عطار»منطقالطیر»جواب هدهد»حکایت شیخ سمعانحکایت شیخ سمعانشاعر: عطاروزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)صنف: مثنویصداکاران: آزاده، چامهخوانآڈیوآزادهخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوآزادهخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 111نقل کریںشیخ صَنعان، پیرِ عهدِ خویش بوددر کمال از هرچه گویم، بیش بود22نقل کریںشیخ بود او در حرم، پنجاه سالبا مریدِ چارصد صاحبْ کمال33نقل کریںهر مریدی کآنِ او بود ای عجبمینیاسود از ریاضت، روز و شب44نقل کریںهم عمل هم علم، با هم یار داشتهم عَیان هم کشف، هم اَسرار داشت55نقل کریںقُربِ پَنجَهْ حج، بجای آورده بودعُمرِه عمری بود، تا میکرده بود66نقل کریںخود صلاة و صوم بیحد داشت اوهیچ سُنَّت را، فرو نگذاشت او77نقل کریںپیشوایانی که در پیش آمدندپیش او، از خویش، بیخویش آمدند88نقل کریںموی میبشکافت مَردِ معنویدر کرامات و مقاماتِ قوی99نقل کریںهرکه بیماری و سستی یافتیاز دَم او تندرستی یافتی1010نقل کریںخَلق را فی الجمله در شادیّ و غممقتدایی بود، در عالَم، عَلَم1111نقل کریںگرچه خود را قُدوهی اصحابْ دیدچند شب بر هم، چنان در خواب دید1212نقل کریںکز حرم در رومش افتادی مُقامسجده میکردی بُتی را، بر دوام1313نقل کریںچون بدید این خواب، بیدارِ جهانگفت دردا و دریغا این زمان1414نقل کریںیوسفِ توفیق، در چاه اوفتادعقبهٔ دشوار، در راه اوفتاد1515نقل کریںمن ندانم تا ازین غم، جان برمتَرکِ جان گفتم، اگر ایمان برم1616نقل کریںنیست یک تن بر همه روی زمینکو ندارد عقبهای در ره، چنین1717نقل کریںگر کند آن عقبه قطع این جایگاهراهْ روشن گرددش، تا پیشگاه1818نقل کریںور بماند در پسِ آن عقبه بازدر عقوبت، ره شود بر وی دراز1919نقل کریںآخر از ناگاه، پیرِ اوستادبا مریدان گفت، کارم اوفتاد2020نقل کریںمیبباید رفت سوی روم زودتا شود تعبیر این، معلوم زود2121نقل کریںچار صد مرد مرید معتبرپسروی کردند با او در سفر2222نقل کریںمیشدند از کعبه تا اقصای رومطوف میکردند سر تا پای روم2323نقل کریںاز قضا دیدند عالی منظریبر سر منظر نشسته دختری2424نقل کریںدختری ترسا و روحانی صفتدر ره روح اللهَش صد معرفت2525نقل کریںبر سپهر حسن در برج جمالآفتابی بود اما بیزوال2626نقل کریںآفتاب از رشک عکس روی اوزردتر از عاشقان در کوی او2727نقل کریںهرکه دل در زلف آن دلدار بستاز خیال زلف او زنار بست2828نقل کریںهرکه جان بر لعل آن دلبر نهادپای در ره نانهاده سرنهاد2929نقل کریںچون صبا از زلف او مشکین شدیروم از آن هندوصفت پر چین شدی3030نقل کریںهر دو چشمش فتنهٔ عشاق بودهر دو ابرویش به خوبی طاق بود3131نقل کریںچون نظر بر روی عشاق او فکندجان به دست غمزه با طاق او فکند3232نقل کریںابرویش بر ماه طاقی بسته بودمردمی بر طاق او بنشسته بود3333نقل کریںمردم چشمش چو کردی مردمیصید کردی جان صد صد آدمی3434نقل کریںروی او در زیر زلف تابداربود آتش پارهای بس آبدار3535نقل کریںلعل سیرابش جهانی تشنه داشتنرگس مستش هزاران دشنه داشت3636نقل کریںگفت را چون بر دهانش ره نبوداز دهانش هر که گفت آگه نبود3737نقل کریںهمچو چشم سوزنی شکل دهانشبسته زناری چو زلفش بر میانش3838نقل کریںچاه سیمین در زنخدان داشت اوهمچو عیسی در سخن جان داشت او3939نقل کریںصد هزاران دل چو یوسف غرق خوناوفتاده در چه او سرنگون4040نقل کریںگوهری خورشیدفش در موی داشتبرقعی شَعر سیه بر روی داشت4141نقل کریںدختر ترسا چو برقع برگرفتبند بند شیخ آتش درگرفت4242نقل کریںچون نمود از زیر برقع روی خویشبست صد زنارش از یک موی خویش4343نقل کریںگرچه شیخ آنجا نظر در پیش کردعشق آن بتروی، کار خویش کرد4444نقل کریںشد به کل از دست و در پای اوفتادجای آنش بود و برجای اوفتاد4545نقل کریںهرچه بودش، سر به سر نابود شدز آتش سودا دلش چون دود شد4646نقل کریںعشق دختر کرد غارت جان اوریخت کفر از زلف بر ایمان او4747نقل کریںشیخ ایمان داد و ترسایی خریدعافیت بفروخت رسوایی خرید4848نقل کریںعشق برجان و دل او چیر گشتتا ز دل نومید وز جان سیر گشت4949نقل کریںگفت چون دین رفت چه جای دلستعشق ترسازاده کاری مشکل است5050نقل کریںچون مریدانش چنین دیدند زارجمله دانستند کافتادست کار5151نقل کریںسر به سر در کار او حیران شدندسرنگون گشتند و سرگردان شدند5252نقل کریںپند دادندش بسی، سودی نبودبودنی چون بود، بِهبودی نبود5353نقل کریںهرکه پندش داد فرمان مینبردزآن که دردش هیچ درمان مینبرد5454نقل کریںعاشق آشفته فرمان کی برددرد درمانسوز درمان کی برد5555نقل کریںبود تا شب همچنان روز درازچشم بر منظر، دهانش مانده باز5656نقل کریںچون شب تاریک در شعر سیاهشد نهان چون کفر در زیر گناه5757نقل کریںهر چراغی کآن شباختر درگرفتاز دل آن پیر غمخور درگرفت5858نقل کریںعشق او آن شب یکی صد بیش شدلاجرم یکبارگی بیخویش شد5959نقل کریںهم دل از خود هم ز عالم برگرفتخاک بر سر کرد و ماتم درگرفت6060نقل کریںیک دمش نه خواب بود و نه قرارمیتپید از عشق و مینالید زار6161نقل کریںگفت یا رب امشبم را روز نیست؟یا مگر شمع فلک را سوز نیست؟6262نقل کریںدر ریاضت بودهام شبها بسیخود نشان ندهد چنین شبها کسی6363نقل کریںهمچو شمع از سوختن خوابم نماندبر جگر جز خون دل آبم نماند6464نقل کریںهمچو شمع از تفت و سوزم میکشندشب همیسوزند و روزم میکشند6565نقل کریںجمله شب در خون دل چون ماندهامپای تا سر غرقه در خون ماندهام6666نقل کریںهر دم از شب صد شبیخون بگذردمیندانم روز خود چون بگذرد6767نقل کریںهرکه را یک شب چنین روزی بودروز و شب کارش جگرسوزی بود6868نقل کریںروز و شب بسیار در تب بودهاممن به روز خویش امشب بودهام6969نقل کریںکار من روزی که میپرداختنداز برای این شبم میساختند7070نقل کریںیا رب امشب را نخواهد بود روز؟شمع گردون را نخواهد بود سوز؟7171نقل کریںیا رب این چندین علامت امشبست؟یا مگر روز قیامت امشبست؟7272نقل کریںیا از آهم شمع گردون مرده شدیا ز شرم دلبرم در پرده شد7373نقل کریںشب دراز است و سیه چون موی اوورنه صد ره مُردمی بیروی او7474نقل کریںمیبسوزم امشب از سودای عشقمیندارم طاقت غوغای عشق7575نقل کریںعمر کو؟ تا وصف غم خواری کنمیا به کام خویشتن زاری کنم7676نقل کریںصبر کو؟ تا پای در دامن کشمیا چو مردان رطل مردافکن کشم7777نقل کریںبخت کو؟ تا عزم بیداری کندیا مرا در عشق او یاری کند7878نقل کریںعقل کو؟ تا علم در پیش آورمیا به حیلت عقل با خویش آورم7979نقل کریںدست کو؟ تا خاک ره بر سر کنمیا ز زیر خاک و خون سر برکنم8080نقل کریںپای کو؟ تا بازجویم کوی یارچشم کو؟ تا بازبینم روی یار8181نقل کریںیار کو؟ تا دل دهد در یک غممدست کو؟ تا دست گیرد یک دمم8282نقل کریںزور کو؟ تا ناله و زاری کنمهوش کو؟ تا ساز هشیاری کنم8383نقل کریںرفت عقل و رفت صبر و رفت یاراین چه عشق است؟ این چه درد است؟ این چه کار؟8484نقل کریںجملهٔ یاران به دلداری اوجمع گشتند آن شب از زاری او8585نقل کریںهمنشینی گفتش ای شیخ کبارخیز این وسواس را غسلی برآر8686نقل کریںشیخ گفتش امشب از خون جگرکردهام صد بار غسل ای بیخبر8787نقل کریںآن دگر یک گفت تسبیحت کجاست؟کی شود کار تو بیتسبیح راست؟8888نقل کریںگفت تسبیحم بیفکندم ز دستتا توانم بر میان زنار بست8989نقل کریںآن دگر یک گفت ای پیرکهنگر خطایی رفت بر تو توبه کن9090نقل کریںگفت کردم توبه از ناموس و حالتایبم از شیخی و حال و محال9191نقل کریںآن دگر یک گفت ای دانای رازخیز خود را جمع کن اندر نماز9292نقل کریںگفت کو محراب روی آن نگار؟تا نباشد جز نمازم هیچکار9393نقل کریںآن دگر یک گفت تا کی زین سخُن؟خیز در خلوت خدا را سجده کن9494نقل کریںگفت اگر بتروی من اینجاستیسجده پیش روی او زیباستی9595نقل کریںآن دگر گفتش پشیمانیت نیست؟یک نفس درد مسلمانیت نیست؟9696نقل کریںگفت کس نبود پشیمان بیش ازینتا چرا عاشق نبودم پیش ازین9797نقل کریںآن دگر گفتش که دیوت راه زدتیر خذلان بر دلت ناگاه زد9898نقل کریںگفت دیوی کو ره ما میزند،گو بزن چون چست و زیبا میزند9999نقل کریںآن دگر گفتش که هرک آگاه شدگوید این پیر این چنین گمراه شد100100نقل کریںگفت من بس فارغم از نام و ننگشیشهٔ سالوس بشکستم به سنگ101101نقل کریںآن دگر گفتش که یاران قدیماز تو رنجورند و مانده دل دو نیم102102نقل کریںگفت چون ترسابچه خوش دل بوددل ز رنج این و آن غافل بود103103نقل کریںآن دگر گفتش که با یاران بسازتا شویم امشب بسوی کعبه باز104104نقل کریںگفت اگر کعبه نباشد دیر هستهوشیار کعبهام در دیر مست105105نقل کریںآن دگر گفت این زمان کن عزم راهدر حرم بنشین و عذر خویش خواه106106نقل کریںگفت سر بر آستان آن نگارعذر خواهم خواست، دست از من بدار107107نقل کریںآن دگر گفتش که دوزخ در ره استمرد دوزخ نیست هر کو آگه است108108نقل کریںگفت اگر دوزخ شود همراه منهفت دوزخ سوزد از یک آه من109109نقل کریںآن دگر گفتش بر امید بهشتباز گرد و توبه کن زین کار زشت110110نقل کریںگفت چون یار بهشتیروی هستگر بهشتی بایدم این کوی هست111111نقل کریںآن دگر گفتش که از حق شرم دارحق تعالی را به حق آزرم دار112112نقل کریںگفت این آتش چو حق در من فکندمن به خود نتوانم از گردن فکند113113نقل کریںآن دگر گفتش برو ساکن بباشباز ایمان آور و مؤمن بباش114114نقل کریںگفت جز کفر از من حیران مخواههرک کافر شد ازو ایمان مخواه115115نقل کریںچون سخن در وی نیامد کارگرتن زدند آخر بدان تیمار در116116نقل کریںموجزن شد پردهٔ دلشان ز خونتا چه آید خود ازین پرده برون117117نقل کریںتُرک روز، آخر چو با زرین سپرهندوی شب را به تیغ افکند سر،118118نقل کریںروز دیگر کاین جهان پر غرورشد چو بحر از چشمهٔ خور غرق نور،119119نقل کریںشیخ خلوتساز کوی یار شدبا سگان کوی او در کار شد120120نقل کریںمعتکف بنشست بر خاک رهشهمچو مویی شد ز روی چون مهش121121نقل کریںقرب ماهی، روز و شب در کوی اوصبر کرد از آفتاب روی او122122نقل کریںعاقبت بیمار شد بیدلستانهیچ برنگرفت سر زآن آستان123123نقل کریںبود خاک کوی آن بت بسترشبود بالین آستان آن درش124124نقل کریںچون نبود از کوی او بگذشتنشدختر آگه شد ز عاشق گشتنش125125نقل کریںخویشتن را اعجمی کرد آن نگارگفت ای شیخ از چه گشتی بیقرار126126نقل کریںکی کنند، ای از شراب شرک مستزاهدان در کوی ترسایان نشست؟127127نقل کریںگر به زلفم شیخ اقرار آوردهر دمش دیوانگی بار آورد128128نقل کریںشیخ گفتش چون زبونم دیدهایلاجرم دزدیده دل دزدیدهای129129نقل کریںیا دلم ده باز یا با من بسازدر نیاز من نگر، چندین مناز130130نقل کریںاز سر ناز و تکبر درگذرعاشق و پیر و غریبم درنگر131131نقل کریںعشق من چون سرسری نیست ای نگاریا سرم از تن ببر یا سر درآر132132نقل کریںجان فشانم بر تو گر فرمان دهیگر تو خواهی بازم از لب جان دهی133133نقل کریںای لب و زلفت زیان و سود منروی و کویت مقصد و مقصود من134134نقل کریںگه ز تاب زلف در تابم مکنگه ز چشم مست در خوابم مکن135135نقل کریںدل چو آتش، دیده چون ابر، از توامبیکس و بییار و بیصبر، از توام136136نقل کریںبی تو بر جانم جهان بفروختمکیسه بین کز عشق تو بردوختم137137نقل کریںهمچو باران اشک میبارم ز چشمزآن که بی تو چشم این دارم ز چشم138138نقل کریںدل ز دست دیده در ماتم بمانددیده رویت دید، دل در غم بماند139139نقل کریںآنچه من از دیده دیدم کس ندیدوآنچه من از دل کشیدم کس ندید140140نقل کریںاز دلم جز خون دل حاصل نماندخون دل تا کی خورم چون دل نماند141141نقل کریںبیش ازین بر جان این مسکین مزندر فتوح او لگد چندین مزن142142نقل کریںروزگار من بشد در انتظارگر بود وصلی، بیاید روزگار143143نقل کریںهر شبی بر جان کمینسازی کنمبر سر کوی تو جانبازی کنم144144نقل کریںروی بر خاک درت، جان میدهمجان به نرخ خاک، ارزان میدهم145145نقل کریںچند نالم بر درت؟ در باز کنیک دمم با خویشتن دمساز کن146146نقل کریںآفتابی، از تو دوری چون کنم؟سایهام، بی تو صبوری چون کنم؟147147نقل کریںگرچه همچون سایهام از اضطرابدرجهم در روزنت چون آفتاب148148نقل کریںهفت گردون را درآرم زیر پرگر فرو آری بدین سرگشته، سر149149نقل کریںمیروم با خاک جان سوختهز آتش جانم جهانی سوخته150150نقل کریںپای از عشق تو در گل ماندهدست از شوق تو بر دل مانده151151نقل کریںمیبرآید ز آرزویت جان ز منچند باشی بیش از این پنهان ز من؟152152نقل کریںدخترش گفت ای خرف از روزگارساز کافور و کفن کن، شرمدار153153نقل کریںچون دمت سرد است دمسازی مکنپیر گشتی، قصد دل بازی مکن154154نقل کریںاین زمان عزم کفن کردن تو رابهترم آید که عزم من تو را155155نقل کریںکی توانی پادشاهی یافتن؟چون به سیری نان نخواهی یافتن156156نقل کریںشیخ گفتش گر بگویی صد هزارمن ندارم جز غم عشق تو کار157157نقل کریںعاشقی را چه جوان چه پیرمردعشق بر هر دل که زد تأثیر کرد158158نقل کریںگفت دختر گر تو هستی مرد کارچار کارت کرد باید اختیار159159نقل کریںسجده کن پیش بت و قرآن بسوزخمر نوش و دیده از ایمان بدوز160160نقل کریںشیخ گفتا خمر کردم اختیاربا سهٔ دیگر ندارم هیچکار161161نقل کریںبر جمالت خمر دانم خورد منو آن سهٔ دیگر ندانم کرد من162162نقل کریںگفت دختر گر درین کاری تو چستدست باید پاکت از اسلام شست163163نقل کریںهرکه او همرنگ یار خویش نیستعشق او جز رنگ و بویی بیش نیست164164نقل کریںشیخ گفتش هرچه گویی آن کنموآنچه فرمایی به جان فرمان کنم165165نقل کریںحلقه در گوش توام ای سیم تنحلقهای از زلف در حلقم فکن166166نقل کریںگفت برخیز و بیا و خمر نوشچون بنوشی خمر ، آیی در خروش167167نقل کریںشیخ را بردند تا دیر مغانآمدند آنجا مریدان در فغان168168نقل کریںشیخ الحق مجلسی بس تازه دیدمیزبان را حسن بیاندازه دید169169نقل کریںآتش عشق آب کار او ببردزلف ترسا روزگار او ببرد170170نقل کریںذرهای عقلش نماند و هوش همدرکشید آن جایگه خاموش دم171171نقل کریںجام می بستد ز دست یار خویشنوش کرد و دل برید از کار خویش172172نقل کریںچون به یک جا شد شراب و عشق یارعشق آن ماهش یکی شد صد هزار173173نقل کریںچون حریفی آبدندان دید شیخلعل او در حقه خندان دید شیخ،174174نقل کریںآتشی از شوق در جانش فتادسیل خونین سوی مژگانش فتاد175175نقل کریںبادهای دیگر گرفت و نوش کردحلقهای از زلف او در گوش کرد176176نقل کریںقرب صد تصنیف در دین یاد داشتحفظ قرآن را بسی استاد داشت177177نقل کریںچون می از ساغر به ناف او رسیددعوی او رفت و لاف او رسید178178نقل کریںهرچه یادش بود، از یادش برفتباده آمد عقل چون بادش برفت179179نقل کریںخمر، هر معنی که بودش از نخستپاک از لوح ضمیر او بشست180180نقل کریںعشق آن دلبر بماندش صعبناکهرچه دیگر بود کلی رفت پاک181181نقل کریںشیخ چون شد مست، عشقش زور کردهمچو دریا جان او پرشور کرد182182نقل کریںآن صنم را دید می در دست و مستشیخ شد یکبارگی آنجا ز دست183183نقل کریںدل بداد از دست، از می خوردنشخواست تا دستی کند در گردنش184184نقل کریںدخترش گفت ای تو مرد کار نهمدعی در عشق، معنی دار نه185185نقل کریںگر قدم در عشق محکم داریییمذهب این زلف پر خم دارییی،186186نقل کریںهمچو زلفم نِه قدم در کافریزآن که نبود عشق، کار سرسری187187نقل کریںعافیت با عشق نبود سازگارعاشقی را کفر سازد، یاد دار188188نقل کریںاقتدا گر تو به کفر من کنیبا من این دم دست در گردن کنی189189نقل کریںور نخواهی کرد اینجا اقتداخیز رو، اینک عصا اینک ردا190190نقل کریںشیخ عاشق گشته، کار افتاده بوددل ز غفلت بر قضا بنهاده بود191191نقل کریںآن زمان کاندر سرش مستی نبودیک نفس او را سر هستی نبود192192نقل کریںاین زمان چون شیخ عاشق گشت مستاوفتاد از پای و کلی شد ز دست193193نقل کریںبرنیامد با خود و رسوا شد اومینترسید از کسی، ترسا شد او194194نقل کریںبود می بس کهنه، در وی کار کردشیخ را سرگشته چون پرگار کرد195195نقل کریںپیر را می کهنه و عشق جواندلبرش حاضر، صبوری کی توان؟196196نقل کریںشد خراب آن پیر و شد از دست و مستمست و عاشق چون بود؟ رفته ز دست197197نقل کریںگفت بیطاقت شدم ای ماهرویاز من بیدل چه میخواهی بگوی198198نقل کریںگر به هشیاری نگشتم بتپرستپیش بت مصحف بسوزم مست مست199199نقل کریںدخترش گفت این زمان مرد منیخواب خوش بادت که در خورد منی200200نقل کریںپیش ازین در عشق بودی خام خامخوش بزی چون پخته گشتی والسلام201201نقل کریںچون خبر نزدیک ترسایان رسیدکآن چنان شیخی ره ایشان گزید،202202نقل کریںشیخ را بردند سوی دیر مستبعد از آن گفتند تا زنار بست203203نقل کریںشیخ چون در حلقهٔ زنار شدخرقه آتش در زد و در کار شد204204نقل کریںدل ز دین خویشتن آزاد کردنه ز کعبه نه ز شیخی یاد کرد205205نقل کریںبعد چندین سال ایمان درستاین چنین نوباوه رویش باز شست206206نقل کریںگفت خذلان قصد این درویش کردعشق ترسازاده کار خویش کرد207207نقل کریںهرچه گوید بعد از این، فرمان کنمزین بتر چه بود که کردم؟ آن کنم208208نقل کریںروز هشیاری نبودم بت پرستبت پرستیدم چو گشتم مست مست209209نقل کریںبس کسا کز خمر ترک دین کندبی شکی، امالخبایث این کند210210نقل کریںشیخ گفت ای دختر دلبر چه ماند؟هرچه گفتی کرده شد، دیگر چه ماند؟211211نقل کریںخمر خوردم، بت پرستیدم ز عشقکس مبیناد آنچه من دیدم ز عشق212212نقل کریںکس چو من، از عاشقی شیدا شود؟و آن چنان شیخی، چنین رسوا شود؟213213نقل کریںقرب پنجه سال راهم بود بازموج میزد در دلم دریای راز214214نقل کریںذرهای عشق از کمین درجست چستبرد ما را بر سر لوح نخست215215نقل کریںعشق از این بسیار کردست و کندخرقه با زنار کردست و کند216216نقل کریںتختهٔ کعبه است ابجدخوان عشقسرشناس غیب، سرگردان عشق217217نقل کریںاین همه خود رفت برگوی اندکیتا تو کی خواهی شدن با من یکی؟218218نقل کریںچون بنای وصل تو بر اصل بودهرچه کردم بر امید وصل بود219219نقل کریںوصل خواهم و آشنایی یافتنچند سوزم در جدایی یافتن؟220220نقل کریںباز دختر گفت ای پیر اسیرمن گران کابینم و تو بس فقیر221221نقل کریںسیم و زر باید مرا ای بیخبرکی شود بیسیم و زر کارت به سر؟222222نقل کریںچون نداری تو، سر خود گیر و رونفقهای بستان ز من ای پیر و رو223223نقل کریںهمچو خورشید سبکرو فرد باشصبر کن مردانهوار و مرد باش224224نقل کریںشیخ گفت ای سروقدِ سیمبرعهد نیکو میبری الحق به سر225225نقل کریںکس ندارم جز تو ای زیبا نگاردست ازین شیوه سخن آخر بدار226226نقل کریںهر دم از نوع دگر اندازیَمدر سر اندازی و سر اندازیَم227227نقل کریںخون تو بی تو بخوردم هرچه بوددر سر و کار تو کردم هرچه بود228228نقل کریںدر ره عشق تو هر چم بود شدکفر و اسلام و زیان و سود شد229229نقل کریںچند داری بیقرارم ز انتظارتو ندادی این چنین با من قرار230230نقل کریںجملهٔ یاران من برگشتهانددشمن جان من سرگشتهاند231231نقل کریںتو چنین، وایشان چنان، من چون کنم؟نه مرا دل ماند و نه جان، چون کنم؟232232نقل کریںدوستتر دارم من ای عیسیسرشتبا تو در دوزخ که بی تو در بهشت233233نقل کریںعاقبت چون شیخ آمد مرد اودل بسوخت آن ماه را از درد او234234نقل کریںگفت کابین را کنون ای ناتمامخوکوانی کن مرا سالی مدام235235نقل کریںتا چو سالی بگذرد، هر دو به همعمر بگذاریم در شادی و غم236236نقل کریںشیخ از فرمان جانان سرنتافتکآن که سر تافت او ز جانان، سر نیافت237237نقل کریںرفت پیر کعبه و شیخ کبارخوکوانی کرد سالی اختیار238238نقل کریںدر نهاد هر کسی صد خوک هستخوک باید کشت یا زنار بست239239نقل کریںتو چنان ظن میبری ای هیچ کسکاین خطر آن پیر را افتاد بس؟240240نقل کریںدر درون هر کسی هست این خطرسر برون آرد چو آید در سفر241241نقل کریںتو ز خوک خویش اگر آگه نهایسخت معذوری که مرد ره نهای242242نقل کریںگر قدم در ره نهی چون مرد کارهم بت و هم خوک بینی صد هزار243243نقل کریںخوک کش، بت سوز، در سودای عشقورنه همچون شیخ شو رسوای عشق244244نقل کریںهمنشینانش چنان درماندندکز فرو ماندن به جان درماندند245245نقل کریںچون بدیدند آن گرفتاری اوبازگردیدند از یاری او246246نقل کریںجمله از شومی او بگریختنددر غم او خاک بر سر ریختند247247نقل کریںبود یاری در میان جمع، چستپیش شیخ آمد که ای در کار سست248248نقل کریںمیرویم امروز سوی کعبه بازچیست فرمان؟ باز باید گفت راز249249نقل کریںیا همه همچون تو ترسایی کنیمخویش را محراب رسوایی کنیم250250نقل کریںاین چنین تنهات نپسندیم ماهمچو تو زنار بربندیم ما251251نقل کریںیا چو نتوانیم دیدت هم چنینزود بگریزیم بیتو زین زمین252252نقل کریںمعتکف در کعبه بنشینیم مادامن از هستیت در چینیم ما253253نقل کریںشیخ گفتا جان من پر درد بودهر کجا خواهید باید رفت زود254254نقل کریںتا مرا جانست، دیرم جای بسدختر ترسام جان افزای بس255255نقل کریںمیندانید، ارچه بس آزادهایدزآن که اینجا کار ناافتادهاید256256نقل کریںگر شما را کار افتادی دمیهمدمی بودی مرا در هر غمی257257نقل کریںباز گردید ای رفیقان عزیزمیندانم تا چه خواهد بود نیز258258نقل کریںگر ز ما پرسند، برگویید راستکآن ز پا افتاده سرگردان کجاست259259نقل کریںچشم پر خون و دهن پر زهر مانددر دهان اژدهای قهر ماند260260نقل کریںهیچ کافر در جهان ندهد رضاآنچه کرد آن پیر اسلام از قضا261261نقل کریںروی ترسایی نمودندش ز دورشد ز عقل و دین و شیخی ناصبور262262نقل کریںزلف او چون حلقه در حلقش فکنددر زفان جملهٔ خلقش فکند263263نقل کریںگر مرا در سرزنش گیرد کسیگو درین ره این چنین افتد بسی264264نقل کریںدر چنین ره کآن نه بن دارد نه سرکس مبادا ایمن از مکر و خطر265265نقل کریںاین بگفت و روی از یاران بتافتخوکوانی را سوی خوکان شتافت266266نقل کریںبس که یاران از غمش بگریستندگه ز دردش مرده گه میزیستند267267نقل کریںعاقبت رفتند سوی کعبه بازمانده جان در سوختن، تن در گداز268268نقل کریںشیخشان در روم تنها ماندهداده دین در راه ترسا مانده269269نقل کریںوآنگه ایشان از حیا حیران شدههر یکی در گوشهای پنهان شده270270نقل کریںشیخ را در کعبه یاری چست بوددر ارادت دست از کل شست بود271271نقل کریںبود بس بیننده و بس راهبرزو نبودی شیخ را آگاهتر272272نقل کریںشیخ چون از کعبه شد سوی سفراو نبود آنجایگه حاضر مگر273273نقل کریںچون مرید شیخ باز آمد به جایبود از شیخش تهی خلوتسرای274274نقل کریںباز پرسید از مریدان حال شیخباز گفتندش همه احوال شیخ275275نقل کریںکز قضا او را چه بار آمد به بروز قدر او را چه کار آمد به سر276276نقل کریںموی ترسایی به یک مویش ببستراه بر ایمان به صد سویش ببست277277نقل کریںعشق میبازد کنون با زلف و خالخرقه گشتش مخرقه، حالش محال278278نقل کریںدست کلی بازداشت از طاعت اوخوکوانی میکند این ساعت او279279نقل کریںاین زمان آن خواجهٔ بسیار دردبر میان زنار دارد چار کرد280280نقل کریںشیخ ما گرچه بسی در دین بتاختاز کهن گبریش مینتوان شناخت281281نقل کریںچون مرید آن قصه بشنود، از شگفتروی چون زر کرد و زاری درگرفت282282نقل کریںبا مریدان گفت ایتر دامناندر وفاداری نه مرد و نه زنان283283نقل کریںیار کار افتاده باید صد هزاریار ناید جز چنین روزی به کار284284نقل کریںگر شما بودید یار شیخ خویشیاری او از چه نگرفتید پیش؟285285نقل کریںشرمتان باد، آخر این یاری بود؟حق گزاری و وفاداری بود؟286286نقل کریںچون نهاد آن شیخ بر زنار دستجمله را زنار میبایست بست287287نقل کریںاز برش عمدا نمیبایست شدجمله را ترسا همیبایست شد288288نقل کریںاین نه یاری و موافق بودنستکآنچه کردید از منافق بودنست289289نقل کریںهرکه یار خویش را یاور شودیار باید بود اگر کافر شود290290نقل کریںوقت ناکامی توان دانست یارخود بود در کامرانی صد هزار291291نقل کریںشیخ چون افتاد در کام نهنگجمله زو بگریختید از نام و ننگ292292نقل کریںعشق را بنیاد بر بدنامی استهرک ازین سر سرکشد، از خامی است293293نقل کریںجمله گفتند آنچه گفتی بیش ازینبارها گفتیم با او پیش ازین294294نقل کریںعزم آن کردیم تا با او به همهم نفس باشیم در شادی و غم295295نقل کریںزهد بفروشیم و رسوایی خریمدین براندازیم و ترسایی خریم296296نقل کریںلیک روی آن دید شیخ کارسازکز بر او یک به یک گردیم باز297297نقل کریںچون ندید از یاری ما شیخ سودبازگردانید ما را شیخ زود298298نقل کریںما همه بر حکم او گشتیم بازقصه برگفتیم و ننهفتیم راز299299نقل کریںبعد از آن اصحاب را گفت آن مریدگر شما را کار بودی بر مزید300300نقل کریںجز در حق نیستی جای شمادر حضورستی سرا پای شما301301نقل کریںدر تظلم داشتن در پیش حقهر یکی بردی از آن دیگر سبق302302نقل کریںتا چو حق دیدی شما را بیقراربازدادی شیخ را بیانتظار303303نقل کریںگر ز شیخ خویش کردید احترازاز در حق از چه میگردید باز؟304304نقل کریںچون شنیدند آن سخن، از عجز خویشبرنیاوردند یک تن سر ز پیش305305نقل کریںمرد گفت اکنون ازین خجلت چه سود؟کار چون افتاد برخیزیم زود306306نقل کریںلازم درگاه حق باشیم مادر تظلم خاک میپاشیم ما307307نقل کریںپیرهن پوشیم از کاغذ همهدر رسیم آخر به شیخ خود همه308308نقل کریںجمله سوی روم رفتند از عربمعتکف گشتند پنهان روز و شب309309نقل کریںبر در حق هر یکی را صد هزارگه شفاعت گاه زاری بود کار310310نقل کریںهمچنان تا چل شبانروز تمامسر نپیچیدند هیچ از یک مقام311311نقل کریںجمله را چل شب نه خور بود و نه خوابهم چو شب چل روز نه نان و نه آب312312نقل کریںاز تضرع کردن آن قوم پاکدر فلک افتاد جوشی صعبناک313313نقل کریںسبزپوشان در فراز و در فرودجمله پوشیدند از آن ماتم کبود314314نقل کریںآخرالامر آن که بود از پیش صفآمدش تیر دعا اندر هدف315315نقل کریںبعد چل شب آن مرید پاکبازبود اندر خلوت از خود رفته باز316316نقل کریںصبحدم بادی درآمد مشکبارشد جهان کشف بر دل آشکار317317نقل کریںمصطفی را دید میآمد چو ماهدر بر افکنده دو گیسوی سیاه318318نقل کریںسایهٔ حق آفتاب روی اوصد جهان جان وقف یک یک موی او319319نقل کریںمیخرامید و تبسم مینمودهرکه میدیدش در او گم مینمود320320نقل کریںآن مرید آن را چو دید از جای جستکای نبی الله دستم گیر دست321321نقل کریںرهنمای خلقی، از بهر خدایشیخ ما گمراه شد راهش نمای322322نقل کریںمصطفی گفت ای به همت بس بلندرو که شیخت را برون کردم ز بند323323نقل کریںهمت عالیت کار خویش کرددم نزد تا شیخ را در پیش کرد324324نقل کریںدر میان شیخ و حق از دیرگاهبود گردی و غباری بس سیاه325325نقل کریںآن غبار از راه او برداشتمدر میان ظلمتش نگذاشتم326326نقل کریںکردم از بحر شفاعت شبنمیمنتشر بر روزگار او همی327327نقل کریںآن غبار اکنون ز ره برخاستستتوبه بنشسته گنه برخاستست328328نقل کریںتو یقین میدان که صد عالم گناهاز تف یک توبه برخیزد ز راه329329نقل کریںبحر احسان چون درآید موجزنمحو گرداند گناه مرد و زن330330نقل کریںمرد از شادی آن مدهوش شدنعرهای زد کآسمان پرجوش شد331331نقل کریںجملهٔ اصحاب را آگاه کردمژدگانی داد و عزم راه کرد332332نقل کریںرفت با اصحاب گریان و دوانتا رسید آنجا که شیخ خوکوان333333نقل کریںشیخ را میدید چون آتش شدهدر میان بیقراری خوش شده334334نقل کریںهم فکنده بود ناقوس مغانهم گسسته بود زنار از میان335335نقل کریںهم کلاه گبرکی انداختههم ز ترسایی دلی پرداخته336336نقل کریںشیخ چون اصحاب را از دور دیدخویشتن را در میان بینور دید337337نقل کریںهم ز خجلت جامه بر تن چاک کردهم به دست عجز بر سر خاک کرد338338نقل کریںگاه چون ابر اشک خونین میفشاندگاه دست از جان شیرین میفشاند339339نقل کریںگه ز آهش پردهٔ گردون بسوختگه ز حسرت در تن او خون بسوخت340340نقل کریںحکمت اسرار قرآن و خبرشسته بودند از ضمیرش سر به سر341341نقل کریںجمله با یاد آمدش یکبارگیباز رست از جهل و از بیچارگی342342نقل کریںچون به حال خود فرو نِگریستیدر سجود افتادی و بگریستی343343نقل کریںهمچو گل در خون چشم آغشته بودوز خجالت در عرق گم گشته بود344344نقل کریںچون بدیدند آنچنان اصحابناشمانده در اندوه و شادی مبتلاش345345نقل کریںپیش او رفتند سرگردان همهوز پی شکرانه جان افشان همه346346نقل کریںشیخ را گفتند ای پیبرده رازمیغ شد از پیش خورشید تو باز347347نقل کریںکفر برخاست از ره و ایمان نشستبت پرست روم شد یزدان پرست348348نقل کریںموج زد ناگاه دریای قبولشد شفاعتخواه کار تو، رسول349349نقل کریںاین زمان شکرانه عالم عالمستشکر کن حق را چه جای ماتمست350350نقل کریںمنت ایزد را که در دریای قارکرده راهی همچو خورشید آشکار351351نقل کریںآن که داند کرد روشن را سیاهتوبه داند داد با چندین گناه352352نقل کریںآتش توبه چو بر اَفروزد اوهرچه باید جمله بر هم سوزد او353353نقل کریںقصه کوته میکنم، آن جایگاهبودشان القصه حالی عزم راه354354نقل کریںشیخ غسلی کرد و شد در خرقه بازرفت با اصحاب خود سوی حجاز355355نقل کریںدید از آن پس دختر ترسا به خوابکاوفتادی در کنارش آفتاب356356نقل کریںآفتاب آنگاه بگشادی زبانکز پی شیخت روان شو این زمان357357نقل کریںمذهب او گیر و خاک او بباشای پلیدش کرده، پاک او بباش358358نقل کریںاو چو آمد در ره تو بیمجازدر حقیقت تو ره او گیر باز359359نقل کریںاز رهش بردی، به راه او درآیچون به راه آمد، تو همراهی نمای360360نقل کریںرهزنش بودی بسی، همره بباشچند ازین بیآگهی؟ آگه بباش361361نقل کریںچون درآمد دختر ترسا ز خوابنور میداد از دلش چون آفتاب362362نقل کریںدر دلش دردی پدید آمد عجببیقرارش کرد آن درد از طلب363363نقل کریںآتشی در جان سرمستش فتاددست در دل زد، دل از دستش فتاد364364نقل کریںمیندانست او که جان بیقراردر درون او چه تخم آورد بار365365نقل کریںکار افتاد و نبودش همدمیدید خود را در عجایب عالمی366366نقل کریںعالمی کآنجا نشان راه نیستگنگ باید شد، زفان را راه نیست367367نقل کریںدر زمان آن جملگی ناز و طربهمچو باران زو فروریخت ای عجب368368نقل کریںنعره زد، جامهدران بیرون دویدخاک بر سر در میان خون دوید369369نقل کریںبا دل پردرد و شخص ناتواناز پی شیخ و مریدان شد دوان370370نقل کریںهم چو ابر غرقه در خوی میدویدپای داد از دست، بر پی میدوید371371نقل کریںمیندانست او که در صحرا و دشتاز کدامین سوی میباید گذشت372372نقل کریںعاجز و سرگشته مینالید خوشروی خود در خاک میمالید خوش373373نقل کریںزار میگفت ای خدای کارسازعورتیام مانده از هر کار باز374374نقل کریںمرد راه چون تویی را ره زدمتو مزن بر من که بی آگه زدم375375نقل کریںبحر قهاریت را بنشان ز جوشمیندانستم، خطا کردم، بپوش376376نقل کریںهرچه کردم، بر من مسکین مگیردین پذیرفتم، مرا تو دست گیر377377نقل کریںمیبمیرم از کسم یاریم نیستحصه از عزت به جز خواریم نیست378378نقل کریںشیخ را اعلام دادند از درونکآمد آن دختر ز ترسایی برون379379نقل کریںآشنایی یافت با درگاه ماکارش افتاد این زمان در راه ما380380نقل کریںباز گرد و پیش آن بت باز شوبا بت خود همدم و همساز شو381381نقل کریںشیخ حالی بازگشت از ره چو بادباز شوری در مریدانش فتاد382382نقل کریںجمله گفتندش ز سر بازت چه بود؟توبه و چندین تک و تازت چه بود؟383383نقل کریںبار دیگر عشقبازی میکنی؟توبهای بس نانمازی میکنی؟384384نقل کریںحال دختر شیخ با ایشان بگفتهرکه آن بشنود ترک جان بگفت385385نقل کریںشیخ و اصحابش ز پس رفتند بازتا شدند آنجا که بود آن دلنواز386386نقل کریںزرد میدیدند چون زر روی اوگم شده در گَردِ ره، گیسوی او387387نقل کریںبرهنهپای و دریدهجامه، پاکبر مثال مردهای بر روی خاک388388نقل کریںچون بدید آن ماه شیخ خویش راغشی آورد آن بت دلریش را389389نقل کریںچون ببرد آن ماه را در غش خوابشیخ بر رویش فشاند از دیده آب390390نقل کریںچون نظر افکند بر شیخ آن نگاراشک میبارید چون ابر بهار391391نقل کریںدیده بر عهد وفای او فکندخویشتن در دست و پای او فکند392392نقل کریںگفت از تشویر تو جانم بسوختبیش ازین در پرده نتوانم بسوخت393393نقل کریںبرفکن این پرده تا آگه شومعرضه کن اسلام تا با ره شوم394394نقل کریںشیخ بر وی عرضهٔ اسلام دادغلغلی در جملهٔ یاران فتاد395395نقل کریںچون شد آن بتروی از اهل عیاناشک باران، موجزن شد در میان396396نقل کریںآخر الامر آن صنم چون راه یافتذوق ایمان در دل آگاه یافت397397نقل کریںشد دلش از ذوق ایمان بیقرارغم درآمد گِرد او بی غمگسار398398نقل کریںگفت شیخا طاقت من گشت طاقمن ندارم هیچ طاقت در فِراق399399نقل کریںمیروم زین خاکدان پُر صُداعالوداع ای شیخ عالم الوداع400400نقل کریںچون مرا کوتاه خواهد شد سخُنعاجزم، عفوی کن و خصمی مکن401401نقل کریںاین بگفت آن ماه و دست از جان فشاندنیم جانی داشت بر جانان فشاند402402نقل کریںگشت پنهان آفتابش زیر میغجان شیرین زو جدا شد ای دریغ403403نقل کریںقطرهای بود او درین بحر مجازسوی دریای حقیقت رفت باز404404نقل کریںجمله چون بادی ز عالم میرویمرفت او و ما همه هم میرویم405405نقل کریںزین چنین افتد بسی در راه عشقاین، کسی داند که هست آگاه عشق406406نقل کریںهرچه میگویند در ره، ممکن استرحمت و نومید و مکر و ایمن است407407نقل کریںنفس، این اسرار نتواند شنودبی نصیبه گوی نتواند ربود408408نقل کریںاین یقین از جان و دل باید شنیدنه به نفس آب و گِل باید شنید409409نقل کریںجنگ دل با نفس هر دم سخت شدنوحهای در ده که ماتم سخت شد◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمهدهد رهبر چنین گفت آن زمانکانک عاشق شد نه اندیشد ز جانعطار»منطقالطیر»جواب هدهد»جواب هدهد◆آڈیوصداکار منتخب کریںآزادهچامهخوانآڈیو چلائیں0:000:00◆ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور