صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »هیلاج نامه
  3. »بخش 6 - در اسرار عشق الهی فرماید

بخش 6 - در اسرار عشق الهی فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

دلا اکنون شدی از خواب بیدار

رهائی یافتی از خواب بیدار

2

ز غفلت آمدی بیرون حقیقت

بسی خوردی در اینجا چون حقیقت

3

بغفلت روزگاری بسپریدی

درین گام بلا کامی ندیدی

4

ندیدی هیچ کامی سوی دنیا

بماندی غافل اندر کوی دنیا

5

اگرچه دادهای جان اندرین راه

که از رازی کنون درمانده درچاه

6

بمنزل در رسیدی مانده درچاه

اگرچه دادهٔ جان اندرین راه

7

بمنزل در رسیدی باز مانده

هنوز از شوق صاحب راز مانده

8

دم عرفان زدی اینجا بیکبار

ترا جانان نموده عین دیدار

9

ز اصل دوست برخورد ار عشقی

چو منصور این زمان بردار عشقی

10

ترا از عشق بد چندین ملامت

که خوردی حسرت و رنج و ندامت

11

قدم چون سوی این گلشن نهادی

ندانستی و در گلخن فتادی

12

درین گلخن بماندی مدتی باز

گهی درسوز بودی گاه در ساز

13

چه خواهی کرد گلخن جای تو نیست

قبای خاک بر بالای تو نیست

14

توی از جوهر بالا گزیده

مقام عالم بالا ندیده

15

سفر کردی ندیدستی ره خود

بکلی مینگشتی آگه خود

16

سفر کردی سوی منزل رسیدی

دمی وصلت ز نور خود ندیدی

17

سفر کردی تو با اینسان در اینجا

ندیدی هیچ همراهان در اینجا

18

سفر کردی ز دریا سوی عنصر

سفر ناکرده گوهر کی شود در

19

سفر را گرچنین قدری نبودی

مه نو بر فلک بدری نبودی

20

نخستین قطرهٔ باران سفر کرد

وز آن پس قعر دریا پرگهر کرد

21

توی کرده سفر در عین دریا

چرا میمانی اندر قعر دریا

22

تو در دریای عشقی پروریده

کمال خود در این دریا ندیده

23

کمال خود ندیدی در جواهر

که اسرارت شود اینجای ظاهر

24

طلب کن جوهرخودسوی دریا

چرا ماندستی اندر قعر دریا

25

طلب کن جوهر ای دانای اسرار

صدف را بشکن و گوهر برون آر

26

توئی دریا و جوهر در نشان نه

ترانامی ولی نام ونشان نه

27

توی اندر صدف ساکن بمانده

ز دامن پاک خود ایمن بمانده

28

تو دست شاه لایقتر نمائی

تو بیشک رازدار پادشائی

29

چرا تو اندرین دریای خونخوار

بجنگ این صدف ماندی گرفتار

30

صدف را بشکن و بنمای هم رخ

تو از دریا شنو پیوسته پاسخ

31

نظر کن در خود اکنون چون شکستی

صدف بشکن که کلی خود تو هستی

32

تو داری نور پاک هفت گلشن

تو در دریا شده پیوسته روشن

33

کنار بحر روشن از تو باشد

حقیقت هفت گلشن از تو باشد

34

الا ای جوهر بی منتها تو

حقیقت بیشکی نور خدا تو

35

الا ای خانهٔ راز الهی

عجایب جوهری جوهر نمائی

36

نه در کونین و نی در عالمینی

که سرگردان بین اصبعینی

37

الا ای جوهر قدسی کجائی

نه در عرشی نه در فرشی کجائی

38

درین دریا اگر دریا به بینی

تو خود را محو و ناپیدا به بینی

39

نه جای تست این دریا و بگذر

درین دریای بیپایان تو بنگر

40

اگرچه ماندهٔ این دم بغرقاب

کمال خویش هم اینجا تو دریاب

41

کمال خویش بشناس اندر اینجا

که تا زینجا رسی در عین اینجا

42

چه میدانی در اینجا تا تو چونی

توئی آن جوهری که ذوفنونی

43

تو را خواهند بردن تا برشاه

که تا شه گردد از راز تو آگاه

44

حقیقت پیش شه خواهی شدن باز

تو باشی در کف سلطان باعزاز

45

تو خواهی بود باز و بند سلطان

چوداری حکم بازوبند سلطان

46

کمالت آنگهی افزاید از یار

که سلطانت بود از جان خریدار

47

خریدار تو سلطانست از عشق

در اینجا راز پنهانست ار عشق

48

دریغا چون ندانستی چه گویم

دوای درد بیدرمان چه جویم

49

دوای درد خود هستم حقیقت

وزین زندان برون جستم حقیقت

50

برون جستم ازین زندان ظلمات

شدم آزاد اندر حضرت ذات

51

مرا در سوی آن حضرت برد باز

که تا از راز او گردم سرافراز

52

بیابم حضرت بیچونش ای دل

که مقصود منست اینجای حاصل

53

مرا اینجاست عز و قدر و قیمت

در اینجا دیدن جانان حقیقت

54

غنیمت دان که در اینجا دو روزی

مثال عاشقان سازی بسوزی

55

چو با عشاق صاحب درد باشم

نه چون زن همچو مردان مرد باشم

56

مرا با درد جانان آشنائیست

دوای دردم از صورت جدائیست

57

دریغا درد مادرمان ندارد

حقیقت راه ما پایان ندارد

58

ندارد درد من درمان دریغا

بمانم بیسر و سامان دریغا

59

سر و سامان ندارم در ره جان

بماندم خوار در بازار جانان

60

مرا تا درد باشد جان ندارم

در اینجا جز رخ جانان ندارم

61

مرا مقصود جانانست دیدن

پس آنگه درکمال جان رسیدن

62

سر من بهر این راز است سرباز

که یابد عاقبت اسرار ما باز

63

ازین معنی نگردم یک زمان من

که تا اینجا رسم در جان جان من

64

نخواهد بود اینجا نطق خاموش

که دل چون دیگ در آتش زند جوش

65

دلم در دیگ سودای معانی

چنان پخته که آن پیر نهانی

66

در آنچه گفت خواهم آنچه او گفت

که حق دید و وزو دید و نکو گفت

67

هر آن چیزی که از حق گفت خواهی

دری باشد که بیشک سفت خواهی

68

ز حق چندانکه گوئی بیش از آنست

کسی اسرار او کلی ندانست

69

ز حق گوی و ز حق بشنو بتحقیق

که از حق میرسد پیوسته توفیق

70

ز توفیق وی اینجا جوی طاعت

که در طاعت بیابی استطاعت

71

ترا آنجاکمال عشق شاه است

چه غم داری چو شه در بارگاهست

72

مدد از شاه جوی و خرمی کن

مگردان روی از شه همدمی کن

73

چو فرمودت ترا در عین فرمان

ببر فرمان او خود را مرنجان

74

چنان میدان که شاه آفرینش

ترا پیداست اندر آفرینش

75

کمال شاه و فرّ شاه با تست

حقیقت هم دل آگاه با تست

76

همه در دل شناس و دل عیان بین

درون جان جمال بی نشان بین

77

ترا در دل جمال ماهروئیست

بلای عشق در هر لحظه سوئی است

78

تو از اوئی و با اوباش اینجا

توی نقش رویت نقاش اینجا

79

ترا او نقش بسته آخر کار

کند خود این همه نقشت بیکبار

80

تو چندینی چرا خود دوست داری

به مغزی در حقیقت پوست داری

81

ترا مغز است و در خود ماندی ای دوست

از آن مغزی ندیدستی به جز پوست

82

ترا چون مغز اینجا گه نباشد

چو مردانت دل آگه نباشد

83

دل آگه باید در میانه

که تا یابد کمال جاودانه

84

هر آن غم کاندرین منزل نهادند

حقیقت بار آن بر دل نهادند

85

ز بحر وصل جانها بیقرار است

مکان وصل در دارالقرار است

86

اگر دارالقرار اینجا بدانی

بیابی وصل و اسرار نهانی

87

حقیقت باید اینجا گه قرارت

که پنهان نیست خود دیدار یارت

88

ترا دیدار جانانست اینجا

ولی در پرده پنهانست اینجا

89

وصال او اگر میبایدت دوست

برون میباید آمد پاک از پوست

90

همه گفتارها از بهر این است

که در مردن یقین عین الیقین است

91

اگر مردی برستی از جهان تو

یقین یابی بهشت جاودان تو

92

در آنجا دایماً عین وصالست

که اینجا خانهٔ رنج و وبال است

93

در این محنت سرای عالم کل

کجا آید مراد کل بحاصل

94

خوشستی زندگانی و کشستی

اگر نه مرگ ناخوش در پی استی

95

فراق آخر کار است ما را

وصالش دیدن یار است ما را

96

فراق سخت در راهست آخر

کسی یابد که آگاهست آخر

97

ز بعد آن وصال جاودانست

همه دیدار با آن جان جانست

98

ولی اینجا فراق اندر فراقست

همه دوری ز درد اشتیاق است

99

مراد اینجا تمنا دان حقیقت

در او پنهان و پیدا دان حقیقت

100

دم آخر همه اسرار یابند

کسانی کاندر این دم یار یابند

101

جهانی پر زاندو هست و ماتم

که ما را مینماید غم دمادم

102

بلا و رنج بیحد یافتستم

اگرچه مویها بشکافتستم

103

دل و جان در بلای قرب جانانست

چنین اسرار گفتن کی چنانست

104

دل و جان رازدار پادشاهند

حقیقت دایماً نور الهند

105

چه حاجت بود چندینی ز گفتن

چو میبایست اندر خاک خفتن

106

چه میجوئی ز چندین سر اسرار

که ما گفتیم و هم آمد پدیدار

107

وصال جان جان از جان بگویم

به هر اسرار صد برهان بگویم

108

از اول درد مییابد حقیقت

دوم تقوی در اسرار شریعت

109

سوم جز آنگهی معشوق دیدن

چهارم وصل آنگه سر بریدن

110

نظر در کار این کردم بیکبار

نداند این سخن جز صاحب اسرار

111

جهان و هرچه در هر دو جهانست

نیرزد پرّ کاهی گرچه جانست

112

بجز جانان در این عالم ندانی

به بینی گر تو هم صاحب یقینی

113

بجز جانان مجو ای جان و دل تو

وگرنه عاقبت گردی خجل تو

114

جز او آخر چه باشد هیچ باشد

جهان نقش و طلسم و پیچ باشد

115

حقیقت جملهٔ مردان که بودند

کزو گفتند وهم از وی شنیدند

116

همه گفتار ایشان بود از یار

یکی دیدند اینجاگه نگهدار

117

چنان دیدند در این جایگه باز

که گوئی جان ایشان بد یکی راز

118

طلب کردند تا آخر رسیدند

بوصل اصل جانان باز دیدند

119

رهی دور است این راه خطرناک

چه داند کرد اندر ره کف خاک

120

رهی دور است و بس راهیست مشکل

که یارد رفت آنجا سوی منزل

121

رهی دور است باید رفت ناچار

ترا میگویمت اکنون خبردار

122

خبردار از سوال دوست ای دل

جواب او یقین با اوست ای دل

123

ترا باید شدن واقف ز اسرار

شوی و وارهی از گیر و از دار

124

ترا تا صورت اینجا باز باشد

دلت پر غصه و پر راز باشد

125

چه خواهی یافت از دیدار صورت

که باید زو گذشت آخر ضرورت

126

دو روزی کاندرین صورت اسیری

مجو چیزی به جز عشق و فقیری

127

فقیری کن طلب در قعر جان کوش

لباس نیستی در فقر درپوش

128

فقیر اینجا ملامت شوق داند

هزاران دوزخ آمد ذوق داند

129

چه سرما و چه گرما در فقیری

بر عاشق یکی باشد اسیری

130

ز صورت دان و گرنه فقر یاراست

در او اسرارهای بیشمار است

131

اگر فقر و فنا خواهی در این راز

تکبر از نهاد خود بینداز

132

تکبر پاک کن از جان و از دل

که تا مقصود خود آری بحاصل

133

ترا اینجا برای عجز آورد

که تا باشی در اینجا صاحب درد

134

چو ما را داد ماهم جان فشانیم

بر معشوق دایم بی نشانیم

135

حقیقت حق شناسی چیست تسلیم

شدن فارغ ز هر اندوه و هر بیم

136

اگر مردی حقیقت او شوی تو

ببین خود تا حقیقت خودشوی تو

137

همه در خود خداوند جهان بین

به هرچه اندر به بینی جان جان بین

138

ره او بسپر اینجا همچو مردان

که خدمتکارت آید چرخ گردان

139

ترا چون چرخ گردون بنده باشد

مه و مهرت بجان تابنده باشد

140

فلک گردان تست و می ندانی

همه ملک آن تست و می ندانی

141

قدم زن بهتر از دوران افلاک

که سرگردان تست این کرهٔ خاک

142

ترا سرّی ورای اوست بنگر

اگر رویت نماید دوست بنگر

143

توانی یافت وصل اینجا حقیقت

اگر میبسپری راه شریعت

144

شریعت بسپر آنگه از نمودار

بگویم رازها آنکه خبردار

145

عمل میبایدت کردن در اینجا

پس آنگه گوی خود بردن در اینجا

146

عمل کن تا ستانی مرد کارت

عمل باشد در اینجا یادگارت

147

عمل کردند مردان اندرین راه

بترس از آه موری در بن چاه

148

عمل چون هست در علمت عمل کن

پس از علم و عمل اسرار حل کن

149

اگر علمت بود در اول کار

عمل آید ترا اینجا خریدار

150

ترا دو چیز میباید ز کونین

بدانستن عمل کردن شدن عین

151

طلب باید که تا در برگشاید

پس آگاهی بمطلوبت نماید

152

دریغا کین طلب در دست کس نیست

درین وادی کسی فریادرس نیست

153

نه فریادت رسد جز جان در اینجا

که جان دیده است مر جانان در اینجا

154

کمال عشق اگر آید پدیدار

بچشم تو نه درماند نه دیوار

155

دلی باید ز عشق یار در جوش

بماند تا ابد او مست و مدهوش

156

نشاید عشق را هر ناتوانی

بباید کاملی و کاردانی

157

الا تا در مقام عشق بازی

تو پنداری مگر این عشق بازی

158

که داند بردره در معدن عشق

چنان برگشتهٔ از مامن عشق

159

حقیقت عقل چون طفلی به پیشش

همیشه میخورد از شوق پیشش

160

کجا دارد ابا او پایداری

سزد گر عشق با جان پایداری

161

به پیش کار گه چون رخ نمودند

در آخر این چنین پاسخ شنودند

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چه گویم مدح میر دین حسن را

دگربار آن حسین پاک تن را

عطار»هیلاج نامه»بخش 5 - در مناقب حضرت امام حسن و امام حسین علیهما السلام

اگلی نظم

کمال عشق داند یافت عاشق

اگر باشد فنای عشق لایق

عطار»هیلاج نامه»بخش 7 - در اسرار عشق و نموداری هیلاج فرماید

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور