صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. بیدل دهلوی
  2. »بیدل دهلوی
  3. »ترجیع بند

ترجیع بند

شاعر: بیدل دهلوی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: ترجیع بند

بند 1
Toggle stanza 1
1

ما حریفانِ بزمِ اسراریم

مستِ جامِ شهود دیداریم

2

جوشِ بحرِ محیطِ لاهوتیم

فیضِ صبحِ جهانِ انواریم

3

اثر و فعلِ حق ز ما پیداست

بی‌گمان عرضِ سرِّ اظهاریم

4

جلوه‌فرماست حق به کسوتِ ما

لاجرم طرفه رنگ‌ها داریم

5

گاه جامیم و گاه بادهٔ ناب

گاه ساقی و گاه خمّاریم

6

گاه مجنون و گاه جوهرِ هوش

گاه مستیم و گاه هشیاریم

7

گاه مجنونِ کارهای خودیم

گاه از فعلِ خویش بیزاریم

8

گاه از خویش رفته چون سیلاب

گاه تمکین‌بنا چو کُهساریم

9

گاه معمورهٔ وجودی را

به غذا و شراب معماریم

10

گاه در عالمِ تغافلِ شوق

بی‌نیاز از خیالِ تیماریم

11

گاه در دل ز خالِ لاله‌رخان

تخمِ سودایِ عشق می‌کاریم

12

گاه از زلفِ عنبرین‌مویان

به شکنجِ هوس گرفتاریم

13

حاصلِ کار و بارِ عشق و هوس

همه از ماست تا چه برداریم؟

14

در چمنزارِ عالمِ امکان

از رهِ جسم و جان گل و خاریم

15

گاه لطفیم، موجِ آبِ حیات

دمِ سرگرمیِ غضب ناریم

16

برقِ عشقیم، شعله می‌خندیم

ابرِ شوقیم، ناله می‌باریم

17

گر چه بالذّات واحدیم به حق

لیک با اسم و فعل بسیاریم

18

شوقِ ما با وجودِ بی‌رنگی

تا به رنگ آشناست گلزاریم

19

کفر و دین است گفت‌وگو ور نه

عینِ تسبیح و عینِ زنّاریم

20

به فضولان ز درسگاهِ یقین

این دو مصرع گواه می‌آریم

21

که «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

بند 2
Toggle stanza 2
22

روزگاری‌ست از محیطِ بقا

همچو موج اوفتاده‌ایم جدا

23

یعنی از درسِ معنیِ اطلاق

حرفِ تقیید کرده‌ایم انشا

24

در تماشاگهِ قِدَم بودیم

فارغ از عرضِ چند و چون و چرا

25

جوش زد ناگهان محیطِ وجود

موجِ تمییزِ عِلم شد پیدا

26

موج چون بر کنارِ بحر رسید

کرد ظاهر مظاهرِ اسما

27

اسم صورت‌پذیر شیء گردید

گشت حادث حقیقتِ اشیا

28

آسمان‌ها پدید شد زان موج

چون حباب از تلاطمِ دریا

29

دورِ افلاک شد کثافت‌ریز

تا عناصر پدید شد زین‌ها

30

نور و ظلمت مقابلِ هم شد

داد آرایشِ صباح و مَسا

31

گشت اضداد ظاهر از اعداد

ضدِّ نار آب و ضدِّ خاک هوا

32

از عناصر جماد صورت بست

شوق ننشست ساعتی از پا

33

پس طبیعت در اهتزاز آمد

از جمادی نبات یافت نما

34

باز حیوان شد و ازو انسان

شد مسمّی به آدم و حوّا

35

کرد پیدا ز نوعِ انسانی

کافر و گبر و مؤمن و ترسا

36

وحدتِ صِرف جوشِ کثرت زد

خامشی شد به دل به رنگِ صدا

37

جلوه بر جلوه رنگ و بو جوشید

حسن بی‌پرده شد ز جیبِ خفا

38

ممکن آمد برون ز سازِ وجوب

از چه؟ از نغمه‌ی تأمّلِ ما

39

جز ز حادث قدیم رخ ننمود

کرد از بس خِرَد معاینه‌ها

40

عقل هرگز نداشت آگاهی

کز چه محبوسِ لفظ شد معنا

41

چون به دریایِ حیرت افتادیم

باطنِ ما ز عشق یافت ندا

42

که «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

بند 3
Toggle stanza 3
43

عشق تا مایلِ بیان گردید

دو جهان شوخیِ زبان گردید

44

آمد و بر درِ شنیدن زد

خامشی رفت و داستان گردید

45

آفتابِ ازل نقاب گشود

ذرّه ناچار پَرفِشان گردید

46

ظاهر و باطنی به حرف آمد

اعتبارات جسم و جان گردید

47

مژه‌ی شوق باز کرد آغوش

وسعت‌آیینه‌ی جهان گردید

48

سَرِ سودایی‌ای به گردش رفت

عرضِ دورانِ آسمان گردید

49

حرص در طبعِ آب و خاک افسرد

گوهر و لعلِ بحر و کان گردید

50

اعتباراتِ پوچ توفان کرد

محملِ موج و کف روان گردید

51

تخم بشکست و ریشه صورت بست

ریشه بالید و گلسِتان گردید

52

دشتِ امکان نداشت دَیّاری

گَردِ اوهام کاروان گردید

53

ریشه برعکس می‌دود اینجا

نفس از عاجزی فغان گردید

54

تا نوای فنا عیان گردد

زندگی سازِ امتحان گردید

55

عمر گل کرد و داغِ فرصت برد

شرری پَر زد و نهان گردید

56

بی‌قرارانِ شوق را چون صبح

بالِ پرواز آشیان گردید

57

خونِ شوقی بر آستانِ نیاز

خاک گشت و چمن عیان گردید

58

شوقِ دیدار شد دلیلِ طلب

اشک پیش از نگه روان گردید

59

ناله بالید در هوای قدی

سروِ گلزار بی‌نشان گردید

60

اشک هم در قفای بیتابی

رفت جایی که دل توان گردید

61

نه خزان جلوه‌گر شد و نه بهار

این‌قدَر رنگ بلبلان گردید

62

غیرِ این معنی آشکار نشد:

- تا یقین فارغ از گمان گردید –

63

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

بند 4
Toggle stanza 4
64

موج پوشید رویِ دریا را

پرده از اسم شد مسمّا را

65

نیست جز اسم بالِ پروازش

فهم کن آشیانِ عنقا را

66

جلوه‌های جمالِ بی‌رنگی

تک و پو داد جانِ اشیا را

67

عصمتِ حسنِ یوسفی زده چاک

جیبِ ناموسِ صد زلیخا را

68

ذات فارغ ز اعتبارِ ظهور

معتبر جلوه ساخت اسما را

69

ذره اینجا به هر زمینگیری

چشمکی می‌زند ثریا را

70

می‌کند دودی از نفس ظاهر

تا دهد عرضه داغِ دل‌ها را

71

می‌کشد طرفی از نقاب سحر

تا کند سینه‌چاک دنیا را

72

از نسیمِ بهار کرد عیان

نفسِ معجزِ مسیحا را

73

می‌نماید ز شاخِ هر گلبن

شمع اسرار دست موسا را

74

شوق حیران که با چنین اظهار

چه نهانی‌ست آشکارا را؟

75

در دلِ لاله‌ی چمن آخر

که نهاده است داغ سودا را؟

76

سرِّ حیرت به گوشِ کوه که گفت؟

کز جگر خون چکید خارا را؟

77

جاده هرسو گشوده است آغوش

که دریده‌ست جِیبِ صحرا را؟

78

زین همه جلوه‌ی جنون‌پیما

سوخت حیرت نگاهِ بینا را

79

شعله‌ی دل ز چشمِ تر ننشست

ابر ننشاند جوشِ دریا را

80

غُلغُلِ باده‌ی قیامت‌جوش

همه تن ناله کرد مینا را

81

آگهی می‌زند چو آیینه

مُهر بر لب زبانِ گویا را

82

قفلِ گنجِ دل است خاموشی

از صدف پرس این معمّا را

83

بیدل ار واقفی ز رمزِ یقین

ترک کن قصّه‌ی من و ما را

84

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

بند 5
Toggle stanza 5
85

مگذر از سیرِ عالم اسرار

تا شوی محرمِ حقیقتِ کار

86

چند اندیشه‌ی زن و فرزند؟

مایه هیچ است و راهزن بسیار!

87

گر نداری ز دهر پایِ گریز

دستی از دامنِ جهان بردار

88

ای حباب! این‌قدَر چه می‌بالی؟

شرمی از گیر و دارِ خویش بدار

89

که به یک دَم‌ زدن حریفِ اجل

از سرت برکشیده است دمار

90

گر همه بر فلک روی چو سحاب

قطره اشکی شو و به خاک ببار

91

منعِ جولانِ عجز نتوان کرد

سایه بر کوه می‌رود هموار

92

تا نگردی خجل ز رویِ عدم

زندگی را به‌جز فنا مشمار

93

می‌رود صبح و می‌دهد آواز

که: به راهِ تو زندگی‌ست غبار

94

تا به کی مستعار باید زیست؟

هرچه داری برو به حق بسپار

95

جهد کن تا به خود زنی آتش

نیست شمعی دگر در این شبِ تار

96

مدعا زین فسونِ یأس آن است

که تو از خویش بگذری ناچار

97

چیست از خویشتن گذشتنِ تو؟

یعنی از وهمِ هستی و پندار

98

رفع ظلمت حضورِ خورشید است

نور باقی است چون نمانَد نار

99

نفیِ باطل ثبوتِ حق دارد

همه عیش است چون روَد آزار

100

تا نِه‌ای واصلِ بهارِ یقین

عیش رنج است گلشنت همه خار

101

چون رسیدی به نشئه‌ی توحید

خواه مستی گزین و خواه خمار

102

عجز شو تا رسی به علمِ غرور

باش مجبور تا شوی مختار

103

ای خوش آن دم که بی‌نیاز شود

درسِ آگاهیِ تو از تکرار

104

تا به چشمِ شهود دریابی:

- بی‌غبارِ تکلّف اظهار -

105

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

بند 6
Toggle stanza 6
106

هوش اگر نشئه‌ای به سر دارد

با فلک دست در کمر دارد

107

آن‌که چاکی به دل رساند از عشق

چمنِ فیضِ صد سحر دارد

108

هرکه را داغِ حیرتی دریافت

بهرِ دفعِ بلا سپر دارد

109

نیست جز دردسر نتیجه‌ی عقل

بیخودی راحتِ دگر دارد

110

ای خوش آن کس که سرمه‌ی بینش

از خطِ یار در نظر دارد

111

همچو گرداب می‌تند بر خویش

هرکه از قعرِ دل گهر دارد

112

گر عمل نیست علم بارِ دل است

کی پَرَد ماهی؟ ار چه پر دارد!

113

نفسِ انسان در این چمن نخلی‌ست

کز نفَس ارّه‌ها به سر دارد

114

خرمنِ اعتبارِ هستیِ ما

دانه گر دارد از شرر دارد

115

چه تماشا کند کسی؟ که حباب

حاصلِ عمر یک نظر دارد

116

حرفِ خونین‌دلان مگوی و مپرس

لاله صد داغ و یک جگر دارد

117

محو تسلیم باش و راحت کن

سایه جمعیتِ دگر دارد

118

به تردد محیط نتوان شد

موج بیهوده دردسر دارد

119

آبرویِ محیطِ عافیت است

هرکه آیینه‌ی گهر دارد

120

اهلِ معنی تواضعِ محضند

سرکشی شاخِ بی‌ثمر دارد

121

قیدِ هستی دلیلِ خامی‌هاست

چوبِ تر ثقلِ بیشتر دارد

122

چرخ بر نقشِ غیب بینا نیست

حلقه چشمی برونِ در دارد

123

رازداران خموشی‌آهنگند

خاک مشکل که ناله بر دارد

124

مایه‌ی راحت است لب ‌بستن

که نِی از خامُشی شکر دارد

125

سخن و خامُشی‌ست یکسانش

هرکه زین گفت‌وگو خبر دارد

126

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

بند 7
Toggle stanza 7
127

دیده عمری‌ست داغِ حیرانی‌ست

دل همان نسخه‌ی جنون‌خوانی‌ست

128

گر به هرسو نظر کنی چمن است

هر طرف پر زنی گل‌افشانی‌ست

129

بی‌نیازی بهارها دارد

گفت‌وگو محوِ باقی و فانی‌ست

130

خلوت‌آرایی انجمن‌سازی

اعتبار وجوب و امکانی‌ست

131

آن یکی عالمِ تغافل شوق

این دگر باغِ رنگ‌گردانی‌ست

132

از بد و نیک آنچه دید نظر

جلوه‌گر شد که غیر بهتانی‌ست

133

همه را سرنوشت فکر خود است

زانو آیینه‌دارِ پیشانی‌ست

134

خاک آسوده پا به دامنِ ناز

که: «همین‌جا بهارِ رحمانی‌ست»

135

آب خندان که: «بحر را زاینجا

عرق‌آلود گرم‌جولانی‌ست»

136

باد مطلق‌عنان که: «عنقا را

در همین آشیان پرافشانی‌ست»

137

شعله بی‌پرده: «کای نظربازان!

کسوتی نیست جلوه عریانی‌ست»

138

چرخ گردان که: «چاره نتوان یافت

زورقِ کائنات توفانی‌ست»

139

صبح اجزای خویش داد به باد

که: «نفس مایه‌ی پریشانی‌ست»

140

ابر دامن‌کشان که: «حاصلِ دهر

خرمن‌آرای اشک‌سامانی‌ست»

141

گلسِتان جامه‌در ز شوخیِ رنگ

که: «دو عالم شکست پیمانی‌ست»

142

شهر و غوغا که: «جلوه آبادی‌ست»

دشت و تسکین که: «جمله ویرانی‌ست»

143

بحر سرخوش که: «مدعا گهر است»

کوه نازان که: «لعلِ رُمّانی‌ست»

144

هر یک از نسخه‌ی حقیقتِ خویش

سرخط اظهارِ راز پنهانی‌ست

145

این‌قدر واشکافتن عبث است

گر نه فکرِ یقین گریبانی‌ست

146

با همه هوش معنیِ این راز

تا نفهمیده‌اند نادانی‌ست

147

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

بند 8
Toggle stanza 8
148

هیچ‌کس رمزِ این گره نگشود

که چه رنگ است گلشنِ مقصود؟

149

گل نکرد از بهارِ آگاهی

جز همین سرخ و زرد و سبز و کبود

150

لیک تا چشم برهم آمده است

چون خیالند از نظر مفقود

151

گرمی از مجمرِ سپهر مخواه

شعله‌ها رفته‌اند پیش از دود

152

اعتبارات محوِ یکدگرند

آنچه کم شد ز شب به روز افزود

153

در ظهور است مختفی مظهر

با وجود است بی‌نشان موجود

154

همه بی‌پرده لیک در پرده

جمله پیدا ولی برون ز نمود

155

این‌قدر عالمِ تهی از خویش

مطلقی را نموده پر ز قیود

156

یک طرف شورِ مسلم و مؤمن

طرفی گفت‌وگویِ گبر و یهود

157

این یکی دیری آن دگر حرَمی

هر یکی را تسلّیِ معبود

158

آخِرِ کار از این همه سودا

نه زیان آشکار گشت نه سود

159

لازمِ مایه‌ای‌ست سود و زیان

خلقِ بی‌مایه را چه هست و چه بود؟

160

همه چیدند رخت و ماند همان

چارسوی ظهور نامسدود

161

گردشی بود و رفتنی از خویش

همه آفاق رنگ می‌پیمود

162

عشق باقی و مابقی فانی

این زمان کو ایاز و کو محمود؟

163

آفتابِ قِدَم همان قدم است

نه هبوطی است در میان نه صعود

164

همچو موج و حباب از این دریا

عالمی جلوه کرد و هیچ نبود

165

سازِ دیوانگی‌ست هوش اینجا

خامُشی و کری‌ست گفت و شنود

166

چیست دیدن؟ غبارِ دیده‌فریب

چه شنیدن؟ خیالِ وهم‌آلود

167

زین همه پرفشانیِ اوهام

به همین حیله می‌توان آسود _

168

که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

بند 9
Toggle stanza 9
169

بیخودی باز گرمِ جولان شد

آهِ افسرده شعله‌سامان شد:

170

کاین جهان خود نداشت عیبِ حدوث

قابلِ تهمت از چه عنوان شد؟

171

گفتم از سازِ بی‌نقابیِ ما

آنچه پوشیده بود عریان شد

172

گشت محدود بیکرانیِ دل

دستگاهِ جهات و ارکان شد

173

گَردِ ما را نفَس پریشان کرد

گیر و دار بساط امکان شد

174

خاک از عجز ما به جلوه رسید

آتش از آهِ ما نمایان شد

175

سخت بی‌آب بود دشتِ ظهور

اشکِ ما ریختند عَمان شد

176

رنگ ما دید خاک گلشن گشت

بوی ما یافت نیستی جان شد

177

قطره‌ای ریخت چشمِ حیرانی

هفت سیاره سبحه‌گردان شد

178

یادی از پیچ و تابِ ما کردند

زلف پیدا شد و پریشان شد

179

نقشِ رنگِ بنایِ ما بستند

نقضِ عهد و شکستِ پیمان شد

180

دهر کسبِ کمالِ ما می‌کرد

تا به جایی رسید انسان شد

181

از جنابِ سجودِ عزّتِ ما

آنکه مردود گشت شیطان شد

182

از یقین و گمانِ فطرتِ ماست

گر کسی گبر یا مسلمان شد

183

ای بسا دعوی‌ای که آخرِ کار

آب گشت و به خاک پنهان شد

184

این دم از گفت‌وگو پشیمانی‌ست

که نگه محرمِ گریبان شد

185

لافِ ما شورِ ناامیدیِ ماست

بس‌که هیچیم هیچ نتوان شد

186

شرم آبی به روی جرأت ریخت

مشکلی از خجالت آسان شد

187

سِحر می‌جوشد از فسانه‌ی ما

گوش بشنید و چشم حیران شد

188

آخر کار مژده‌اش دادند

تا دل از فعل خود پشیمان شد

189

که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

بند 10
Toggle stanza 10
190

گرچه کونین مستِ جانان است

میِ عرفان به جامِ انسان است

191

نبوَد همترازِ وی یاقوت

سنگ و آهن اگرچه از کان است

192

موج و کف جلوه می‌کند اما

از گهر آبرویِ عَمّان است

193

خار و خس مصلحت‌فروشی‌هاست

ورنه گل رونقِ گلستان است

194

از عقیق است اعتبارِ یمن

لعل سرمایه‌ی بدخشان است

195

بهرِ این شمع چرخ فانوس است

بهرِ این گنج دهر ویران است

196

در شبستانِ غفلتِ آفاق

آدمی آفتابِ تابان است

197

شأن زنبور چرخ راست عسل

جسم معذور و دهر را جان است

198

مخزنِ عدل و معدنِ انصاف

منبعِ فیض و بحرِ احسان است

199

به جلال است معنی قهّار

در صفات جمال رحمان است

200

از لبی خنده صبحِ عالمِ فیض

وز نَمی اشک ابرِ نیسان است

201

دلِ صافش چه نقش‌ها که نبست

بس‌که آیینه است حیران است

202

در لباسِ تجددِ امثال

همچو حق جلوه‌گر به هر شأن است

203

صد چمن جلوه می‌کند به خیال

جوشِ بی‌رنگی‌اش گل‌افشان است

204

گاه از قهر چشمه‌ی الَم است

گاه از لطف عینِ درمان است

205

گاه کهل است و گاه پیر زمان

گه جوان گاه طفل نادان است

206

گرچه معموره‌ی خِرَد کاری‌ست

تا جنون می‌کند بیابان است

207

زیر چرخ از جهان نشسته برون

صاحب خانه است و مهمان است

208

گر به صورت رود گداصفت است

ور به معنی رسید سلطان است

209

تا از این رمز گشته‌ایم آگاه

نزدِ ما خوب و زشت یکسان است

210

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

بند 11
Toggle stanza 11
211

اعتبارِ حقیقتِ ازلیم

آب و رنگِ بهارِ لَم‌یزلیم

212

عشق هرجا به خون تپَد بالیم

حسن هرجا چمن شود حللیم

213

شوقِ ما داشت جلوه‌ها در کار

عِلم بودیم این زمان عَمَلیم

214

بهرِ ترتیبِ نظمِ امکانی

چون ردیف و قوافیِ غزلیم

215

عمر سررشته‌ی توجهِ ماست

گر تغافل ز خود کنیم اجلیم

216

چشم یک چند دامِ جلوه‌گری‌ست

شیشه گر بشکند پری‌مثلیم

217

مستی از پهلویِ دل است اینجا

صد خرابات شیشه در بغلیم

218

چون سحر از غبارِ وهمِ نفس

بس‌که بر خویش چیده‌ایم تلیم

219

تا دِماغِ هوس رسا گردد

گوهرآرای رشته‌ی املیم

220

کارِ ما زین بساط مفت‌بری‌ست

بازی رنگ وهم را شتلیم

221

صلح درس کتاب وحدت بود

تا طرف آشکار شد جدلیم

222

زهر می‌پرورد تمیزِ صفات

ورنه بالذّات چشمه‌ی عسلیم

223

مدعا هیچ و این همه نیرنگ

عرضِ اوهام و این‌قدَر حیلیم

224

وهم کثرت‌نمای یکتایی‌ست

معنیِ واحدیم و مبتذلیم

225

سازِ ما قابلِ اقامت نیست

ناله‌ای در توهّمِ جبلیم

226

هستی اکنون به جای نیستی است

عدمی رفته است و ما بدلیم

227

خجلت اعتبار اگر این است

هرقدر ظاهریم بی‌محلیم

228

خواه افسانه گیر و خواه خیال

هرچه هستیم از همین قبلیم

229

گر کنی فهم گیر و دار ظهور

چون نفس جهد هیچ‌ماحصلیم

230

با همه اعتبار ساز شکست

به همین نکته ایمن از خللیم

231

که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

بند 12
Toggle stanza 12
232

ای خطت آیه‌ی وفاداری

نرگست نسخه‌ی ستمکاری

233

طرّه‌ی کافرِ تو از کفِ دل

نقدِ ایمان برَد به طرّاری

234

علم حاصل نما ز جهل گریز

جهل خواب است و علم بیداری

235

غافل از حال خود مشو کز دل

لوحِ محفوظ در بغل داری

236

چون صدف جا کنی به سینه‌ی بحر

گوهر دل اگر به دست آری

237

رشته‌ی سبحه‌ی دل است نفس

مکش از بیدلی به زنّاری

238

غنچه‌سان عقده‌ی تو حل گردد

گر شبی وارسی به خونخواری

239

تا طبیب تو نیست درد طلب

گر مسیحا شوی که بیماری!

240

در خرابی بود عمارت دل

سر کن از سیل اشک معماری

241

نقطه‌ی صفر گرد و پیشی کن

در کمی خفته است بسیاری

242

هرکه سر در رهِ طلب دارد

بوَدش فکرِ غیر سرباری

243

التفاتت به ماسِوا زان روست

که در اندیشه‌ی خودی عاری

244

هیچ‌کس مانعِ خرامِ تو نیست

هم تو در پایِ خویشتن خاری

245

رنگ و بو جمله سازِ پرواز است

اینت آزادی و گرفتاری

246

خواه جنّت گزین و خواه سقَر

که تو در اختیار مختاری

247

گر به عرفان رسی همان نوری

ور به غفلت روی همان ناری

248

پرتوِ آفتابِ هستیِ ذات

هست در جمله‌ی جهان ساری

249

یک محیط است آبِ رحمت او

گشته در جویِ «کن فکان» جاری

250

گر صداقت دلیلِ دانشِ توست

لفظ را عینِ معنی انگاری

251

چون قدح جمله چشمِ حیران باش

گر از این باده نشئه‌ای داری

252

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

بند 13
Toggle stanza 13
253

چون صفای تو رنگ می‌گیرد

عالمی را پرنگ می‌گیرد

254

امتیازِ تو بس‌که می‌بالد

صورتِ فخر و ننگ می‌گیرد

255

فطرتت از تخیلِ اضداد

طرفِ صلح و جنگ می‌گیرد

256

شش جهت از توهّمِ نظرت

گردِ اوهام بنگ می‌گیرد

257

نُه فلک را به یک تأمّلِ تو

مژه‌ی بسته تنگ می‌گیرد

258

نفسِ صبح بی‌توجهِ تو

چون دمِ تیغ زنگ می‌گیرد

259

عطسه‌ی غنچه گر همه طرب است

احتزازت تفنگ می‌گیرد

260

فرصتی کز شتاب دارد بال

التفاتت درنگ می‌گیرد

261

چون تو را میلِ آرمیدن‌هاست

ناله تمکینِ سنگ می‌گیرد

262

هرکجا وحشتت قدم ساید

برق را عذر لنگ می‌گیرد

263

چشمت آنجا که از هوس ترسد

هر نگه صد خدنگ می‌گیرد

264

گاه پرداز کلک نیرنگت

حرف چین بر فرنگ می‌گیرد

265

گاه گفتارت از گران‌سنجی

بوی گل را به سنگ می‌گیرد

266

گاه شوقت به عالم الفت

شعله را گل به چنگ می‌گیرد

267

گاه از افسونِ شوخیِ وحشت

چمنی را پلنگ می‌گیرد

268

گرچه گَردِ خیالِ جولانت

سرِ صد کوچه تنگ می‌گیرد

269

لیک زنهار مگذر از رهِ عجز

پشّه اینجا کلنگ می‌گیرد

270

آخر این شمع از گریبانش

راهِ کامِ نهنگ می‌گیرد

271

عکس چون سوی شخص برگردد

ملک آیینه زنگ می‌گیرد

272

خواه من گوی و خواه ما می‌خوان

از همین نغمه رنگ می‌گیرد

273

که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

بند 14
Toggle stanza 14
274

ای به خود غرّه‌ی کمالِ قصور

با همه قرب از حقیقت دور

275

غیر جوشیده‌ای ز عالمِ عین

نار گل کرده‌ای ز گلشن نور

276

دل در آغوش و این همه بیدل؟

شیشه در دست و این‌قدر مخمور؟

277

پیر گشتی به فکرِ آب و علف

ای دلت مرغزارِ عیش و سرور

278

زندگی بر سرت چه بار گذاشت

که خمیدی چو پیکرِ مزدور؟

279

آسمانی به ذرّگی مغلوب

آفتابی به سایگی مجبور

280

جمله عیشی و می‌کشی کلفت

همه وصلی و می‌تپی مهجور

281

خلق توضیح و بینشت اغماض

دهر تحقیق و غفلتت منظور

282

چند پوشی لباسِ رنگ فریب

چند باشی ز چشمِ خود مستور

283

ای بهشتِ حقیقتِ ازلی

خوش فسردی به فکرِ حور و قصور

284

می‌کند شوق معنی‌ای انشا

تا شود فطرتت مصون ز فتور

285

با حقیقت شبی دچار شدم

در فضای طرب‌سرای حضور

286

حیرتِ دل درِ سؤالی زد

که مَجازت چه فتنه است و چه شور؟

287

گفت: ما را به حکمِ یکتایی

خودنمایی فتاده است ضرور

288

لیک از بس به خود نظر کردیم

شرم شد پرده‌دارِ عرضِ ظهور

289

گفتمش: شرمت این‌قدر از کیست؟

گفت: از چشمِ اعتبارِ شعور

290

معنی این است اگر توان فهمید

عشرت این است اگر شوی مسرور

291

زین مَجازی که در نظر داری

جز حقیقت مدان چه نار و چه نور

292

برگ‌برگِ بهارِ امکان را

توام افتاده با لبِ منصور

293

به همین نغمه الفت‌آهنگ است

تپش کائنات تا دلِ مور

294

که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

بند 15
Toggle stanza 15
295

ملکِ دل را عمارتی دگر است

لفظِ جان را عبارتی دگر است

296

عاشقان را به خونِ خویش _ چو خُم _

بی‌تکلّف طهارتی دگر است

297

همچو آیینه چشمِ عارفِ را

سازِ حیرت بصارتی دگر است

298

در قضایِ نمازِ ظاهرِ ما

فکرِ باطن کفارتی دگر است

299

گر خداوندی است سلطانی

بندگی هم وزارتی دگر است

300

طور این است تاب آتش عشق

این شرر را حرارتی دگر است

301

در مقامی که نیستی‌است ادب

عاجزی هم جسارتی دگر است

302

از سپاهِ عدم به کشورِ ما

این نفس گَردِ غارتی دگر است

303

بوالهوس! لافِ درد و غم تا چند؟

این متاع از تجارتی دگر است

304

رو به تفهیمِ انفس و آفاق

جهد کن کاین مهارتی دگر است

305

یک نفس بی‌جهادِ نفس مباش

صلح با خود شرارتی دگر است

306

چه اداها که گل نکرد اینجا

زندگی استعارتی دگر است

307

آنکه پاسِ نفس نمی‌دارد

چون حبابش جسارتی دگر است

308

هرزه‌گو را گشودنِ لب‌ها

التذاذِ بکارتی دگر است

309

کی بَری لذّت از شهودِ یقین

این نگه را نظارتی دگر است

310

عارفان را ز جلوه‌های مَجاز

به حقیقت اشارتی دگر است

311

چون نفس در حریمِ کعبه‌ی دل

هر تپیدن زیارتی دگر است

312

زحمتِ پا اگر نمی‌خواهیم

رفتن از خود سفارتی دگر است

313

ذره‌ها را به چشمِ کم منگر

کاین حقارت حقارتی دگر است

314

در نوایِ مخالفِ من و تو

این ترنّم بشارتی دگر است

315

که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

بند 16
Toggle stanza 16
316

نیِ این بزم می‌کند فریاد

که: صداییم و رفته‌ایم به باد!

317

شمع می‌گوید: ای هوس‌رقمان!

روشن از سوختن کنید سواد

318

غلغل اینجا چکیدنِ خون است

این‌قدر شیشه می‌کند ارشاد

319

نسخه‌ی دل تأملی دارد

ورنه یکسر چو ناله‌ایم آزاد

320

از عروج و نزولِ وهم مپرس

کز نفَس ناله کرده‌اند ایجاد

321

دیده‌ی ما به خویش باز نشد

این گره ماند بی‌خبر ز گشاد

322

هستی از غفلتِ حقیقتِ خویش

داد افسون بی‌نیازی داد

323

چه فراموشخانه است اینجا

که کسی از کسی ندارد یاد؟

324

شیشه در شغلِ مِی‌کشی کامل

شمع در کارِ سوختن استاد

325

نه دل آگاهِ دیده‌ی پرخون

نه نگه محرمِ دلِ ناشاد

326

محو اندیشه است و فرش نظر

دیده تا دل حقیقت اضداد

327

عالم از ما پر است و ما همه هیچ

آیِنه خانه‌ای‌ست عکس‌آباد

328

به هوس شغل جانکنی داریم

بیستون است دهر و ما فرهاد

329

دشت خالی و هرطرف نگری

دانه اشک است و آرزو صیاد

330

احول افتاده است چشم شعور

که از او این‌قدر دو بینی زاد

331

دیده صفر است و کارِ صفر است این

که یکی ده کند؛ صَلاح و فساد

332

از عدم می‌رویم سوی عدم

پس کدام آرزو کجاست مراد؟

333

کاروان وهم بود و ناقه گمان

بارِ ما هم به دوشِ ما افتاد

334

غیر گل کرده‌ایم و می‌سوزیم

هیچ‌کس داغِ امتیاز مباد

335

خلقی از وهم می‌تپد اما

عشق بی‌رنگ می‌کند فریاد

336

که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

بند 17
Toggle stanza 17
337

عالم از وهم فهمِ راز نکرد

مُرد در خواب و چشم باز نکرد

338

سرکشی ماند در طبیعتِ خلق

سجده آرایش نیاز نکرد

339

طبع از هر شِی انفعال گزید

لیک از وهم احتراز نکرد

340

کرد هرکس وداعِ خویش اما

ترکِ اسبابِ حرص و آز نکرد

341

به کشاکش گسیخت ربطِ نفس

امل این رشته را دراز نکرد

342

نقدِ ما را خجالتِ قلبی

کرد آبی که صد گداز نکرد

343

نوحه دارد جهان بر آن کفِ خاک

که هواییش سرفراز نکرد

344

بس‌که در خون نشست دل گردید

عقده‌ای را که عشق باز نکرد

345

در محیطِ تجددِ امثال

موج تکرار جلوه‌ ساز نکرد

346

گر تپش بود و گر شکیبایی

هرکسی هرچه کرد باز نکرد

347

سجده‌ی ماست بی‌قیام و قعود

خاک هم این‌چنین نماز نکرد

348

از تعلّق نمی‌توان رَستن

قطعِ الفت کسی به گاز نکرد

349

حسن بی‌رنگ و شوخی این همه رنگ

آنچه دل کرد حقّه‌باز نکرد

350

هیچ رنگی نداد عرضِ ظهور

که نگه را جنون‌طراز نکرد

351

بی‌تکلّف همین حقیقت بود

غفلت اندیشه‌ی مَجاز نکرد

352

معنیِ ما به لفظ کم پرداخت

نغمه‌ای بود یاد ساز نکرد

353

داغم از وضعِ بی‌نیازیِ دل

که به خود او رسید و ناز نکرد

354

رفت خلقی به یادِ جلوه ز خویش

آیِنه دید و احتراز نکرد

355

درِ آیینه خانه‌‌ی ما را

جز تحیر کسی فراز نکرد

356

بس‌که از ما و من به حیرت ساخت

این‌قدر نیز امتیاز نکرد

357

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما، همان اضافَتِ اوست

بند 18
Toggle stanza 18
358

ای کمالِ تو خاک زر کردن

یعنی از حق به خود نظر کردن

359

هرچه آید ز دست غیر از عشق

صرفه‌ات نیست جز حذر کردن

360

کمرِ جهدِ اختیار مبند

نیست کاری از این بتر کردن

361

اعتباری دلیلِ خجلتِ توست

دخل در کار معتبر کردن

362

شرم باید ز جزر و مدّ‌ِ محیط

موج را فکرِ خیر و شر کردن

363

چند باید ز خجلتِ هستی

به جبین کارِ چشمِ تر کردن؟

364

بگذر ای ناله! از رَساییِ خویش

تا کی اندیشه‌ی اثر کردن؟

365

راهِ عشق است کوچه‌ی نِی نیست

بی‌نفس بایدت گذر کردن

366

عالمی را ز خویش غافل کرد

فکرِ تقلیدِ یکدگر کردن

367

خجلت آراست شیوه‌ی تقلید

نتَوان ژاله را گهر کردن

368

زین همه کار و بار نومیدی

ناله بایست بیشتر کردن

369

آسمان را به حالتِ شبِ ما

خنده می‌آید از سحر کردن

370

فهمِ اسرارِ هستیِ موهوم

راهِ نارَفته‌ای‌ست سر کردن

371

هردو عالم غبارِ خانه‌ی توست

مشکل است از خودت سفر کردن

372

جذبه‌ی شوق اگر شود پر و بال

سنگ را می‌توان شرر کردن

373

ره به گلزارِ معنیئی دارد

سِیرِ هنگامه‌ی صُوَر کردن

374

بس‌که جوشید چشمه‌ دریا شد

گریه می‌باید این‌قدَر کردن

375

لذّتِ خون شدن اگر این است

عالمی را توان جگر کردن

376

سازِ آفاق نغمه‌ای دارد

چند سامانِ گوشِ کر کردن؟

377

ای همه هوش! سخت بی‌خبری

بعد از این بایدت خبر کردن

378

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

بند 19
Toggle stanza 19
379

هرکه زادِ رهِ فنا برداشت

پیِ مقصد ز گردِ ما برداشت

380

نتوان گفت با همه تنزیه

حرفِ بی‌رنگ خط چرا برداشت

381

بس‌که اظهار کسوت‌آرایی‌ست

دوشِ ما هم همین ردا برداشت

382

آن یکی درسِ خاکساری خواند

نسخه‌واری ز نقشِ پا برداشت

383

دیگری بر درِ رعونت زد

منت از سایه‌ی هما برداشت

384

در مقامی که ره بر آتش بود

زاهدِ کوردل عصا برداشت

385

کثرت از خلق دید و وحدت برد

عکس از آیینه‌ها صفا برداشت

386

با وجودِ غبارِ کلفتِ دهر

که دل آن را به صد جفا برداشت

387

سرگرانی علاوه‌ی دگر است

باید این بار را جدا برداشت

388

خُنُک آن چشمِ پیش‌بین کامروز

خاک‌ناگشته توتیا برداشت

389

دل ز هستی به داغِ کلفت سوخت

آیِنه از نفس چه‌ها برداشت

390

چه توان کرد؟ خفتِ هستی

آرمیدن ز طبعِ ما برداشت

391

یعنی از بس‌ که سست‌بنیادیم

خاکِ ما را نفس ز جا برداشت

392

کیست زین سجده‌گاه امکانی

که تواند سر از رضا برداشت

393

همه‌کس بارِ نسبتِ تسلیم

از فکندن گذاشت تا برداشت

394

بارِ دنیا کشیدن آسان نیست

آسمان هم قدِ دوتا برداشت

395

خطِ پرگارِ ما تمام خط است

کِانتها بارِ ابتدا برداشت

396

بگذر از لافِ ما و من که سپند

سرمه گردید تا صدا برداشت

397

عمرها شوق معرفت‌آهنگ

پی آواز آشنا برداشت

398

مدتی محو ما و من بودیم

ناگهان سازِ دل نوا برداشت

399

که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

بند 20
Toggle stanza 20
400

بی‌قرار است کِلکِ شوقِ حریر

تا کند سطرِ معنی‌ای تحریر

401

قسمتِ دیده زین چمن بِستان

بهره‌ی گوش از این نوا برگیر

402

طالبی کرد طوفِ استادی

کای دلت دشتِ معرفت‌نخجیر!

403

چه کنم تا در این تماشاگاه

دیده از آگهی بَرَد توفیر؟

404

با چه سازَم کزین تحیرساز

گوش یابد سعادتِ بم و زیر؟

405

نفَسِ چنگِ شوق رشته گسیخت

پیِ آهنگِ مدعاتعبیر

406

که در این محفلِ جنون آهنگ

حیرت آیینه می‌کند زنجیر

407

خلقی اینجا ز نارساییِ فهم

غوطه در دوغ خورده است ز شیر

408

آن یک از بی‌دِماغی تمییز

خاک می‌پرورَد به جیبِ عبیر

409

دیگری هم‌چنان ز کاوشِ وهم

نقبِ کافور برده است به قیر

410

در مقامی که رمز بی‌عددی‌است

می‌شمارد هوس قلیل و کثیر

411

از شعورِ بهارِ آگاهی

نه غنی صرفه می‌برد نه فقیر

412

تو ز دید و شنیدِ غیب و شهود

نکنی کوری و کری تعمیر

413

از تماشایِ حسن اگر خواهی

بی‌نگه نیست دیده‌ی تصویر

414

و گر از درس عشق می‌پرسی

شمع هم نیست خامشی‌تقریر

415

پس در این عشرت‌انجمن دور است

پنبه در گوش مردن از تدبیر

416

حیف باشد در این طرب‌محفل

چشم بینا بود رمدتأثیر

417

لیک تا امتیاز پردازی

فرصت شوق می‌کند شبگیر

418

از عیان تا غبار هفت نگاه

وز بیان تا نفس به هشت صفیر

419

آنچه در جلوه است پوچ مبین

هرچه در گفت‌وگوست سهل مگیر

420

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

بند 21
Toggle stanza 21
421

فقر بگزین که عز و شان بینی

خاک شو تا بهارِ جان بینی

422

غنچه‌سان چاک زن گریبانی

خویش را چند سرگران بینی؟

423

از فنا معنیِ بقا دریاب

نوبهاری اگر خزان بینی

424

کف چه داند حقیقتِ دریا؟

پرده بردار تا عیان بینی

425

چون حباب ار ز خود برون آیی

بحر در قطره‌ات نهان بینی

426

غرّه منشین به وعده‌ی فردا

زین چه فهمیده‌ای که آن بینی؟

427

در طلب دست و پا بزن چون موج

شاید این بحر را کران بینی

428

آیِنه شو که صفحه‌ی خود را

پُر ز نقشِ پَری‌رخان بینی

429

گر نگاهِ تو با یقین جوشد

هرچه خواهد دلت همان بینی

430

چند محبوسِ الفت جسمی؟

سر برون آر تا جهان بینی

431

بالِ اوهام اگر به هم شکنی

از قفس فیضِ آشیان بینی

432

جهدِ آن کن که در ظهورِ صفات

جلوه‌ی ذاتِ بی‌نشان بینی

433

سرمه‌ی بینش ار کنی حاصل

نقشِ آن‌سوی آسمان بینی

434

سوی اقلیمِ قدس از انفاس

کاروان‌های دل روان بینی

435

قوّتِ شوکتِ سلیمانی

در دلِ مورِ ناتوان بینی

436

وارسی بر نزاکتِ اسرار

یعنی از ریشه گلسِتان بینی

437

خاک را مغزِ راز پنداری

چرخ را مُشتِ استخوان بینی

438

صفتِ التفاتِ رحمانی

در ملاقاتِ دوستان بینی

439

پرتوِ حسنِ دوست جلوه کند

گر همه رویِ دشمنان بینی

440

سخت در خوابِ غفلتی بیدل

دیده بگشای تا عیان بینی

441

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

بند 22
Toggle stanza 22
442

آه از دامِ عشق رَم کردیم

خویش را غافل از عدم کردیم

443

دل که شمعِ حریمِ وحدت بود

داغِ بتخانه و حرم کردیم

444

خطِ زخمی نشد نصیبِ جگر

نسخه‌های هوس رقم کردیم

445

داغِ عشقی به سینه می‌بایست

بی‌خبر کیسه پر دِرَم کردیم

446

زینتِ ما به اشکِ گلگون بود

سرخیِ طلعت از بَقَم کردیم

447

ننوشتیم نقطه‌ی اشکی

مژه‌ها را عبث قلم کردیم

448

طلب از خویش رفتنی می‌خواست

تکیه بر طاقتِ قَدَم کردیم

449

خامشی داشت نغمه‌ی تحقیق

تا نفس وقفِ زیر و بم کردیم

450

مدعا بود آهِ دردآلود

خواهشِ پرچم و علم کردیم

451

مدتِ وصل در فراغ گذشت

شهد در کامِ خویش سم کردیم

452

نغمه بی‌پرده بود و جلوه عیان

چشم بستیم و گوش اصم کردیم

453

مطلق از جهلِ ما مقید شد

بر صمد تهمتِ صنم کردیم

454

عمر گردید صرفِ بی‌دردی

غم فزودیم و ناله کم کردیم

455

پیر گشتیم و طاقت از کف رفت

پیکری بی‌سجود خم کردیم

456

نکته‌ای گفت دوش دانایی

که: شنیدن به ناله ضم کردیم

457

یعنی آیینه شد یقین کز جهل

هرچه کردیم ما ستم کردیم

458

فرصتِ گریه رفته بود از دست

دیده دریا و اشک یم کردیم

459

داغِ عمرِ گذشته در غفلت

تازه از شعله‌های غم کردیم

460

باری از دردِ یأس و شوق امید

شاد گشتیم و گریه هم کردیم

461

آخر آن لفظ معنی حیرت

تا تو باور کنی رقم کردیم

462

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

بند 23
Toggle stanza 23
463

برو ای شمع! با گداز بساز

که در این بزم چشم کردی باز

464

آخرِ کار جز درودن نیست

دانه را گر دمیدن است آغاز

465

گر همه چشم حیرت است اینجا

هرچه شد باز کردن است فراز

466

خانه آخر به رُفت و روب رَوَد

همچو مرآتِ کهنه از پرداز

467

تو هم ای شوق! تا رَوی از خویش

یک دو میدان چو اشک و آه بتاز

468

تا برآیی نیاز یعنی خاک

ای غرورت دلیلِ عجزِ نیاز

469

بد و نیک جهانِ عجز و غرور

شد ز پهلوی یکدگر ممتاز

470

قدرتِ این ز عجزِ آن ظاهر

خس بود شعله را پرِ پرواز

471

غالب افتاد باد بر کف خاک

سرکشی‌هاش شد غبار طراز

472

خیره گردید غالب از مغلوب

از کبوتر دمید جرأت باز

473

لیک پیشِ حقیقتِ غالب

یک شکست است جمله رنگ مجاز

474

این زمان کیست تا دهد تفریق

گِلِ محمود را ز خاکِ ایاز؟

475

سیل را تا به بحر پیوندد

چاره‌ای نیست از نشیب و فراز

476

منزل‌انشاکُن است جاده‌ی ما

عمر کوشش چه کوته و چه دراز

477

نیستی سخت غالب است اینجا

نمک از آب می‌رود به گداز

478

چه غرور و چه عجز همواری‌ست

در حقیقت کجاست راز و نیاز؟

479

گر به تحقیقِ موج پردازی

شوقِ دریاست پیچ و تاب انداز

480

بس‌که دارد حباب شرمِ ظهور

آب می‌گردد از نهفتنِ راز

481

چون شرر تا عبث خجل نشوی

به که چشمت به خود نگردد باز

482

بی‌ظهورِ خزان گلِ این باغ

می‌دهد از شکستِ رنگ آواز

483

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

بند 24
Toggle stanza 24
484

چون خُمِ مِی دلی که در جوش است

مُهر بر لب نهاده خاموش است

485

سینه‌اش مخزنِ گهر باشد

چون صدف هرکه سر به سر گوش است

486

دیر و ناقوس کعبه و لبیک

سازِ عالم بنال و بخروش است

487

چرخ از آهِ ناامیدیِ ما

همه شب تا سحر سیه‌پوش است

488

بی‌غمی نیست هرکه دل دارد

جرس اینجا به ناله همدوش است

489

پیشِ روباه‌بازیِ ایام

فکرِ ما جمله خوابِ خرگوش است

490

زین طلسمِ خیالِ عجز و غرور

نه امیر آگه و نه چاووش است

491

مقصدِ هیچ‌کس نشد معلوم

نقشِ این صفحه سخت مغشوش است

492

لیک در پختنِ خیال و هوس

خلق چون دیگِ لاله در جوش است

493

شبنم از چشمِ بی‌نگه همه شب

با عروسانِ گل هم‌آغوش است

494

در بساطِ چمن ز مخملِ وهم

سبزه را فرشِ خواب بر دوش است

495

شاخِ گل در هوای عالمِ رنگ

از میِ رقصِ وهم مدهوش است

496

غنچه جامِ هوس چرا نکشد؟

شیشه‌واری دلش در آغوش است

497

آن یکی در خروش چون کهسار

دیگری همچو دشت خاموش است

498

وان دگر همچو بویِ پرده‌ی گل

با همه بال و پر ادب‌کوش است

499

تشنگانِ میِ شهادت را

در دمِ تیغ چشمه‌ی نوش است

500

دهر خُم‌خانه‌ا‌ی‌ست کاندر وی

هرکس از نشئه‌ای قدح‌نوش است

501

غم و شادی گذشتنی دارد

امشبِ هرکه بنگری دوش است

502

عاشقان را به بزمِ مَحویَّت

جلوه‌ی نیک و بد فراموش است

503

جز بر این نکته گوش نگذارد

هرکه امرو، صاحبِ هوش است

504

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافت اوست

بند 25
Toggle stanza 25
505

بیدلانی که محرمِ اویند

شش جهت ناظرند و یک‌سویند

506

گر بهارند در همان چمنند

ور غبارند هم در آن کویند

507

بی‌غم و شادیِ وجود و عدم

از جنون‌زارِ شوق می‌رویند

508

کَرَم از ذاتشان به خود بالد

بس‌که دریادلانِ حق‌جویند

509

عدل نازَد به سازِ طینتشان

بس‌که سنجیدگی‌ترازویند

510

بی‌نفس چون خیال می‌بالند

بی‌قدم چون غبار می‌پویند

511

در زمین‌گیریِ طریق سجود

همچو تسلیم سخت‌بازویند

512

دوست دارند چشمِ گریان را

بیشتر سروِ این لبِ جویند

513

عجزشان بس‌که توأمِ ناز است

عرش‌خوانانِ لوح زانویند

514

هرچه هرجا به جلوه می‌آید

عرضِ سامانِ شوخیِ اویند

515

یعنی آثارِ آفرینش را

یک قلم پشت و روی و پهلویند

516

زین تماشاگهِ ظهورفریب

چون تغافل کنند ابرویند

517

دلبری تا به یادشان گذرد

هر سرِ مو کمندِ گیسویند

518

گردشِ رنگشان جهان‌آراست

در کفِ صنع خامه‌ی مویند

519

زین بقا جز فنا نمی‌خواهند

زین چمن جز خزان نمی‌جویند

520

از عرق‌ریزیِ حیایِ ظهور

روزکی چند رنگ می‌شویند

521

چشم تا باز کرده‌ای رنگند

مژه تا برهم آوری بویند

522

به ادایی رمیده‌اند از خویش

که برون از خیالِ آهویند

523

از کجایند این پری‌صفتان؟

از جهانِ حقیقتِ هویند

524

همه را دیده‌اند و می‌بینند

همه را گفته‌اند و می‌گویند

525

که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

بند 26
Toggle stanza 26
526

گر حدوث است ور قِدَم ماییم

بی‌کم و کیف کیف و کم ماییم

527

فرصتِ عشرتیم و نعمتِ وصل

آنچه گویند مغتنم ماییم

528

محفلِ اعتبارِ امکان را

گر نشاط است و گر الم ماییم

529

گر دل آسود راحت از ما داشت

ور طبیعت رَمید رم ماییم

530

خاک پهن است لیک ما فرشیم

چرخ دارد خمی و خم ماییم

531

سازِ آفاق جمله خاموشی‌ست

این‌قدَر شورِ زیر و بم ماییم

532

غیب عرضِ شهادت است اینجا

هستیِ ظاهر از عدم ماییم

533

گردشِ رنگ پُر به سامان است

هرکه از خود رَوَد قَدَم ماییم

534

گر نفس پر زنَد تپش از ماست

ور دلی خون شود ستم ماییم

535

بحرِ امکانِ انفعال‌ظهور

عرقی کرده است و نم ماییم

536

سرنوشتِ رموزِ هردو جهان

گر کسی می‌کند رقم ماییم

537

لوحِ دل را که ما و من رقم است

ای ز ما بی‌خبر! قلم ماییم

538

به خمارِ خیالِ دور مرو

جامِ معنی دل است و جم ماییم

539

مدعا عیش و عیش غیری نیست

احتراز از غم است و غم ماییم

540

صلح کرده است زندگی به فنا

تا به حکم یقین حکم ماییم

541

ابر تحقیق فیض می‌بارد

عالمی سایل و کرم ماییم

542

عشق اگر پایی و سری دارد

به سراپای خود قسم ماییم

543

عقل و حس چشم و گوش جان و جسد

همه عشق است متّهم ماییم

544

جمعِ ما فرد و فردِ ما جمع است

هرکجا بشنوی منم ماییم

545

گرچه وهم و گمان بیانی ماست

صاحب این کلام هم ماییم

546

که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

بند 27
Toggle stanza 27
547

کس چه گوید در این طلسمِ خیال

که تحیر گرفته راهِ مقال

548

راز بی‌پرده و بیان معذور

حسن شوخ و زبانِ آیِنه لال

549

ای تراشیده نسبتِ مظهر

دورِ عینیتت نماند بنال

550

آینه گر همه حضور شود

ننماید ز شخص جز تمثال

551

اعتبارات سخت راهزن است

نخل را دانه گشتن است محال

552

محوِ پروازی و نمی‌دانی

کآشیان نیست جز شکستنِ بال

553

در طریقی که خضر تسلیم است

فکرِ کوشش خطاست جهد وبال

554

تا خیالِ تو دامِ صیادی‌ست

هم در اندیشه جسته است غزال

555

تا تو بر علمِ خود گمان داری

خامشی نیز هرزه است چو فال

556

گفت‌وگو نیست شرح خجلت توست

خواه تفصیل گیر و خواه اجمال

557

گر بگویی ز خود چه خواهی گفت؟

ور ز حق فهمِ حق که‌راست مجال؟

558

پس سخن غیرِ هرزه‌نالی نیست

لب فروبند از این جواب و سؤال

559

شعله‌سان کاروانِ دعوی را

آتش افتاده است در دنبال

560

اول اثباتِ هستیِ خود کن

بعد از آن بر خیالِ خویش ببال

561

آنکه نَفیَش دلیلِ اثبات است

چه نماید توهّمِ افعال

562

ابلهی در تصوّرِ آتش

می‌زد از بیخودی پُفی به زگال

563

عاقلی گفت: اگر شعور این است

می‌توان سوخت عالمی به خیال!

564

مقصد آن است کز اراده‌ی پوچ

نبری زحمتِ حصولِ کمال

565

معرفت جاهلی‌ست عبرت گیر!

آگهی غفلت است چشم بمال!

566

با همه خامشی و گویایی

به از این فکر نیست در همه حال

567

که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

بند 28
Toggle stanza 28
568

شب ز ما و منِ خواص و عوام

گرمی‌ای داشت مجلسِ اوهام

569

شمع یکسر دماغ‌سوزی‌ها

بادها یک قلم تصوّرِ خام

570

زاهد از گفت‌وگوی باغِ بهشت

داغِ گل‌چینیِ خلود و دوام

571

واعظ از ذکر توبه‌کاری‌ها

به بد و نیک انفعال‌پیام

572

قاضی و مبحث طلاق و نکاح

مفتی و دقّت حلال و حرام

573

حرف شاهان: «کلاه و تخت و حشم»

ذکر درویش: «دلق و آب و طعام»

574

شغلِ عالِم به روی هم جستن

درس فاضل به یکدگر الزام

575

آن یکی قائلِ عقول و نفوس

و آن دگر محوِ عنصر و اجرام

576

کافر و غلغلِ بت و ناقوس

مؤمن و شهرتِ صلات و صیام

577

شیخ و عمّامه و محاسن و بس

که: «بزرگی‌ست در همین اندام»

578

هوشیار و خروشِ صد تدبیر

مست و خمیازه‌ای و حسرتِ جام

579

طفل و عشرت‌نواییِ آغاز

پیر و کلفت‌بیانیِ انجام

580

شیشه‌ی حسن و غلغلِ میِ ناز

جامِ عشق و شکستِ دل پیغام

581

هریک القصه در جهانِ خیال

رفته بود از خود و نبودش کام

582

همه مغرورِ خویش و غافل از این

که ندارد از این و آن جز نام

583

مشتِ خاکی‌ست پرفشان به هوا

خواه پرواز گوی و خواه خرام

584

آن هوا چیست؟ پیچ و تابِ نفس

که جهان را کشیده است به دام

585

چون نفس قطع شد غبار نشست

رقصِ وهم و خیال گشت تمام

586

همه اشکند بر سرِ مژگان

جمله طشتند لیک بر لبِ بام

587

زین همه گفت‌وگویِ هوش‌گداز

حیرت آخر نمود ختم کلام

588

که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

بند 29
Toggle stanza 29
589

ای همه جسم اندکی جان باش

سخت افسرده‌ای پَرافشان باش

590

حرفِ درد آشیانِ موزونی‌ست

ناله شو ذکرِ عندلیبان باش

591

گو به فریادِ ما کسی نرسد

زندگی بی‌کسی‌ست نالان باش

592

دعویِ عشق کرده‌ای خون شو

گنج بی‌رنج نیست ویران باش

593

بی‌فنا سیرِ عیش نتوان کرد

در خود آتش زن و چراغان باش

594

نیستی ختمِ نشئه‌ی هستی‌ست

هرچه باشی به خاک یکسان باش

595

هرزه‌تازِ نگاه نتوان زیست

گر توان چشم گشت حیران باش

596

شهرتت بادِ آفتی دارد

گر چراغی به زیرِ دامان باش

597

هردو عالم تویی چو نیست شوی

ای همه آشکار پنهان باش

598

نوبهارت حضورِ بی‌رنگی‌ست

رنگ‌ها بشکن و گلستان باش

599

معنیِ مشربِ فنا دریاب

حیرتِ کافر و مسلمان باش

600

رشته‌ی سازِ شوق بی‌گره است

ناله‌ای فارغ از نیستان باش

601

عجزِ ظاهر شکوهِ باطنِ توست

در دلِ مور خود سلیمان باش

602

تو دلی جمع کن به ضبطِ نفس

گو غبارِ جهان پریشان باش

603

غنچه‌ها جامه می‌درند امروز

کای ز دل بی‌خبر گریبان باش

604

کسوتِ شرم غیرِ هستی نیست

چشمی از خود بپوش عریان باش

605

همه تحصیل حاصل است اینجا

طالب آنچه یافت نتوان باش

606

شرم ‌دار از گران‌بهاییِ خویش

هر قَدَر می‌خرند ارزان باش

607

ذاتی ای بی‌خبر صفات کجاست؟

موج و کف گفت‌وگوست عَمان باش

608

تا بهارت غمِ خزان نکشد

این‌قدَر یادگیر و نازان باش

609

که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

بند 30
Toggle stanza 30
610

غیب چشمِ تأملی وا کرد

اعتبارِ شهود، انشا کرد

611

یعنی از بهرِ عرصه‌ی اسرار

جنبشی در خیال پیدا کرد

612

بس‌که بی‌تاب شد تپیدنِ شوق

قطره خونی به دل مهیا کرد

613

خون ز بی‌طاقتی به جوش آمد

تا به حدّی که سازِ اعضا کرد

614

دست و پا و زبان و دیده و گوش

دستگاهِ ظهور اسما کرد

615

آب و رنگِ مراتبِ قدرت

آنچه در کار داشت یکجا کرد

616

تا کمالِ قِدَم عیان گردد

این‌قدَر جلوه هم در اخفا کرد

617

صورتی بست در مشیمه‌ی راز

ناگهانش به ظاهر ایما کرد

618

لفظ گل کرد معنیِ نیرنگ

شوخیِ جلوه این تقاضا کرد

619

گلی آمد برون به نیرنگی

که جهانش چمن تماشا کرد

620

آن گلِ نازِ عندلیب‌آهنگ

طرفه منقارِ حیرتی وا کرد _

621

کز نزاکت به عاجزی پرداخت

آدمی نام این معمّا کرد

622

شخصِ خاموشِ بی‌من و ما را

به زبانی که خواست گویا کرد

623

روزگاری به ناتوانی ساخت

مدتی با غرور سودا کرد

624

طفلی و پیری و شباب نمود

شخصِ موهوم را مسمّا کرد

625

هرکجا از مجاز خواند سبق

نام احساس جلوه اشیا کرد

626

از حقیقت اگر بیان فرمود

حرفِ سیمرغ و ذکرِ عنقا کرد

627

گاه از ناز یعنی از خود گفت

گاه با عجز نسبتِ ما کرد

628

عجز کیفیتِ صفات آمد

ناز اسرارِ ذات املا کرد

629

ما و من خواند و رنگ‌ها گرداند

رفت و این معنی آشکارا کرد

630

که «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

بند 31
Toggle stanza 31
631

ای غبارت گذشته از پروین!

چند باشی غبار روی زمین؟

632

آفتابی! به رفعِ ظلمت کوش

آسمانی! به زیرِ پا منشین

633

نقدِ عشقی! مرو به بیعِ هوس

نورِ هوشی! بساطِ وهم مچین

634

پای‌بندِ طلسمِ خاک مباش

که نفس نیست آن‌قدَر سنگین

635

دشتِ امکان ز پرتواَت ایمن

باغِ دهر از گلِ تو خلدِ برین

636

چشمِ عشق از تجلی‌ات روشن

کامِ حسن از تبسّمت شکرین

637

تابعِ عشرتِ تو شام و سحر

مدّتِ جلوه‌ات شهور و سنین

638

روز و شب آسمانِ عالی‌قدر

به هوای تو در طوافِ زمین

639

پرتوِ آفتابِ عالم‌تاب

سوده در پایِ سایه‌ی تو جبین

640

زندگی با توجّه‌ات توأم

نیستی از تغافلت گلچین

641

شرحِ افکارِ تو نقوشِ کمال

متنِ اِقرارِ تو علومِ یقین

642

لطفِ تو مایه‌ی بهارِ کَرَم

خلقت‌ آیینه‌ی حقیقتِ دین!

643

بهرِ تحقیقِ مصحفِ قَدرَت

هم وجودِ تو آیتی‌ست مبین

644

هرچه دارد زمانه از کج و راست

هست از بازی‌ات رخ و فرزین

645

حاصلِ مدعایِ راز تویی

ای دعاهایِ خلق را آمین

646

حرفی از درسِ عشق می‌گویم

نتوان یافت معنی‌ای به از این

647

تک و پو داشت کاف و نون که هنوز

نگرفته تَرَنگِ او تسکین

648

چون شدی محرم این حقیقت را

پس چه ما و چه من چه آن و چه این

649

بی‌سخن هرچه هست مکشوف است

نکشد هوش منّتِ تلقین

650

گوش اگر ساز کرده‌ای بشنو

چشم اگر باز گشته است ببین

651

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

بند 32
Toggle stanza 32
652

سِیرِ جیبی! که انجمن این است

غنچه باید شدن! چمن این است

653

حیرت آیینه‌دارِ جلوه‌ی توست

شمعِ تحقیقی و لگن این است

654

جسم شد جانِ پاک در نظرت

اثرِ سِحرِ وهم و ظن این است

655

نیست یک مویَت از تمیز تُهی

جان کدام است اگر بدن این است؟

656

می‌خَلَد شوخی‌ات به دیده‌ی خویش

رنگِ تحقیق را شکن این است

657

در لطافت حریرکاری‌هاست

به کثافت مَتَن خشن این است

658

ای نفس‌مایه! بی‌حساب ممتاز

ریسمان‌بازی و رسن این است

659

بایدت رفت چون سَحَر بر باد

ختمِ کارِ نفس‌زدن این است

660

زندگانی و ذوقِ آسودن

باعثِ کلفت و محن این است

661

کاروان ناله دارد از منزل

که: «به راهیم» و راهزن این است!!!

662

غنچه دارد زبانِ اسراری

گر سخن واکشی دهن این است

663

خاک می‌گوید ای غریب خیال!

به کجا می‌روی؟ وطن این است

664

خطِ پرگار جاده است اینجا

رفته می‌گوید آمدن این است

665

انجمن سخت غافل است از خویش

شمع را داغِ سوختن این است

666

خاک گرد و بهارِ جان دریاب

سِیرِ نسرین و نسترن این است

667

چشمی از خویش بایدت پوشید

کشته‌ی وهمی و کفن این است

668

باده شد تاک و نشئه‌ها دریافت

رنگِ مینای خون شدن این است

669

سایه را فکرِ آفتاب خطاست

گم شو از خویش یافتن این است

670

عالمی داغِ خامشی گردید

گلِ نیرنگِ ما و من این است

671

بی‌نفس بایدت نفس پرداخت

ای خموشی‌سخن! سخن این است

672

که «جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست»

بند 33
Toggle stanza 33
673

ای دلت منظرِ تجلّیِ شاه

دیده‌ات مرکزِ عروجِ نگاه

674

ذرّه‌ی مهرِ معنی‌ات خورشید

پرتویی از جبینِ رازِ تو ماه

675

در تماشایِ جلوه‌ات شب و روز

چرخ یک چشم از این سفید و سیاه

676

باطنت عشق را هجوم‌آباد

ظاهرت حسن را تماشاگاه

677

از تو جوشید معنیِ کونین

همچو تحقیق از دلِ آگاه

678

اهتزازِ دلت کند اقرار

که کشد خنده از لبت دو گواه

679

درد در پرده می‌کند انشا

ذوقِ گل‌ کردنت به کسوتِ آه

680

عرقی کز جبینت آرَد شرم

هم تو داری در انفعال شناه

681

گه خطایت غبارِ کلفتِ دل

گه صوابت دلیلِ شکراللّه‌

682

جرم آن معنی‌ای که نپسندی

نیکی‌ات آن حقیقتِ دلخواه

683

ای معمّایِ هر دو عالم نام

همه رازی ولی به این افواه

684

کثرتی را که در نظر داری

نیست جز شوخیِ غبارِ نگاه

685

قدم از خویش نانهاده برون

هست در خانه عالمی گمراه

686

عجز مَشمُر شکستِ کارِ جهان

بی‌نیازی شکسته است کلاه

687

غیر موجود نیست غفلتِ توست

گر تو غافل شوی که‌راست گناه؟

688

ای همه جست‌وجو! به منزلِ خویش

نرسیدی و روز شد بیگاه

689

من هم از گفت‌وگویِ امکانی

مدتی چون تو داشتم اکراه

690

ناله یک ‌عقده خامشی می‌خواست

تا شود رشته‌ی تپش کوتاه

691

از دبستانِ غلغلِ آفاق

برده بودم به جِیبِ خویش پناه

692

آخر از صفحه‌ی یقین خواندم

معنیِ لااله الّااللّه‌:

693

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

بند 34
Toggle stanza 34
694

بیدلا! گر تو صاحبِ رایی

فهم کن تا چه رنگ پیدایی

695

از عناصر بنایِ ظاهرِ توست

گرچه تو پاک‌تر از این‌هایی

696

لیک هست اختلاط را اثری

که محال است از آن شکیبایی

697

گاه چون خاکِ تیره‌ای مجهول

گاه چون شعله فطرت‌آرایی

698

گاه چون آب در کمندِ خودی

گاه چون باد بی‌سر و پایی

699

گاه مکروهی و گهی مطبوع

مصدرِ کارِ زشت و زیبایی

700

گاه محکومِ طبعِ خویشتنی

گاه برعکس کارفرمایی

701

گاه مظروف و گاه ظرفِ خیال

گاه صهبا و گاه مینایی

702

گاه از امروز نیز بی‌خبری

گاه حیرانِ فکرِ فردایی

703

بی‌نیازی‌ست این نه صورتِ عجز

که به صد رنگ جلوه‌پیرایی

704

گر سمیع است و گر بصیر تویی

هم تو دانا و هم تو بینایی

705

از تو سر زد صنایعِ آفاق

فی‌الحقیقت اگرچه تنهایی

706

صنعتت بی‌نهایت افتاده‌ست

تا چه عالم ز خود بیارایی

707

چشمی از خود بپوش همچو حباب

تا شود جلوه‌گر که دریایی

708

یعنی از وهم این و آن بگذر

ای سزاوارِ آن‌چه می‌شایی

709

«مَن عَرَف نفسهُ» دلیلت بس

تا بدانی که ذاتِ یکتایی

710

خویش را گر شناختی یک چند

سر برآور ز جیبِ شیدایی

711

که محال است جز به سعیِ جنون

رفعِ وهمِ صفات و اسمایی

712

پس خموشی گزین و فارغ باش

که همین است حدِّ دانایی

713

شوخیِ ما و من ز غفلت توست

با که می‌سنجی این من و مایی؟

714

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست

این من و ما همان اضافَتِ اوست

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور