عطار»منطقالطیر»آغازکتاب»مجمع مرغانمجمع مرغانشاعر: عطاروزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)صنف: مثنویصداکاران: آزاده، گروه چامهخوانآڈیوآزادهخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوآزادهخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 11نقل کریںمرحبا ای هدهدِ هادی شده!در حقیقت پیکِ هر وادی شده2نقل کریںای به سرحدِّ سبا سِیرِ تو خوشبا سلیمان، منطقالطّیرِ تو خوش3نقل کریںصاحبِ سرِّ سلیمان آمدیاز تفاخُر تاجوَر زان آمدی4نقل کریںدیو را در بند و زندان باز دارتا سلیمان را تو باشی رازدار5نقل کریںدیو را وقتی که در زندان کنیبا سلیمان قصدِ شادُروان کنی6نقل کریںخهخه ای موسیجهٔ موسیصفت!خیز موسیقار زن در معرفت7نقل کریںکرد از جان مردِ موسیقیشناسلحنِ موسیقیِّ خلقت را سپاس8نقل کریںهمچو موسی دیدهای آتش ز دورلاجرم موسیجهای بر کوهِ طور9نقل کریںهم ز فرعونِ بَهیمی دور شوهم به میقات آی و مرغِ طور شو10نقل کریںپس کلامِ بیزفان و بیخروشفهم کن بیعقل و بشنو، نه به گوش11نقل کریںمرحبا ای طوطیِ طوبینشین!حُلّه درپوشیده، طوقی آتشین12نقل کریںطوقِ آتش از برای دوزخیستحُلّه از بهرِ بهشتی و سخیست13نقل کریںچون خلیل، آن کس که از نمرود رَستخوش تواند کرد برِ آتش نشست14نقل کریںسر بزن نمرود را همچون قلمچون خلیلالّه در آتش نِه قدم15نقل کریںچون شدی از وحشتِ نمرود پاکحُلّه پوش، از آتشین طوقت چه باک؟16نقل کریںخهخه ای کبکِ خرامان در خرام!خوشخوشی از کوهِ عرفان در خرام17نقل کریںقهقهه در شیوهٔ این راه زنحلقه بر سِندانِ دارُالله زن18نقل کریںکوهِ خود در هم گداز از فاقهایتا برون آید ز کوهت ناقهای19نقل کریںچون مُسلَّم ناقهای یابی جوانجوی شیر و انگبین بینی روان20نقل کریںناقه میران گر مصالح آیدتخود به استقبال صالح آیدت21نقل کریںمرحبا ای تُنْگبازِ تَنگچشم!چند خواهی بود تند و تیزخشم22نقل کریںنامهٔ عشقِ ازل بر پای بندتا ابد آن نامه را مگشای بند23نقل کریںعقلِ مادرزاد کن با دل بَدَلتا یکی بینی اَبَد را با اَزَل24نقل کریںچارچوبِ طبعْ بشکن مردواردر درون غارِ وحدت کن قرار25نقل کریںچون به غار اندر قرار آید تو راصدرِ عالم یارِ غار آید تو را26نقل کریںخهخه ای دُرّاجِ معراجِ الست!دیده بر فرقِ بلیٰ تاجِ الست27نقل کریںچون الستِ عشق بشنیدی به جاناز بلیِّ نَفْس بیزاری ستان28نقل کریںچون بلیِّ نَفْس گردابِ بلاستکی شود کارِ تو در گرداب، راست؟29نقل کریںنفس را همچون خرِ عیسی بسوزپس چو عیسی جان شو و جان برفروز30نقل کریںخر بسوز و مرغِ جان را کار سازتا خوشت روحالّه آید پیش باز31نقل کریںمرحبا ای عندلیبِ باغِ عشق!ناله کن خوشخوش ز درد و داغِ عشق32نقل کریںخوش بنال از دردِ دل داوودوارتا کنندت هر نَفَس صد جان نثار33نقل کریںحلقِ داوودی به معنی برگشایخلق را از لحنِ خلقت ره نمای34نقل کریںچند پیوندی زِرِه بر نفس شومهمچو داوود آهنِ خود کُن چو موم35نقل کریںگر شود این آهنت چون موم نرمتو شوی در عشق، چون داوود گرم36نقل کریںخهخه ای طاووسِ باغ هشتدر!سوختی از زخمِ مارِ هفتسر37نقل کریںصحبتِ این مار، در خونت فکندوز بهشتِ عَدْن بیرونت فکند38نقل کریںبرگرفتت سِدره و طوبی ز راهکردت از سَدِّ طبیعت دل سیاه39نقل کریںتا نگردانی هلاک این مار راکی شوی شایسته، این اسرار را؟40نقل کریںگر خلاصی باشدت زین مارِ زشتآدمت با خاص گیرد در بهشت41نقل کریںمرحبا ای خوش تذروِ دوربین!چشمهٔ دل غرقِ بحرِ نور بین42نقل کریںای میانِ چاهِ ظلمت مانده!مبتلایِ حبسِ تهمت مانده43نقل کریںخویش را زین چاهِ ظلمانی برآرسر ز اوجِ عرشِ رحمانی برآر44نقل کریںهمچو یوسف بگذر از زندان و چاهتا شوی در مصرِ عزّت پادشاه45نقل کریںگر چنین مُلکی مسلّم آیدتیوسفِ صدّیق همدم آیدت46نقل کریںخهخه ای قُمری دمساز آمده!شاد رفته، تَنگ دل باز آمده47نقل کریںتَنگدل زانی که در خون ماندهایدر مضیقِ حبسِ ذوالنّون ماندهای48نقل کریںای شده سرگشتهٔ ماهیِّ نفس!چند خواهی دید بدخواهیِّ نفس؟49نقل کریںسَر بکَن این ماهیِ بدخواه راتا توانی سود فرقِ ماه را50نقل کریںگر بُوَد از ماهیِ نفست خلاصمونسِ یونس شوی در صدرِ خاص51نقل کریںمرحبا ای فاخته! بگشای لحنتا گهر بر تو فشاند، هفت صحن52نقل کریںچون بود طوقِ وفا در گردنتزشت باشد بیوفایی کردنت53نقل کریںاز وجودت تا بُوَد مویی به جایبیوفایت خوانم از سر تا به پای54نقل کریںگر در آیی و برون آیی ز خوَدسویِ معنی راه یابی از خِرد55نقل کریںچون خِرد سویِ معانیت آوردخضر، آبِ زندگانیت آورد56نقل کریںخهخه ای بازِ به پرواز آمده!رفته سرکش، سرنگون باز آمده57نقل کریںسر مکش چون سرنگونی ماندهایتن بِنِه چون غرقِ خونی ماندهای58نقل کریںبستهٔ مردارِ دنیا آمدیلاجرم مهجور معنیٰ آمدی59نقل کریںهم ز دنیا، هم ز عقبی درگذرپس کلاه از سر بگیر و دَرنگر60نقل کریںچون بگردد از دو گیتی رایِ تودستِ ذوالقرنین آید جایِ تو61نقل کریںمرحبا ای مرغِ زرّین! خوش درآیگرم شو در کار و چون آتش درآی62نقل کریںهر چه پیشت آید از گرمی بسوززآفرینش چشمِ جانِ کُل بدوز63نقل کریںچون بسوزی هر چه پیش آید تو رانُزْلِ حق هر لحظه بیش آید تو را64نقل کریںچون دلت شد واقفِ اسرارِ حقخویشتن را وقف کن بر کارِ حق65نقل کریںچون شوی در کارِ حق مرغِ تمامتو نمانی، حق بماند و السّلام66نقل کریںمجمعی کردند مرغان جهانآنچ بودند آشکارا و نهان67نقل کریںجمله گفتند این زمان در دور کارنیست خالی هیچ شهر از شهریار68نقل کریںچون بود کاقلیم ما را شاه نیستبیش از این بی شاه بودن راه نیست69نقل کریںیک دگر را شاید ار یاری کنیمپادشاهی را طلب کاری کنیم70نقل کریںزآنک چون کشور بود بیپادشاهنظم و ترتیبی نماند در سپاه71نقل کریںپس همه با جایگاهی آمدندسر به سر جویای شاهی آمدند72نقل کریںهدهد آشفته، دل پرانتظاردر میان جمع آمد بیقرار73نقل کریںحلهای بود از طریقت در برشافسری بود از حقیقت بر سرش74نقل کریںتیزوهمی بود در راه آمدهاز بد و از نیک آگاه آمده75نقل کریںگفت: ای مرغان! منم بی هیچ ریبهم برید حضرت و هم پیک غیب76نقل کریںهم ز هر حضرت خبردار آمدمهم ز فطنت صاحباسرار آمدم77نقل کریںآنک بسم الله در منقار یافتدور نبود گر بسی اسرار یافت78نقل کریںمیگذارم در غم خود روزگارهیچ کس را نیست با من هیچ کار79نقل کریںچون من آزادم ز خلقان، لاجرمخلق آزادند از من نیز هم80نقل کریںچون منم مشغول درد پادشاههرگزم دردی نباشد از سپاه81نقل کریںآب بنمایم ز وهم خویشتنرازها دانم بسی زین بیش من82نقل کریںبا سلیمان در سخن پیش آمدملاجرم از خیل او بیش آمدم83نقل کریںهرک غایب شد ز ملکش ای عجباو نپرسید و نکرد او را طلب84نقل کریںمن چو غایب گشتم از وی یک زمانکرد هر سویی طلب کاری روان85نقل کریںزآنک مینشکفت از من یک نفسهدهدی را تا ابد این قدر بس86نقل کریںنامهٔ او بردم و باز آمدمپیش او در پرده همراز آمدم87نقل کریںهرک او مطلوب پیغمبر بوَدزیبدش بر فرق اگر افسر بود88نقل کریںهرک مذکور خدای آمد به خیرکی رسد در گرد سیرش هیچ طیر؟89نقل کریںسالها در بحر و بر میگشتهامپای اندر ره به سر میگشتهام90نقل کریںوادی و کوه و بیابان رفتهامعالمی در عهد طوفان رفتهام91نقل کریںبا سلیمان در سفرها بودهامعرصهٔ عالم بسی پیمودهام92نقل کریںپادشاه خویش را دانستهامچون روم تنها چو نتوانستهام93نقل کریںلیک با من گر شما همره شویدمحرم آن شاه و آن درگه شوید94نقل کریںوارهید از ننگ خودبینی خویشتا کی از تشویر بیدینی خویش95نقل کریںهرک در وی باخت جان از خود برستدر ره جانان ز نیک و بد برست96نقل کریںجان فشانید و قدم در ره نهیدپایکوبان سر بدان درگه نهید97نقل کریںهست ما را پادشاهی بی خلافدر پس کوهی که هست آن کوه قاف98نقل کریںنام او سیمرغ، سلطان طیوراو به ما نزدیک و ما زو دور دور99نقل کریںدر حریم عزت است آرام اونیست حد هر زفانی نام او100نقل کریںصد هزاران پرده دارد بیشترهم ز نور و هم ز ظلمت پیش در101نقل کریںدر دو عالم نیست کس را زهرهایکاو تواند یافت از وی بهرهای102نقل کریںدایما او پادشاه مطلق استدر کمال عز خود مستغرق است103نقل کریںاو به سر ناید ز خود آن جا که اوستکی رسد علم و خرد آن جا که اوست؟104نقل کریںنه بدو ره، نه شکیبایی از اوصد هزاران خلق سودایی از او105نقل کریںوصف او چون کارِ جانِ پاک نیستعقل را سرمایهٔ ادراک نیست106نقل کریںلاجرم هم عقل و هم جان خیره مانددر صفاتش با دو چشم تیره ماند107نقل کریںهیچ دانایی کمال او ندیدهیچ بینایی جمال او ندید108نقل کریںدر کمالش آفرینش ره نیافتدانش از پی رفت و بینش ره نیافت109نقل کریںقسم خلقان زان کمال و زان جمالهست اگر بر هم نهی مشت خیال110نقل کریںبر خیالی کی توان این ره سپرد؟تو به ماهی، چون توانی مه سپرد؟111نقل کریںصد هزاران سر چو گوی آن جا بوَدهای های و های و هوی آن جا بود112نقل کریںبس که خشکی، بس که دریا بر ره استتا نپنداری که راهی کوته است113نقل کریںشیرمردی باید این ره را شگرفزآنک ره دور است و دریا ژرف ژرف114نقل کریںروی آن دارد که حیران میرویمدر رهش گریان و خندان میرویم115نقل کریںگر نشان یابیم از او کاری بودور نه بی او زیستن عاری بود116نقل کریںجان بی جانان اگر آید به کارگر تو مردی جان بی جانان مدار117نقل کریںمرد میباید تمام این راه راجان فشاندن باید این درگاه را118نقل کریںدست باید شست از جان مردوارتا توان گفتن که هستی مردِ کار119نقل کریںجان چو بی جانان نیَرزد هیچ چیزهمچو مردان برفشان جان عزیز120نقل کریںگر تو جانی برفشانی مردواربس که جانان جان کند بر تو نثارآڈیوصداکار منتخب کریںآزادهگروه چامهخوانآڈیو چلائیں0:000:00ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور