صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »مصیبت نامه
  3. »بخش بیست و ششم
  4. »بخش 2 - الحكایة و التمثیل

بخش 2 - الحكایة و التمثیل

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

آن شنودی تو که مردی از رجال

کرد از ابلیس سرگردان سؤال

2

گفت فرمودت خداوند ودود

از چه آدم را نکردی آن سجود

3

گفت میشد صوفئی در منزلی

بود در مهد بزر سنگین دلی

4

ماه روئی دختر سلطان عهد

برفتاد از باد ناگه پیش مهد

5

چشم صوفی بر جمال او فتاد

آتشی در پر و بال او فتاد

6

دید روئی کآفتابش بنده بود

صبح صادق را از آن لب خنده بود

7

در دل آن صوفی شوریده حال

آتشی بس سخت افکند آن جمال

8

عشق آن سلطان سر جادو پرست

در دل صوفی به سلطانی نشست

9

هر زمانش درد دیگر تازه کرد

دست کاریهای بی اندازه کرد

10

دل نبود از عشق در فرمان او

دل شد و برخاست آمد جان او

11

دختر القصه ازو آگاه شد

پیش مهدش خواند تا همراه شد

12

گفت ای صوفی چرا حیران شدی

این چه افتادت که سرگردان شدی

13

گفت صوفی را نباشد جز دلی

دل تو بردی اینت مشکل مشکلی

14

عشق تو دل برد و جان میخواهدم

جان ره عشقت نشان میخواهدم

15

شور ما از ماه تا ماهی رسید

هین اگر فریاد می خواهی رسید

16

گر توام درمان کنی من جان برم

نی بجان تو که گر درمان برم

17

دخترش گفتا که چندینی مگوی

وصل من در پرده چندینی مجوی

18

گرچه شیرینی و نیکوئیم هست

دُر فشانی در سخن گوئیم هست

19

گر به بینی خواهرم را یک زمان

تیر مژگانش کند پشتت کمان

20

آنچه آن را صوفیان گویند آن

از جمال خواهرم جویند آن

21

گر تو هستی صوفی اکنون آن طلب

ورنه مردی هرزه گوئی نان طلب

22

بنگر اکنون گر نداری باورم

کز پسم میآید اینک خواهرم

23

گر ببینی روی آن زیبا نگار

ننگری در روی چون من صد هزار

24

بنگرست آخر ز پس آن سست عهد

تا فرو افکند دختر پیش مهد

25

گفت اگر عاشق بدی یک ذره او

کی شدی هرگز به غیری غره او

26

صوفی پخته نبود او خام بود

مرد دم بود او و مرغ دام بود

27

خوش بود در عشق من گشتن تباه

پس به روی دیگری کردن نگاه

28

این چنین کس را ادب کردن نکوست

سر فرو افکندن از گردن نکوست

29

ظن چنان بردم که بس چست آمد او

امتحانش کردم و سست آمد او

30

خادمی را خواند و گفتا تن بزن

زود صوفی را ببر گردن بزن

31

تا کسی در عشق چون من دلنواز

ننگرد هرگز بسوی هیچ باز

32

قصهٔ ابلیس و این قصه یکیست

می ندانم تا کرا اینجا شکیست

33

گرچه مردودست هم نومید نیست

لعنت او را گوئیا جاوید نیست

34

گرچه این دم هست نومیدیش کار

در امیدی میگذارد روزگار

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

سالک آمد پیش شیطان رجیم

گفت ای مردود رحمن و رحیم

عطار»مصیبت نامه»بخش بیست و ششم»بخش 1 - المقالة السادسة و العشرون

اگلی نظم

صاحب اطفالی ز غم میسوختی

خار کندی تا شب و بفروختی

عطار»مصیبت نامه»بخش بیست و ششم»بخش 4 - الحكایة و التمثیل

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور