صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. بیدل دهلوی
  2. »بیدل دهلوی
  3. »ترجیع بند

ترجیع بند

شاعر: بیدل دهلوی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: ترجیع بند

بند 1
Toggle stanza 1
11

ما حریفانِ بزمِ اسراریم

مستِ جامِ شهود دیداریم

22

جوشِ بحرِ محیطِ لاهوتیم

فیضِ صبحِ جهانِ انواریم

33

اثر و فعلِ حق ز ما پیداست

بی‌گمان عرضِ سرِّ اظهاریم

44

جلوه‌فرماست حق به کسوتِ ما

لاجرم طرفه رنگ‌ها داریم

55

گاه جامیم و گاه بادهٔ ناب

گاه ساقی و گاه خمّاریم

66

گاه مجنون و گاه جوهرِ هوش

گاه مستیم و گاه هشیاریم

77

گاه مجنونِ کارهای خودیم

گاه از فعلِ خویش بیزاریم

88

گاه از خویش رفته چون سیلاب

گاه تمکین‌بنا چو کُهساریم

99

گاه معمورهٔ وجودی را

به غذا و شراب معماریم

1010

گاه در عالمِ تغافلِ شوق

بی‌نیاز از خیالِ تیماریم

1111

گاه در دل ز خالِ لاله‌رخان

تخمِ سودایِ عشق می‌کاریم

1212

گاه از زلفِ عنبرین‌مویان

به شکنجِ هوس گرفتاریم

1313

حاصلِ کار و بارِ عشق و هوس

همه از ماست تا چه برداریم؟

1414

در چمنزارِ عالمِ امکان

از رهِ جسم و جان گل و خاریم

1515

گاه لطفیم، موجِ آبِ حیات

دمِ سرگرمیِ غضب ناریم

1616

برقِ عشقیم، شعله می‌خندیم

ابرِ شوقیم، ناله می‌باریم

1717

گر چه بالذّات واحدیم به حق

لیک با اسم و فعل بسیاریم

1818

شوقِ ما با وجودِ بی‌رنگی

تا به رنگ آشناست گلزاریم

1919

کفر و دین است گفت‌وگو ور نه

عینِ تسبیح و عینِ زنّاریم

2020

به فضولان ز درسگاهِ یقین

این دو مصرع گواه می‌آریم

2121

که «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

بند 2
Toggle stanza 2
2222

روزگاری‌ست از محیطِ بقا

همچو موج اوفتاده‌ایم جدا

2323

یعنی از درسِ معنیِ اطلاق

حرفِ تقیید کرده‌ایم انشا

2424

در تماشاگهِ قِدَم بودیم

فارغ از عرضِ چند و چون و چرا

2525

جوش زد ناگهان محیطِ وجود

موجِ تمییزِ عِلم شد پیدا

2626

موج چون بر کنارِ بحر رسید

کرد ظاهر مظاهرِ اسما

2727

اسم صورت‌پذیر شیء گردید

گشت حادث حقیقتِ اشیا

2828

آسمان‌ها پدید شد زان موج

چون حباب از تلاطمِ دریا

2929

دورِ افلاک شد کثافت‌ریز

تا عناصر پدید شد زین‌ها

3030

نور و ظلمت مقابلِ هم شد

داد آرایشِ صباح و مَسا

3131

گشت اضداد ظاهر از اعداد

ضدِّ نار آب و ضدِّ خاک هوا

3232

از عناصر جماد صورت بست

شوق ننشست ساعتی از پا

3333

پس طبیعت در اهتزاز آمد

از جمادی نبات یافت نما

3434

باز حیوان شد و ازو انسان

شد مسمّی به آدم و حوّا

3535

کرد پیدا ز نوعِ انسانی

کافر و گبر و مؤمن و ترسا

3636

وحدتِ صِرف جوشِ کثرت زد

خامشی شد به دل به رنگِ صدا

3737

جلوه بر جلوه رنگ و بو جوشید

حسن بی‌پرده شد ز جیبِ خفا

3838

ممکن آمد برون ز سازِ وجوب

از چه؟ از نغمه‌ی تأمّلِ ما

3939

جز ز حادث قدیم رخ ننمود

کرد از بس خِرَد معاینه‌ها

4040

عقل هرگز نداشت آگاهی

کز چه محبوسِ لفظ شد معنا

4141

چون به دریایِ حیرت افتادیم

باطنِ ما ز عشق یافت ندا

4242

که «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

بند 3
Toggle stanza 3
4343

عشق تا مایلِ بیان گردید

دو جهان شوخیِ زبان گردید

4444

آمد و بر درِ شنیدن زد

خامشی رفت و داستان گردید

4545

آفتابِ ازل نقاب گشود

ذرّه ناچار پَرفِشان گردید

4646

ظاهر و باطنی به حرف آمد

اعتبارات جسم و جان گردید

4747

مژه‌ی شوق باز کرد آغوش

وسعت‌آیینه‌ی جهان گردید

4848

سَرِ سودایی‌ای به گردش رفت

عرضِ دورانِ آسمان گردید

4949

حرص در طبعِ آب و خاک افسرد

گوهر و لعلِ بحر و کان گردید

5050

اعتباراتِ پوچ توفان کرد

محملِ موج و کف روان گردید

5151

تخم بشکست و ریشه صورت بست

ریشه بالید و گلسِتان گردید

5252

دشتِ امکان نداشت دَیّاری

گَردِ اوهام کاروان گردید

5353

ریشه برعکس می‌دود اینجا

نفس از عاجزی فغان گردید

5454

تا نوای فنا عیان گردد

زندگی سازِ امتحان گردید

5555

عمر گل کرد و داغِ فرصت برد

شرری پَر زد و نهان گردید

5656

بی‌قرارانِ شوق را چون صبح

بالِ پرواز آشیان گردید

5757

خونِ شوقی بر آستانِ نیاز

خاک گشت و چمن عیان گردید

5858

شوقِ دیدار شد دلیلِ طلب

اشک پیش از نگه روان گردید

5959

ناله بالید در هوای قدی

سروِ گلزار بی‌نشان گردید

6060

اشک هم در قفای بیتابی

رفت جایی که دل توان گردید

6161

نه خزان جلوه‌گر شد و نه بهار

این‌قدَر رنگ بلبلان گردید

6262

غیرِ این معنی آشکار نشد:

- تا یقین فارغ از گمان گردید –

6363

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

بند 4
Toggle stanza 4
6464

موج پوشید رویِ دریا را

پرده از اسم شد مسمّا را

6565

نیست جز اسم بالِ پروازش

فهم کن آشیانِ عنقا را

6666

جلوه‌های جمالِ بی‌رنگی

تک و پو داد جانِ اشیا را

6767

عصمتِ حسنِ یوسفی زده چاک

جیبِ ناموسِ صد زلیخا را

6868

ذات فارغ ز اعتبارِ ظهور

معتبر جلوه ساخت اسما را

6969

ذره اینجا به هر زمینگیری

چشمکی می‌زند ثریا را

7070

می‌کند دودی از نفس ظاهر

تا دهد عرضه داغِ دل‌ها را

7171

می‌کشد طرفی از نقاب سحر

تا کند سینه‌چاک دنیا را

7272

از نسیمِ بهار کرد عیان

نفسِ معجزِ مسیحا را

7373

می‌نماید ز شاخِ هر گلبن

شمع اسرار دست موسا را

7474

شوق حیران که با چنین اظهار

چه نهانی‌ست آشکارا را؟

7575

در دلِ لاله‌ی چمن آخر

که نهاده است داغ سودا را؟

7676

سرِّ حیرت به گوشِ کوه که گفت؟

کز جگر خون چکید خارا را؟

7777

جاده هرسو گشوده است آغوش

که دریده‌ست جِیبِ صحرا را؟

7878

زین همه جلوه‌ی جنون‌پیما

سوخت حیرت نگاهِ بینا را

7979

شعله‌ی دل ز چشمِ تر ننشست

ابر ننشاند جوشِ دریا را

8080

غُلغُلِ باده‌ی قیامت‌جوش

همه تن ناله کرد مینا را

8181

آگهی می‌زند چو آیینه

مُهر بر لب زبانِ گویا را

8282

قفلِ گنجِ دل است خاموشی

از صدف پرس این معمّا را

8383

بیدل ار واقفی ز رمزِ یقین

ترک کن قصّه‌ی من و ما را

8484

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

بند 5
Toggle stanza 5
8585

مگذر از سیرِ عالم اسرار

تا شوی محرمِ حقیقتِ کار

8686

چند اندیشه‌ی زن و فرزند؟

مایه هیچ است و راهزن بسیار!

8787

گر نداری ز دهر پایِ گریز

دستی از دامنِ جهان بردار

8888

ای حباب! این‌قدَر چه می‌بالی؟

شرمی از گیر و دارِ خویش بدار

8989

که به یک دَم‌ زدن حریفِ اجل

از سرت برکشیده است دمار

9090

گر همه بر فلک روی چو سحاب

قطره اشکی شو و به خاک ببار

9191

منعِ جولانِ عجز نتوان کرد

سایه بر کوه می‌رود هموار

9292

تا نگردی خجل ز رویِ عدم

زندگی را به‌جز فنا مشمار

9393

می‌رود صبح و می‌دهد آواز

که: به راهِ تو زندگی‌ست غبار

9494

تا به کی مستعار باید زیست؟

هرچه داری برو به حق بسپار

9595

جهد کن تا به خود زنی آتش

نیست شمعی دگر در این شبِ تار

9696

مدعا زین فسونِ یأس آن است

که تو از خویش بگذری ناچار

9797

چیست از خویشتن گذشتنِ تو؟

یعنی از وهمِ هستی و پندار

9898

رفع ظلمت حضورِ خورشید است

نور باقی است چون نمانَد نار

9999

نفیِ باطل ثبوتِ حق دارد

همه عیش است چون روَد آزار

100100

تا نِه‌ای واصلِ بهارِ یقین

عیش رنج است گلشنت همه خار

101101

چون رسیدی به نشئه‌ی توحید

خواه مستی گزین و خواه خمار

102102

عجز شو تا رسی به علمِ غرور

باش مجبور تا شوی مختار

103103

ای خوش آن دم که بی‌نیاز شود

درسِ آگاهیِ تو از تکرار

104104

تا به چشمِ شهود دریابی:

- بی‌غبارِ تکلّف اظهار -

105105

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

بند 6
Toggle stanza 6
106106

هوش اگر نشئه‌ای به سر دارد

با فلک دست در کمر دارد

107107

آن‌که چاکی به دل رساند از عشق

چمنِ فیضِ صد سحر دارد

108108

هرکه را داغِ حیرتی دریافت

بهرِ دفعِ بلا سپر دارد

109109

نیست جز دردسر نتیجه‌ی عقل

بیخودی راحتِ دگر دارد

110110

ای خوش آن کس که سرمه‌ی بینش

از خطِ یار در نظر دارد

111111

همچو گرداب می‌تند بر خویش

هرکه از قعرِ دل گهر دارد

112112

گر عمل نیست علم بارِ دل است

کی پَرَد ماهی؟ ار چه پر دارد!

113113

نفسِ انسان در این چمن نخلی‌ست

کز نفَس ارّه‌ها به سر دارد

114114

خرمنِ اعتبارِ هستیِ ما

دانه گر دارد از شرر دارد

115115

چه تماشا کند کسی؟ که حباب

حاصلِ عمر یک نظر دارد

116116

حرفِ خونین‌دلان مگوی و مپرس

لاله صد داغ و یک جگر دارد

117117

محو تسلیم باش و راحت کن

سایه جمعیتِ دگر دارد

118118

به تردد محیط نتوان شد

موج بیهوده دردسر دارد

119119

آبرویِ محیطِ عافیت است

هرکه آیینه‌ی گهر دارد

120120

اهلِ معنی تواضعِ محضند

سرکشی شاخِ بی‌ثمر دارد

121121

قیدِ هستی دلیلِ خامی‌هاست

چوبِ تر ثقلِ بیشتر دارد

122122

چرخ بر نقشِ غیب بینا نیست

حلقه چشمی برونِ در دارد

123123

رازداران خموشی‌آهنگند

خاک مشکل که ناله بر دارد

124124

مایه‌ی راحت است لب ‌بستن

که نِی از خامُشی شکر دارد

125125

سخن و خامُشی‌ست یکسانش

هرکه زین گفت‌وگو خبر دارد

126126

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

بند 7
Toggle stanza 7
127127

دیده عمری‌ست داغِ حیرانی‌ست

دل همان نسخه‌ی جنون‌خوانی‌ست

128128

گر به هرسو نظر کنی چمن است

هر طرف پر زنی گل‌افشانی‌ست

129129

بی‌نیازی بهارها دارد

گفت‌وگو محوِ باقی و فانی‌ست

130130

خلوت‌آرایی انجمن‌سازی

اعتبار وجوب و امکانی‌ست

131131

آن یکی عالمِ تغافل شوق

این دگر باغِ رنگ‌گردانی‌ست

132132

از بد و نیک آنچه دید نظر

جلوه‌گر شد که غیر بهتانی‌ست

133133

همه را سرنوشت فکر خود است

زانو آیینه‌دارِ پیشانی‌ست

134134

خاک آسوده پا به دامنِ ناز

که: «همین‌جا بهارِ رحمانی‌ست»

135135

آب خندان که: «بحر را زاینجا

عرق‌آلود گرم‌جولانی‌ست»

136136

باد مطلق‌عنان که: «عنقا را

در همین آشیان پرافشانی‌ست»

137137

شعله بی‌پرده: «کای نظربازان!

کسوتی نیست جلوه عریانی‌ست»

138138

چرخ گردان که: «چاره نتوان یافت

زورقِ کائنات توفانی‌ست»

139139

صبح اجزای خویش داد به باد

که: «نفس مایه‌ی پریشانی‌ست»

140140

ابر دامن‌کشان که: «حاصلِ دهر

خرمن‌آرای اشک‌سامانی‌ست»

141141

گلسِتان جامه‌در ز شوخیِ رنگ

که: «دو عالم شکست پیمانی‌ست»

142142

شهر و غوغا که: «جلوه آبادی‌ست»

دشت و تسکین که: «جمله ویرانی‌ست»

143143

بحر سرخوش که: «مدعا گهر است»

کوه نازان که: «لعلِ رُمّانی‌ست»

144144

هر یک از نسخه‌ی حقیقتِ خویش

سرخط اظهارِ راز پنهانی‌ست

145145

این‌قدر واشکافتن عبث است

گر نه فکرِ یقین گریبانی‌ست

146146

با همه هوش معنیِ این راز

تا نفهمیده‌اند نادانی‌ست

147147

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

بند 8
Toggle stanza 8
148148

هیچ‌کس رمزِ این گره نگشود

که چه رنگ است گلشنِ مقصود؟

149149

گل نکرد از بهارِ آگاهی

جز همین سرخ و زرد و سبز و کبود

150150

لیک تا چشم برهم آمده است

چون خیالند از نظر مفقود

151151

گرمی از مجمرِ سپهر مخواه

شعله‌ها رفته‌اند پیش از دود

152152

اعتبارات محوِ یکدگرند

آنچه کم شد ز شب به روز افزود

153153

در ظهور است مختفی مظهر

با وجود است بی‌نشان موجود

154154

همه بی‌پرده لیک در پرده

جمله پیدا ولی برون ز نمود

155155

این‌قدر عالمِ تهی از خویش

مطلقی را نموده پر ز قیود

156156

یک طرف شورِ مسلم و مؤمن

طرفی گفت‌وگویِ گبر و یهود

157157

این یکی دیری آن دگر حرَمی

هر یکی را تسلّیِ معبود

158158

آخِرِ کار از این همه سودا

نه زیان آشکار گشت نه سود

159159

لازمِ مایه‌ای‌ست سود و زیان

خلقِ بی‌مایه را چه هست و چه بود؟

160160

همه چیدند رخت و ماند همان

چارسوی ظهور نامسدود

161161

گردشی بود و رفتنی از خویش

همه آفاق رنگ می‌پیمود

162162

عشق باقی و مابقی فانی

این زمان کو ایاز و کو محمود؟

163163

آفتابِ قِدَم همان قدم است

نه هبوطی است در میان نه صعود

164164

همچو موج و حباب از این دریا

عالمی جلوه کرد و هیچ نبود

165165

سازِ دیوانگی‌ست هوش اینجا

خامُشی و کری‌ست گفت و شنود

166166

چیست دیدن؟ غبارِ دیده‌فریب

چه شنیدن؟ خیالِ وهم‌آلود

167167

زین همه پرفشانیِ اوهام

به همین حیله می‌توان آسود _

168168

که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

بند 9
Toggle stanza 9
169169

بیخودی باز گرمِ جولان شد

آهِ افسرده شعله‌سامان شد:

170170

کاین جهان خود نداشت عیبِ حدوث

قابلِ تهمت از چه عنوان شد؟

171171

گفتم از سازِ بی‌نقابیِ ما

آنچه پوشیده بود عریان شد

172172

گشت محدود بیکرانیِ دل

دستگاهِ جهات و ارکان شد

173173

گَردِ ما را نفَس پریشان کرد

گیر و دار بساط امکان شد

174174

خاک از عجز ما به جلوه رسید

آتش از آهِ ما نمایان شد

175175

سخت بی‌آب بود دشتِ ظهور

اشکِ ما ریختند عَمان شد

176176

رنگ ما دید خاک گلشن گشت

بوی ما یافت نیستی جان شد

177177

قطره‌ای ریخت چشمِ حیرانی

هفت سیاره سبحه‌گردان شد

178178

یادی از پیچ و تابِ ما کردند

زلف پیدا شد و پریشان شد

179179

نقشِ رنگِ بنایِ ما بستند

نقضِ عهد و شکستِ پیمان شد

180180

دهر کسبِ کمالِ ما می‌کرد

تا به جایی رسید انسان شد

181181

از جنابِ سجودِ عزّتِ ما

آنکه مردود گشت شیطان شد

182182

از یقین و گمانِ فطرتِ ماست

گر کسی گبر یا مسلمان شد

183183

ای بسا دعوی‌ای که آخرِ کار

آب گشت و به خاک پنهان شد

184184

این دم از گفت‌وگو پشیمانی‌ست

که نگه محرمِ گریبان شد

185185

لافِ ما شورِ ناامیدیِ ماست

بس‌که هیچیم هیچ نتوان شد

186186

شرم آبی به روی جرأت ریخت

مشکلی از خجالت آسان شد

187187

سِحر می‌جوشد از فسانه‌ی ما

گوش بشنید و چشم حیران شد

188188

آخر کار مژده‌اش دادند

تا دل از فعل خود پشیمان شد

189189

که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

بند 10
Toggle stanza 10
190190

گرچه کونین مستِ جانان است

میِ عرفان به جامِ انسان است

191191

نبوَد همترازِ وی یاقوت

سنگ و آهن اگرچه از کان است

192192

موج و کف جلوه می‌کند اما

از گهر آبرویِ عَمّان است

193193

خار و خس مصلحت‌فروشی‌هاست

ورنه گل رونقِ گلستان است

194194

از عقیق است اعتبارِ یمن

لعل سرمایه‌ی بدخشان است

195195

بهرِ این شمع چرخ فانوس است

بهرِ این گنج دهر ویران است

196196

در شبستانِ غفلتِ آفاق

آدمی آفتابِ تابان است

197197

شأن زنبور چرخ راست عسل

جسم معذور و دهر را جان است

198198

مخزنِ عدل و معدنِ انصاف

منبعِ فیض و بحرِ احسان است

199199

به جلال است معنی قهّار

در صفات جمال رحمان است

200200

از لبی خنده صبحِ عالمِ فیض

وز نَمی اشک ابرِ نیسان است

201201

دلِ صافش چه نقش‌ها که نبست

بس‌که آیینه است حیران است

202202

در لباسِ تجددِ امثال

همچو حق جلوه‌گر به هر شأن است

203203

صد چمن جلوه می‌کند به خیال

جوشِ بی‌رنگی‌اش گل‌افشان است

204204

گاه از قهر چشمه‌ی الَم است

گاه از لطف عینِ درمان است

205205

گاه کهل است و گاه پیر زمان

گه جوان گاه طفل نادان است

206206

گرچه معموره‌ی خِرَد کاری‌ست

تا جنون می‌کند بیابان است

207207

زیر چرخ از جهان نشسته برون

صاحب خانه است و مهمان است

208208

گر به صورت رود گداصفت است

ور به معنی رسید سلطان است

209209

تا از این رمز گشته‌ایم آگاه

نزدِ ما خوب و زشت یکسان است

210210

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

بند 11
Toggle stanza 11
211211

اعتبارِ حقیقتِ ازلیم

آب و رنگِ بهارِ لَم‌یزلیم

212212

عشق هرجا به خون تپَد بالیم

حسن هرجا چمن شود حللیم

213213

شوقِ ما داشت جلوه‌ها در کار

عِلم بودیم این زمان عَمَلیم

214214

بهرِ ترتیبِ نظمِ امکانی

چون ردیف و قوافیِ غزلیم

215215

عمر سررشته‌ی توجهِ ماست

گر تغافل ز خود کنیم اجلیم

216216

چشم یک چند دامِ جلوه‌گری‌ست

شیشه گر بشکند پری‌مثلیم

217217

مستی از پهلویِ دل است اینجا

صد خرابات شیشه در بغلیم

218218

چون سحر از غبارِ وهمِ نفس

بس‌که بر خویش چیده‌ایم تلیم

219219

تا دِماغِ هوس رسا گردد

گوهرآرای رشته‌ی املیم

220220

کارِ ما زین بساط مفت‌بری‌ست

بازی رنگ وهم را شتلیم

221221

صلح درس کتاب وحدت بود

تا طرف آشکار شد جدلیم

222222

زهر می‌پرورد تمیزِ صفات

ورنه بالذّات چشمه‌ی عسلیم

223223

مدعا هیچ و این همه نیرنگ

عرضِ اوهام و این‌قدَر حیلیم

224224

وهم کثرت‌نمای یکتایی‌ست

معنیِ واحدیم و مبتذلیم

225225

سازِ ما قابلِ اقامت نیست

ناله‌ای در توهّمِ جبلیم

226226

هستی اکنون به جای نیستی است

عدمی رفته است و ما بدلیم

227227

خجلت اعتبار اگر این است

هرقدر ظاهریم بی‌محلیم

228228

خواه افسانه گیر و خواه خیال

هرچه هستیم از همین قبلیم

229229

گر کنی فهم گیر و دار ظهور

چون نفس جهد هیچ‌ماحصلیم

230230

با همه اعتبار ساز شکست

به همین نکته ایمن از خللیم

231231

که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

بند 12
Toggle stanza 12
232232

ای خطت آیه‌ی وفاداری

نرگست نسخه‌ی ستمکاری

233233

طرّه‌ی کافرِ تو از کفِ دل

نقدِ ایمان برَد به طرّاری

234234

علم حاصل نما ز جهل گریز

جهل خواب است و علم بیداری

235235

غافل از حال خود مشو کز دل

لوحِ محفوظ در بغل داری

236236

چون صدف جا کنی به سینه‌ی بحر

گوهر دل اگر به دست آری

237237

رشته‌ی سبحه‌ی دل است نفس

مکش از بیدلی به زنّاری

238238

غنچه‌سان عقده‌ی تو حل گردد

گر شبی وارسی به خونخواری

239239

تا طبیب تو نیست درد طلب

گر مسیحا شوی که بیماری!

240240

در خرابی بود عمارت دل

سر کن از سیل اشک معماری

241241

نقطه‌ی صفر گرد و پیشی کن

در کمی خفته است بسیاری

242242

هرکه سر در رهِ طلب دارد

بوَدش فکرِ غیر سرباری

243243

التفاتت به ماسِوا زان روست

که در اندیشه‌ی خودی عاری

244244

هیچ‌کس مانعِ خرامِ تو نیست

هم تو در پایِ خویشتن خاری

245245

رنگ و بو جمله سازِ پرواز است

اینت آزادی و گرفتاری

246246

خواه جنّت گزین و خواه سقَر

که تو در اختیار مختاری

247247

گر به عرفان رسی همان نوری

ور به غفلت روی همان ناری

248248

پرتوِ آفتابِ هستیِ ذات

هست در جمله‌ی جهان ساری

249249

یک محیط است آبِ رحمت او

گشته در جویِ «کن فکان» جاری

250250

گر صداقت دلیلِ دانشِ توست

لفظ را عینِ معنی انگاری

251251

چون قدح جمله چشمِ حیران باش

گر از این باده نشئه‌ای داری

252252

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

بند 13
Toggle stanza 13
253253

چون صفای تو رنگ می‌گیرد

عالمی را پرنگ می‌گیرد

254254

امتیازِ تو بس‌که می‌بالد

صورتِ فخر و ننگ می‌گیرد

255255

فطرتت از تخیلِ اضداد

طرفِ صلح و جنگ می‌گیرد

256256

شش جهت از توهّمِ نظرت

گردِ اوهام بنگ می‌گیرد

257257

نُه فلک را به یک تأمّلِ تو

مژه‌ی بسته تنگ می‌گیرد

258258

نفسِ صبح بی‌توجهِ تو

چون دمِ تیغ زنگ می‌گیرد

259259

عطسه‌ی غنچه گر همه طرب است

احتزازت تفنگ می‌گیرد

260260

فرصتی کز شتاب دارد بال

التفاتت درنگ می‌گیرد

261261

چون تو را میلِ آرمیدن‌هاست

ناله تمکینِ سنگ می‌گیرد

262262

هرکجا وحشتت قدم ساید

برق را عذر لنگ می‌گیرد

263263

چشمت آنجا که از هوس ترسد

هر نگه صد خدنگ می‌گیرد

264264

گاه پرداز کلک نیرنگت

حرف چین بر فرنگ می‌گیرد

265265

گاه گفتارت از گران‌سنجی

بوی گل را به سنگ می‌گیرد

266266

گاه شوقت به عالم الفت

شعله را گل به چنگ می‌گیرد

267267

گاه از افسونِ شوخیِ وحشت

چمنی را پلنگ می‌گیرد

268268

گرچه گَردِ خیالِ جولانت

سرِ صد کوچه تنگ می‌گیرد

269269

لیک زنهار مگذر از رهِ عجز

پشّه اینجا کلنگ می‌گیرد

270270

آخر این شمع از گریبانش

راهِ کامِ نهنگ می‌گیرد

271271

عکس چون سوی شخص برگردد

ملک آیینه زنگ می‌گیرد

272272

خواه من گوی و خواه ما می‌خوان

از همین نغمه رنگ می‌گیرد

273273

که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

بند 14
Toggle stanza 14
274274

ای به خود غرّه‌ی کمالِ قصور

با همه قرب از حقیقت دور

275275

غیر جوشیده‌ای ز عالمِ عین

نار گل کرده‌ای ز گلشن نور

276276

دل در آغوش و این همه بیدل؟

شیشه در دست و این‌قدر مخمور؟

277277

پیر گشتی به فکرِ آب و علف

ای دلت مرغزارِ عیش و سرور

278278

زندگی بر سرت چه بار گذاشت

که خمیدی چو پیکرِ مزدور؟

279279

آسمانی به ذرّگی مغلوب

آفتابی به سایگی مجبور

280280

جمله عیشی و می‌کشی کلفت

همه وصلی و می‌تپی مهجور

281281

خلق توضیح و بینشت اغماض

دهر تحقیق و غفلتت منظور

282282

چند پوشی لباسِ رنگ فریب

چند باشی ز چشمِ خود مستور

283283

ای بهشتِ حقیقتِ ازلی

خوش فسردی به فکرِ حور و قصور

284284

می‌کند شوق معنی‌ای انشا

تا شود فطرتت مصون ز فتور

285285

با حقیقت شبی دچار شدم

در فضای طرب‌سرای حضور

286286

حیرتِ دل درِ سؤالی زد

که مَجازت چه فتنه است و چه شور؟

287287

گفت: ما را به حکمِ یکتایی

خودنمایی فتاده است ضرور

288288

لیک از بس به خود نظر کردیم

شرم شد پرده‌دارِ عرضِ ظهور

289289

گفتمش: شرمت این‌قدر از کیست؟

گفت: از چشمِ اعتبارِ شعور

290290

معنی این است اگر توان فهمید

عشرت این است اگر شوی مسرور

291291

زین مَجازی که در نظر داری

جز حقیقت مدان چه نار و چه نور

292292

برگ‌برگِ بهارِ امکان را

توام افتاده با لبِ منصور

293293

به همین نغمه الفت‌آهنگ است

تپش کائنات تا دلِ مور

294294

که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

بند 15
Toggle stanza 15
295295

ملکِ دل را عمارتی دگر است

لفظِ جان را عبارتی دگر است

296296

عاشقان را به خونِ خویش _ چو خُم _

بی‌تکلّف طهارتی دگر است

297297

همچو آیینه چشمِ عارفِ را

سازِ حیرت بصارتی دگر است

298298

در قضایِ نمازِ ظاهرِ ما

فکرِ باطن کفارتی دگر است

299299

گر خداوندی است سلطانی

بندگی هم وزارتی دگر است

300300

طور این است تاب آتش عشق

این شرر را حرارتی دگر است

301301

در مقامی که نیستی‌است ادب

عاجزی هم جسارتی دگر است

302302

از سپاهِ عدم به کشورِ ما

این نفس گَردِ غارتی دگر است

303303

بوالهوس! لافِ درد و غم تا چند؟

این متاع از تجارتی دگر است

304304

رو به تفهیمِ انفس و آفاق

جهد کن کاین مهارتی دگر است

305305

یک نفس بی‌جهادِ نفس مباش

صلح با خود شرارتی دگر است

306306

چه اداها که گل نکرد اینجا

زندگی استعارتی دگر است

307307

آنکه پاسِ نفس نمی‌دارد

چون حبابش جسارتی دگر است

308308

هرزه‌گو را گشودنِ لب‌ها

التذاذِ بکارتی دگر است

309309

کی بَری لذّت از شهودِ یقین

این نگه را نظارتی دگر است

310310

عارفان را ز جلوه‌های مَجاز

به حقیقت اشارتی دگر است

311311

چون نفس در حریمِ کعبه‌ی دل

هر تپیدن زیارتی دگر است

312312

زحمتِ پا اگر نمی‌خواهیم

رفتن از خود سفارتی دگر است

313313

ذره‌ها را به چشمِ کم منگر

کاین حقارت حقارتی دگر است

314314

در نوایِ مخالفِ من و تو

این ترنّم بشارتی دگر است

315315

که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

بند 16
Toggle stanza 16
316316

نیِ این بزم می‌کند فریاد

که: صداییم و رفته‌ایم به باد!

317317

شمع می‌گوید: ای هوس‌رقمان!

روشن از سوختن کنید سواد

318318

غلغل اینجا چکیدنِ خون است

این‌قدر شیشه می‌کند ارشاد

319319

نسخه‌ی دل تأملی دارد

ورنه یکسر چو ناله‌ایم آزاد

320320

از عروج و نزولِ وهم مپرس

کز نفَس ناله کرده‌اند ایجاد

321321

دیده‌ی ما به خویش باز نشد

این گره ماند بی‌خبر ز گشاد

322322

هستی از غفلتِ حقیقتِ خویش

داد افسون بی‌نیازی داد

323323

چه فراموشخانه است اینجا

که کسی از کسی ندارد یاد؟

324324

شیشه در شغلِ مِی‌کشی کامل

شمع در کارِ سوختن استاد

325325

نه دل آگاهِ دیده‌ی پرخون

نه نگه محرمِ دلِ ناشاد

326326

محو اندیشه است و فرش نظر

دیده تا دل حقیقت اضداد

327327

عالم از ما پر است و ما همه هیچ

آیِنه خانه‌ای‌ست عکس‌آباد

328328

به هوس شغل جانکنی داریم

بیستون است دهر و ما فرهاد

329329

دشت خالی و هرطرف نگری

دانه اشک است و آرزو صیاد

330330

احول افتاده است چشم شعور

که از او این‌قدر دو بینی زاد

331331

دیده صفر است و کارِ صفر است این

که یکی ده کند؛ صَلاح و فساد

332332

از عدم می‌رویم سوی عدم

پس کدام آرزو کجاست مراد؟

333333

کاروان وهم بود و ناقه گمان

بارِ ما هم به دوشِ ما افتاد

334334

غیر گل کرده‌ایم و می‌سوزیم

هیچ‌کس داغِ امتیاز مباد

335335

خلقی از وهم می‌تپد اما

عشق بی‌رنگ می‌کند فریاد

336336

که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

بند 17
Toggle stanza 17
337337

عالم از وهم فهمِ راز نکرد

مُرد در خواب و چشم باز نکرد

338338

سرکشی ماند در طبیعتِ خلق

سجده آرایش نیاز نکرد

339339

طبع از هر شِی انفعال گزید

لیک از وهم احتراز نکرد

340340

کرد هرکس وداعِ خویش اما

ترکِ اسبابِ حرص و آز نکرد

341341

به کشاکش گسیخت ربطِ نفس

امل این رشته را دراز نکرد

342342

نقدِ ما را خجالتِ قلبی

کرد آبی که صد گداز نکرد

343343

نوحه دارد جهان بر آن کفِ خاک

که هواییش سرفراز نکرد

344344

بس‌که در خون نشست دل گردید

عقده‌ای را که عشق باز نکرد

345345

در محیطِ تجددِ امثال

موج تکرار جلوه‌ ساز نکرد

346346

گر تپش بود و گر شکیبایی

هرکسی هرچه کرد باز نکرد

347347

سجده‌ی ماست بی‌قیام و قعود

خاک هم این‌چنین نماز نکرد

348348

از تعلّق نمی‌توان رَستن

قطعِ الفت کسی به گاز نکرد

349349

حسن بی‌رنگ و شوخی این همه رنگ

آنچه دل کرد حقّه‌باز نکرد

350350

هیچ رنگی نداد عرضِ ظهور

که نگه را جنون‌طراز نکرد

351351

بی‌تکلّف همین حقیقت بود

غفلت اندیشه‌ی مَجاز نکرد

352352

معنیِ ما به لفظ کم پرداخت

نغمه‌ای بود یاد ساز نکرد

353353

داغم از وضعِ بی‌نیازیِ دل

که به خود او رسید و ناز نکرد

354354

رفت خلقی به یادِ جلوه ز خویش

آیِنه دید و احتراز نکرد

355355

درِ آیینه خانه‌‌ی ما را

جز تحیر کسی فراز نکرد

356356

بس‌که از ما و من به حیرت ساخت

این‌قدر نیز امتیاز نکرد

357357

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما، همان اضافَتِ اوست

بند 18
Toggle stanza 18
358358

ای کمالِ تو خاک زر کردن

یعنی از حق به خود نظر کردن

359359

هرچه آید ز دست غیر از عشق

صرفه‌ات نیست جز حذر کردن

360360

کمرِ جهدِ اختیار مبند

نیست کاری از این بتر کردن

361361

اعتباری دلیلِ خجلتِ توست

دخل در کار معتبر کردن

362362

شرم باید ز جزر و مدّ‌ِ محیط

موج را فکرِ خیر و شر کردن

363363

چند باید ز خجلتِ هستی

به جبین کارِ چشمِ تر کردن؟

364364

بگذر ای ناله! از رَساییِ خویش

تا کی اندیشه‌ی اثر کردن؟

365365

راهِ عشق است کوچه‌ی نِی نیست

بی‌نفس بایدت گذر کردن

366366

عالمی را ز خویش غافل کرد

فکرِ تقلیدِ یکدگر کردن

367367

خجلت آراست شیوه‌ی تقلید

نتَوان ژاله را گهر کردن

368368

زین همه کار و بار نومیدی

ناله بایست بیشتر کردن

369369

آسمان را به حالتِ شبِ ما

خنده می‌آید از سحر کردن

370370

فهمِ اسرارِ هستیِ موهوم

راهِ نارَفته‌ای‌ست سر کردن

371371

هردو عالم غبارِ خانه‌ی توست

مشکل است از خودت سفر کردن

372372

جذبه‌ی شوق اگر شود پر و بال

سنگ را می‌توان شرر کردن

373373

ره به گلزارِ معنیئی دارد

سِیرِ هنگامه‌ی صُوَر کردن

374374

بس‌که جوشید چشمه‌ دریا شد

گریه می‌باید این‌قدَر کردن

375375

لذّتِ خون شدن اگر این است

عالمی را توان جگر کردن

376376

سازِ آفاق نغمه‌ای دارد

چند سامانِ گوشِ کر کردن؟

377377

ای همه هوش! سخت بی‌خبری

بعد از این بایدت خبر کردن

378378

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

بند 19
Toggle stanza 19
379379

هرکه زادِ رهِ فنا برداشت

پیِ مقصد ز گردِ ما برداشت

380380

نتوان گفت با همه تنزیه

حرفِ بی‌رنگ خط چرا برداشت

381381

بس‌که اظهار کسوت‌آرایی‌ست

دوشِ ما هم همین ردا برداشت

382382

آن یکی درسِ خاکساری خواند

نسخه‌واری ز نقشِ پا برداشت

383383

دیگری بر درِ رعونت زد

منت از سایه‌ی هما برداشت

384384

در مقامی که ره بر آتش بود

زاهدِ کوردل عصا برداشت

385385

کثرت از خلق دید و وحدت برد

عکس از آیینه‌ها صفا برداشت

386386

با وجودِ غبارِ کلفتِ دهر

که دل آن را به صد جفا برداشت

387387

سرگرانی علاوه‌ی دگر است

باید این بار را جدا برداشت

388388

خُنُک آن چشمِ پیش‌بین کامروز

خاک‌ناگشته توتیا برداشت

389389

دل ز هستی به داغِ کلفت سوخت

آیِنه از نفس چه‌ها برداشت

390390

چه توان کرد؟ خفتِ هستی

آرمیدن ز طبعِ ما برداشت

391391

یعنی از بس‌ که سست‌بنیادیم

خاکِ ما را نفس ز جا برداشت

392392

کیست زین سجده‌گاه امکانی

که تواند سر از رضا برداشت

393393

همه‌کس بارِ نسبتِ تسلیم

از فکندن گذاشت تا برداشت

394394

بارِ دنیا کشیدن آسان نیست

آسمان هم قدِ دوتا برداشت

395395

خطِ پرگارِ ما تمام خط است

کِانتها بارِ ابتدا برداشت

396396

بگذر از لافِ ما و من که سپند

سرمه گردید تا صدا برداشت

397397

عمرها شوق معرفت‌آهنگ

پی آواز آشنا برداشت

398398

مدتی محو ما و من بودیم

ناگهان سازِ دل نوا برداشت

399399

که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

بند 20
Toggle stanza 20
400400

بی‌قرار است کِلکِ شوقِ حریر

تا کند سطرِ معنی‌ای تحریر

401401

قسمتِ دیده زین چمن بِستان

بهره‌ی گوش از این نوا برگیر

402402

طالبی کرد طوفِ استادی

کای دلت دشتِ معرفت‌نخجیر!

403403

چه کنم تا در این تماشاگاه

دیده از آگهی بَرَد توفیر؟

404404

با چه سازَم کزین تحیرساز

گوش یابد سعادتِ بم و زیر؟

405405

نفَسِ چنگِ شوق رشته گسیخت

پیِ آهنگِ مدعاتعبیر

406406

که در این محفلِ جنون آهنگ

حیرت آیینه می‌کند زنجیر

407407

خلقی اینجا ز نارساییِ فهم

غوطه در دوغ خورده است ز شیر

408408

آن یک از بی‌دِماغی تمییز

خاک می‌پرورَد به جیبِ عبیر

409409

دیگری هم‌چنان ز کاوشِ وهم

نقبِ کافور برده است به قیر

410410

در مقامی که رمز بی‌عددی‌است

می‌شمارد هوس قلیل و کثیر

411411

از شعورِ بهارِ آگاهی

نه غنی صرفه می‌برد نه فقیر

412412

تو ز دید و شنیدِ غیب و شهود

نکنی کوری و کری تعمیر

413413

از تماشایِ حسن اگر خواهی

بی‌نگه نیست دیده‌ی تصویر

414414

و گر از درس عشق می‌پرسی

شمع هم نیست خامشی‌تقریر

415415

پس در این عشرت‌انجمن دور است

پنبه در گوش مردن از تدبیر

416416

حیف باشد در این طرب‌محفل

چشم بینا بود رمدتأثیر

417417

لیک تا امتیاز پردازی

فرصت شوق می‌کند شبگیر

418418

از عیان تا غبار هفت نگاه

وز بیان تا نفس به هشت صفیر

419419

آنچه در جلوه است پوچ مبین

هرچه در گفت‌وگوست سهل مگیر

420420

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

بند 21
Toggle stanza 21
421421

فقر بگزین که عز و شان بینی

خاک شو تا بهارِ جان بینی

422422

غنچه‌سان چاک زن گریبانی

خویش را چند سرگران بینی؟

423423

از فنا معنیِ بقا دریاب

نوبهاری اگر خزان بینی

424424

کف چه داند حقیقتِ دریا؟

پرده بردار تا عیان بینی

425425

چون حباب ار ز خود برون آیی

بحر در قطره‌ات نهان بینی

426426

غرّه منشین به وعده‌ی فردا

زین چه فهمیده‌ای که آن بینی؟

427427

در طلب دست و پا بزن چون موج

شاید این بحر را کران بینی

428428

آیِنه شو که صفحه‌ی خود را

پُر ز نقشِ پَری‌رخان بینی

429429

گر نگاهِ تو با یقین جوشد

هرچه خواهد دلت همان بینی

430430

چند محبوسِ الفت جسمی؟

سر برون آر تا جهان بینی

431431

بالِ اوهام اگر به هم شکنی

از قفس فیضِ آشیان بینی

432432

جهدِ آن کن که در ظهورِ صفات

جلوه‌ی ذاتِ بی‌نشان بینی

433433

سرمه‌ی بینش ار کنی حاصل

نقشِ آن‌سوی آسمان بینی

434434

سوی اقلیمِ قدس از انفاس

کاروان‌های دل روان بینی

435435

قوّتِ شوکتِ سلیمانی

در دلِ مورِ ناتوان بینی

436436

وارسی بر نزاکتِ اسرار

یعنی از ریشه گلسِتان بینی

437437

خاک را مغزِ راز پنداری

چرخ را مُشتِ استخوان بینی

438438

صفتِ التفاتِ رحمانی

در ملاقاتِ دوستان بینی

439439

پرتوِ حسنِ دوست جلوه کند

گر همه رویِ دشمنان بینی

440440

سخت در خوابِ غفلتی بیدل

دیده بگشای تا عیان بینی

441441

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

بند 22
Toggle stanza 22
442442

آه از دامِ عشق رَم کردیم

خویش را غافل از عدم کردیم

443443

دل که شمعِ حریمِ وحدت بود

داغِ بتخانه و حرم کردیم

444444

خطِ زخمی نشد نصیبِ جگر

نسخه‌های هوس رقم کردیم

445445

داغِ عشقی به سینه می‌بایست

بی‌خبر کیسه پر دِرَم کردیم

446446

زینتِ ما به اشکِ گلگون بود

سرخیِ طلعت از بَقَم کردیم

447447

ننوشتیم نقطه‌ی اشکی

مژه‌ها را عبث قلم کردیم

448448

طلب از خویش رفتنی می‌خواست

تکیه بر طاقتِ قَدَم کردیم

449449

خامشی داشت نغمه‌ی تحقیق

تا نفس وقفِ زیر و بم کردیم

450450

مدعا بود آهِ دردآلود

خواهشِ پرچم و علم کردیم

451451

مدتِ وصل در فراغ گذشت

شهد در کامِ خویش سم کردیم

452452

نغمه بی‌پرده بود و جلوه عیان

چشم بستیم و گوش اصم کردیم

453453

مطلق از جهلِ ما مقید شد

بر صمد تهمتِ صنم کردیم

454454

عمر گردید صرفِ بی‌دردی

غم فزودیم و ناله کم کردیم

455455

پیر گشتیم و طاقت از کف رفت

پیکری بی‌سجود خم کردیم

456456

نکته‌ای گفت دوش دانایی

که: شنیدن به ناله ضم کردیم

457457

یعنی آیینه شد یقین کز جهل

هرچه کردیم ما ستم کردیم

458458

فرصتِ گریه رفته بود از دست

دیده دریا و اشک یم کردیم

459459

داغِ عمرِ گذشته در غفلت

تازه از شعله‌های غم کردیم

460460

باری از دردِ یأس و شوق امید

شاد گشتیم و گریه هم کردیم

461461

آخر آن لفظ معنی حیرت

تا تو باور کنی رقم کردیم

462462

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

بند 23
Toggle stanza 23
463463

برو ای شمع! با گداز بساز

که در این بزم چشم کردی باز

464464

آخرِ کار جز درودن نیست

دانه را گر دمیدن است آغاز

465465

گر همه چشم حیرت است اینجا

هرچه شد باز کردن است فراز

466466

خانه آخر به رُفت و روب رَوَد

همچو مرآتِ کهنه از پرداز

467467

تو هم ای شوق! تا رَوی از خویش

یک دو میدان چو اشک و آه بتاز

468468

تا برآیی نیاز یعنی خاک

ای غرورت دلیلِ عجزِ نیاز

469469

بد و نیک جهانِ عجز و غرور

شد ز پهلوی یکدگر ممتاز

470470

قدرتِ این ز عجزِ آن ظاهر

خس بود شعله را پرِ پرواز

471471

غالب افتاد باد بر کف خاک

سرکشی‌هاش شد غبار طراز

472472

خیره گردید غالب از مغلوب

از کبوتر دمید جرأت باز

473473

لیک پیشِ حقیقتِ غالب

یک شکست است جمله رنگ مجاز

474474

این زمان کیست تا دهد تفریق

گِلِ محمود را ز خاکِ ایاز؟

475475

سیل را تا به بحر پیوندد

چاره‌ای نیست از نشیب و فراز

476476

منزل‌انشاکُن است جاده‌ی ما

عمر کوشش چه کوته و چه دراز

477477

نیستی سخت غالب است اینجا

نمک از آب می‌رود به گداز

478478

چه غرور و چه عجز همواری‌ست

در حقیقت کجاست راز و نیاز؟

479479

گر به تحقیقِ موج پردازی

شوقِ دریاست پیچ و تاب انداز

480480

بس‌که دارد حباب شرمِ ظهور

آب می‌گردد از نهفتنِ راز

481481

چون شرر تا عبث خجل نشوی

به که چشمت به خود نگردد باز

482482

بی‌ظهورِ خزان گلِ این باغ

می‌دهد از شکستِ رنگ آواز

483483

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

بند 24
Toggle stanza 24
484484

چون خُمِ مِی دلی که در جوش است

مُهر بر لب نهاده خاموش است

485485

سینه‌اش مخزنِ گهر باشد

چون صدف هرکه سر به سر گوش است

486486

دیر و ناقوس کعبه و لبیک

سازِ عالم بنال و بخروش است

487487

چرخ از آهِ ناامیدیِ ما

همه شب تا سحر سیه‌پوش است

488488

بی‌غمی نیست هرکه دل دارد

جرس اینجا به ناله همدوش است

489489

پیشِ روباه‌بازیِ ایام

فکرِ ما جمله خوابِ خرگوش است

490490

زین طلسمِ خیالِ عجز و غرور

نه امیر آگه و نه چاووش است

491491

مقصدِ هیچ‌کس نشد معلوم

نقشِ این صفحه سخت مغشوش است

492492

لیک در پختنِ خیال و هوس

خلق چون دیگِ لاله در جوش است

493493

شبنم از چشمِ بی‌نگه همه شب

با عروسانِ گل هم‌آغوش است

494494

در بساطِ چمن ز مخملِ وهم

سبزه را فرشِ خواب بر دوش است

495495

شاخِ گل در هوای عالمِ رنگ

از میِ رقصِ وهم مدهوش است

496496

غنچه جامِ هوس چرا نکشد؟

شیشه‌واری دلش در آغوش است

497497

آن یکی در خروش چون کهسار

دیگری همچو دشت خاموش است

498498

وان دگر همچو بویِ پرده‌ی گل

با همه بال و پر ادب‌کوش است

499499

تشنگانِ میِ شهادت را

در دمِ تیغ چشمه‌ی نوش است

500500

دهر خُم‌خانه‌ا‌ی‌ست کاندر وی

هرکس از نشئه‌ای قدح‌نوش است

501501

غم و شادی گذشتنی دارد

امشبِ هرکه بنگری دوش است

502502

عاشقان را به بزمِ مَحویَّت

جلوه‌ی نیک و بد فراموش است

503503

جز بر این نکته گوش نگذارد

هرکه امرو، صاحبِ هوش است

504504

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافت اوست

بند 25
Toggle stanza 25
505505

بیدلانی که محرمِ اویند

شش جهت ناظرند و یک‌سویند

506506

گر بهارند در همان چمنند

ور غبارند هم در آن کویند

507507

بی‌غم و شادیِ وجود و عدم

از جنون‌زارِ شوق می‌رویند

508508

کَرَم از ذاتشان به خود بالد

بس‌که دریادلانِ حق‌جویند

509509

عدل نازَد به سازِ طینتشان

بس‌که سنجیدگی‌ترازویند

510510

بی‌نفس چون خیال می‌بالند

بی‌قدم چون غبار می‌پویند

511511

در زمین‌گیریِ طریق سجود

همچو تسلیم سخت‌بازویند

512512

دوست دارند چشمِ گریان را

بیشتر سروِ این لبِ جویند

513513

عجزشان بس‌که توأمِ ناز است

عرش‌خوانانِ لوح زانویند

514514

هرچه هرجا به جلوه می‌آید

عرضِ سامانِ شوخیِ اویند

515515

یعنی آثارِ آفرینش را

یک قلم پشت و روی و پهلویند

516516

زین تماشاگهِ ظهورفریب

چون تغافل کنند ابرویند

517517

دلبری تا به یادشان گذرد

هر سرِ مو کمندِ گیسویند

518518

گردشِ رنگشان جهان‌آراست

در کفِ صنع خامه‌ی مویند

519519

زین بقا جز فنا نمی‌خواهند

زین چمن جز خزان نمی‌جویند

520520

از عرق‌ریزیِ حیایِ ظهور

روزکی چند رنگ می‌شویند

521521

چشم تا باز کرده‌ای رنگند

مژه تا برهم آوری بویند

522522

به ادایی رمیده‌اند از خویش

که برون از خیالِ آهویند

523523

از کجایند این پری‌صفتان؟

از جهانِ حقیقتِ هویند

524524

همه را دیده‌اند و می‌بینند

همه را گفته‌اند و می‌گویند

525525

که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

بند 26
Toggle stanza 26
526526

گر حدوث است ور قِدَم ماییم

بی‌کم و کیف کیف و کم ماییم

527527

فرصتِ عشرتیم و نعمتِ وصل

آنچه گویند مغتنم ماییم

528528

محفلِ اعتبارِ امکان را

گر نشاط است و گر الم ماییم

529529

گر دل آسود راحت از ما داشت

ور طبیعت رَمید رم ماییم

530530

خاک پهن است لیک ما فرشیم

چرخ دارد خمی و خم ماییم

531531

سازِ آفاق جمله خاموشی‌ست

این‌قدَر شورِ زیر و بم ماییم

532532

غیب عرضِ شهادت است اینجا

هستیِ ظاهر از عدم ماییم

533533

گردشِ رنگ پُر به سامان است

هرکه از خود رَوَد قَدَم ماییم

534534

گر نفس پر زنَد تپش از ماست

ور دلی خون شود ستم ماییم

535535

بحرِ امکانِ انفعال‌ظهور

عرقی کرده است و نم ماییم

536536

سرنوشتِ رموزِ هردو جهان

گر کسی می‌کند رقم ماییم

537537

لوحِ دل را که ما و من رقم است

ای ز ما بی‌خبر! قلم ماییم

538538

به خمارِ خیالِ دور مرو

جامِ معنی دل است و جم ماییم

539539

مدعا عیش و عیش غیری نیست

احتراز از غم است و غم ماییم

540540

صلح کرده است زندگی به فنا

تا به حکم یقین حکم ماییم

541541

ابر تحقیق فیض می‌بارد

عالمی سایل و کرم ماییم

542542

عشق اگر پایی و سری دارد

به سراپای خود قسم ماییم

543543

عقل و حس چشم و گوش جان و جسد

همه عشق است متّهم ماییم

544544

جمعِ ما فرد و فردِ ما جمع است

هرکجا بشنوی منم ماییم

545545

گرچه وهم و گمان بیانی ماست

صاحب این کلام هم ماییم

546546

که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

بند 27
Toggle stanza 27
547547

کس چه گوید در این طلسمِ خیال

که تحیر گرفته راهِ مقال

548548

راز بی‌پرده و بیان معذور

حسن شوخ و زبانِ آیِنه لال

549549

ای تراشیده نسبتِ مظهر

دورِ عینیتت نماند بنال

550550

آینه گر همه حضور شود

ننماید ز شخص جز تمثال

551551

اعتبارات سخت راهزن است

نخل را دانه گشتن است محال

552552

محوِ پروازی و نمی‌دانی

کآشیان نیست جز شکستنِ بال

553553

در طریقی که خضر تسلیم است

فکرِ کوشش خطاست جهد وبال

554554

تا خیالِ تو دامِ صیادی‌ست

هم در اندیشه جسته است غزال

555555

تا تو بر علمِ خود گمان داری

خامشی نیز هرزه است چو فال

556556

گفت‌وگو نیست شرح خجلت توست

خواه تفصیل گیر و خواه اجمال

557557

گر بگویی ز خود چه خواهی گفت؟

ور ز حق فهمِ حق که‌راست مجال؟

558558

پس سخن غیرِ هرزه‌نالی نیست

لب فروبند از این جواب و سؤال

559559

شعله‌سان کاروانِ دعوی را

آتش افتاده است در دنبال

560560

اول اثباتِ هستیِ خود کن

بعد از آن بر خیالِ خویش ببال

561561

آنکه نَفیَش دلیلِ اثبات است

چه نماید توهّمِ افعال

562562

ابلهی در تصوّرِ آتش

می‌زد از بیخودی پُفی به زگال

563563

عاقلی گفت: اگر شعور این است

می‌توان سوخت عالمی به خیال!

564564

مقصد آن است کز اراده‌ی پوچ

نبری زحمتِ حصولِ کمال

565565

معرفت جاهلی‌ست عبرت گیر!

آگهی غفلت است چشم بمال!

566566

با همه خامشی و گویایی

به از این فکر نیست در همه حال

567567

که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

بند 28
Toggle stanza 28
568568

شب ز ما و منِ خواص و عوام

گرمی‌ای داشت مجلسِ اوهام

569569

شمع یکسر دماغ‌سوزی‌ها

بادها یک قلم تصوّرِ خام

570570

زاهد از گفت‌وگوی باغِ بهشت

داغِ گل‌چینیِ خلود و دوام

571571

واعظ از ذکر توبه‌کاری‌ها

به بد و نیک انفعال‌پیام

572572

قاضی و مبحث طلاق و نکاح

مفتی و دقّت حلال و حرام

573573

حرف شاهان: «کلاه و تخت و حشم»

ذکر درویش: «دلق و آب و طعام»

574574

شغلِ عالِم به روی هم جستن

درس فاضل به یکدگر الزام

575575

آن یکی قائلِ عقول و نفوس

و آن دگر محوِ عنصر و اجرام

576576

کافر و غلغلِ بت و ناقوس

مؤمن و شهرتِ صلات و صیام

577577

شیخ و عمّامه و محاسن و بس

که: «بزرگی‌ست در همین اندام»

578578

هوشیار و خروشِ صد تدبیر

مست و خمیازه‌ای و حسرتِ جام

579579

طفل و عشرت‌نواییِ آغاز

پیر و کلفت‌بیانیِ انجام

580580

شیشه‌ی حسن و غلغلِ میِ ناز

جامِ عشق و شکستِ دل پیغام

581581

هریک القصه در جهانِ خیال

رفته بود از خود و نبودش کام

582582

همه مغرورِ خویش و غافل از این

که ندارد از این و آن جز نام

583583

مشتِ خاکی‌ست پرفشان به هوا

خواه پرواز گوی و خواه خرام

584584

آن هوا چیست؟ پیچ و تابِ نفس

که جهان را کشیده است به دام

585585

چون نفس قطع شد غبار نشست

رقصِ وهم و خیال گشت تمام

586586

همه اشکند بر سرِ مژگان

جمله طشتند لیک بر لبِ بام

587587

زین همه گفت‌وگویِ هوش‌گداز

حیرت آخر نمود ختم کلام

588588

که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

بند 29
Toggle stanza 29
589589

ای همه جسم اندکی جان باش

سخت افسرده‌ای پَرافشان باش

590590

حرفِ درد آشیانِ موزونی‌ست

ناله شو ذکرِ عندلیبان باش

591591

گو به فریادِ ما کسی نرسد

زندگی بی‌کسی‌ست نالان باش

592592

دعویِ عشق کرده‌ای خون شو

گنج بی‌رنج نیست ویران باش

593593

بی‌فنا سیرِ عیش نتوان کرد

در خود آتش زن و چراغان باش

594594

نیستی ختمِ نشئه‌ی هستی‌ست

هرچه باشی به خاک یکسان باش

595595

هرزه‌تازِ نگاه نتوان زیست

گر توان چشم گشت حیران باش

596596

شهرتت بادِ آفتی دارد

گر چراغی به زیرِ دامان باش

597597

هردو عالم تویی چو نیست شوی

ای همه آشکار پنهان باش

598598

نوبهارت حضورِ بی‌رنگی‌ست

رنگ‌ها بشکن و گلستان باش

599599

معنیِ مشربِ فنا دریاب

حیرتِ کافر و مسلمان باش

600600

رشته‌ی سازِ شوق بی‌گره است

ناله‌ای فارغ از نیستان باش

601601

عجزِ ظاهر شکوهِ باطنِ توست

در دلِ مور خود سلیمان باش

602602

تو دلی جمع کن به ضبطِ نفس

گو غبارِ جهان پریشان باش

603603

غنچه‌ها جامه می‌درند امروز

کای ز دل بی‌خبر گریبان باش

604604

کسوتِ شرم غیرِ هستی نیست

چشمی از خود بپوش عریان باش

605605

همه تحصیل حاصل است اینجا

طالب آنچه یافت نتوان باش

606606

شرم ‌دار از گران‌بهاییِ خویش

هر قَدَر می‌خرند ارزان باش

607607

ذاتی ای بی‌خبر صفات کجاست؟

موج و کف گفت‌وگوست عَمان باش

608608

تا بهارت غمِ خزان نکشد

این‌قدَر یادگیر و نازان باش

609609

که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

بند 30
Toggle stanza 30
610610

غیب چشمِ تأملی وا کرد

اعتبارِ شهود، انشا کرد

611611

یعنی از بهرِ عرصه‌ی اسرار

جنبشی در خیال پیدا کرد

612612

بس‌که بی‌تاب شد تپیدنِ شوق

قطره خونی به دل مهیا کرد

613613

خون ز بی‌طاقتی به جوش آمد

تا به حدّی که سازِ اعضا کرد

614614

دست و پا و زبان و دیده و گوش

دستگاهِ ظهور اسما کرد

615615

آب و رنگِ مراتبِ قدرت

آنچه در کار داشت یکجا کرد

616616

تا کمالِ قِدَم عیان گردد

این‌قدَر جلوه هم در اخفا کرد

617617

صورتی بست در مشیمه‌ی راز

ناگهانش به ظاهر ایما کرد

618618

لفظ گل کرد معنیِ نیرنگ

شوخیِ جلوه این تقاضا کرد

619619

گلی آمد برون به نیرنگی

که جهانش چمن تماشا کرد

620620

آن گلِ نازِ عندلیب‌آهنگ

طرفه منقارِ حیرتی وا کرد _

621621

کز نزاکت به عاجزی پرداخت

آدمی نام این معمّا کرد

622622

شخصِ خاموشِ بی‌من و ما را

به زبانی که خواست گویا کرد

623623

روزگاری به ناتوانی ساخت

مدتی با غرور سودا کرد

624624

طفلی و پیری و شباب نمود

شخصِ موهوم را مسمّا کرد

625625

هرکجا از مجاز خواند سبق

نام احساس جلوه اشیا کرد

626626

از حقیقت اگر بیان فرمود

حرفِ سیمرغ و ذکرِ عنقا کرد

627627

گاه از ناز یعنی از خود گفت

گاه با عجز نسبتِ ما کرد

628628

عجز کیفیتِ صفات آمد

ناز اسرارِ ذات املا کرد

629629

ما و من خواند و رنگ‌ها گرداند

رفت و این معنی آشکارا کرد

630630

که «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

بند 31
Toggle stanza 31
631631

ای غبارت گذشته از پروین!

چند باشی غبار روی زمین؟

632632

آفتابی! به رفعِ ظلمت کوش

آسمانی! به زیرِ پا منشین

633633

نقدِ عشقی! مرو به بیعِ هوس

نورِ هوشی! بساطِ وهم مچین

634634

پای‌بندِ طلسمِ خاک مباش

که نفس نیست آن‌قدَر سنگین

635635

دشتِ امکان ز پرتواَت ایمن

باغِ دهر از گلِ تو خلدِ برین

636636

چشمِ عشق از تجلی‌ات روشن

کامِ حسن از تبسّمت شکرین

637637

تابعِ عشرتِ تو شام و سحر

مدّتِ جلوه‌ات شهور و سنین

638638

روز و شب آسمانِ عالی‌قدر

به هوای تو در طوافِ زمین

639639

پرتوِ آفتابِ عالم‌تاب

سوده در پایِ سایه‌ی تو جبین

640640

زندگی با توجّه‌ات توأم

نیستی از تغافلت گلچین

641641

شرحِ افکارِ تو نقوشِ کمال

متنِ اِقرارِ تو علومِ یقین

642642

لطفِ تو مایه‌ی بهارِ کَرَم

خلقت‌ آیینه‌ی حقیقتِ دین!

643643

بهرِ تحقیقِ مصحفِ قَدرَت

هم وجودِ تو آیتی‌ست مبین

644644

هرچه دارد زمانه از کج و راست

هست از بازی‌ات رخ و فرزین

645645

حاصلِ مدعایِ راز تویی

ای دعاهایِ خلق را آمین

646646

حرفی از درسِ عشق می‌گویم

نتوان یافت معنی‌ای به از این

647647

تک و پو داشت کاف و نون که هنوز

نگرفته تَرَنگِ او تسکین

648648

چون شدی محرم این حقیقت را

پس چه ما و چه من چه آن و چه این

649649

بی‌سخن هرچه هست مکشوف است

نکشد هوش منّتِ تلقین

650650

گوش اگر ساز کرده‌ای بشنو

چشم اگر باز گشته است ببین

651651

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

بند 32
Toggle stanza 32
652652

سِیرِ جیبی! که انجمن این است

غنچه باید شدن! چمن این است

653653

حیرت آیینه‌دارِ جلوه‌ی توست

شمعِ تحقیقی و لگن این است

654654

جسم شد جانِ پاک در نظرت

اثرِ سِحرِ وهم و ظن این است

655655

نیست یک مویَت از تمیز تُهی

جان کدام است اگر بدن این است؟

656656

می‌خَلَد شوخی‌ات به دیده‌ی خویش

رنگِ تحقیق را شکن این است

657657

در لطافت حریرکاری‌هاست

به کثافت مَتَن خشن این است

658658

ای نفس‌مایه! بی‌حساب ممتاز

ریسمان‌بازی و رسن این است

659659

بایدت رفت چون سَحَر بر باد

ختمِ کارِ نفس‌زدن این است

660660

زندگانی و ذوقِ آسودن

باعثِ کلفت و محن این است

661661

کاروان ناله دارد از منزل

که: «به راهیم» و راهزن این است!!!

662662

غنچه دارد زبانِ اسراری

گر سخن واکشی دهن این است

663663

خاک می‌گوید ای غریب خیال!

به کجا می‌روی؟ وطن این است

664664

خطِ پرگار جاده است اینجا

رفته می‌گوید آمدن این است

665665

انجمن سخت غافل است از خویش

شمع را داغِ سوختن این است

666666

خاک گرد و بهارِ جان دریاب

سِیرِ نسرین و نسترن این است

667667

چشمی از خویش بایدت پوشید

کشته‌ی وهمی و کفن این است

668668

باده شد تاک و نشئه‌ها دریافت

رنگِ مینای خون شدن این است

669669

سایه را فکرِ آفتاب خطاست

گم شو از خویش یافتن این است

670670

عالمی داغِ خامشی گردید

گلِ نیرنگِ ما و من این است

671671

بی‌نفس بایدت نفس پرداخت

ای خموشی‌سخن! سخن این است

672672

که «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

بند 33
Toggle stanza 33
673673

ای دلت منظرِ تجلّیِ شاه

دیده‌ات مرکزِ عروجِ نگاه

674674

ذرّه‌ی مهرِ معنی‌ات خورشید

پرتویی از جبینِ رازِ تو ماه

675675

در تماشایِ جلوه‌ات شب و روز

چرخ یک چشم از این سفید و سیاه

676676

باطنت عشق را هجوم‌آباد

ظاهرت حسن را تماشاگاه

677677

از تو جوشید معنیِ کونین

همچو تحقیق از دلِ آگاه

678678

اهتزازِ دلت کند اقرار

که کشد خنده از لبت دو گواه

679679

درد در پرده می‌کند انشا

ذوقِ گل‌ کردنت به کسوتِ آه

680680

عرقی کز جبینت آرَد شرم

هم تو داری در انفعال شناه

681681

گه خطایت غبارِ کلفتِ دل

گه صوابت دلیلِ شکراللّه‌

682682

جرم آن معنی‌ای که نپسندی

نیکی‌ات آن حقیقتِ دلخواه

683683

ای معمّایِ هر دو عالم نام

همه رازی ولی به این افواه

684684

کثرتی را که در نظر داری

نیست جز شوخیِ غبارِ نگاه

685685

قدم از خویش نانهاده برون

هست در خانه عالمی گمراه

686686

عجز مَشمُر شکستِ کارِ جهان

بی‌نیازی شکسته است کلاه

687687

غیر موجود نیست غفلتِ توست

گر تو غافل شوی که‌راست گناه؟

688688

ای همه جست‌وجو! به منزلِ خویش

نرسیدی و روز شد بیگاه

689689

من هم از گفت‌وگویِ امکانی

مدتی چون تو داشتم اکراه

690690

ناله یک ‌عقده خامشی می‌خواست

تا شود رشته‌ی تپش کوتاه

691691

از دبستانِ غلغلِ آفاق

برده بودم به جِیبِ خویش پناه

692692

آخر از صفحه‌ی یقین خواندم

معنیِ لااله الّااللّه‌:

693693

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

بند 34
Toggle stanza 34
694694

بیدلا! گر تو صاحبِ رایی

فهم کن تا چه رنگ پیدایی

695695

از عناصر بنایِ ظاهرِ توست

گرچه تو پاک‌تر از این‌هایی

696696

لیک هست اختلاط را اثری

که محال است از آن شکیبایی

697697

گاه چون خاکِ تیره‌ای مجهول

گاه چون شعله فطرت‌آرایی

698698

گاه چون آب در کمندِ خودی

گاه چون باد بی‌سر و پایی

699699

گاه مکروهی و گهی مطبوع

مصدرِ کارِ زشت و زیبایی

700700

گاه محکومِ طبعِ خویشتنی

گاه برعکس کارفرمایی

701701

گاه مظروف و گاه ظرفِ خیال

گاه صهبا و گاه مینایی

702702

گاه از امروز نیز بی‌خبری

گاه حیرانِ فکرِ فردایی

703703

بی‌نیازی‌ست این نه صورتِ عجز

که به صد رنگ جلوه‌پیرایی

704704

گر سمیع است و گر بصیر تویی

هم تو دانا و هم تو بینایی

705705

از تو سر زد صنایعِ آفاق

فی‌الحقیقت اگرچه تنهایی

706706

صنعتت بی‌نهایت افتاده‌ست

تا چه عالم ز خود بیارایی

707707

چشمی از خود بپوش همچو حباب

تا شود جلوه‌گر که دریایی

708708

یعنی از وهم این و آن بگذر

ای سزاوارِ آن‌چه می‌شایی

709709

«مَن عَرَف نفسهُ» دلیلت بس

تا بدانی که ذاتِ یکتایی

710710

خویش را گر شناختی یک چند

سر برآور ز جیبِ شیدایی

711711

که محال است جز به سعیِ جنون

رفعِ وهمِ صفات و اسمایی

712712

پس خموشی گزین و فارغ باش

که همین است حدِّ دانایی

713713

شوخیِ ما و من ز غفلت توست

با که می‌سنجی این من و مایی؟

714714

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور