صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »هیلاج نامه
  3. »بخش 14 - در اعیان جان و در اعیان آن فرماید

بخش 14 - در اعیان جان و در اعیان آن فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

حقیقت شیخ واصل یار این است

دم خودبین که اصل یار این است

22

در اینجا اصل اینست ار بدانی

حقیت وصل اینست ار بدانی

33

دم حق زد کسی این دم عیان یافت

حقیقت دید این اندر جهان یافت

44

دم حق زد کسی کز خود برون شد

حقیقت این دم او را رهنمون شد

55

دم من زد کسی کز خویش بگذشت

حقیقت کل شد و اینجا یکی گشت

66

همه شیخست اینجا سرّ اسرار

که میگویم در این دم از دم یار

77

همه از شرع میگویم در این دم

ز دستم هر دم از عین الیقین دم

88

اگر عین الیقین اینجا نبودی

نمود این دمم پیدا نبودی

99

اگر عین الیقین خواهی حقیقت

دم خود را نظر کن بی حقیقت

1010

از این دم آنچه گم کردی بجوئی

که بیشک تو ازین درگفت و گوئی

1111

اگر در صورت این دم دم نباشد

حقیقت بیشکی عالم نباشد

1212

هر آنکو وصل میخواهد که یابد

دمادم در سوی این دم شتابد

1313

از این دم گرنیابی راز اینجا

کجا آیی دگر تو باز اینجا

1414

ازین دم گر نیابی راز بیچون

بمانی و کجا آئی تو بیرون

1515

از این دم گر نیابی گنج اسرار

ترا هرگز کجا آید پدیدار

1616

ازین دم عاشقان اندر فنایند

در آن عین فنا اندر بقایند

1717

از این دم عاشقان ره باز دیدند

فنا گشتند چون این راز دیدند

1818

ازین دم جوی بیشک جان جانت

کزین یابی حقیقت مر عیانت

1919

عیان اینست اگر داری خبر تو

همه این دم نگر اندر نظر تو

2020

همه زین دم در اینجا زنده بنگر

چو خورشید است دم تابنده بنگر

2121

که صورت بیشکی نقش فنای است

بمعنی و عیان ذات خدایست

2222

همه ذاتست در عین صفت او

نماید نقشها از هر صفت او

2323

همه جویان این جان حقیقت

ولی او نیست در بند طبیعت

2424

طبیعت زنده زو اینجا دو روزی

فتاده اندرو سازی و سوزی

2525

طبیعت شیخ هم اینست در اصل

ولیکن این زمان زو یافته وصل

2626

طبیعت تا نیندازی در اینجا

که خواهد شد فنای محض اینجا

2727

بوقتی کین طبیعت محو شد دوست

نماند نقش بیشک نی درین پوست

2828

شود درخاک محو لانماید

در آن محو آنگهی پیدا نماید

2929

شود این دم که میبینی تو در راز

بیابد اصل خود در محو خود باز

3030

ولیکن می نداند سرّ اسرار

بجز منصور وین نکته نگهدار

3131

همه جانست اینجا کاه و تن نیست

بمعنی جملگی در اصل یکی است

3232

از آن سرّ شریعت با کمال است

که عقل از دیدن این در وبالست

3333

بعشق این میتوان آنجایگه دید

نه از عقل فضول و قول و تقلید

3434

بعشق این سرّ توانی یافت ای شیخ

مر این سرّ نهانی یافت ای شیخ

3535

دل و جان تا نگردد محو الله

کجا یابد عیان قل هوالله

3636

دل و جان تا نگردد بیشک ای دوست

کجا آیند بیرون زین رگ و پوست

3737

دل و جان تا نگردند اندر اینجا

حقیقت گم کجا گردند پیدا

3838

دل اینجا شیخ آئینه است بنگر

که دیدارش در آیینه است بنگر

3939

نیاساید تن اینجا تا فنایش

نیابد آنگهی عین بقایش

4040

فنا باشد چو شد محو فنا او

شود درمحو فی الله او بقا او

4141

حقیقت گفت ما ازگنج آمد

از آن جسم اندر اینجا رنج آمد

4242

زهی گنج الهی گشته پیدا

نمییابد کسی او را در اینجا

4343

تو برخوردار گنجی این زمان تو

حقیقت گوش کن شیخ جهان تو

4444

بریدی دست من اینجایگه زار

نمودم سرّ خود گشتی خبردار

4545

بدادم بوسهٔ بر دست و بر سر

نهادم بر سر از اسرار افسر

4646

بریدی دست من اینجا بزاری

بدان کردیم شیخا پایداری

4747

حقیقت می فنا خواهم من اکنون

که تا رسته شوم از خاک و از خون

4848

حقیقت می فنا خواهم دگر بار

که گنج ما شده اینجا گهربار

4949

چو گنج ما پدیدار آید ای شیخ

دل از گنجم خبردار آید ای شیخ

5050

کنون ما گنج خود کلی فشانیم

که در عین الیقین گنج عیانیم

5151

مرا مقصود از هر سر در اینجا

که کردم شیخ بر تو ظاهر اینجا

5252

حقیقت مقصد و مقصود مابین

اناالحق بود وین معبود مابین

5353

که بردار است نقش ما حقیقت

خبردار است از حکم شریعت

5454

مرا مقصود این بد در فنایش

که روشن گردد اینجا گه لقایش

5555

لقای خویش دیده راز برگفت

حقیقت او به پیر راهبر گفت

5656

لقای خویش دید و صورت خویش

حقیقت محو این بردار از پیش

5757

تو شیخا گرچه مرد راه بینی

کجا هرگز تو کلی شاه بینی

5858

مگر آندم که چون من بر سر دار

برآئی و شوی زین سر خبردار

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بتو پیداست جان ای غافل اینجا

گشاده او ترا از خود دل اینجا

عطار»هیلاج نامه»بخش 13 - در نموداری جان در اعیان فرماید

اگلی نظم

هر آن نقشی که بنموده است جانان

یقین میدان که آن بوده است جانان

عطار»هیلاج نامه»بخش 15 - در کشف اسرار حق عزو جل

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور