عطار»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 504غزل شمارهٔ 504شاعر: عطاروزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)قافیہ: رفکندمصنف: غزلصداکار: عندلیبآڈیوعندلیبخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوعندلیبخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 11نقل کریںتا بر رخ تو نظر فکندمبنیاد وجود برفکندم2نقل کریںمرغی بودم به دست سلطاناز دست تو بال و پر فکندم3نقل کریںهرچیز که داشتم تر و خشکاز اشک به آب در فکندم4نقل کریںدل سوخته بر بلا نهادمجان شیفته برخطر فکندم5نقل کریںتا خاک در تو تاج کردمبر خاک تو تاج در فکندم6نقل کریںتا ناوک غمزهٔ تو دیدماز ناوک تو سپر فکندم7نقل کریںخود را چو قلم ز عشق خطتهر روز هزار سر فکندم8نقل کریںتا من سخن رخ تو گفتمبس تاب که در قمر فکندم9نقل کریںتا من صفت لب تو کردمبس سوز که در شکر فکندم10نقل کریںبی خوشهٔ زلفت آتشی صعبدر خرمن خشک و تر فکندم11نقل کریںاز حلقهٔ آسمان قمر رابی چهرهٔ تو به در فکندم12نقل کریںهمتای تو در جهان ندیدمچندان که همی نظر فکندم13نقل کریںبا چهره و با سرشک عطارعمری است که سیم و زر فکندم◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمتو میدانی که در کار تو چون مضطر فرو ماندمبه خاک و خون فرو رفتم ز خواب و خور فرو ماندمعطار»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 503اگلی نظمتا عشق تو را به جان ربودمبی درد تو یک نفس نبودمعطار»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 505آڈیوصداکار منتخب کریںعندلیبآڈیو چلائیں0:000:00ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
پچھلی نظمتو میدانی که در کار تو چون مضطر فرو ماندمبه خاک و خون فرو رفتم ز خواب و خور فرو ماندمعطار»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 503