شاعر: عراقی
ولدت امیاباها ان ذامن اعجبات
وابیشیخ کبیر فیحجور المرضعات
اینجا منی و مائی پیدا آید، توئی و اویی آشکارا گردد، مادام که محب را شهود جمال محبوب در آینۀ صورت رو نماید؛ لذت و الم صورت بندد و اندوه و شادی ظاهر شود، خوف و رجا،قبض و بسط دامن گیرد،اما چون لباس صورت برکشد و در محیط احدیت غوطه خورد، او را نه از عذاب خبر بود و نه از نعیم، نه امید دارد نه بیم، نه خوف شناسد نه رجا، چه تعلق خوف و رجا بماضی و مستقبل بود، او در بحری غرق است که آنجا نه ماضی است نه مستقبل، بلکه آنجا همه حال در حال است و وقت در وقت.
کسی کاندر نمک زار اوفتد گم گردد اندروی
من این دریای پرشور از نمک کمتر نمیدانم
و نیز غایت خوف یا از حجاب بود و یا از رفع حجاب، اینجا از هر دو ایمن است،زیرا که حجاب میان دو چیز فرض تواند کرد، و اینجا جز یکی نتوان بود، و از رفع حجاب هم باک ندارد، چه از رفع حجاب کسی را باک بود که ترسد از تاب سبحات سوخته شود، و من هوالنار کیف یحترق؟
نیست را کعبه و کنشت یکی است
سایه را دوزخ و بهشت یکی است
اذا طلع الصباح بنجم راح
تساویفیه سکران وصاح
اینجا که منم نه بامداد است و نه شام
نی بیم نی امید، نه حال و نه مقام
نور نور را نسوزد، بلکه نور در نور مندرج شود: پس اهل احدیت را نه خوف باشد نه رجا، نه نعیم بود نه عذاب؛ بایزید را گفتند: کیف اصبحت؟ گفت: لاصباح عندی ولامساء.
انما الصباح و المساء لمن یتقید بالصفة و انالاصفة لی.
مصراع:
چون نیست مرا ذات صفت چون باشد؟
فارسی متن کا ماخذ: گنجور