عطار»منطقالطیر»حکایت کوف»حکایت مردی که پس از مرگ حقهای زر او بازمانده بودحکایت مردی که پس از مرگ حقهای زر او بازمانده بودشاعر: عطاروزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)صنف: مثنویصداکاران: آزاده، گروه چامهخوانآڈیوآزادهخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوآزادهخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 11نقل کریںحقهای زر داشت مردی بیخبرچون بمرد و زو بماند آن حقه زر2نقل کریںبعد سالی دید فرزندش به خوابصورتش چون موش و دو چشمش پر آب3نقل کریںپس در آن موضع که زر بنهاده بودموشی اندر گرد آن میگشت زود4نقل کریںگفت فرزندش کزو کردم سؤال«کز چه این جا آمدی؟ بر گوی حال»5نقل کریںگفت: «زر بنهادهام این جایگاهمن ندانم تا بدو کس یافت راه»6نقل کریںگفت: «آخر صورت موشت چراست؟»گفت: هر دل را که مهر زر بخاست7نقل کریںصورتش اینست و در من مینگرپند گیر و زر بیفکن ای پسر!◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمکوف آمد پیش چون دیوانهایگفت: من بگزیدهام ویرانهایعطار»منطقالطیر»حکایت کوف»حکایت کوفآڈیوصداکار منتخب کریںآزادهگروه چامهخوانآڈیو چلائیں0:000:00ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور