صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عراقی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 1 - در مدح شیخ حمیدالدین احمد واعظ

قصیدهٔ شمارهٔ 1 - در مدح شیخ حمیدالدین احمد واعظ

شاعر: عراقی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

قافیہ: انرا

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

ای صبا جلوه ده گلستان را

با نوا کن هزاردستان را

22

بر کن از خواب چشم نرگس را

تا نظاره کند گلستان را

33

دامن غنچه را پر از زر کن

تا دهد بلبل خوش‌الحان را

44

گل خوی کرده را کنی گر یاد

کند ایثار بر تو مرجان را

55

ژاله از روی لاله دور مکن

تا نسوزد ز شعله بستان را

66

مفشان شبنم از سر سبزه

به خضر بخش آب حیوان را

77

تا معطر شود همه آفاق

بگشائید زلف جانان را

88

بهر تشویش خاطر ما را

برفشان طرهٔ پریشان را

99

سر زلف بتان به رقص درآر

تا فشانیم بر سرت جان را

1010

برقع از روی نیکویان به ربای

تا ببینم ماه تابان را

1111

ور تماشای خلد خواهی کرد

بطلب راه کوی جانان را

1212

بگذر از روضه قصد جامع کن

تا ببینی ریاض رضوان را

1313

نرمکی طره از رخش وا کن

بنگر آن آفتاب تابان را

1414

حسن رخسار یار را بنگر

گر به صورت ندیده‌ای جان را

1515

مجلس وعظ واعظ اسلام

حل کن مشکلات قرآن را

1616

اوست اوحد حمید احمد خلق

کز جلالش نمود برهان را

1717

پیش تو ای صبا، چه گویم مدح

گر توانی ادا کنی آن را

1818

برسان از کرم زمین بوسم

ور توانی بگوی ایشان را

1919

خدمت ما بدو رسان و بگو

کای فراموش کرده یاران را

2020

ای ربوده ز من دل و جان را

وی به تاراج داده ایمان را

2121

در سر آن دو زلف کافر تو

دل و دین رفت این مسلمان را

2222

چشم تو می‌کند خرابی و ما

بر فلک می‌زنیم تاوان را

2323

گر خرابی همی کند چه عجب؟

خود همین عادت است مستان را

2424

مردم چشم تو سیه کارند

وین نه بس نسبت است انسان را

2525

همه جایی تو را خوش است ولیک

بی تو خوش نیست اهل ملتان را

2626

شاد کن آرزوی دلها را

بزدای از صدور احزان را

2727

قصهٔ درد من بیا بشنو

می‌نیابم، دریغ، درمان را

2828

باز سرگشته‌ام همی خواهد

تا چه قصد است چرخ گردان را

2929

خواهدم دور کردن از یاران

خود همین عادت است دوران را

3030

ما چه گویی، قضا چو چوگانی

چه از آنجا که گوست چوگان را؟

3131

می‌کند خاطرم پیاپی عزم

که کند یک نظاره جانان را

3232

دیده امیدوار می‌باشد

تا ببیند جمال خوبان را

3333

منتظر مانده‌ام قدوم تو را

هین وداعی کن این گران جان را

3434

آخر ای جان، غریب شهر توام

خود نپرسی غریب حیران را؟

3535

هر غریبی که در جهان بینی

عاقبت باز یابد اوطان را

3636

جز عراقی که نیست امیدش

تا ببیند وصال کمجان را

3737

من نگویم که حسنت افزون باد

چون بدان راه نیست نقصان را

3838

باد عمرت فزون و دولت یار

تا بود دور چرخ گردان را

◆

اگلی / پچھلی نظم

اگلی نظم

لاح صباح الوصال در شموس القراب

صاح قماری الطرب دار کئوس الشراب

عراقی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 2 - در مدح شیخ بهاء الدین زکریا ملتانی

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور