شاعر: بیدل دهلوی
اشکم ز بیقراری زد بر دَرِ چکیدن
افتادن است آخر اطفال را دویدن
از تیغِ مرگْ عاشق رنگ بقا نبازد
عمر دوباره گیرد چون ناخن از بریدن
فقر است و نقد تمکین، جاه است و موج خفّت
از بحرْ بیقراری، از ساحلْ آرمیدن
ارباب رنگ دایم محوِ لباس خویشاند
از داغ نیست ممکن طاووس را پریدن
بیدل به جوی شمشیر خون جگر خورد آب
زندان بیقراران نبود جز آرمیدن
زمین
دانی که چیست دولت؟ دیدار یار دیدن
در کوی او گدایی، بر خسروی گزیدن
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 392
ای مرغ آسمانی آمد گه پریدن
وی آهوی معانی آمد گه چریدن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2029
ای قامت بلندت معراج آفریدن
یک شیوه خرامت در پیش پا ندیدن
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6437
درس کمال خود گیر از ناله سر کشیدن
تا برنیایی از خویش نتوان به خود رسیدن
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2474
ما را ز بار هستی تاکی غم خمیدن
آیینه هم سیه کرد دوش از نفسکشیدن
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2476
فارسی متن کا ماخذ: گنجور