صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی خسرو پرویز
  4. »بخش 74

بخش 74

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بدانست هم زادفرخ که شاه

ز لشکر همه زو شناسد گناه

22

چو آمد برون آن بد اندیش شاه

نیارست شد نیز در پیشگاه

33

بدر بر همی‌بود تا هرکسی

همی‌کرد زان آزمایش بسی

44

همی‌ساخت همواره تا آن سپاه

بپیچید یکسر ز فرمان شاه

55

همی‌راند با هر کسی داستان

شدند اندر آن کار همداستان

66

که شاهی دگر برنشیند به تخت

کزین دور شد فرو آیین و بخت

77

بر زادفرخ یکی پیر بود

که برکارها کردن آژیر بود

88

چنین گفت با زادفرخ که شاه

همی از تو بیند گناه سپاه

99

کنون تا یکی شهریاری پدید

نیاری فزون زین نباید چخید

1010

که این بوم آباد ویران شود

از اندوه ایران چو نیران شود

1111

نگه کرد باید به فرزند اوی

کدامست با شرم و بی‌گفت و گوی

1212

ورا شاد بر تخت باید نشاند

بران تاج دینار باید فشاند

1313

چو شیروی بیدار مهتر پسر

به زندان بود کس نباید دگر

1414

همی رای زد زین نشان هرکسی

برین روز و شب برنیامد بسی

1515

که برخاست گرد سپاه تخوار

همه کارها زو گرفتند خوار

1616

پذیره شدش زادفرخ به راه

فراوان برفتند با او سپاه

1717

رسیدند پس یک بدیگر فراز

سخن رفت چند آشکارا و راز

1818

همان زاد فرخ زبان برگشاد

بدی های خسرو همه کرد یاد

1919

همی‌گفت لشکر به مردی و رای

همی‌کرد خواهند شاهی بپای

2020

سپهبد چنین داد پاسخ بدوی

که من نیستم چامهٔ گفت وگوی

2121

اگر با سپاه اندر آیم به جنگ

کنم بر بدان جهان جای تنگ

2222

گرامی بد این شهریار جوان

به نزد کنارنگ و هم پهلوان

2323

چو روز چنان مرد کرد او سیاه

مبادا که بیند کسی تاج و گاه

2424

نژند آن زمان شد که بیداد شد

به بیدادگر بندگان شاد شد

2525

سخنهاش چون زاد فرخ شنید

مر او را ز ایرانیان برگزید

2626

بدو گفت کاکنون به زندان شویم

به نزدیک آن مستمندان شویم

2727

بیاریم بی‌باک شیروی را

جوان و دلیر جهانجوی را

2828

سپهبد نگهبان زندان اوست

کزو داشتی بیشتر مغز و پوست

2929

ابا شش هزار آزموده سوار

همی‌دارد آن بستگان را به زار

3030

چنین گفت با زاد فرخ تخوار

که کار سپهبد گرفتیم خوار

3131

گرین بخت پرویز گردد جوان

نماند به ایران یکی پهلوان

3232

مگر دار دارند گر چاه وبند

نماند به ایران کسی بی‌گزند

3333

بگفت این و از جای برکند اسپ

همی‌تاخت برسان آذر گشسپ

3434

سپاه اندر آورد یکسر به جنگ

سپهبد پذیره شدش بی درنگ

3535

سر لشکر نامور گشته شد

سپهبد به جنگ اندرون کشته شد

3636

پراگنده شد لشکر شهریار

سیه گشت روز و تبه گشت کار

3737

به زندان تنگ اندر آمد تخوار

بدان چاره با جامهٔ کارزار

3838

به شیروی گردنکش آواز داد

سبک پاسخش نامور باز داد

3939

بدانست شیروی کان سرفراز

بدانگه به زندان چرا شد فراز

4040

چو روی تخوار او فروزان بدید

از اندوه چندان دلش بردمید

4141

بدو گفت گریان که خسرو کجاست

رها کردن مانه کار شماست

4242

چنین گفت با شاه‌زاده تخوار

که گر مردمی کام شیران مخوار

4343

اگر تو بدین کار همداستان

نباشی تو کم گیر زین راستان

4444

یکی کم بود شاید از شانزده

برادر بماند تو را پانزده

4545

بشایند هرکس به شاهنشهی

بدیشان بود شاد تخت مهی

4646

فروماند شیروی گریان بجای

ازان خانهٔ تنگ بگذارد پای

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بدان نامور تخت و جای مهی

بزرگی و دیهیم شاهنشهی

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی خسرو پرویز»بخش 73

اگلی نظم

همان زاد فرخ بدرگاه بر

همی‌بود و کس را ندادی گذر

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی خسرو پرویز»بخش 75

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور