شاعر: عراقی
این چه رنگ است بدین زیبائی؟
چه لباس است بدین یکتائی؟
از خودبوی دیگر یابد، گوید:
اشم منک نسیماً است اعرفه. بلکه همگی خود او را یابد گوید: انا من اهوی و من اهوی انا. در هر چه نگه کند وجوددوست بیند، معلوم کند که: کل شیئی هالک الا وجهه، چه وجه دارد؟ چرا نشاید که هاء-وجهه- عاید شیئی باشد، چه هر شیئی از روی صورت هالک است و از روی معنی باقی، چه ازوجه معنی آن وجه ظهور حق است که: ویبقی وجه ربک، ای دوست چون دانستی که معنی و حقیقت اشیاء وجه اوست، پس: ارناالاشیاء کما هی، میگوی تا عیان بینی که:
ففی کل شیئ له آیة
تدل علی انه واحد
قل لمن الارض و من فیها... سیقولون لله. سبحان الله: سخن مستانه میرود معذور دار که:
من کل معنی لطیف احتسی قدحاً
و کل ناطقة فیالکون تطربنی
مرا چو دل به خرابات میبرد هر دم
به گرد اهل مناجات و زهد کی گردم؟
نیز در بحری افتادهام که کرانش پدید نیست.
حریفی میکنم با هفت دریا
اگرچه زور یک شبنم ندارم
اگر معانی این کلمات به نسبت با بعضی فهوم مکرر نماید معذور دارد، که هر چند میخواهم که خود را به ساحل اندازم، ساحل یافته نمیشود از هر سوئی موجیام ربوده است و در لجهای افکنده.
الحمد للّه عنی اننی
کضفدع ساکنة فی الیم
ان هی فاهت ملأت فاها
اوسکتت ماتت منالغم
آنجا که بحر نامتناهی است موج زن
شاید که شبنمی نکند قصد آشنا
و چندان که خود را ملامت میکنم:
باز همت میگوید: ناامیدی شرط راه نیست.
اندر این بحر بیکرانه چو غوک
دست و پائی بزن چه دانی؟ بوک
کی بود ما ز ما جدا مانده؟
من و تو رفته و خدا مانده
دل نیز در بحر امید دست و پائی میزند و با جان به لب رسیده این خطاب میکند:
٭٭٭
فارسی متن کا ماخذ: گنجور