صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »الهی نامه
  3. »بخش یازدهم
  4. »(13) حکایت حسن بصری و شمعون

(13) حکایت حسن بصری و شمعون

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

حسن در بصره استاد جهان بود

یکی همسایه گبرش ناتوان بود

22

مگر هشتاد سال آتش پرستی

گرفته بود پیشه جَور و مستی

33

بنام آن گبر شمعون بود در جمع

همه سر پیشِ آتش داشت چون شمع

44

چو بیماریِ او از حد برون شد

حسن را دردِ دل در دل فزون شد

55

بدل گفتا که باید رفت امروز

عیادت را و پرسیدن در آن سوز

66

چه گر گبری ز بی سرمایگانست

ولیکن آخر از همسایگانست

77

شد القصّه حسن نزدیکِ شمعون

میان خاک دیدش خفته در خون

88

سیه گشته ز دود آتشش روی

نه جامه در برش پاکیزه نه موی

99

زبان بگشاد شیخ و گفت ای پیر

بترس آخر ز حق تا کی ز تقصیر

1010

همه عمر از هوس بر باد دادی

میان آتش و دود اوفتادی

1111

بیازردی خدای خویشتن را

گرو کردی بدوزخ جان و تن را

1212

تو پنداری کز آتش سود دیدی

نمی‌دانی کز آتش دود دیدی

1313

مکن ای خفته تا یابی رهائی

که گر شیری تو با حق برنیائی

1414

چرا از آتشی دل می‌فروزی

که گر بربایدت حالی بسوزی

1515

دران آتش که یک ذرّه وفا نیست

ازو موئی وفا جستن روا نیست

1616

گر آتش را وفا بودی زمانی

ترا دادی دمی باری امانی

1717

تو کآتش می‌پرستی روزگاریست

بسوزد آخرت وین طرفه کاریست

1818

ولی من کز دل و جان حق پرستم

بر آتش در نگر این لحظه دستم

1919

که تا آگه شوی تو ای گنه کار

که جز حق نیست در عالم نگهدار

2020

بگفت این و در آتش برد دستی

که در موئیش نامد زان شکستی

2121

چو دست شیخ دید آن گبر فرتوت

ز دست شیخ شد حیران و مبهوت

2222

بتافت از پرده صبح آشنائی

چو شمعی یافت شمعون روشنائی

2323

حسن را گفت شیخا این چه حالست

که اکنون مدّت هفتاد سالست

2424

که من آتش پرستی پیشه دارم

کنون از حق بسی اندیشه دارم

2525

درین معرض که جان بر لب رسیدست

دل تاریک را صبحی دمیدست

2626

چه سازم چارهٔ کارم چه دانی

که بسیاری نماند از زندگانی

2727

زبان بگشاد شیخ و گفت ای پیر

مسلمان شو ترا اینست تدبیر

2828

پس آنگه گفت شمعون کای نکوکار

بسی آزرده‌ام حق را بگفتار

2929

اگر تو این زمانم یار گردی

خطی بدهی و پذرفتار گردی

3030

که حق عفوم کند بی هیچ آزار

دهد در جنّتم تشریفِ دیدار

3131

من ایمان آرم و با راه آیم

ولی چون خط دهی آنگاه آیم

3232

حسن بنوشت خطی و نکو کرد

پذیرفتاری مقصود او کرد

3333

دگرباره بگفت ای شیخِ دین دار

عدول بصره می‌باید بیکبار

3434

که بنویسند بر این خط گواهی

که می‌ترسم من از قهر الهی

3535

حسن فرمانِ آن گبر کهن کرد

بزرگان را گواه آن سخن کرد

3636

خط آورد و بشمعون دادآنگاه

مسلمان گشت شمعون نکو خواه

3737

چو خط بستد حسن را گفت ای پیر

چو جانم در رباید مرگ تقدیر

3838

مرا چون پاک شستی در کفن نِه

بدست خویش در خاک کهن نه

3939

بگفت این و برآمد جانِ پاکش

جهانی خلق گرد آمد بخاکش

4040

نهادند آن خطش در دست آنگاه

نشستند آن جماعت تا شبانگاه

4141

نخفت آن شب حسن در فکر می‌بود

همه شب در نماز و ذکر می‌بود

4242

بدل می‌گفت زیرک اوستادم

که نادانسته خطی باز دادم

4343

دلیری کردم و از جهل بود آن

ندانم تا قوی یا سهل بود آن

4444

چو می‌ترسم که من خود غرقه می‌رم

چگونه غرقهٔ را دست گیرم

4545

چو محرومم ز ملکِ آب و گل من

چگونه ملکِ حق کردم سجل من

4646

درین اندیشه بود او تا سحرگاه

رسولی در رسید از خواب ناگاه

4747

چنان درخواب دید آن شمع ایمان

که شمعون بود در جنت خرامان

4848

ز عزِّ پادشاهی تاج بر سر

ز تشریف الهی حلّه در بر

4949

لبی خندان رخی تابان چو خورشید

مسلّم کرده دارالمکِ جاوید

5050

حسن گفتش که هین چونی درین دار

چنین گفتا چه می‌پرسی ببین کار

5151

سرای من بهشت جاودان کرد

بفضل خویش دیدارم عیان کرد

5252

کنون تو از پذیرفتاری خویش

شدی فارغ بگیر این خط میندیش

5353

حسن گفتا چو گشتم باز هشیار

خطم در دست بود و دیده بیدار

5454

اگر درمان کنی درمان چنین کن

پذیرفتاری ایمان چنین کن

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یکی دیوانهٔ بی پا و سر بود

که هر روزش زهر روزی بتر بود

عطار»الهی نامه»بخش یازدهم»(12) حکایت دیوانه

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور