صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »وصلت نامه
  3. »بخش 21 - در غوغاکردن اهل بغداد بر شیخ منصور رحمةالله و پند دادن مشایخ او را

بخش 21 - در غوغاکردن اهل بغداد بر شیخ منصور رحمةالله و پند دادن مشایخ او را

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

بار دیگر عالمان جمع آمدند

جمله اندر قصه آن شمع آمدند

2

صدهزاران خلق در غوغا و شور

بر در زندان دویده از غرور

3

شبلی آمد آن زمان پیش جنید

گفت شیخا ما درافتادیم قید

4

خلق عالم جملگی جمع آمدند

کان شه سیفور از زندان برند

5

تا که بردارش کنند بر چارسو

خلق عالم می‌دوند از سو بسو

6

شیخ چون بشنید برخاست آن زمان

با مریدان رفت تا زندانیان

7

چون رسید آنجا و خلق بی‌شمار

دید آن شیخ بزرگ نامدار

8

گفت ما را یک زمان مهلت دهید

بعد از آن هرچه بیایدتان کنید

9

این بگفت و زود در زندان دوید

دید آن شه را ز هیبت بر طپید

10

گفت ای منصور کم کن طمطراق

چند از این گفت وزبان و از نفاق

11

تا که تو دم می‌زنی همدم نئی

تا که موئی ماندئی محرم نئی

12

در خیال خویش دیوانه شدی

از حدیث شرع بیگانه شدی

13

این حدیث تو همه دیوانگی است

عقل را خود این سخن بیگانگی است

14

آنچه می‌گوئی تو پیغمبر نگفت

او در اسرار را هرگز نسفت

15

باز قرآن جمله را شرح و بیان

کرد و این سر را نگفت اندر میان

16

پیشوای ما همه چون مصطفی است

لاجرم آنچه تو گفتی نارواست

17

اینکه گفتی کفر محض است ای فقیر

درگذر از کفر رستی از سعیر

18

بعد از آن منصور گفتش ای پدر

از رموز سر مخفی بی‌خبر

19

تو به بند صورتی درماندهٔ

کی چنین تو حرف احمد خواندهٔ

20

من رآنی گفت احمد در بیان

تو کجا دانی که هستی بی‌نشان

21

لی مع الله گفت احمد از صفا

تو کجا دانی که هستی بی‌وفا

22

نحن اقرب گفت رب ذوالجلال

تو کجا دانی که هستی در ضلال

23

حق تعالی گفت معکم بر کمال

هر که منکر باشد ایمانش زوال

24

تو به صورت همچو کافر بوده

سر قرآن را تو منکر بوده

25

خرقهٔ ناموس را پوشیدهٔ

در ره سالوس برکوشیدهٔ

26

بت پرستی می‌کنی در زیر دلق

می‌نمائی خویش را صوفی به خلق

27

تو سلوک راه از خود کردهٔ

لاجرم در صد هزاران پردهٔ

28

دامگاهی کردهٔ این خرقه را

می‌فریبی عامهٔ طاغیه را

29

در خودی خود گرفتار آمدی

لاجرم در عین پندار آمدی

30

راه تجرید و فنا راه تو نیست

رو سخن کم گوی اینجا و مایست

31

رو که در تقلید ماندی مبتلا

سر توحید از کجا تو از کجا

32

رو که راه بی‌نشان راه تو نیست

عقل تو از راه معنی در شکیست

33

چونکه بشنید این سخن از وی جنید

در دلش افتاد زو صد گونه قید

34

پس برون آمد از آنجا همچو باد

رفت اندر خلوت خود سر نهاد

35

خواجمان آن دم فغان برداشتند

از جنید پاک فتوی خواستند

36

شیخ گفت او را به ظاهر کشتنی است

لیک در باطن خدادانه که کیست

37

چون جنید پاک فتوی دادستان

خواجگان و جاهلان شد در فغان

38

تا که بر دارش برند منصور را

آن حبیب واصل سیفور را

39

شبلی آن دم رفت پیش او نشست

گفت ای محبوب حق یزدان پرست

40

سر اسرار خدا کردی عیان

این زمان خون توخواهد شد روان

41

سر مگو دیگر عیان ای مرد کار

تا نباشی در میان خلق خوار

42

می‌برندت این خسان بی‌قرار

تا کنندت ایزمان حالی بدار

43

بعد از آن منصور گفتش ای رفیق

من فتادم در تک بحر عمیق

44

محو شد اجزای من کلی بهم

فارغم ازخوف و از شادی و غم

45

من نه منصورم تو منصورم مبین

از ره توحید حق دورم مبین

46

گنج پنهانم در این جسم آمده

بحر اعیانم در این اسم آمده

47

اولین و آخرین من بوده‌ام

ظاهرین و باطنین من بوده‌ام

48

سر توحید این زمان پیدا کنم

عاشقان را در جهان شیدا کنم

49

از وجود خویشتن فانی شوم

در بقای حق بحق باقی شوم

50

بر سر دار آورم این جسم را

پس به گفتار آورم این اسم را

51

تا بدانند عاشقان سوخته

اسم اعظم را ز جسمم روفته

52

من برای جمله عالم آمدم

لاجرم در نفس آدم آمدم

53

من نمودارم به عالم در میان

وانمایم سر حق را من عیان

54

من برای راه عشاق آمدم

لاجرم زین نفس‌ها طاق آمدم

55

من برای راه تحقیق آمدم

لاجرم در عین تصدیق آمدم

56

من برای راه تفرید آمدم

لاجرم در ترک و تجرید آمدم

57

من برای کل اشیاء آمدم

لاجرم زین جمله پیدا آمدم

58

من طریق دین احمد داشتم

تخم دین در راه احمد کاشتم

59

اسب را در راه احمد تاختم

جان خود در راه احمد باختم

60

من شراب از جام احمد خورده‌ام

گوی را از خلق عالم برده‌ام

61

مصطفی شیخ من است در راه دین

او مرا بنموده است راه یقین

62

من از این ره برنگردم شبلیا

چند داری با من آخر ماجرا

63

مهلتی خواهیم این دم از حشر

تا بدارندم یک امروز دگر

64

زانکه ما را هست یاری باصفا

گنج توحید است آن مرد خدا

65

جسم خود در راه حق درباختست

سر معنی را بجان بشناختست

66

کامل است در راه دین مصطفی

هر دم از حق یافته او صد عطا

67

در حقیقت مرشد عالم وی است

زانکه این دم قطب در عالم وی است

68

هست نام او در این عالم کبیر

سالکان و طالبان را دستگیر

69

او ز حال من همی دارد خبر

می‌رسد اینجا صباحی ای پدر

70

او برون آمد ز شیراز این زمان

صورتش فردا ببینی تو عیان

71

چون بیاید آن بزرگ پاکباز

سرّ خود با او بگویم من به راز

72

چون شود واقف ز حالم آن کبار

بعد از آنم گو ببر در پای دار

73

شبلی آنگه گفت ای مردان دین

مهلتی می‌خواهد این مرد یقین

74

می‌رسد فردا یکی شیخ کبیر

او به معنی و بصورت بی‌نظیر

75

شیخ عالم اوست این دم در جهان

هم کرامات ومقاماتش عیان

76

جمله گفتند این زمان بگذاشتیم

چونکه شیخ آید فغان برداشتیم

77

بعد از آن چون روز پیدا شد ز قیر

در رسید چون شیر آن شیخ کبیر

78

چون ببغداد آمد آن شیخ جهان

رفت پیش شیخ منصور آن زمان

79

گفت ای مرد موحد از چه کار

از برای تو زنند این خلق دار

80

سرحق را غیر حق کی پی برد

هیچ کس دیدی که با خرمی‌خورد

81

تو چرا سر خدا با این خسان

گفتی و دیدی جفا از ناکسان

82

تو چرا گفتی انا الحق آشکار

چون عیان کردی و رفتی پای دار

83

گنج مخفی می بد آن سر خدا

آشکارا کردهٔ این را چرا

84

راه توحید عیانی داشتی

گنج اسرار نهانی داشتی

85

قرب پنجه سال بودی باده نوش

دائماً در راه حق اسرارپوش

86

این چه بوده است این زمان رفتی ز هوش

هر دو عالم کردهٔ پر از خروش

87

بعد از آن منصور گفت ای پر هنر

من چگویم که توداری زینخبر

88

بحر معنی بی‌نهایت آمده است

بیشکی بیحد و غایت آمده است

89

تو نمی‌دانی که این بحر صفا

هر زمانی می برآرد موجها

90

کمترین موجش اناالحق آمده است

حق حق است و حق مطلق آمده است

91

سر توحید این زمان شد آشکار

گو برندم این خسان در پای دار

92

گر ز تو فتوی بخواهند هم بده

منّتی هم این زمان بر من بنه

93

شیخ گفتش آنچه گفتی نارواست

من همی دانم که ذات تو خداست

94

چون دهم از جهل و شرک و از گمان

من عیان دیدم خدا را این زمان

95

گفت منصورش بگو ازگفت ما

کاین چنین گفته‌ست آن مرد خدا

96

کشتن او را واجب آید این زمان

در شریعت زود باش ای خواجمان

97

بعد از آن آمد برون شیخ کبیر

آن بزرگ دین و آن بدر منیر

98

خلق عالم جمله پیش او شدند

تا که فتوی را از او هم بستدند

99

شیخ گفت ای مردمان منصور گفت

قتل بر من گشت این ساعت درست

100

در طریق اهل ظاهر گشتنی است

لیک در باطن خداداند که کیست

101

خواجمان آن دم فغان برداشتند

پس طناب دار را آراستند

102

بعد از آنش آوریدند پای دار

بود آنجا خلق عالم بی‌شمار

103

جملهٔ شیخان همه حاضر بدند

سالکان و واصلان ناظر بدند

104

خواجمان حاضر بدند وجاهلان

عامه خود بسیار بودند چون خران

105

بس عجب روزی بد آن روز ای پدر

روز محشر بود گوئی سر بسر

106

در میان حلاج ایستاده بپا

همچو شیران در میان بیشه‌ها

107

هیچ وی را خوف نی و ترس نی

هم زوصلش شم هر یک درنمی

108

زد اناالحق آن زمان و شد نهان

خلق عالم را همه لرزید جان

109

سالکان آندم ز خود فانی شدند

واصلان در عین خود دانی شدند

110

صوفیان را تن از آن بگداخته

عارفان را جان و دل شد کاسته

111

زاهدان از زهد بیرون آمدند

ترک خود کردند و پرخون آمدند

112

خواجمان آن دم فغان برداشتند

عامه را بر صوفیان بگماشتند

113

جمله گفتند شیخکان با اتفاق

جمله در راه محمد گشته عاق

114

چونکه منصورش بدید آنجا چنان

گفت اینک بر شدم بر دارتان

115

دست زد اندر رسن آن مرد کار

پای زد بر نردبان برشد به دار

116

برسردارآمد آن مرد خدا

هر زمان می‌زد اناالحق برملا

117

آن سگانی که بر او می‌تاختند

سنگهای بروی همی انداختند

118

بار دیگر این اناالحق ساز داد

جملهٔ عالم باو آواز داد

119

خلق عالم آن زمان بی‌خود شدند

بی‌خبر آنجا اناالحق می‌زدند

120

سنگ و خشت و رشته اندر گیر ودار

می‌زدند آنجا اناالحق آشکار

121

مفسدی بر رفت و دست او برید

آن زمان از دست او خون می‌چکید

122

بر زمین نقش اناالحق آشکار

این چه سر است این چه عشقست این چه کار

123

او فرو مالید دست خود برو

گفت مردان را ز خونست آبرو

124

پس به ساعد نیز در مالید دست

خوش نشاطی کرد و غم را در ببست

125

شبلیش گفتا از این چه دیده‌ای

دست بر رویت چرامالیده‌ای

126

گفت این دم می‌گذارم من نماز

پس وضو سازم به خون ای پاکباز

127

کین نماز عشق را اینجا وضو

راست ناید جز به خون ای راز جو

128

بعد از آن شبلی بگفت ای مرد کار

از تصوف این زمان رمزی بیار

129

گفت کمتر اینکه می‌بینی یقین

تا ترا در راه حق باشد یقین

130

بار دیگر گفت ای صاحب نظر

از طریق عشق ما را ده خبر

131

گفت عشق اینجا بود گردن زدن

بعد از آن در غیر حق آتش زدن

132

این بگفت وهمچنین شد حال او

منتشر شد درجهان احوال او

133

بعد از آنش سر بریدند از جفا

خواجمان و جاهلان بی‌وفا

134

چون بریدند رأس آن مرد کبار

خوش اناالحق می‌زد آن سر آشکار

135

بعد از آنش سوختند آن جاهلان

خاک او بر باد دادند آن زمان

136

خاک او را باد در آب آورید

خاک او بر آب شد الله پدید

137

در نگر ای عارف صاحب نظر

تا که مردان را چها آمد بسر

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

گفت ای دانندهٔ کون ومکان

غیر تو کس نیست در هر دو جهان

عطار»وصلت نامه»بخش 20 - در مناجات کردن شیخ منصور قدس سره در زندان

اگلی نظم

جملهٔ مردان ز خود فانی شدند

در بقای حق به حق باقی شدند

عطار»وصلت نامه»بخش 22 - ادامه

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور