه

دریدم صف و برگشادند راه

149149

به پیران رسیدم نوندم به جای

فروماند و ننهاد از پیش پای

150150

چنانم شتاب آمد از کار خویش

که گفتم نباشم دگر یار خویش

151151

پس آن گفته شاه بیژن به یاد

همی داشت وان دم مرا یاد داد

152152

که پیران به دست تو گردد تباه

از اختر همین بود گفتار شاه

153153

بدو گفت گودرز کو را زمان

به دست منست ای پسر بی‌گمان

154154

که زو کین هفتاد پور گزین

بخواهم به زور جهان‌آفرین

155155

از آن پس به روی سپه بنگرید

سران را همه گونه پژمرده دید

156156

ز رنج نبرد و ز خون ریختن

به هرجای با دشمن آویختن

157157

دل پهلوان گشت زان پر ز درد

که رخسار آزادگان دید زرد

158158

بفرمودشان بازگشتن به جای

سپهدار نیک‌اختر و رهنمای

159159

بدان تا تن رنج بردارشان

برآساید از جنگ و پیکارشان

160160

برفتند و شبگیر بازآمدند

پر از کینه و رزمساز آمدند

161161

به سالار بر خواندند آفرین

که ای نامور پهلوان زمین

162162

شبت خواب چون بود و چون خاستی

ز پیکار ترکان چه آراستی

163163

بدیشان چنین گفت پس پهلوان

که ای نیک‌مردان و فرخ گوان

164164

سزد گر شما بر جهان‌آفرین

بخوانید روز و شبان آفرین

165165

که تا این زمان هرچ رفت از نبرد

به کام دل ما همی گشت گرد

166166

فراوان شگفتی رسیدم به سر

جهان را ندیدم مگر بر گذر

167167

ز بیداد و داد آنچ آمد به شاه

بد و نیک را هم بدویست راه

168168

چو ما چرخ گردان فراوان سرشت

درود آن کجا بآرزو خود بکشت

169169

نخستین که ضحاک بیدادگر

ز گیتی به شاهی برآورد سر

170170

جهان را چه مایه به سختی بداشت

جهان آفرین زو همه درگذاشت

171171

به داد آنک آورد پیدا ستم

ز باد آمد آن پادشاهی به دم

172172

چو بیداد او دادگر برنداشت

یکی دادگر را بر او برگماشت

173173

برآمد بر آن کار او چند سال

بد انداخت یزدان بر آن بدسگال

174174

فریدون فرخ شه دادگر

ببست اندر آن پادشاهی کمر

175175

همه بند آهرمنی برگشاد

بیاراست گیتی سراسر به داد

176176

چو ضحاک بدگوهر بدمنش

که کردند شاهان بدو سرزنش

177177

ز افراسیاب آمد آن بد خوی

همان غارت و کشتن و بدگوی

178178

که در شهر ایران بگسترد کین

بگشت از ره داد و آیین و دین

179179

سیاووش را هم به فرجام کار

بکشت و برآورد از ایران دمار

180180

وزان پس کجا گیو ز ایران براند

چه مایه به سختی به توران بماند

181181

نهالیش بد خاک و بالینش سنگ

خورش گوشت نخچیر و پوشش پلنگ

182182

همی رفت گم بوده چون بیهشان

که یابد ز کیخسرو آنجا نشان

183183

یکایک چو نزدیک خسرو رسید

بر او آفرین کرد کو را بدید

184184

وزان پس به ایران نهادند روی

خبر شد به پیران پرخاشجوی

185185

سبک با سپاه اندر آمد به راه

که هر دو کندشان به ره بر تباه

186186

بکرد آنچ بودش ز بد دسترس

جهاندارشان بد نگهدار و بس

187187

از آن پس به کین سیاوش سپاه

سوی کاسه رود اندر آمد به راه

188188

به لاون که آمد سپاه گشن

شبیخون پیران و جنگ پشن

189189

که چندان پسر پیش من کشته شد

دل نامداران همه گشته شد

190190

کنون با سپاهی چنین کینه‌جوی

بیامد به روی اندر آورد روی

191191

چو با ما بسنده نخواهد بدن

همی داستانها بخواهد زدن

192192

همی چاره سازد بدان تا سپاه

ز توران بیاید بدین رزمگاه

193193

سران را همی خواهد اکنون به جنگ

یکایک بباید شدن تیز چنگ

194194

که گر ما بدین کار سستی کنیم

وگر نه بدین پیشدستی کنیم

195195

بهانه کند بازگردد ز جنگ

بپیچد سر از کینه و نام و ننگ

196196

ار ایدونک باشید با من یکی

از ایشان فراوان و ما اندکی

197197

از آن نامداران برآریم گرد

بدانگه که سازد همی او نبرد

198198

ور ایدونک پیران از این رای خویش

نگردد نهد رزم را پای پیش

199199

پذیرفتم اندر شما سر به سر

که من پیش بندم بدین کین کمر

200200

ابا پیر سر من بدین رزمگاه

به کشتن دهم تن به پیش سپاه

201201

من و گرد پیران و رویین و گیو

یکایک بسازیم مردان نیو

202202

که کس در جهان جاودانه نماند

به گیتی به ما جز فسانه نماند

203203

هم آن نام باید که ماند بلند

چو مرگ افگند سوی ما بر کمند

204204

زمانه به مرگ و به کشتن یکیست

وفا با سپهر روان اندکیست

205205

شما نیز باید که هم ز این نشان

ابا نیزه و تیغ مردم کشان

206206

به کینه ببندید یکسر کمر

هر آن کس که هست از شما نامور

207207

که دولت گرفتست از ایشان نشیب

کنون کرد باید به کین بر نهیب

208208

به توران چو هومان سواری نبود

که با بیژن گیو رزم آزمود

209209

چو برگشته بخت او شد نگون

بریدش سر از تن به سان هیون

210210

نباید شکوهید ز ایشان به جنگ

نشاید کشیدن ز پیکار چنگ

211211

ور ایدونک پیران بخواهد نبرد

به اندوه لشکر بیارد چو گرد

212212

همیدون به انبوه ما همچو کوه

بباید شدن پیش او همگروه

213213

که چندان دلیران همه خسته‌دل

ز تیمار و اندوه پیوسته دل

214214

بر آنم که ما را بود دستگاه

از ایشان برآریم گرد سیاه

215215

بگفت این سخن سر به سر پهلوان

به پیش جهاندیده فرخ گوان

216216

چو سالارشان مهربانی نمود

همه پاک بر پای جستند زود

217217

بر او سر به سر خواندند آفرین

که چون تو کسی نیست پر داد و دین

218218

پرستنده چون تو فریدون نداشت

که گیتی سراسر به شاهی گذاشت

219219

ستون سپاهی و سالار شاه

فرازندهٔ تاج و گاه و کلاه

220220

فدی کردهٔ جان و فرزند و چیز

ز سالار شاهان چه جویند نیز

221221

همه هرچ شاه از فریبرز جست

ز طوس آن کنون از تو بیند درست

222222

همه سر به سر مر ترا بنده‌ایم

به فرمان و رایت سرافگنده‌ایم

223223

گر ایدونک پیران ز توران سپاه

سران آورد پیش ما کینه‌خواه

224224

ز ما ده مبارز وز ایشان هزار

نگر تا که پیچد سر از کارزار

225225

ور ایدونک لشکر همه همگروه

به جنگ اندر آید به کردار کوه

226226

ز کینه همه پاک دلخسته‌ایم

کمر بر میان جنگ را بسته‌ایم

227227

فدای تو بادا تن و جان ما

سراسر بر اینست پیمان ما

228228

چو گودرز پاسخ بر این سان شنود

به دلش اندرون شادمانی فزود

229229

بر آن نامداران گرفت آفرین

که ای نره شیران ایران زمین

230230

سپه را بفرمود تا برنشست

همیدون میان را به کینه ببست

231231

چپ لشکرش جای رهام گرد

به فرهاد خورشید پیکر سپرد

232232

سوی راست جای فریبرز بود

به کتمارهٔ قارنان داد زود

233233

به شیدوش فرمود کای پور من

به هر کار شایسته دستور من

234234

تو با کاویانی درفش و سپاه

برو پشت لشکر تو باش و پناه

235235

بفرمود پس گستهم را که شو

سپه را تو باش این زمان پیشرو

236236

ترا بود باید به سالارگاه

نگه‌دار بیدار پشت سپاه

237237

سپه را بفرمود کز جای خویش

نگر ناورید اندکی پای پیش

238238

همه گستهم را کنید آفرین

شب و روز باشید بر پشت زین

239239

برآمد خروش از میان سپاه

گرفتند زاری بر آن رزمگاه

240240

همه سر به سر سوی او تاختند

همی خاک بر سر برانداختند

241241

که با پیر سر پهلوان سپاه

کمر بست و شد سوی آوردگاه

242242

سپهدار پس گستهم را بخواند

بسی پند و اندرز با او براند

243243

بدو گفت زنهار بیدار باش

سپه را ز دشمن نگهدار باش

244244

شب و روز در جوشن کینه‌جوی

نگر تا گشاده ندارید روی

245245

چو آغازی از جنگ پرداختن

بود خواب را بر تو بر تاختن

246246

همان چون سر آری به سوی نشیب

ز ناخفتگان بر تو آید نهیب

247247

یکی دیده‌بان بر سر کوه دار

سپه را ز دشمن بی‌اندوه‌دار

248248

ور ایدونک آید ز توران زمین

شبی ناگهان تاختن گر کمین

249249

تو باید که پیکار مردان کنی

به جنگ اندر آهنگ گردان کنی

250250

ور ایدونک از ما بدین رزمگاه

بد آگاهی آید ز توران سپاه

251251

که ما را به آوردگه بر کشند

تن بی‌سرانمان به توران کشند

252252

نگر تا سپه را نیاری به جنگ

سه روز اندر این کرد باید درنگ

253253

چهارم خود آید به پشت سپاه

شه نامبردار با پیل و گاه

254254

چو گفتار گودرز زان سان شنید

سرشکش ز مژگان به رخ بر چکید

255255

پذیرفت سر تا به سر پند اوی

همی جست از آن کار پیوند اوی

256256

به سالار گفت آنچ فرمان دهی

میان بسته دارم به سان رهی

257257

پس از جنگ پیشین که آمد شکست

که توران بر آن درد بودند پست

258258

خروشان پدر بر پسر روی زرد

برادر ز خون برادر به درد

259259

همه سر به سر سوگوار و نژند

دژم گشته از گشت چرخ بلند

260260

چو پیران چنان دید لشکر همه

چو از گرگ درنده خسته رمه

261261

سران را ز لشکر سراسر بخواند

فراوان سخن پیش ایشان براند

262262

چنین گفت کای کار دیده گوان

همه سودهٔ رزم پیر و جوان

263263

شما را به نزدیک افراسیاب

چه مایه بزرگی و جاهست و آب

264264

به پیروزی و فرهی کامتان

به گیتی پراگنده شد نامتان

265265

به یک رزم کآمد شما را شکست

کشیدید یکسر ز پیکار دست

266266

بدانید یکسر کز این رزمگاه

اگر بازگردد به سستی سپاه

267267

پس اندر ز ایران دلاور سران

بیایند با گرزهای گران

268268

یکی را ز ما زنده اندر جهان

نبیند کس از مهتران و کهان

269269

برون کرد باید ز دلها نهیب

گزیدن مر این غمگنان را شکیب

270270

چنین داستان زد شه موبدان

که پیروز یزدان بود جاودان

271271

جهان سر به سر با فراز و نشیب

چنینست تا رفتن اندر نهیب

272272

کنون از بر و بوم و فرزند خویش

که اندیشد از جان و پیوند خویش

273273

همان لشکر است این که از جنگ ما

بپیچید و بس کرد آهنگ ما

274274

بدین رزمگه بست باید میان

به کینه شدن پیش ایرانیان

275275

چنین کرد گودرز پیمان که من

سران برگزینم از این انجمن

276276

یکایک به روی اندر آریم روی

دو لشکر برآساید از گفت و گوی

277277

گر ایدونک پیمان به جای آورید

سران را ز لشکر به پای آورید

278278

وگر همگروه اندر آید به جنگ

نباید کشیدن ز پیکار چنگ

279279

اگر سر همه سوی خنجر بریم

به روزی بزادیم و روزی مریم

280280

وگرنه سرانشان برآرم به دار

دو رویه بود گردش روزگار

281281

اگر سر بپیچد کس از گفت من

بفرمایمش سر بریدن ز تن

282282

گرفتند گردان به پاسخ شتاب

که ای پهلوان رد افراسیاب

283283

تو از دیرگه باز با گنج خویش

گزیدستی از بهر ما رنج خویش

284284

میان بسته بر پیش ما چون رهی

پسر با برادر به کشتن دهی

285285

چرا سر بپیچیم ما خود کییم

چنین بندهٔ شه ز بهر چییم

286286

بگفتند وز پیش برخاستند

به پیکار یکسر بیاراستند

287287

همه شب همی ساختند این سخن

که افگند سالار بیدار بن

288288

به شبگیر آوای شیپور و نای

ز پرده برآمد به هر دو سرای

289289

نشستند بر زین سپیده دمان

همه نامداران به بازو کمان

290290

که از نعل اسبان تو گفتی زمین

بپوشد همی چادر آهنین

291291

سپهبد به لهاک و فرشیدورد

چنین گفت کای نامداران مرد

292292

شما را نگهبان توران سپاه

همی بود باید بدین رزمگاه

293293

یکی دیده‌بان بر سر کوهسار

نگهبان روز و ستاره‌شمار

294294

گر ایدونک ما را ز گردان سپهر

بد آید ببرد ز ما پاک مهر

295295

شما جنگ را کس متازید زود

به توران شتابید بر سان دود

296296

کز این تخمهٔ ویسگان کس نماند

همه کشته شد جز شما بس نماند

297297

گرفتند مر یکدگر را کنار

به درد جگر برگرستند زار

298298

برفتند و بس روی برگاشتند

غریویدن و بانگ برداشتند

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

به شبگیر چون تاج بر سر نهاد

همانگه فرستاده را در گشاد

فردوسی»شاهنامه»داستان دوازده رخ»بخش 17

اگلی نظم

پر از کینه سالار توران سپاه

خروشان بیامد به آوردگاه

فردوسی»شاهنامه»داستان دوازده رخ»بخش 19

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور