صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »وصلت نامه
  3. »بخش 24 - المکاتب و الرموز در رفتن سلطان محمود به سومنات و فتح کردن او

بخش 24 - المکاتب و الرموز در رفتن سلطان محمود به سومنات و فتح کردن او

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

پادشاهی پاکباز و سر فراز

در حقیقت بد ورا سوز و گداز

22

نام او محمود بود ای با بصر

از ره دین خدا بد با خبر

33

دائماً در جنگ کفار لعین

بود آن کیخسرو روی زمین

44

بود یک بت خانه اندر سومنات

یک بتی بد اندر آنجا نام لات

55

صدهزاران گبر آن را خواستار

می‌پرستیدند آن بت آشکار

66

شاه چون آگاه شد از کارشان

از خیال فاسد گمراهشان

77

لشگری را جمع کرد آن شهریار

بود آن لشگر شمارش صدهزار

88

بود اندر لشگرش مردان مرد

همچو سام و همچو رستم در نبرد

99

شیر مردان خدا در راه دین

دائماً در جنگ کفار لعین

1010

جمله آن ساز و سلاح آراستند

در غزا از جان خود برخواستند

1111

شه سپاه خویش را بیرون کشید

دامن خیل فلک درخون کشید

1212

شه حکیمان و ندیمان را بخواند

مشورت کردند ز انجا گه براند

1313

شاه و لشگر جمله رفتند آن زمان

غلغلی افتاد زیشان در جهان

1414

بانگ بردابردبر خواست آن زمان

چتر شه را برکشیده در میان

1515

چشم عالم آن چنان لشگر ندید

در همه عالم چنان زیور ندید

1616

بود هفتصد پیل سر برگستوان

برگزیده از برای دشمنان

1717

این چنین می‌رفت آن شاه جهان

تا رسید اندر بلاد مشرکان

1818

مشرکان را شد خبر کآمد سپاه

شاه محمود است سرورزان سپاه

1919

قلعه را کردند درها استوار

اندر آن قلعه بد از مردم هزار

2020

بر فراز قلعه آندم آمدند

دل پر آتش دیده پر نم آمدند

2121

چترها را بر کشیدند آن زمان

هم از آنجا سنگها کرده روان

2222

لشگر محمود بر گرد حصار

بود ایستاده مبارز صدهزار

2323

مشرکان چون سنگها انداختند

لشگر محمود از جا خواستند

2424

قلعهٔ بد سخت و پر از کافران

عاجز آمد لشگر شاه جهان

2525

شش مه آزاد آنجا جنگ بود

که ندانستند آن قلعه گشود

2626

شاه را می‌شد از آنحالت ملال

گفت ای حی قدیم ذوالجلال

2727

قادر پروردگار بی‌نظیر

کارم افتاده است دست من بگیر

2828

سر به سجده داشت آن شه در دعا

در تضرع راز گفت آن باصفا

2929

دید مردی را به چهره غرق نور

گرد بر گردش نهاده خیل خود

3030

بود خشتی بر کف آن پیشوا

زد به برج قلعه آن دم خشت را

3131

قلعه بر هم ریخت آن ساعت چو ریگ

گفت ای محمود کارت گشت نیک

3232

لشگری چون او عیان دیده به چشم

کاندر آمد از هوا خشتی به چشم

3333

زد به قلعه قلعه را ویران بکرد

کار دشوار آن زمان آسان بکرد

3434

غلغلی افتاد آن دم در سپاه

شاه از غلغل بجست از جایگاه

3535

پس ایاز خاص گفت ای شهریار

شاد بنشین این زمان در کار و بار

3636

حق تعالی داد نصرت ای قباد

از هوا خشتی بیامد همچو باد

3737

زد به برج قلعه و قلعه شکست

هم کنون می‌باید آن بت را شکست

3838

شاه گفتا خشت را آور کنون

تا ببینم روی آن خشت فنون

3939

رفت و جست آورد پیش شهریار

بررخ آن خشت خطی چون نگار

4040

بد نوشته نام قطب اولیآء

شیخ لقمان معدن صدق و صفا

4141

شاه فرمود آن زمان ای رستمان

بت بیارید و بسوزید این زمان

4242

بت بسوزانید و جان کافران

جمله را ویران کنید ای پردلان

4343

همچنان کردند آن مردان دین

آتش اندر بت زدند مردان ز کین

4444

نفس را چون بت بسوز ای مرد کار

تا ببینی سر حق را آشکار

4545

هر دلی کان خانهٔ شیطان بود

شهر کفر است آن نه شهر جان بود

4646

شهر شیطان را بکن کلی خراب

شهر ما جانست و دیگرها خلاب

4747

بت شکست آن پیر و شرع نبی

لاجرم نامش شده شاه ولی

4848

بت توئی هر دم به حبّ آن صور

تا بیابی بهره از بحر صور

4949

جملهٔ مردان شفیع تو شوند

در طریقت هم رفیع تو شوند

5050

شد شفیع شاه شیخ نامدار

عاقبت محمود شد آن شهریار

5151

شاه چون دید آن کرامات قوی

رفت زانجا پیش شاه معنوی

5252

با بزرگان و حریفان و ندیم

می‌شد اندر راه پیش آن حکیم

5353

چون زده فرسخ بر شیخ آمدند

اسبهاشان جملگی مانده شدند

5454

جهد کردند و بسی سودش نبود

بودنی چون بود بهبودش نبود

5555

پس حسن را گفت آن دم شهریار

رو پیاده پیش شیخ نامدار

5656

چون رسی آنجا به عزت باش تو

در ره عزت به حرمت باش تو

5757

چون حسن در راه شد آن دم روان

تا رسید آنجا که بد قطب زمان

5858

چون بدید از دور روی شیخ را

در تضرع آمد و اندر دعا

5959

گفت ای شیخ جهان ای راهبر

آمده محمود پیشت در نگر

6060

تا به‌بیند روی شیخ نامدار

از محبان تو است آن شهریار

6161

اسبهاشان اندر این ره مانده است

هم زده فرسنگ یک دم رانده است

6262

شاه را یاری بده ای پاکباز

تا ببیند نور روی شاه باز

6363

شیخ گفتش این زمان ای مرد کار

شاه را با عاشقان حق چه کار

6464

شاه را با عارفان راه حق

کی بود وصلت بگو ای مرد حق

6565

اهل دنیا را کجا باشد خبر

هم ز حال سالکان باخبر

6666

عام را با طالبان دل کباب

کی بود وصلت در این دیر خراب

6767

آنکه دایم در پی جاهست و برگ

کی خبر دارد ز حال برگ و مرگ

6868

آنکه دارد هر زمان با عزّ و ناز

کی نشان دارد ز سوز و از نیاز

6969

با کنیزان خُطائی و سرا

کی رسد در راه مردان خدا

7070

با غلامان ظریف و ماه روی

کی بیابد اندر این ره رنگ و بوی

7171

با کلاه و با قبا و با کمر

کی شود از حال ما او را خبر

7272

پادشاهی جهان و تخت زر

هست ظلمت کی ببیند نور خور

7373

با سپاه و لشگر و طبل و علم

کی تواند غوطه خورد اندر عدم

7474

با حکیمان و ندیمان ظریف

کی رسد در راه مردان شریف

7575

با سواران دلیر این جهان

کی رسد در زمره صاحب دلان

7676

با سر او باغ و بستان و غلام

کی رسد در راه این مردان تمام

7777

با بزرگی جهان و طمطراق

کی خبر یابد ز درد و از فراق

7878

در هوای طبع خود وامانده است

لاجرم از راه معنی مانده است

7979

آنکه او را باشدش صد رنگ و بو

اندرین ره کی بود جویان او

8080

چون بگفت این نکته‌ها شه شد خموش

خود ز هیبت رفت او آنجا ز هوش

8181

شیخ چون دیدش که بی‌طاقت شده

بس ضعیف افتاده و بی‌خود شده

8282

رحم کرد آن ساعت آن شیخ کبار

بازش آورد از ضعیفی ونزار

8383

بار دیگر چون به حال آمد حسن

گفت ای خاص خدای ذوالمنن

8484

لطف کن تا شاه آید این زمان

تا ببیند روی قطب و عارفان

8585

شیخ را رحم آمد و پا برکشید

شاه با لشگر ز راه آمد پدید

8686

پس حسن رفت و بگفت ای شهریار

هست لقمان قطب عالم هوش دار

8787

یک زمانی مرده شو در پیش او

با ادب می‌باش اندر پیش او

8888

بو که زین بحر خطر بیرون رویم

یا تمامت غرق بحر خون شویم

8989

هستئی دارد بغایت سهمناک

صدهزاران جان شود در دم هلاک

9090

پیش چشمش هشت جنت مرده است

هفت دوزخ همچو یخ افسرده است

9191

این جهان و آنجهان یک قطره‌شان

پیش چشمش ای شه گردنکشان

9292

همتی دارد بغایت با کمال

هست محو اندر جمال ذوالجلال

9393

من چو دیدم روی آن مرد خدا

هوش از من رفت و افتادم ز پا

9494

من نماندم آن زمان و گم شدم

همچنان یک قطره در قلزم شدم

9595

بعد از آنم شیخ چون آگاه کرد

با خودم آورد و ره کوتاه کرد

9696

پس بفرمود آن زمان شاه جهان

کل فرود آئید از اسب این زمان

9797

خیمه و خرگاه را در هم کشید

قبه و چتر و علم را برکشید

9898

پس ایاز خاص و سلطان وحسن

هر سه رفتند پیش شاه انجمن

9999

چون رسیدند پیش شاه راهبر

در قدم افتاده گشتند بی‌خبر

100100

شیخ ایشان را بهوش آورد باز

دید آندم روی شیخ پاکباز

101101

پس زبان بگشاد محمود آن زمان

گفت ای خاص خدا قطب جهان

102102

خشت از معنی زدی بر سومنات

قلعه و بتخانه را کردی خراب

103103

در سرخسی و به معنی در جهان

هرکجا خواهند بینندت عیان

104104

بر امیدی آمدم از راه دور

تا شود ما را ز دیدارت حضور

105105

رای آن دارم که پیشت بنده‌ام

روز و شب در خدمتت افکنده‌ام

106106

بگذریم از پادشاهی جهان

اختیار ما بخواری جهان

107107

بر میان بندیم پیش تو کمر

خدمتی از جان کنم با فرق سر

108108

خانقاهی سازم اینجا با صفا

سفرها گردان کنم پیش شما

109109

گفت لقمانش که ای محمود شاه

لشگر اسلام را هستی پناه

110110

حق تعالی شاهیت داد و خبر

خوار مگذار این سپه را ای پسر

111111

در ره دین خدا مردانه باش

طالب درد دل دیوانه باش

112112

دل بدست آور که دل شد آینه

تا به‌بینی خویشتن معاینه

113113

چون کمال خویشتن حاصل کنی

حاصل خود هم ز دل حاصل کنی

114114

در وصال خویشتن آ ای قباد

وارهی از خسروی و از جهاد

115115

آن زمان خواه شاه باش و خواه فقیر

از همه عالم تو باشی بی‌نظیر

116116

بعد از آنش گفت بنشین ای قباد

رفت شاه و روی بر دستش نهاد

117117

گفت بنگر تا چه می‌بینی کنون

چون نظر کرد شاه بر دستش فنون

118118

دید شه محمود قومی بی‌شمار

جمله در خدمت ستاده مرد وار

119119

در میان جمع مردی همچو نور

جمله را ارشاد کردی از حضور

120120

شاه آن را دید از خود رفته بود

باز شیخ او را بخود آورد زود

121121

گفت ای محمود پنجاه و دوصد

از وفات ما رود اندر عدد

122122

این چنین قومی که دیدی در رسند

راه حق را هم بجان و دل روند

123123

جمله اندر خدمت مردان بوند

روز و شب در طاعت یزدان بوند

124124

شیخ ایشان باشد آن پیر صفا

حق تعالی داده او را صد عطا

125125

نام او باشد محمد (ص) ای امیر

او به معنی و به صورت بی‌نظیر

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ای برادر غیر حق خود نیست کس

اهل معنی را همین یک حرف بس

عطار»وصلت نامه»بخش 23 - مطلب در اسرار توحید و رموز عشق

اگلی نظم

بعد لقمان شیخ محمد شد پدید

آن در اسرار معنی را کلید

عطار»وصلت نامه»بخش 25 - مقاله ارشاد کردن شیخ مریدان را

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور