صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر اول
  4. »بخش 6 - در صفت معراج حضرت محمّد علیه الصّلوة و التسلیم فرماید

بخش 6 - در صفت معراج حضرت محمّد علیه الصّلوة و التسلیم فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

شبی آمد برش جبریل از دور

سراسر کرده عالم را پر از نور

22

بُراق از لامکان آورده با خود

پر از نور و لگامش بود در یَد

33

ز حضرت سوی سیّد شد که برخیزد

دمی زین رخش زیبا پیکر آویز

44

گذر کن مهترا از هر دو عالم

که تا بینی عیان سرّ دمادم

55

بدارالملک روحانی سفر کن

ز شش جهات و هفت اخگر گذر کن

66

در آنجائی که آنجا مرسلیناند

که درجنّت ستاده حور عیناند

77

فتاده غلغلی امشب در افلاک

تمامت اختران افتاده در خاک

88

همه بهر تو امشب در خروشند

ز جان و دل تمامت حلقه گوشند

99

تمامت آسمان را درگشادند

ز بهرت دیدهها بر ره نهادند

1010

همه جویای دیدارِ تو گشته

بجان ودل خریدارِ تو گشته

1111

ترا از جان و دلها دوستدارند

ستاده با طبقهای نثارند

1212

قدم در نِه به بام عرش اعظم

که پیشت ارزنی باشد دو عالم

1313

دو عالم در تو امشب کم نبودست

که حق امشب وصالت را نمودست

1414

تمامت انبیا استاده در راه

که دریابند دیدار تو ای شاه

1515

خدایت همچو ایشان دوستدار است

ترا امشب حقیقت وصل یار است

1616

براقش پیش برد و برنشست او

طناب شش جهت را برگسست او

1717

ز حق بگذشت وز جان هم گذر کرد

ز یکی در یکی، یکی نظر کرد

1818

یکی میدید و میشد تا بر دوست

جدامغزی که بُد میکرد از پوست

1919

گذشت از اوّل و در دو نماند او

سوم بگذاشت از چارم براند او

2020

ز پنجم برگذشت و از ششم هم

ز هفتم نیز و آنجا دید آدم

2121

ستاده انبیای کاردیده

گشاده از برای یار دیده

2222

تمامت مصطفی آن شب بدیدند

ز شادی در بر سیّد دویدند

2323

سلامش جملگی کردند از جان

شده در روی احمد جمله شادان

2424

درآمد آدم و کردش سلامی

ز عین معرفت دادش پیامی

2525

که ای فرزند پاک و نور دیده

تو امشب در حقیقت کل بدیده

2626

شب امشب مرا از یاد مگذار

که بهر تو کشیدم رنج و تیمار

2727

بخواه از حق تعالی امّتِ خویش

بنهشان مرهمی اندر دل ریش

2828

درآمد نوح و گفتا ای ستوده

نمود تو مرا کلّی نموده

2929

مرا نیز امشبی میدار در یاد

که جان من فدای روی تو باد

3030

تمامت انبیا گفتند هر یَک

نمود خویش با او جمله بیشک

3131

بداد آنجا بجمله دلخوشی را

بِراند از سدره و بر شد ببالا

3232

بقدر آنجا که مهتر را محل بود

زُحَل آنجا بِنسبَت در وحل بود

3333

چنان راند و بشد از سدره تا نور

که جبریل امین افتاد از دور

3434

در آن منزل که بودِ بودِ بود او

امین را همچو گنجشکی نمود او

3535

نمیگنجید آنجا لیس فی الدّار

اگر تو واصلی این سرنگهدار

3636

نمیگنجید آنجا میم احمد

اَحَد شد در زمان بیخود محمّد

3737

چو از خلوت به درگه او فرو رفت

درآمد نور ربّانی و او رفت

3838

در آن وحدت زبانش رفت از کار

محمّد شد ز دید خویش بیزار

3939

محمّد محو شد تا ماند اللّه

کجامانَد کسی آنجای آگاه

4040

محمد دید خود را لا نموده

نمود دیده در الّا فزوده

4141

یکی را دید آنجا سرّ بیچون

چو بیچون بود چون گویم که بد چون

4242

ز بیچونی ز خود خود رهنمون یافت

نظر کرد وخدا را در درون یافت

4343

همه حق دید خود در وی نهان دید

جمال دوست هم در خود عیان دید

4444

عیان بُد در درونش عین دیدار

نداند این مگر جز مرد دیندار

4545

جمال دوست پیدا دید و پنهان

محمّد بد حقیقت جان جانان

4646

یکی را دید در خود آشکاره

ز خود در خود همی کردش نظاره

4747

یکی را دید جمله خویشتن را

فکنده مر حجاب جان و تن را

4848

حجاب از پیش رخ برداشته او

ز دید خود نظر نگذاشته او

4949

همه او بود غیری را ندیدش

از آن حالت زمانی آرمیدش

5050

چو نور ذات دیگر بار پیوست

نمود مصطفی در یار پیوست

5151

عتابی کرد جانان در سلامش

نموداری نمود اندر کلامش

5252

چو زان حالت دمی با خویشش آورد

سلامی و علیکی پیشش آورد

5353

بپرسید و بخود بنمود رازش

که میداند که تا چون بود سازش

5454

سه باره سی هزارش گفت اسرار

که بشنو در حقیقت سر نگدار

5555

زهی خلوت که موسی در نگنجید

فلک در نزد او ذره نسنجید

5656

زهی تو دیده اسرار کماهی

تو بشنفته همه راز الهی

5757

ترا گفت او هر آنچه گفتنی بود

حقیقت گوش معنی تو بشنود

5858

تو بشنودی حقیقت گفت دلدار

توئی خورشید و ماه و ذرّه کردار

5959

حقیقت حق بدید او بر سر و چشم

اگرچه ناسزا گیرد از این خشم

6060

معاینه خدا دیدست در خود

که پیدا کرد این جا نیک از بد

6161

حقیقت او خدا را در خدا یافت

نه همچون ما همه چیزی جدا یافت

6262

جدانزدیک او هرگز نباشد

که دید انبیا عاجز نباشد

6363

چو خاصه مهتری او بود رهبر

طفیل نور او آمد سراسر

6464

اگر دیده همی دیدار او یافت

شب معراج کل دیدار او یافت

6565

نه بیند همچو او دیگر کسی یار

که پنهانست اسرارش ز انکار

6666

کسی کانکار او کردست بیشک

بهست ازوی بصد باره دُمِ سگ

6767

حقیقت سگ شرف دارد بر آنکس

بنزد اهل معنی هست ناکس

6868

بدان گفتم که تا منکر شود کور

بماند تا ابد از جهل رنجور

6969

اگرچه منکرانش پیش دیدند

همه از خویشتن دلریش دیدند

7070

در آن دم گفت کای دانای اسرار

نمیبینم ترا من خود بدیدار

7171

توئی جمله چه گویم اندر این کار

حقیقت نقطهٔ و عین پرگار

7272

چنین گفت ای محمد این مگو باز

ترا دادیم این ترتیب و اعزاز

7373

ترا بنمودهام این راز تحقیق

ترا بخشیدهایم این عین توفیق

7474

ترا دادیم اسرار عیانی

تو از جمله حقیقت کاردانی

7575

ترا دادیم و دیگر کس ندادیم

همه از بهر دیدارت نهادیم

7676

طفیل تو همه کردیم پیدا

ز نور تست در تو جمله اشیا

7777

حقیقت ما و تو هر دو یکیایم

بنزد مؤمنان ما بیشکیایم

7878

ز نور شرع برگو آنچه دیدی

که دید ما ز دید خویش دیدی

7979

من و تو دیگریم و هرچه کردم

من اندر ذات توآگاه و فردم

8080

ز نور شرع برگو آنچه گوئی

بجز حکم و رضای ما نجوئی

8181

ز نور شرع تو شرح و بیان کن

کنون کل روی با خلق جهان کن

8282

ببخشم امّتت را من سراسر

که خواهی بود در رهشان تو رهبر

8383

در آن شب چون همه در سیر خود یافت

ز دید احمدی دید خدا یافت

8484

چو فارغ بود از کل نیک دید او

در آن معراج شد کلّی اَحَد او

8585

یکی بود و یکی دانست ذاتش

وگر ره بازگشت اندر صفاتش

8686

ز عین لامکان دید او نمودار

سجودی کرد در خور شاه هشیار

8787

ز عین لامکان چون باز گردید

از آنجا صاحب اعزاز گردید

8888

دگر ره گرم رو در قربت شاه

همی آید ز سرّ جمله آگاه

8989

ز قربت همچنان با خود نه بی خَود

بچشم پاک او نیکی شده بَد

9090

ز عزت همچنان بیهوش و باهوش

ز شوق باز هم گویا و خاموش

9191

ز وحدت همچنان اندر یکی بود

همه حق در بر او بیشکی بود

9292

گمان رفته یقین گشته پدیدار

چو برق گرم رو در عین دیدار

9393

ز پرده پرده آمد در درون او

یکی گشته درون را با برون او

9494

ز پرده راز بگشاده تمامت

بدانسته عیان سرّ قیامت

9595

ز پرده پرده کلّی بر دریده

بجز معشوق خود غیری ندیده

9696

همه یکسان او عین بشر بود

حقیقت رهنمای خیر و شر بود

9797

درآمد آنچنان بر جای اشتاب

که بودش گرم بیشک جامه خواب

9898

بداند پاک دین کین سرّ درستست

کسی راکاندر آن شکّست مست است

9999

ز حالت هر دمی بودی وصالش

کسی دیگر کجا داند کمالش

100100

نگه میداشت با خود سرّ اسرار

زبان در بند کرده دل به گفتار

101101

نگه میداشت با خود راز در دید

که جز دیدش در آن محرم نمیدید

102102

چو روز دیگر آن سلطان دوجان

بمسجد رفت پیش جمع یاران

103103

وصال یار دیده او بغایت

ز حق دریافته عین هدایت

104104

نماز صبح کرده از یقین را

دعا کرد او عبادالصالحین را

105105

بگفت او راز چندی آشکاره

همه یاران بروی او نظاره

106106

چنین گفت آن رسول برگزیده

که ای یارانِ رازِ ما شنیده

107107

شب دوشین بَرِ دادار بودم

پیام او بگوش جان شنودم

108108

همه اسرار خود با من عیان کرد

ز دید خود مرا شرح و بیان کرد

109109

سه باره سی هزاران راز از آغاز

تمامت گفت با من دوش سرباز

110110

هر آنچه گفتنی باشد بگویم

رضای دوست اینجا باز جویم

111111

عیان دیدیم جمله دوش تحقیق

مرا بخشید آن دیدار توفیق

112112

یکی دیدم زمین و آسمان را

گذشتم از مکین و از مکان را

113113

حجاب نور و ظلمت را بریدم

جمال دوست من بیشک بدیدم

114114

خدا دیدم بچشم سر یقین من

بدیدم اوّلین و آخرین من

115115

ابوبکر نقی گفتا که صَدَّق

درستست این بیانِ دوست الحق

116116

عمر گفتا که دیدی هست این راست

همه از بهر یک موی تو آراست

117117

پس آنگه گفت عثمان صاحب راز

ترا باشد مسلّم جنّت و ناز

118118

علی گفتا توئی اسرار جمله

ترامیدانم آن انوار جمله

119119

چو یاران این چنین بودند جمله

عیانِ عین یقین بودند جمله

120120

برغم آن مفسّر کو اثیم است

چراغش را ز باد تند بیم است

121121

نیابد رافضی اسرار معنی

نمیگنجد بجنّت دار دعوی

122122

نمودار خدا او هم نداند

که بیشک رافضی حیران بماند

123123

نداند هیچکس اسرار یزدان

کجا داند حقیقت دیو قرآن

124124

نداند عقل این معنی که یاد است

که راز او همه با اعتقاد است

125125

نکو میدار بیشک اعتقادت

یقین میدار دائم در نهادت

126126

یقین دریاب و برگرد ازگمان تو

که تا بینی جمال حق عیان تو

127127

اگر داری یقین در خانهٔ دل

مشو چندین ز حس بیگانهٔ دل

128128

یقین را پیش کن تا حق بیابی

دمادم سوی حق از جان شتابی

129129

یقین بگذار از دست ای برادر

گمان را دان حقیقت عین آذر

130130

گمان را دور گردان از برِ خویش

یقین را دان حقیقت رهبر خویش

131131

یقین جوی و یقین ازدست مگذار

یقین بنمایدت ناگاه دیدار

132132

یقین را کن طلب تا چند گوئی

که سرگردان صورت همچو کوهی

133133

اگر تو مرد راه و پیش بینی

یقین را از گمان تو پیش بینی

134134

همه اسرارِ جان عین الیقین است

یقین هم رهنما و پیش بین است

135135

یقین گفته‌ست بیشک جمله اسرار

ز عین جان یقینت را نگهدار

136136

اگر تو در طلب هستی یقین شو

در این ظلمت یقین کل راه بین شو

137137

ز سیّد بازجو اسرار معنی

مباش این جایگه در عین دعوی

138138

یقین را پیشوا کن همچو سیّد

که تا کار تو باشد جمله جیّد

139139

ترا او پیشوا و راه بین است

درون جانت او عین الیقین است

140140

درون جانت او حق رهنمایست

که هم او عقل تست و جانفزایست

141141

اگر از وی یقین خود بیابی

مجو چیزی به جز عین خرابی

142142

از او کن مشکلات خویشتن حل

که او بگشایدت مر راز مشکل

143143

درون جان برون دل گرفتست

چرا صورت ترا در گل گرفتست

144144

بصورت ماندهٔ اندر وحل تو

کجا یابی عیانِ خویش حل تو

145145

تو این دم در وحل مرجای داری

عجایب مسکن و ماوای داری

146146

چرا مغرور جای دیو گشتی

از آنت غرقه شد در بحر شتی

147147

چو اینجا نیست جز او رهنمایت

هم او را دان که باشد درگشایت

148148

ترا معراج جان حاصل نبودست

از آن جان و دلت واصل نبودست

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

به بالا مصطفی سرو روانست

رخش مانند ماه آسمانست

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 5 - در نعت سیّد المرسلین علیه افضل الصّلوات و اکمل التحیّات فرماید

اگلی نظم

دلا معراج داری هست معراج

چرا تیری نیندازی بآماج

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 7 - در خطاب کردن با دل و دریافتن اسرار معانی فرماید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور