صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »الهی نامه
  3. »بخش ششم
  4. »(9) حکایت شیخ ابوالقاسم همدانی

(9) حکایت شیخ ابوالقاسم همدانی

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

مگر بوالقاسم همدانی آنگاه

که از همدان برون افتاد ناگاه

2

سوی بت خانه آمد در نظاره

ستاده دید خلقی بر کناره

3

بر آتش دید دیگ پر ز روغن

که می‌جوشید چون دریای کف زن

4

زمانی بود،ترسائی درآمد

بخدمت پیش آن بت در سر آمد

5

بپرسیدند ازو کای سرفکنده

خدا را کیستی تو؟ گفت: بنده

6

بدو گفتند پس هدیه بنه زود

نهاد القصّه هدیه رفت چون دود

7

یکی دیگر درآمد همچنان کرد

بدین ترتیب ده کس را روان کرد

8

بآخر دیگری در پیش آمد

قوی بی قوّت و بی خویش آمد

9

نزار وزرد و خشک و لاغری بود

تو گوئی مردهٔ بر بستری بود

10

بپرسیدند کآخر کیستی تو

که مرده گوئیا می‌زیستی تو

11

چنین گفت او که لختی پوستم من

خدای خویشتن را دوستم من

12

چو گفت او این سخن گفتند بنشین

خوشی بنشست بر کرسی زرّین

13

بیاوردند آن روغن بیکبار

همی کردند بر فرقش نگونسار

14

ز تف دیگ روغن مرد مضطر

به پای افکند حالی کاسهٔ سر

15

چو برخاست آن زمان کاسه ز ره زود

تمامش سوختند آن جایگه زود

16

که از خاکسترش گردی که باشد

بود درمان هر دردی که باشد

17

چو شیخ آن حال دید از دور، بگریخت

بسی با خود در آن قصه بر آویخت

18

بدل می‌گفت کای مشغول بازی

چو ترسا دوستی آمد مجازی

19

برای دوستی جان باز آمد

اگر جان تو اهل راز آمد

20

تو هم در دوستی حق چنین باش

وگرنه با مخنّث هم نشین باش

21

چو او در دوستی بت چنین است

ترا گر دوستی حق یقینست

22

بترک جان بگو یا ترک دین کن

چو نتوانی چنان کردن چنین کن

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

مگر پوشیده چشمی بود در راه

که بگشاده زبان می‌گفت الله

عطار»الهی نامه»بخش ششم»(8) حکایت نابینا با شیخ نوری رحمه الله

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور