عطار»منطقالطیر»بیان وادی طلب»حکایت محمود و مردی خاکبیزحکایت محمود و مردی خاکبیزشاعر: عطاروزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)صنف: مثنویصداکار: آزادهآڈیوآزادهخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوآزادهخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 11نقل کریںیک شبی محمود میشد بیسپاهخاک بیزی دید سر بر خاک راه2نقل کریںکرده بد هر جای کوهی خاک بیششاه چون آن دید، بازو بند خویش3نقل کریںدر میان کوه خاک او فکندپس براند آنگاه چون بادی سمند4نقل کریںپس دگر شب باز آمد شهریاردید او را همچنین مشغول کار5نقل کریںگفتش آخر آنچ دوش آن یافتیده خراج عالم آسان یافتی6نقل کریںهمچنان بس خاک میبیزی تو بازپادشاهی کن که گشتی بینیاز7نقل کریںخاک بیزش گفت آن زین یافتمآن چنان گنجی نهان زین یافتم8نقل کریںچون ازین در دولتم شد آشکارتا که جان دارم مرا اینست کار9نقل کریںمرد این ره باش تا بگشایدتسر متاب از راه تا بنمایدت10نقل کریںبسته جز دو چشم تو پیوسته نیستتو طلب کن زانک این در بسته نیست◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمشیخ مهنه بود در قبضی عظیمشد به صحرا دیده پر خون، دل دو نیمعطار»منطقالطیر»بیان وادی طلب»گفتگوی شیخ ابوسعید مهنه با پیری روشنضمیر دربارهٔ صبراگلی نظمبیخودی میگفت در پیش خدایکای خدا آخر دری بر من گشایعطار»منطقالطیر»بیان وادی طلب»حکایت مردی که گشایش میخواست و جواب رابعه به اوآڈیوصداکار منتخب کریںآزادهآڈیو چلائیں0:000:00ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
پچھلی نظمشیخ مهنه بود در قبضی عظیمشد به صحرا دیده پر خون، دل دو نیمعطار»منطقالطیر»بیان وادی طلب»گفتگوی شیخ ابوسعید مهنه با پیری روشنضمیر دربارهٔ صبر
اگلی نظمبیخودی میگفت در پیش خدایکای خدا آخر دری بر من گشایعطار»منطقالطیر»بیان وادی طلب»حکایت مردی که گشایش میخواست و جواب رابعه به او