صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »الهی نامه
  3. »بخش سیزدهم
  4. »(1) حکایت اسکندر رومی با مرد فرزانه

(1) حکایت اسکندر رومی با مرد فرزانه

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

رسید اسکندر رومی بجائی

طلب می‌کرد از آنجا آشنائی

22

که تا چیزی ز حکمت یاد گیرد

ز شاگردی یکی اُستاد گیرد

33

رهت علمست اگر شاه جهانی

تو ذوالقرنین گردی گر بدانی

44

بدو گفتند اینجا هست مردی

که در دین نیست او را هم نبردی

55

گروهی مردمش دیوانه خوانند

گروهی کامل و مردانه دانند

66

وطن گه بر در دروازه دارد

به عزلت در جهان آوازه دارد

77

سکندر کس فرستاد و بخواندش

کسی کانجا شد القصّه براندش

88

بدو گفتا رسول شه که برخیز

ملک می‌خواندت منشین و مستیز

99

اجابت کن چه گر بر تو گرانست

که ذوالقرنین سلطان جهانست

1010

زبان بگشاد آن مرد یگانه

که من آزادم از شاه زمانه

1111

که آن کس را که شاهت بندهٔ اوست

خداوندش منم کی دارمش دوست

1212

شهت از بندگان بندهٔ ماست

نباید رفت پیش او مرا راست

1313

رسول آمد بداد ازمرد پیغام

بخشم آمد ازو شاه نکونام

1414

پس آنگه گفت یا دیوانه مردیست

و یا از جاهلی بیگاه مردیست

1515

چو من هم بنده‌ام حق را و هم دوست

که گوید حق تعالی بندهٔ اوست

1616

نیارد خواند نه شاه و نه درویش

مرا از بندگان بندهٔ خویش

1717

بر او رفت و کرد آنگه سلامش

جوابی داد درخورد مقامش

1818

شهش گفتا چرا گر کاردانی

مرا از بندگان بنده خوانی

1919

جوابش داد مرد و گفت ای شاه

بزیر پای کردی عالمی راه

2020

که تا بر آبِ حیوان دست یابی

نمیری زندگی پیوست یابی

2121

کنون این را امل گویند ای شاه

ترا چون بندگان افکنده در راه

2222

بهم آوردهٔ صد دست لشگر

که تا مالک شوی بر هفت کشور

2323

کنون این حرص باشد گر بدانی

که او را بندهٔ بسته میانی

2424

چو در حرص و امل افکندهٔ تن

خداوند تو آمد بندهٔ من

2525

چو از حرص و امل درّنده باشی

به پیش بندهٔ من بنده باشی

2626

امل چون شاخ زد جاوید امان خواست

ز تو آب حیات از بهرِ آن خواست

2727

ولی حرصت جهان می‌خواست ازتو

سپه چندین ازان می‌خواست از تو

2828

کسی کو طالب جان و جهانست

اگر جان و جهانش نیست زانست

2929

چو برجان و جهان خویش لرزی

بر جان و جهان پس هیچ نرزی

3030

جهان و جان ترا بس جاودانی

چو تو نه مرد این جان وجهانی

3131

زدو چشم سکندر خون روان شد

دلش می‌گفت ازین غم خون توان شد

3232

سکندر گفت او دیوانهٔ نیست

که عاقل‌تر ازو فرزانهٔ نیست

3333

بسا راحت که آمد زو بروحم

تمامست از سفر این یک فتوحم

3434

ز بیم مرگ آب زندگانی

سکندر جُست و مُرد اندر جوانی

3535

چه پرسی قصّهٔ سدّ سکندر

توئی هم سدِّ خویش از خویش بگذر

3636

وجود تو ترا سدیست در پیش

تو پیوسته دران سد مانده در خویش

3737

توئی در سدِّ خود یاجوج و ماجوج

که طوق گردنت سدّیست چون عُوج

3838

تو گر برگیری از پیش این تُتُق را

چو عوج بن عُنُق طَوق عُنُق را

3939

اگر آزاد کردی گردن خویش

برستی زین همه غم خوردن خویش

4040

وگرنه صد هزاران پرده بینی

درون پرده جان مرده بینی

4141

وگر خواهی کز آتش بگذری تو

بآتش گاهِ دنیا ننگری تو

4242

اگر موئی خیانت کرده باشی

بکوهی آتشین در پرده باشی

4343

چو بر آتش گذشتن عین راهست

چه پرسی گر سیاوش بی‌گناهست

4444

ترا گر حق محابا می‌نکردی

بیک نفست تقاضا می‌نکردی

4545

نگونساری مردم از محاباست

محابا گر نبودی کژ شدی راست

4646

ترا چندین بلا در پیش آخر

چه می‌خواهی بگو از خویش آخر

4747

جهانی خصم گرد آوردهٔ تو

بترس از مرگ آخر مردهٔ تو

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

پدر گفتش امل چون غالب آمد

دلت عمر ابد را طالب آمد

عطار»الهی نامه»بخش سیزدهم»جواب پدر

اگلی نظم

یکی گفته‌ست از اهل سلامت

که گر رسوا شود خلق قیامت

عطار»الهی نامه»بخش سیزدهم»(2) حکایت

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور