صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »تذکرة الأولیاء
  3. »بخش 87 - ذکر شیخ علی رودباری رحمةالله علیه

بخش 87 - ذکر شیخ علی رودباری رحمةالله علیه

شاعر: عطار

آن رنج کشیده مجاهده آن گنج گزیده مشاهده آن بحر حلم و دوستداری شیخ علی رودباری رحمةالله علیه رحمة واسعة از کاملان اهل طریقت بود و از اهل فتوت و ظریفترین پیران و عالمترین ایشان به علم حقیقت و در معامله و ریاضت و کرامت و فراست بزرگوار بود و اهل بغداد جملهٔ حضرت او را خاضع بودند و جنید قایل به فضل او بود و به همه نوعی به صواب بود و در حقایق زبانی بلیغ داشت و در مصر مقیم بودی و صحبت جنید و نوری و ابن جلا یافته و او را کلماتی بلیغ و اشاراتی عالی است.

نقل است که جوانی مدتی بر او بود. چون باز می‌گشت گفت: شیخ چیزی بگوید، گفت: ای جوانمرد اجتماع این قوم به وعده بود و پراکندن ایشان به مشاورت نه.

و گفت: وقتی درویشی بر ما آمد و بمرد، او را دفن کردیم. پس خواستم که روی او را باز کنم و بر خاک نهم تا خدای تعالی بر غریبی او رحمت کند. چشم باز کرد و گفت: مرا ذلیل می‌کنی پس از آنکه ما را عزیز کرده است؟ گفتم یا سیدی پس از مرگ زندگانی؟ گفت: آری من زنده و محبان خدا زنده باشند، ترا ای رودباری فردا یاری دهم.

نقل است که گفت: یک چندگاهی من به بلای وسواس مبتلا بودم در طهارت. روزی به دریا یازده بار فرو شدم و تا وقت فرو شدن آفتاب آنجا ماندم که وضو درست نمی‌یافتم. در میانه رنجیده دل گشتم، گفتم: خدایا العافیة. هاتفی آواز داد از دریا که: العافیة فی العلم.

ازو پرسیدند که: صوفی کیست؟ گفت: صوفی آنست که صوف پوشد بر صفا و بچشاند نفس را طعم جفا و بیندازد دنیا از پس قفا و سلوک کند به طریق مصطفی.

و گفت: صوفی که از پنج روزه گرسنگی بنالد او را به بازار فرستید و کسب فرمایید.

و گفت: تصوف صفوت قربست بعد از کدورت بُعد.

و گفت: تصوف معتکف بودن است بر دوست و آستانه بالین کردن اگرچه میرانندت.

و گفت: تصوف عطای احرارست.

و گفت: خوف و رجا دو بال مردند، مانند مرغ چون هر دو بایستد مرغ بایستد و چون یکی بنقصان آید دیگر ناقص شود و چون هر دو نماند مرد در حد شرک بود.

و گفت: حقیقت خوف آنست که با خدای از غیر خدای نترسی.

و گفت: محبت آن بود که خویش را جمله به محبوب خویش بخشی و ترا هیچ بازنماند از تو. و پرسیدند از توحید، گفت: استقامت دل است به اثبات یا مفارقت تعطیل و انکار.

و گفت: نافعتر یقینی آن بود که حق را در چشم تو عزیز گرداند و مادون حق را خُرد گرداند و خوف و رجا در دل تو ثابت کند.

و گفت: جمع سر توحید است و تفرقه زبان توحید.

و گفت: آنچه بر ظاهر می‌گرداند از نعمتها دلیل است بر آنچه در باطن می‌دارد از کرامتهای بی‌نهایت.

و گفت: چگونه اشیا بدو حاضر آیند و جمله به ذوات فانی ازو می‌شوند از خویش؟ یا چگونه ازو غایب شوند اشیا که جمله ازو و صفات او ظهور می‌گیرند؟ سبحان آنکه او را نه چیزی حاضر تواند آمد و نه ازو غایب تواند شد.

و گفت: حق تعالی دوست دارد اهل همت را از برای این اهل همت او را دوست دارند.

و گفت: ما درین کار به جائی رسیده‌ایم چون تیزی شمشیر اگر هیچ گونه بجنبیم به دوزخ درافتیم.

و گفت: اگر دیدار او از ما زایل شود اسم عبودیه از ما ساقط گردد یعنی زنده نمانیم.

و گفت: کمترین نفسی که آن نفس از اضطرار بود آن را نهایتی نبود.

و گفت: چنانکه خداوند تعالی فریضه کرد بر انبیا ظاهر کردن معجزات و براهین، همچنان فریضه کرد بر اولیا پنهان کردن احوال و مقامات تا چشم اغیار بر آن نیفتد و کس آنرا نبیند و نداند.

و گفت: هر که را در راه توحید نظر افتد بر نهاد خود آن توحید او را از آتش برهاند.

و گفت: چون دل خالی گردد از چپ و راست و نفس از چپ و راست و روح از چپ و راست، از دل حکمت پدید آید و از نفس خدمت و از روح مکاشفت. و بعد از این سه چیز، دیدن صنایع او و مطالعه سرایر او و مطالعه حقایق او.

و گفت: علامت این چه گفتم چه بود؟ آنکه ننگری از چپ و راست.

و پرسیدند از سماع، گفت: من راضیم بدانکه از سماع سر بسر خلاص یابم. گفتند: چه گویی در کسی که از سماع ملاهی چیزی بشنود، گوید مرا حلالست که به درجه‌ای رسیدم که خلاف احوال در من اثر نکند، گفت: آری رسیده است ولیکن به دوزخ.

پرسیدند از حسد، گفت: من درین مقام نبوده‌ام، جواب نتوانم داد و اما گفته‌اند: الحاسدُ جاحدٌ لأنّه لایرضی بقضاء الواحد.

و گفت: آفت از سه بیماری زاید. اول بیماری طبیعت، دوم بیماری ملازمت عادت، سیم بیماری فساد صحبت. گفتند ای شیخ بیماری طبیعت چیست؟ گفت: حرام خوردن. گفتند ملازمت عادت چیست؟ گفت: به حرام نگریستن و غیبت شنیدن. گفتند فساد صحبت چیست؟ گفت: به هرچه پدید آید در نفس متابعت آن کنی.

و گفت: بنده خالی نیست از چهار نفس: یا نعمتی که آن موجب شکر بود، یا منتی که موجب ذکر بود، یا محنتی که موجب صبر بود، یا ذلتی که موجب استغفار بود.

و گفت: هر چیز را واعظیست و واعظ دل حیاست و فاضل‌ترین گنج مؤمن حیاست از حق.

پرسیدند از وجد در سماع، گفت: مکاشفت اسرار است به مشاهدهٔ محبوب.

و گفت: طریقت میان صفت و موصوف است، هر که نظر کند به صفت محجوب بود و هر که نظر کند به موصوف ظفر یابد.

و گفت: قبض، اولْ اسباب است فنا را و بسط، اولْ اسبابست بقا را.

و گفت: مرید آن بود که هیچ نخواهد خود را جز آنکه حق تعالی او راخواسته باشد و مرد آن بود که هیچ نخواهد از کَونَیْن به جز از حق تعالی.

و گفت: ننگترین زندان‌ها همنشینی با نااهلست. و چون وقت وفاتش رسید خواهرش گوید سر بر کنار من داشت، چشم باز کرد و گفت: درهای آسمان‌ها گشاده است و بهشت آراسته و بر ما جلوه می‌کنند که: یا باعلی ما ترا بجائی رسانیدیم که هرگز در خاطر تو نگذشته است. و حوران نثارها می‌کنند و اشتیاق می‌نمایند و این دل ما می‌گوید: بحقک لا انظر لغیرک. عمری دراز در انتظار کاری بسر بردیم برگ آن نیست که بازگردیم بر شوتی والسلام.

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

آن صاحب همت آن ثابت امت آن کوه حلم آن بهر علم آن دولت باز ازلی و ابدی شیخ جعفر خلدی رحمةالله علیه عالم زمانه بود و در علم طریقت یگانه بود و از کبرای اصحاب جنید بود و از قدمای ایشان و در انواع علوم متبحر و در اصناف حقایق متعین و او را کلماتی عالی است. حوالهٔ آن با کسی دیگر کرد. وقتی می‌گفت: صد و سی و اند دیوان اهل تصوف نزدیک من است. گفتند از کتب محمد ترمذی هیچ هست ترا؟ گفت: نه که او را از شمار صوفیان ندانم که او آرایش مشایخ بود و مقبول بود.

نقل است که شصت حج بکرده بود. مریدی داشت او را حمزه علوی گفتند. شبی حمزه قصد کرد که به خانه شیخ برود. شیخ گفت: امشب اینجا باش. مگر حمزه طعامی به مرغ در تنور خواست نهاد تا فرزندانش بخورند. گفت: اگر امشب اینجا باشم فردا نماز بامداد اینجا بباید کرد و بباید بود تا نماز بامداد و چاشتگاه با شیخ بگذارم و دیر شود و طفلان گرسنه بمانند و در بند من باشند، پس گفت: شیخا بروم. گفت: امشب اینجا بباش. گفت: مهمی دارم. گفت: تو دانی. به خانه آمد و آن طعام به مرغ در تنور نهاد. پس دیگر روز کنیزک را گفت: آن طعام بیار. کنیزک آن طعام را از تنور برآورد و در راه که میامد پایش بر سنگ افتاد و تابه بر زمین افتاد و بشکست و طعام بریخت، مرغ بر راهگذر بیفتاد. حمزه گفت: باز رو آن مرغ بیار تا بشویَم و بکار بریم. درین بودند که ناگاه سگی از در درآمد و مرغ را ببرد. گفت: اکنون چون این همه از دست بشد، باری برخیزم و صحبت شیخ از دست ندهم و به نزدیک شیخ آمد. شیخ را چون چشم برو افتاد گفت: هرکه گوشت پارهٔ دل مشایخ گوشت ندارد گوشت او به سگ دهند. حمزه پشیمان شد و توبه کرد.

عطار»تذکرة الأولیاء»بخش 86 - ذکر شیخ جعفر خلدی رحمةالله علیه

اگلی نظم

آن عالم ربانی آن حاکم حکم روحانی آن قدوهٔ قافلهٔ عصمت آن نقطهٔ دایرهٔ حکمت آن محرم صاحب سری شیخ ابوالحسن حصری رحمةالله علیه شیخ عراق بود و لسان وقت و حالی تمام داشت و عبارتی رفیع. بصری بود و به بغداد نشستی و صحبت شبلی داشتی و معبر عظیم بودی و در بغداد با اصحاب خود سماع کردی. در پیش خلیفه او را غمز کردند که: قومی به هم درشده‌‌اند و سرود می‌گویند و پای می‌کوبند و حالت می‌کنند و در سماع می‌نشینند. مگر روزی خلیفه برنشسته بود در صحرا و حصری به اصحاب شدند، کسی خلیفه را گفت: آن مرد که دست می‌زد و پای می‌کوبد اینست. خلیفه عنان بازکشید، حصری را گفت: چه مذهب داری؟ گفت مذهب بوحنیفه داشتم به مذهب شافعی باز آمدم و اکنون خود به چیزی مشغولم که از هیچ مذهبم خبر نیست. گفت: آن چیست؟ گفت: صوفی. گفت: صوفی چه باشد؟ گفت: آنکه از دو جهان بدون او به هیچ چیز نیارامد و نیاساید. گفت: آنکه دیگر. گفت: آنکه کار خویش بدو بازگذارد که خداوند اوست، تا خود به قضاء خویش تولی می‌کند. گفت: دیگر. حصری گفت: فماذا بعد الحق الا الضلال، چون حق را یافتند به چیزی دیگر ننگرند. خلیفه گفت: ایشان را مجنبانید که ایشان قومی بزرگ‌اند که حق تعالی را نیابت کار ایشان دارند.

نقل است که احمد نصر شصت موقف ایستاده بود بیشتر. احرام از خراسان بسته بود. یکبار در حرم حدیثی بکرد، پیران حرم او را از حرم بیرون کردند، گفتند: دویست و هشتاد پیر در حرم بودند تو سخن گویی؟ اندر آن ساعت بوالحسن از خانه بیرون آمد و دربان را گفت: آن جوان خراسانی که هر سال اینجا آمدی اگر این بار بیاید نگر تا راهش ندهی. چون احمد به بغداد آمد بر حکم آن گستاخی به در خانهٔ شیخ شد. دربان گفت: فلان وقت شیخ بیرون آمد و گفت: که او را مگذارید، و راست همان وقت بود که از حرمش بیرون کرده بودند. احمد نصر بیفتاد و بیهوش شد و چند روز هم آنجا افتاده می‌بود. آخر روزی شیخ بوالحسن بیرون آمد و رو بدو کرد و گفت: یا احمد آن ترک ادب را که بر تو رفته است باید که برخیزی و به روم شوی و یک سال آنجا خوک بانی کنی. و جایگاهی بوده است مسلمانان را در طرسوس، کفار آنرا گرفته‌اند و ویران کرده پس آنجا برو و به روز خوک بانی می‌کن و به شب بدان جایگاه میشو و تا روز نماز میکن، و نگر تا یک ساعت نخسبی تا بود که دلهای عزیزان ترا قبول کنند. مرد کار افتاده بود برخاست و به روم شد و جامهٔ ناز برکشید و کمر نیاز بر میان جان بست و تا یک سال خوک بانی کرد چنانکه فرموده بود، پس بازگشت و به بغداد باز آمد. چون به در خانقاه رسید دربان گفت: همین زودتر باش که امروز شیخ هفت نوبت بیرون آمده است به طلب تو، بی‌قرار. شیخ ابوالحسن چون آواز بشنید بیرون آمد، او را در بر گرفت و گفت: یا احمد ولدی قرة عینی. احمد از شادی لبیک بزد و روی در بادیه نهاد تا حجی دیگر بکند. چون به حرم رسید پیران حرم پیش احمد بازآمدند و گفتند: یا والده و قرة عیناً. جرمش همه این بود که یک حدیث کرده بود و امروز همه بر در دکان‌ها طامات می‌گویند.

عطار»تذکرة الأولیاء»بخش 88 - ذکر شیخ ابوالحسن حصری رحمةالله علیه

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور