صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. بیدل دهلوی
  2. »غزلیات
  3. »غزل شمارهٔ 1296

غزل شمارهٔ 1296

شاعر: بیدل دهلوی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: ازماند

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 3

صنف: غزل

Toggle stanza 1
11

در گلستانی‌ که چشمم محو آن طناز ماند

نکهت‌گل نیز چون برگ گل از پرواز ماند

22

بسکه فطرتها به‌گرد نارسایی بازماند

یک جهان انجام‌، خجلت‌پرور آغاز ماند

33

نغمه‌ها بسیار بود اما ز جهل مستمع

هرقدر بی‌پرده شد در پرده‌های ساز ماند

44

حسن‌در اظهار شوخی رنگ‌تقصیری نداشت

چشمها غفلت نگه شد جلوه محو باز ماند

55

این زمان، حسرت‌، تسلی‌خانهٔ جمعیت است

بی‌خیالی نیست آن آیینه ‌کز پرداز ماند

66

نقش نیرنگ حقیقت ثبت لوح دل بس است

شوق غافل نیست گر چشم تماشا باز ماند

77

جوهر آیینهٔ من سوخت شرم جلوه‌اش

حیرتی ‌گل ‌کرده بودم لیک محو ناز ماند

88

عمرها شد خاک بر سر می‌کند اجزای من

یارب این‌گرد پریشان از چه دامن باز ماند

99

شعلهٔ ما دعوی افسردن آخر پیش برد

برشکست رنگ بستم آنچه ازپرواز ماند

1010

صافی د‌ل شبههٔ هستی به عرض آوردن است

عکس هرجا محو شد آیینه از پرداز ماند

1111

جاده سرمنزل مقصد خط پرگار داشت

عالمی انجامها طی‌کرد و در آغاز ماند

1212

یار رفت از دیده اما از هجوم حیرتش

با من از هر جلوه‌ای آیینه‌داری باز ماند

1313

خامشی روشنگر آیینهٔ دیدار بود

با سواد سرمه پیوست آنچه از آواز ماند

1414

ازگداز صد جگر اشکی به عرض آورده‌ام

بخیه‌ای آخر ز چاک پرده‌های راز ماند

1515

بیدل از برگ و نوای ما سیه‌بختان مپرس

روزگار وصل رفت و طالع ناساز ماند

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

از دلم‌بگذشت و خون‌در چشم حیرت‌ساز ماند

گرد رنگی یادگارم زان بهار ناز ماند

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1295

اگلی نظم

شوق تا محمل به دوش طبع وحشت‌ساز ماند

بال عنقا موج زدگردی که از ما باز ماند

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1297

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

عاقبت در سینه ام دل از تپیدن بازماند

بس که پر زد درقفس این مرغ از پرواز ماند

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 2462

از دلم‌بگذشت و خون‌در چشم حیرت‌ساز ماند

گرد رنگی یادگارم زان بهار ناز ماند

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1295

شوق تا محمل به دوش طبع وحشت‌ساز ماند

بال عنقا موج زدگردی که از ما باز ماند

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1297

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور