صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »هیلاج نامه
  3. »بخش 1 - بسم الله الرحمن الرحیم

بخش 1 - بسم الله الرحمن الرحیم

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

بنام کردگار فرد بی چون

که ما را از عدم آورد بیرون

2

خداوندی که جان بخشید و ادراک

نهاد اسرار خود را در کف خاک

3

علیمی کاینهمه اسرار و انوار

ز عشق خویش آورد او پدیدار

4

ز ذات خویش چار ارکان نمود او

زمین ساکن فلک گردان نمودار

5

همه هستی ذات اوست اینجا

چو خورشید و چو مه پنهان و پیدا

6

دو عالم در سجود اوست دایم

به ذات خود بود پیوسته قایم

7

ز جار ارکان نمود اجسام آدم

دمیده از دم خویش اندرو دم

8

ز خاکی اینهمه معنی نموده

درو دیدار خود پیدا نموده

9

ز نور اوست پیدایی بینش

ازو پیدا نموده آفرینش

10

وجود تست اینجا گه ز جودش

اگر دیدار خواهی کن سجودش

11

دو عالم در تو پیدا کرده بنگر

وصالش یافتی از وصل برخور

12

سراسر در تو پیدا میندانی

که بیشک این جهان و آن جهانی

13

توئی آیینه در آیینه میبین

جمال خویش در آیینه میبین

14

زهی صانع که چندین از تو پیدا

ازین پیوسته از تو شور و غوغا

15

زهی از تیرگی دیدار کرده

طلسم گنج پر اسرار کرده

16

ترا خورشید و مه رخشان و گردان

طلبکار تو و تو در دل و جان

17

حقیقت شیب و بالا از تو پیداست

ز دیدار تو عالم پر ز غوغا است

18

همه ذرات در تسبیح ذاتت

ندیده هیچکس کل صفاتت

19

تمامت در تو حیران و تو در خویش

ز عزت این جهان آورده در پیش

20

حجاب صورت آنجا باز بسته

خودی و خویش در پرده نشسته

21

کسی جز تو که باشد آن تو هستی

صفات خویش بر خود نقش بستی

22

طلبکار تو عقل و ره نبرده

ز تو حیران اگرچه بسته پرده

23

کجا عقلت بیابد زانکه جانی

اگر گویم نشان بی نشانی

24

نشان بینشانی از تو موجود

صفاتت کرده هستی تو معبود

25

همه ذات تو میجویند پیدا

تو ناپیدا و در جمله هویدا

26

حقیقت آشکارائی همیشه

نه بر جائی نه بیجائی همیشه

27

منور از تو عالم در میانه

توئی خود عالم و از تو نشانه

28

چهارت عنصر اینجا بنده گشته

ابا خورشید تو تابنده گشته

29

تو خود میجوئی و با خویش هستی

ز خود گوئی و بر خود بار بستی

30

کجا آتش تواند یافت بویت

که شد دیوانه از سودای رویت

31

کجا رویت تواند یافتن باد

که جانم از صفات اوست آباد

32

صفات عشق هم آیات دیده است

اگرچه خویش در آفات دیده است

33

حقیقت خاک اینجا یافته راز

هزاران قصه بی او گفتهٔ باز

34

تو خورشیدی میان خاک و خونی

مگر ذرات عالم رهنمونی

35

تو شاهی عکس خود در ذات دیده

سوی خورشید جان دیگر رسیده

36

چه نور است اینکه در جانها فکندی

که در هر ذره طوفانها فکندی

37

هزاران قطره هر یک آفتابی

ز عکس هر یکی نوری و تابی

38

ز هر قطره عیان عکسی پدیدار

تو اندر وصل خود جان را خریدار

39

تووئی بحر و توئی جوهر چه جویم

توئی خورشید من دیگر چگویم

40

وصالت هر که جوید سر ببازد

چو شمع آنگاه هر دم سر فرازد

41

تو شمع مجلس کون و مکانی

تو جوهر میندانم گرچه کانی

42

ز تاب روی تو عالم منیر است

کز آن یک لمعه در سیر مسیر است

43

ز نور روی تو خورشید خیره

شده پنهان و گشته لعل تیره

44

مه از شرم تو در هر ماه بگداخت

چو رویت دید خود در خاک انداخت

45

فلک مدهوش و از شوق تو حیران

بسر در خاک راهت گشته پویان

46

همه گلهای رنگارنگ زیبا

که میگردد ز صنع تو هویدا

47

شود ریزان درین ره ز اشتیاقت

فنا آمد مر ایشان را فراقت

48

بنفشه خرقه پوش مست کویت

فکنده سر ببر درهای هویت

49

شده نرگس ز بویت مست و مدهوش

گشاده دیدهها و گشته خاموش

50

فتاده در زبانت سوسن از راز

ریاحین گفته نیز اسرارها باز

51

ثنا و حمد تو گویند مرغان

به هر گونه میان باغ و بستان

52

چو بلبل روی گل در عشق تو یافت

از آن نزد سلیمان خویش بو یافت

53

حقیقت فاخته طوق تو دارد

بگردن جان دراز شوق تو دارد

54

همه در غلغل عشق تو هستند

گهی هشیار و گاهی نیم مستند

55

تعالی الله کمال صنع بیجون

که جان بنموده اندر خاک در خون

56

چه چیزی کاینهمه از تست پیدا

تو درجانی و جان ازتست پیدا

57

چو از دیدار تو دیدار کرده

ز مستی جمله را بیدار کرده

58

تو خود دانای خویش و نیز کس نیست

بجز تو فوق و تحت و پیش و پس نیست

59

یکی ذاتی که اول مینداری

که در اول در آخر می برآری

60

یکی بودی و هم آخر یکینی

بنزدم قل هوالله پیشکینی

61

زبان عاقلان شد الکن تو

فرو ماندند در ماه و من تو

62

نیارد کرد عقلت وصف اینجا

که پرکرده است او هر نقش اینجا

63

که باشد عقل طفلی در ره تو

که افتاده است در خاک ره تو

64

بسی وصف تو کرد و هم بسی خواند

ولی در آخر از راز تو درماند

65

چنان کانجا توئی آنجا تو باشی

به کل در علم خود دانا تو باشی

66

تو در پرده برون پرده غوغا

همه نادان توئی بر جمله دانا

67

زهی از تو شده پیدا دو عالم

ز یکتائی تو پیدا شد آدم

68

ز تو پیدا همه تو ناپدیدار

ز تو آدم شده اینجا پدیدار

69

کمال صنع تو آدم نموده

ابا او گفتهٔ و از خود شنوده

70

دم آدم ز تو بد ورنه آدم

کجا هرگز زدی اینجایگه دم

71

تمامت انبیا حیران دیدت

فرستادست بی گفت و شنیدت

72

تو پیغام خود اینجا بازگفتی

ابا احمد حقیقت راز گفتی

73

دو عالم پر ز نور فر و زیبت

فرازی کرده از بهر نشیبت

74

خروش عشق تو در عالم افتاد

از اول در نهاد عالم افتاد

75

ز بالا سوی شیب آمد ز عزت

تو بخشیدی مرا وراعز و قربت

76

تو دادی رفعتش در روی ذرات

فرستادی مرا دو اسفل آیات

77

اساس علم الاسمایش کردی

ز ذات خویشتن پیداش کردی

78

نهادی گنج خود اندر دل او

دمیده از دم خود در گل او

79

نفخت فیه من روح آشکاره

ز تست و هم توئی برخود نظاره

80

ز تست آدم هویدا و از تو برخاست

یکی اسمست وین پنهان و پیداست

81

اگر پنهان شوی پیدا تو باشی

دوئی محو است کل یکتا تو باشی

82

توئی یکتا دوئی شد ازمیانه

تو خواهی بود با خود جاودانه

83

ز یکتائی خود جانا نمودی

جمال خویش هم با ما نمودی

84

دل عشاق تو پر خون بماند

نداند هیچکس تا چون بماند

85

جهان جان شده از تو پدیدار

ابا عشاق تو میگوید اسرار

86

بگفتی سر خود جانا بآخر

ابا منصور رازت گشت ظاهر

87

که باشد کو نداند ور بداند

چو تو در دید خود حیران بماند

88

نداند جز تو کس در عشقبازی

که با ما هر یکی چه عشق بازی

89

برافکن پرده جانا تا بدانیم

یقین گردان که در عین گمانیم

90

ز عزت عاشقان را شادگردان

وزین بند بلا آزاد گردان

91

چنان دیدار تو در جان ما شد

که جان یکبارگی از خود فنا شد

92

چو جان ما فنا شد در ره تو

از آن شد در حقیقت آگه تو

93

حقیقت یافت شد آخر خبردار

برون آمد بکل از عجب و پندار

94

خبردار است جان و از تو گوید

تو میبیند وصالت مینجوید

95

ز صنع ذات تو جانست آگاه

ستاده بهر خدمت سوی درگاه

96

وصالش کرده هم روزی در اینجا

که دید و بخت و پیروزی در اینجا

97

دل اینجا نیز عین اصل دارد

که با جان در قیامت وصل دارد

98

ز تو بازار دنیا پرحضور است

سراسر از تو دلها پر ز نور است

99

منور از تو روی کاینات است

همه عالم پر از خورشید ذاتست

100

عجب خورشید رویت در تک وناب

فتاده این زمان در قطره آب

101

ز تو پیدا ز تو پنهان شود باز

سوی خورشید تو رخشان شود باز

102

ندانم با که و اندر کجائی

چه کردستی تو و چه مینمائی

103

ندانم با که وصفت باز گویم

نمیبینم کسی تا راز گویم

104

چه بینم چون به جز تو دیگری نیست

خبرداری و کس را مخبری نیست

105

ز هر وصفی که کردم بیش از آنی

که وصف خویش کردن هم تودانی

106

ز تو جان زنده و اندر گفتگویست

به تست اینجایگه هم جستجویست

107

نهان از شوق گریانیم و خاموش

سر خود را نهاده بر بنا گوش

108

همی گرید چو ابر از شرمساری

که گر بد کرده او را درگذاری

109

توئی بیرون ولی در اندرونی

همه ذرات خود را رهنمونی

110

عطا دادی تو در آخر کریما

برحمت عفو کردستی رحیما

111

عطا بخشی تو بیش از گناه است

ولیکن جان بنزدت عذر خواهست

112

صفاتت انبیا چون دیده باشد

ز تو گفته ز تو بشنیده باشد

113

ز وصفت ذات تو جانست آگاه

ستادم بهر خدمت سوی درگاه

114

اگرچه کرد خدمت مربسی او

شناسد خویشتن را تا کسی او

115

که باشد جان که تا باشد بر تو

که واماند حقیقت در خور تو

116

ترق دارد ز دیدار تو ای دوست

که دارد از تو و افتاده در پوست

117

توی او را به هر حال و به هر کار

حقیقت مونس و هم ناپدیدار

118

حقیقت چون دل و جان هم تو باشی

فکنده دمدمه هم دم تو باشی

119

بقای جاودانی هم تو بخشی

نهانی هم نهانی هم تو بخشی

120

همه از تست اینجا چه بد و نیک

ولی ما خون خودریزان درین ریگ

121

بدی از ما و نیکی از تو پیداست

که ذات پاک تو در کل هویداست

122

تو دانائی و علام و خبیری

که مر بیچارگان را دستگیری

123

تو ستّاری و سرّ جمله پوشی

حقیقت عذر موری مینیوشی

124

تو بخشائی مر آخر هر گنه را

که میدانیم ما تو پادشه را

125

قلم راندی و خرسندیم مانده

ترا پیوسته در بندیم مانده

126

اسیر و ناتوان افتادهٔ تو

درین نه طاق ایوان زادهٔ تو

127

ترا در راه معنی راه داده

ز شوقت داغ بر دلها نهاده

128

چو داغ عشق تو ما راست در دل

از آن اینجا مراد آمد به حاصل

129

چو افتادیم اینجا همچو خاکت

مکن از ما دریغ آن نور پاکت

130

کریما قادرا پروردگارا

بفضل خود ببخشی این گدا را

131

عظیما صانع کون و مکانی

گدا را دادهٔ راز نهانی

132

سمیعا خود بخود می راز گفتی

همه بشنیده هم خود بازگفتی

133

زهی سرت زبان خاموش گشته

تن و جان در رهت بیهوش گشته

134

زهی صنعت نموده عشق عطار

که چندین جوهر افشانده است و اسرار

135

زهی انعام و لطف و کارسازی

بفضل خویش ما را مینوازی

136

نهادم گردن تسلیم اینجا

بماندستم عجب پر بیم اینجا

137

طلبکارت بدم در اول کار

به آخر آمدی جانا پدیدار

138

منم افتاده در خاک رهت خوار

مرا از خاک ره ای دوست بردار

139

چنان حیرانم و هم راز دیدم

خودی در بیخودی من باز دیدم

140

قلم راندی مرا در آخر ای دوست

که تا بیرون کنی این مغز از پوست

141

بدان قولم که گفتی درالستم

بآخر این صدف جانا شکستم

142

تو ما را کردهٔ جانا بزندان

درین زندان تو هستیم مهمان

143

مرا خوشد از اینجا آشنادار

مرا در قید زندان با صفا دار

144

یقین میدان که اندر آخر کار

بیامرزد حقیقت کل بیک بار

145

بیامرزد بآخر دوستان را

دهدشان مر بهشت جاودان را

146

گر آمرزد بیک ره جمله را پاک

نیامرزیده باشد جز کف خاک

147

همه در حضرتش یک مشت خاکست

ببخشاید به آخر ز آن چه باکست

148

چه باشد نزد او این جمله عالم

حبابی دان ونقشی دان در این دم

149

چه باشد گر ببخشاید بیک بار

کجا آید در این دریا پدیدار

150

نه چندانست انعام الهی

سر مو نیست از مه تا بماهی

151

کمال لطف تو بیمنتهایست

گدا امیدوار اندر دعایست

152

بفضل خود ببخشی ناتوان را

ز بس بنمای از خود جان جان را

153

نمائی بیشکی راه نجاتم

رسانی آخر ازدل سوی ذاتم

154

تو میبینم تو میدانم دگر هیچ

نیاید جز تو دیگر در نظر هیچ

◆

اگلی / پچھلی نظم

اگلی نظم

ز بعد خالق کون و مکان را

ثنا بر خاتم پیغمبران را

عطار»هیلاج نامه»بخش 2 - در نعت حضرت سید المرسلین صلی الله علیه و آله

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور