صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی اسکندر
  4. »بخش 12

بخش 12

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چو شد کار آن سروبن ساخته

به آیین او جای پرداخته

22

بپردخت ازان پس به داننده مرد

که چون خیزد از دانش اندر نبرد

33

پر از روغن گاو جامی بزرگ

فرستاد زی فیلسوف سترگ

44

که این را به اندام‌ها در بمال

سرون و میان و بر و پشت و یال

55

بیاسای تا ماندگی بفگنی

به دانش مرا جان و مغز آگنی

66

چو دانا به روغن نگه کرد گفت

که این بند بر من نشاید نهفت

77

به جام اندر افگند سوزن هزار

فرستاد بازش سوی شهریار

88

به سوزن نگه کرد شاه جهان

بیاورد آهنگران را نهان

99

بفرمود تا گرد بگداختند

از آهن یکی مهره‌ای ساختند

1010

سوی مرد دانا فرستاد زود

چو دانا نگه کرد و آهن بسود

1111

به ساعت ازان آهن تیره‌رنگ

یکی آینه ساخت روشن چو زنگ

1212

ببردند نزد سکندر به شب

وزان راز نگشاد بر باد لب

1313

سکندر نهاد آینه زیر نم

همی داشت تا شد سیاه و دژم

1414

بر فیلسوفش فرستاد باز

بران کار شد رمز آهن دراز

1515

خردمند بزدود آهن چو آب

فرستاد بازش هم اندر شتاب

1616

ز دودش ز دارو کزان پس ز نم

نگردد به زودی سیاه و دژم

1717

سکندر نگه کرد و او را بخواند

بپرسید و بر زیرگاهش نشاند

1818

سخن گفتش از جام روغن نخست

همی دانش نامور بازجست

1919

چنین گفت با شاه‌، مرد خرد

که روغن بر اندام‌ها بگذرد

2020

تو گفتی که از فیلسوفان شهر

ز دانش مرا خود فزونست بهر

2121

به پاسخ چنین گفتم ای پادشا

که دانا دل مردم پارسا

2222

چو سوزن پی و استخوان بشمرد

اگر سنگ پیش آیدش بشکرد

2323

به پاسخ به دانا چنین گفت شاه

که هر دل که آن گشته باشد سیاه

2424

به بزم و به رزم و به خون ریختن

به هر جای با دشمن آویختن

2525

سخن‌های باریک مرد خرد

چو دل تیره باشد کجا بگذرد

2626

ترا گفتم این خوب گفتار خویش

روان و دل و رای هشیار خویش

2727

سخن داند از موی باریک‌تر

ترا دل ز آهن نه تاریک‌تر

2828

تو گفتی برین سالیان برگذشت

ز خون‌ها دلم پر ز زنگار گشت

2929

چگونه به راه آید این تیرگی

چه پیچم سخن را بدین خیرگی

3030

ترا گفتم از دانش آسمان

زدایم دلت تا شوی بی‌گمان

3131

ازان پس که چون آب گردد به رنگ

کجا کرد باید بدو کار تنگ

3232

پسند آمدش تازه گفتار اوی

دلش تیزتر گشت بر کار اوی

3333

بفرمود تا جامه و سیم و زر

بیاورد گنجور جامی گهر

3434

به دانا سپردند و داننده گفت

که من گوهری دارم اندر نهفت

3535

که یابم بدو چیز و بی دشمن است

نه چون خواسته جفت آهرمن است

3636

به شب پاسبانان نخواهند مزد

به راهی که باشم نترسم ز دزد

3737

خرد باید و دانش و راستی

که کژی بکوبد در کاستی

3838

مرا خورد و پوشیدنی زین جهان

بس از شهریار آشکار و نهان

3939

که دانش به شب پاسبان منست

خرد تاج بیدار جان منست

4040

به بیشی چرا شادمانی کنم

برین خواسته پاسبانی کنم

4141

بفرمای تا این برد باز جای

خرد باد جان مرا رهنمای

4242

سکندر بدو ماند اندر شگفت

ز هر گونه اندیشه‌ها برگرفت

4343

بدو گفت زین پس مرا بر گناه

نگیرد خداوند خورشید و ماه

4444

خریدارم این رای و پند ترا

سخن گفتن سودمند ترا

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

فرستاده برگشت زان مرز و بوم

بیامد به نزدیک پیران روم

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی اسکندر»بخش 11

اگلی نظم

بفرمود تا رفت پیشش پزشک

که علت بگفتی چو دیدی سرشک

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی اسکندر»بخش 13

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور