صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر اول
  4. »بخش 99 - در آگاهی دل در اسرارو از تقلید دور شدن فرماید

بخش 99 - در آگاهی دل در اسرارو از تقلید دور شدن فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

دلا بیدار شو از خواب غفلت

چراماندی تو درغرقاب غفلت

2

دلا بیدار شو چون عاشقان تو

مخُفت ای دل در اینجا یک زمان تو

3

دلا بیدار شو از خواب مستی

که افتادستی اندر سوی پستی

4

دلا تا چند رانم با تو هر راز

حجاب از روی خود یک دم برانداز

5

دلا تا چند گویم با تو هر سرّ

تو ماندی در پی تقلید ظاهر

6

زمانی گرز تقلیدت رهائی

بود یابی یقین عین خدائی

7

زمانی بگذر از بود وجودت

طلب کن در درون مربود بودت

8

رهائی کن طلب زین مسکن خاک

ز بود خویشتن شو یک زمان پاک

9

رهائی کن طلب چون مرغ از دام

اگر درماندهٔ اینجا تو ناکام

10

رهائی کن طلب بگذارد دانه

که دردام اوفتادی بی بهانه

11

چرا آخر چنین مستی تو ای دل

نکردی وصلی اینجاگاه حاصل

12

وصال یار نزدیکست در تو

گمان چون راه تاریکست در تو

13

ره تو هست اندر گل بمانده

در این دارالشفای دل بمانده

14

طبیبت نیست اینجا خود دوا کن

چو مجروحی برو خود را شفا کن

15

برو نزد طبیب کار دیده

که درد عاشقان بسیار دیده

16

برو خود رادوائی کن بر او

مرضهایت شفائی کن بر او

17

که بسیارند رنجوران چون تو

فتادستند مخموران چون تو

18

همه اینجا دوای خود طلب کن

برو بیشرم قصد بارگه کن

19

که شاه جزو و کل اینجا طبیبست

دوای هر کسی را از طبیبست

20

غذای هر کسی داند طبیب او

دهد مر هر کسی اینجا نصیب او

21

طبیب درد عشق آمد رخ یار

که دل از بهر روی اوست بیمار

22

دل عطار درد عشق دارد

شفا جزدیدن جانان ندارد

23

دل عطّار کی یابد شفائی

بوقتی کو شود از خود فنائی

24

مرا دردیست کو را نیست درمان

بجز دیدار او را نیست درمان

25

ز درد من همه عالم خبردار

که افتادم عجب مجروح و بیمار

26

ز درد من فلک در خون نشسته

بگرد او سراسر خون نشسته

27

ز دردم ابر میگرید همیشه

عیان بحر و راغ و باغ و بیشه

28

ز دردم رعد اندر نالش آمد

بجای ابر خون در بالش آمد

29

ز دردم ماه بگدازد بهر مه

که او شد ذرّهٔ از دردم آگه

30

ز دردم کوه بنگر پاره گشته

تفی اندر دل هر خاره گشته

31

اگر از درد گویم کس چه داند

وگرداند چو من در درد ماند

32

اگر از درد گویم صاحب درد

همی خواهد که ننشینیم ما فرد

33

من و او هردو باهم راز گوئیم

ایاهم هر صفت ما باز گوئیم

34

چو من او باشم و او من در آن درد

نماید یار با ما دیدنش فرد

35

ندیدم هیچ هم دردی در اینجا

حقیقت عاشقی مردی در اینجا

36

ندیدم عاشق پاکیزه دیدار

که چون منصور آید او پدیدار

37

ز دست خود شدم بیخود تو دانی

مرا زین درد از اینجا میرهانی

38

فناکن مرمرا از گفت تقلید

رسانم این زمان از دیدن دید

39

منم مشتاق تو در خود بمانده

شده فارغ ز نیک و بد بمانده

40

چنان بیهوشم از راز الستت

بمانده عاشق و حیران مستت

41

چنان بیهوشم و حیران بمانده

بیک ره دست از جان برفشانده

42

مر از من در اینجاگه جدائی

که تا دریابمت عین خدائی

43

مراگفتار از بهر تو باشد

دلم بر لطف و بر قهر تو باشد

44

دل من آنچنان دیدست رویت

که بیهوش است اندر گفتگویت

45

چنان از شوق رویت بیقرارست

که ازدرد خوشی مجروح و زارست

46

چنان از درد تو اندر خروشست

که از بحر تو اینجا دُر فروشست

47

چنان از عشق تو باشد خروشان

که چون دیگی است او پیوسته جوشان

48

همه راز تو میگوید بگفتار

همه بود تو میبیند بیکبار

49

حجاب از پیش چون برداشتی تو

بجز خود هیچ مینگذاشتی تو

50

در این آیینه دیدار تو دارم

خوشی بر خود ز دیدار تو دارم

51

در این آیینه کل بنموده با من

توئی هم آینه دیده ابا من

52

مرا با تو خوشست ای جان جانها

تو دانی آشکارا ونهانها

53

مرا با تو خوشست ای قوت دل

که تو هم برگشادی راز مشکل

54

مرا با تو خوشست ای نور دیده

توئی اینجا سراسر نور دیده

55

مرا با تو خوشست ای عین دیدار

مرو زینجا مرا تنها بمگذار

56

مرا با تو خوشست ای راحت جان

از آن می آرمت لؤلؤ و مرجان

57

مرا با تو خوشست ایمایهٔ دل

توئی خورشید در همسایه دل

58

مرا با تو خوشست و یار مشکل

که کردستی مرا مقصود حاصل

59

دلم تا راه در سوی تو برده است

تنم زنده است و در کوی تو مرده است

60

دلم شد زنده از دیدار رویت

زمانی بس نکرد از گفتگویت

61

در این آیینه رخ بنمودهٔ تو

ز خود گفته ز خود بشنفتهٔ تو

62

مرا با تو خوشست ای راحت جان

مرا از این دُرِ گفتت مرنجان

63

وصالت نقش بنمائی بدیشان

روانی کن اگرخواهی تو قربان

64

شدم فارغ و فارغ گشته از کیش

فتاده مستمند و زارو دلریش

65

چو خواهی کُشتنم و در آخر کار

زمانی این حجاب از پیش بردار

66

چو خواهی کُشتنم آن روی بنمای

زمانی درد من جانا ببخشای

67

نکردی رحمت ولیکن رحیمی

که مر خود نیست کارم جز سلیمی

68

نکردی رحمتی ای بود جمله

تو دارم چون توئی معبود جمله

69

مرا چون کشت خواهی راز دیدم

الست بربّکم هم باز دیدم

70

بدست خود بکش جانا مرا تو

بدستگیریم منما این جفا تو

71

اگرچه در حقیقت هم توئی دوست

چگویم چون ترا این فعل وین خوست

72

در آن دم دم زنم از بود بودت

چو برداری مرا کلّی نمودت

73

بدست دوست هر کو کشته گردد

میان خاک و خون آغشته گشته گردد

74

وصالی یابد آنجا جاودانی

دهد او را تمامت رایگانی

75

مراد دوست چون این کُشتن ما است

میان خاک و خون آغشتن ما است

76

هزاران جان فدای روی جانان

اگر کشته شوم در کوی جانان

77

هزاران جان فدای رهروانش

هزاران جان فدای عاشقانش

78

هزاران جان کنم هر لحظه افشان

چو گردم از فنای تن سرافشان

79

مرا جانیست از خود شرم دارم

نمیدانم که چون پاسخ گذارم

80

چه باشد جان ضعیفی ناتوانی

که پردازد از او شرح و بیانی

81

چه باشد جان مرا جانان تمامست

که جز جانان همه بر من حرام است

82

چه باشد جان یکی مسکین بمانده

ضعیف و خوار و بی تمکین بماند

83

بسی گفته ز درد اینجا سخن او

بگشته هر زمان در جان و تن او

84

سلوکی دارد اینجا بی نهایت

فتاده پرتوی بیحدّ و غایت

85

سلوکی دارد او واصل بمانده

درون دل عجب بیدل بمانده

86

همی خواهی که چون اوّل شود باز

اگرچه یافتست انجام و آغاز

87

کمالش برتر از کون و مکان است

که دیدارش حقیقت جان جانست

88

کمالی دارد از سرّ الهی

که روشن شد بدو سرّ کماهی

89

کمالی دارد از اسرار جانان

که پیدا آمدست و راز پنهان

90

کمالی دارد او از راز منصور

که هم آن دم زند تا نفخهٔ صور

91

کمالش از اناالحق باز دیدست

که چون منصور اینجا راز دیدست

92

کمالش یافت زو اینجا اناالحق

همه ذرات او گفتند صَدّق

93

حقیقت کشتن خود در لقا یافت

اناالحق زد که حق اندر لقا یافت

94

خدا باید که مر خود راز گوید

اناالحق هم بخود او باز گوید

95

چوحق مربود خود بشناخت اینجا

بپاسخ ذرّه جان در باخت اینجا

96

منم جوهر فشان از بحر اسرار

که بنمودم در اینجا راز دلدار

97

اناالحق میزنم کین دم منم حق

حقیقت باز میگویم منم حق

98

که چون من خوف راز یار گویم

حقیقت بر سر بازار گویم

99

مکمّل راز من داند در اینجا

که او را عین رهبر دارم اینجا

100

منم جوهر فشان از بحر اسرار

که بنمودم در اینجا راز دلدار

101

جواهر نامه میگویم دمادم

چو من هرگز که دید از عهد آدم

102

منم اعجوبهٔ آفاق امروز

که در بر دارمش یار دل افروز

103

حقیقت یار در بردارم اینجا

که او را شاه و رهبر دارم اینجا

104

ز بود خود مرا دانای خود کرد

ز بهر عاشقان صاحب درد

105

چو من هرگز نیامد سوی عالم

که من بشناختم اسرار آدم

106

دم آدم مرا دردم درونست

مرا خاتم در اینجا رهنمونست

107

مرا این دم از آن دم منکشف شد

از آن دم با دم او متّصف شد

108

دمی دارم ز نفخه ذات اینجا

که میبارد از او آیات اینجا

109

از آن دم دمدمه انداختم من

چو شمعی پا و سر بگداختم من

110

بهر دم کز درون خودبر آرم

حقیقت آن زمان دیدار یارم

111

دمی اندر نهادش میتوان کرد

در این رازم درون صاحب درد

112

چو من اسراردان هرگز که دیدست

خدا گفت و خدا از خود شنید است

113

خدا میگوید این اسرار را فاش

که هم نقشم من و هم دید نقاش

114

خدا میگوید این سرّ نهانی

ز حق بشنو اگر صاحب عیانی

115

خدا میگوید اینجا در درونم

که من اینجا درون و هم برونم

116

کسی کین راز حق بشنفت از من

ره تاریک او را گشت روشن

117

گر این سرّ پی بری در وصل آنی

حقیقت برتر از هر دو جهانی

118

درونت کن مصفّا تا نمودار

شود باز و نماند هیچ پندار

119

درون خود نظر کن ای خردمند

که مرغ لامکانت هست در بند

120

زمانی مرغ را پرواز ده تو

ز بند چار و پنجت باز ده تو

121

از این ارکان چه میبینی به جز رنج

طلسمی اوفتاده بر سر گنج

122

تو تا در بند دید این طلسمی

حقیقت مانده در زندان جسمی

123

بسوی گنج کن یک دم نگاهی

گدائی کن رها زیرا که شاهی

124

تو شاهی میکنی اینجا گدائی

بفقرو فاقه در عین بلائی

125

چو جمله انبیا در فقر و تجرید

مرایشان را نموده دیدن دید

126

بدیدار آمد ودیدار بودند

نه تو چون تو مست، کل هشیار بودند

127

نه چون تو در پی دنیای غدّار

شدند ایشان در این صورت گرفتار

128

درون پرده پرده بردریدند

جمال یار پنهانی بدیدند

129

جمال یار دیدند اندر اینجا

شدند از بود خود یکباره پیدا

130

ولی این راز با کس نگفتند

کسانی کین معانی مینهفتند

131

برایشان منکشف شد عین این راز

به پنهانی بگفتند این سخن راز

132

ولی منصور کرد این راز کل فاش

چه با عالِم، چه با جاهل، چه اوباش

133

اگرچه عقل در پرده بسی تاخت

سپردر عاقبت اینجا بینداخت

134

ولیکن عشق اینجا پرده بدرید

بعکس گفتن و بیهوده تقلید

135

جمال یار کرد او آشکاره

بیک ره کرد اینجا پاره پاره

136

اگرچه عشق این پرده دریدست

جمال یار کس کلّی ندیدست

137

چو او را اوّل و آخر هویداست

حقیقت سرّ پنهانست و پیداست

138

چو تو خواهی که بشناسی خود او را

نیاید راستی این گفتگو را

139

نهانست و عیان پیدا و پنهان

حقیقت جسم و جان آنگاه جانان

140

چو چندینی عدو بینی تو از عقل

از آن واماندهٔ در گفتن نقل

141

گذر کن هم ز جان و جسم و تقلید

که تا بیشک رسی در دیدن دید

142

چو شک داری چگویم از یقینت

که تا اینجا شوی بی کفر و دینت

143

براندازی یقین عقل از جان

رسی یک لحظه اندر قرب جانان

144

ترا همراه باید بود ای دوست

رها کردن در اینجا صورت پوست

145

ترا همراه باید بود با جان

که از جانت رسی بیشک بجانان

146

که جان زان امر آمد در سوی خاک

در این تاریکنای از دیدن پاک

147

بگوید از سر دردی بگل راز

حقیقت پرده اندازد ز رخ باز

148

چنانش عقل اینجا کرد محبوس

ندیدش هیچ آخر عین مدروس

149

چو عشقش عاقبت در برگشاید

جهان اوّلش آخر نماید

150

اگرچه صورتش بی منتهایست

چگویم نی در این عین بلایست

151

اگر وصلش شود صورت هم از اوست

نه صورت دشمنست الّا به جز دوست

152

ولیکن در بَرِ آن یار اوّل

شود صورت بآخر کل مبدّل

153

چو صورت جان شود در آخر کار

نماند عقل و جان را گفت دیدار

154

چو صورت جان شود در دیدن دید

کجا گنجد حقیقت گفت تقلید

155

چو صورت جان شود هم جان نماند

یقین جز دیدن جانان نماند

156

چو صورت جان شود ارکان جانان

کند او را بسوی ذات پنهان

157

که تا جان کل شود جانان بتحقیق

خوشا آنکو در این سر یافت توفیق

158

چو آخر جان شود جانان نماید

همه ذرّات اینجا جان فزاید

159

شود ذرّات صورت بیشکی جان

نهندش روی در خورشید تابان

160

شود ذرّات صورت جان شده کل

برسته از بلا و رنج وز ذل

161

شود خورشید رویش باز گردند

در آن انوار صاحب راز گردند

162

سوی خورشید کل چون مینهد رخ

چگونه من دهم اینجای پاسخ

163

ازآن خورشید رویش برفروزند

بَرِ شمع وصال او بسوزند

164

چو کلّی اندر اینجادور گردند

از آن تف مله بود بود گردند

165

در آن شمع وصال قرص خورشید

شوند ذرّات جانان تا بجاوید

166

در آن شمع وصال ای دل حقیقت

چو پروانه بسوزی بی طبیعت

167

شوی آنگاه روی یار خود بین

اگر از عاشقی کل اَحَد بین

168

تو چون پروانهٔ ای دل بمانده

در این بیغوله بیحاصل بمانده

169

برت شمع وصال از شوق سوزان

اگر از عاشقانی خود بسوزان

170

بسوزان خویش چون پروانه اینجا

مشو چندین تو مر دیوانه اینجا

171

بسوزان خویش چون پروانه ایدل

که تا مقصود گردانی تو حاصل

172

بسوزان خویش چون پروانه ای شمع

از این گفته که من گفتم ابر جمع

173

که تا ایشان شوند از تو خبردار

همه همچون تو عشق آرند ای یار

174

کسی کو عاشقان را دید و بشناخت

چو پروانه نمود خویش درباخت

175

تمامت عاشقان پروانه کردار

بر شمع وصالش را بیکبار

176

وجود خویش را اینجا فروزان

در آن آتش شدند از عشق سوزان

177

چو خود را پاک کردند از نمودار

حقیقت شمع او گشتند دیدار

178

بیک ره اندر آن منزل بدیدند

که چون منصور سوی او رسیدند

179

در این منزل سرای پر بهانه

ندیدم عاشقی کو عاشقانه

180

سویِ شمعِ وصالِ او نهد روی

بسوزد بود خود اینجا به یک موی

181

منوّر گردد از نور حقیقت

شود کل پاک از عین طبیعت

182

مگر دیگر نباشد، همچو منصور

حقیقت عاشقی تا نفخهٔ صور

183

چه میگویم که دل میسوزد از درد

بر شمع وصالش تا شود فرد

184

بر شمع وصال دوست حیران

چو پروانه شد از هر سوی گردان

185

چنان مست و خراب وعاشقانه

فرومانده است در عین بهانه

186

بگفتگویِ عشقِ دوست اینجا

بمانده واله و حیران و شیدا

187

همی خواهد که خود را برفروزد

بیک دم پیش شمع او بسوزد

188

سخن باقیست زان درگفتگویست

خجل ماندست شمع و زرد رویست

189

همه شمع است و پروانه بهم باز

بمانده در سوی انجام و آغاز

190

همی خواهد که خود را برفروزد

بیک دم پیش رویش جان بسوزد

191

طوافی میکند در گِرد آن شمع

برو نظاره گشته گِرد آن جمع

192

همه گویند کین پروانه بنگر

ز عشق شمع او دیوانه بنگر

193

همه نظّاره تا خود را بسوزم

وجودِ نیک و بد را هم بسوزم

194

ولی چون وقت آید در اناالحق

بسوزم بود خود اینجای مطلق

195

همه کاری چو وقت آید پدیدار

شود پیدا بنزد صاحب اسرار

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ز خود غایب مشو ای دل زمانی

همه پرداز هر دم داستانی

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 98 - در نصیحت کردن سالک دردمند و در مراقبت احوال خود کردن فرماید

اگلی نظم

دلا تا چند سر گردان شمعی

بمانده زار و سرگردان جمعی

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 100 - در ترک پندار خود کردن و از صورت درگذشتن و معانی دریافتن فرماید

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور