صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »الهی نامه
  3. »بخش شانزدهم
  4. »(1) حکایت پسر هارون الرشید

(1) حکایت پسر هارون الرشید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

زُبَیده را ز هارون یک پسر بود

که در خلوت ز عالم بیخبر بود

22

برون نگذاشتی مادر ز ایوانش

که زیر پرده می‌پرورد چون جانش

33

چو قوّت یافت عقل بی قیاسش

به جوش آمد دل حکمت شناسش

44

بمادر گفت عالم این سرایست

و یا بیرون این بسیار جایست؟

55

جز این جائی اگر هست آشکاره

بگو تا پیش گیرم من نظاره

66

دل مادر بسوخت الحق برو سخت

بدو گفت ای گرامی و نکوبخت

77

ز قصر این لحظه بیرونت فرستم

بصحرا و بهامونت فرستم

88

برای او خری مصری بیاراست

غلامی و دو خادم کرد درخواست

99

برون بُردند تنها آن پسر را

که تا بگشاد بر عالم نظر را

1010

ندیده بود عالم آن یگانه

تعجّب کرد از رسم زمانه

1111

قضا را دید تابوتی که در راه

گروهی خلق می‌بردند ناگاه

1212

همه در گریه و زاری بمانده

ز گریه در جگرخواری بمانده

1313

پسر پرسید آن ساعت زخادم

که مردن بر همه خلقست لازم؟

1414

جوابش داد کان جسمی که جان یافت

ز دست مرگ نتواند امان یافت

1515

نباشد مرگ را عامی و خاصی

کزو ممکن نشد کس را خلاصی

1616

پسر گفتا چنین کاریم در پیش

چرا جانم نترسد سخت بر خویش

1717

چو سنگ از مرگ خواهد گشت چون موم

بباید کرد زود این حال معلوم

1818

چو شیر مرگ را بر وی کمین بود

تماشا کردن کودک چنین بود

1919

شبانگاهی چو پیش مادر آمد

نشاط و دلخوشی بر وی سرآمد

2020

همه شب می‌نخفت از هیبت مرگ

شکسته شاخ می‌لرزید چون برگ

2121

بوقت صبحدم بگریخت از شهر

بترک لطف گفت از هیبت قهر

2222

طلب می‌کرد هارون هر زمانش

نمی‌یافت از کسی نام و نشانش

2323

چنین گفت آنکه مردی پاک دل بود

که وقتی در سرایم کارِ گِل بود

2424

ز خانه چون برون رفتم ببازار

یکی مزدور را گشتم طلبکار

2525

جوانی را نحیف و زرد دیدم

ز سر تا پاش عین درد دیدم

2626

نهاده تیشه و زنبیل در پیش

شده واله نه با خویش و نه بی‌خویش

2727

بدو گفتم توانی کار گِل کرد؟

توانم گفت امّا نه بدِل کرد

2828

بدو گفتم مرا شاید تو برخیز

چنین گفت آن جوانمرد بپرهیز

2929

که من شنبه کنم کار و دگر نه

مرا خواهی همین روز و اگر نه

3030

چو روز شنبهش بودی سر کار

به «سبتی» زین سبب شد نام بردار

3131

ببردم آخر او را سوی خانه

دو مَرده کارِ من کرد آن یگانه

3232

شدم در هفتهٔ دیگر به بازار

طلب کردم زهر سوئیش بسیار

3333

مرا گفتند او دیوانه باشد

همیشه در فلان ویرانه باشد

3434

شدم او را در آن ویرانه دیدم

ز خلق عالمش بیگانه دیدم

3535

بزاری و نزاری اوفتاده

بدام مرگ و خواری اوفتاده

3636

بدو گفتم که چون بیمار و زاری

ز من آید ترا تیمار دادی

3737

بیا درخانهٔ ما آی امروز

که کس را می نه‌بینم بر تودلسوز

3838

اجابت می‌نکرد، القصّه برخاست

برای من بجای آورد درخواست

3939

چو آمد در وثاق من چنان شد

کزان سان ناتوان خود کی توان شد

4040

جهانی درد مُجرَی گشت در وی

نشان مرگ پیدا گشت بر وی

4141

مرا گفتا سه حاجت دارم ای دوست

برون می‌باید آمد با تو از پوست

4242

بدو گفتم که هر حاجت که خواهی

بخواه ای محرم سرّ الهی

4343

بمن گفت آن زمان کم جان برآید

ز قعر چاه این زندان برآید

4444

رسن در گردنم بند و برویم

درافکن پس بکش بر چار سویم

4545

بگو کین کار کار اهل دینست

جزای مَن عَصَی الجبار اینست

4646

کسی کو عاصی جبّار باشد

چنین هم سرنگون هم خوار باشد

4747

دوم کهنه گلیمی هست پاکم

کفن زین ساز و با این نه بخاکم

4848

که با این طاعت بسیار کردم

مگر در خاک برخوردار کردم

4949

سیُم این مصحفم بستان و بشناس

که بودست آن عبدالله عباس

5050

که هارون این حمایل کرده بودی

ز چشم دیگران در پرده بودی

5151

بر هارون بر این مصحف ببغداد

بدو گوی آنکه این مصحف بمن داد

5252

سلامت گفت و گفتا گوش میدار

که در غفلت نمیری همچو من زار

5353

که من در غفلت و پندار مردم

ندیدم زندگی مردار مردم

5454

بگوی مادرم را کز دعائی

فراموشم مکن در هیچ جائی

5555

بگفت این و بکرد آهی و جان داد

عفاالله جز چنین جان چون توان داد

5656

بدل گفتم که می‌باید رسن خواست

که حالی آن وصیّت راکنم راست

5757

رسن در گردنش کردم بزاری

کشیدم روی بر خاکش بخواری

5858

یکی هاتف زبان بگشاد ناگاه

که ای از جهلِ محض افتاده از راه

5959

نداری شرم تو از جهلِ بسیار

کنی با دوستان ما چنین کار؟

6060

رسن در گردن شخصی میفگن

که چون چنبر نهادش چرخ گردن

6161

چه می‌خواهی ازین غم کُشتهٔ راه

فَلَا تَحزَن فَاِنّا قَد غَفَرنَاه

6262

چو بشنیدم من آن آوازِ عالی

ز هیبت شد دو دستم سُست حالی

6363

بدل گفتم که ای غافل بپرهیز

چه جای این رسن بازیست، برخیز

6464

شدم یارانِ خود را پیش خواندم

سخن از حالِ آن درویش راندم

6565

همه جمع آمدند و با دلی پاک

گلیمش را کفن کردند در خاک

6666

چو فارغ گشتم از کار جوان من

گرفتم مصحف و گشتم روان من

6767

ستادم بر در هارون سحرگاه

که تا هارون پدیدار آمد از راه

6868

نمودم مصحف و بستد ز من شاد

مرا گفتا چه کس این مصحفت داد

6969

بدو گفتم یکی مزدورکاری

جوانی لاغری زردی نزاری

7070

چو گفتم ای عجب مزدورکارش

پدید آمد دو چشم سیل بارش

7171

بسی بگریست تا شد هوش از وی

چو بنشست اندکی آن جوش از وی

7272

مرا گفتا کجاست آن سروِ آزاد

بدو گفتم که سلطان را بقا باد

7373

چو این بشنید بخروشید بسیار

برفت از هوش آن داننده هشیار

7474

نه چندان ریخت اشک و کرد فریاد

که آن هرگز کسی را خود بوَد یاد

7575

بگردون می‌رسید آوازِ آهش

نگه می‌داشت از هر سو سپاهش

7676

پس آنگه گفت آن ساعت که جان داد

چه گفت از من ترا و چه نشان داد

7777

بدو گفتم که آن ساعت چنین گفت

که باید با امیرالمؤمنین گفت

7878

کزین شاهی مشو زنهار مغرور

سخن بشنو ازین درویش مزدور

7979

در آن کن جهد کز من پند گیری

میان ملک مرداری نمیری

8080

که گر مردار میری ای یگانه

چو مرداری بمانی جاودانه

8181

بدنیا مبتلا تا چند باشی؟

پی دین گیر تا خرسند باشی

8282

که دنیا پردهٔ جان تو باشد

ولی دین شمع ایمان تو باشد

8383

اگرملک همه عالم بگیری

همه بر تو نشنید چون بمیری

8484

تو مردی نازکی پرورده در ناز

ز حمّالی خلقی خوی کن باز

8585

کنون من گفتم و رفتم تو مپسند

که ننیوشی چنین وقتی چنین پند

8686

ز سر در درد هارون تازه‌تر شد

ز حیرت هر دم از نوعی دگر شد

8787

بآخر با وثاقش برد با خویش

که تا بنشست پیش پرده درویش

8888

زُبَیده در پس آن پرده آمد

که تا پیشش حکایت کرده آمد

8989

چنین گفت او که چون آنجا رسیدم

که در خاکش فکندم می‌کشیدم

9090

برآمد از پس پرده خروشی

چو دریا زان زنان برخاست جوشی

9191

زُبَیده گفت ای فریادم از تو

خدا بستاند آخر دادم از تو

9292

جگرگوشهٔ مرا در مستمندی

نترسیدی که بر روی او فکندی؟

9393

خلیفه زاده را نشناختی تو

رسن در گردنش انداختی تو

9494

دریغا ای غریب و ای جوانم

دریغا نورِ چشم و شمعِ جانم

9595

چو بادی عزمِ ره ناگاه کردی

که جان مادر آتشگاه کردی

9696

دریغا ای لطیف نازنینم

که ماندی همچو گنجی در زمینم

9797

چه گویم، گورش القصّه نشان خواست

بزینت مشهدی کرد آن زمان راست

9898

خبر گوینده را بسیار زر داد

ولی هارونش از زن بیشتر داد

9999

توانگر گشت آن مرد خبرگوی

کنون این رفت اگر داری دگرگوی

100100

چه خواهی کرد ملکی را که ناکام

بلای جان تو باشد سرانجام

101101

اگر شاهیِ عالم خانه داری

شوی شهماتِ آن خانه بزاری

102102

چرا در کلبهٔ بنشستهٔ راست

کزو ناکام بر می‌بایدت خاست

103103

چرا معشوقهٔ خواهی که پیوست

غم آن عاقبت گرداندت پست

104104

چرا جمع آوری چیزی بصد عز

که یک جَو زان نخواهی خورد هرگز

105105

اگر تو دشمن ملکی پدر باش

وگر در ملک هارونی پسر باش

106106

ز حال آن پسر دادم نشانیت

کنون حال پدر گویم زمانیت

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

پدر گفتش که ملک این جهانی

که ملکی است بی پاداشِ فانی

عطار»الهی نامه»بخش شانزدهم»جواب پدر

اگلی نظم

مگر روزی گذر می‌کرد هارون

رسید آنجایگه بهلولِ مجنون

عطار»الهی نامه»بخش شانزدهم»(2) حکایت هارون با بهلول

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور