صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 8

قصیدهٔ شمارهٔ 8

شاعر: عطار

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

قافیہ: یدهست

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 2

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
1

بس کز جگرم خون دگرگونه چکیده است

تا دست به کام دل خویشم برسیده است

2

و امروز پشیمانی و درد است دلم را

در عمر خود از هرچه بگفته است و شنیده است

3

پایی که بسی پویه بی‌فایده کردی

دیر است که در دامن اندوه کشیده است

4

دستی که به هر دامن حاجب زدمی من

از دست خود امروز همه جامه دریده است

5

و آن قد چو تیرم که سبک دل بد ازو سرو

از بار گران همچو کمانی بخمیده است

6

و آن دیده که خون جگر از درد بسی ریخت

زان کرد سیه جامه که همدرد ندیده است

7

وان تن که نشستی به هوس بر سر هر صدر

اکنون ز سر عاجزی از گوشه خزیده است

8

وان دل که ز خوی خوش خود در همه پیوست

امروز طمع از بد و از نیک بریده است

9

وان جان که به انصاف به ارزد ز جهانی

از ننگ من ناخلف از تن برمیده است

10

وان عقل که هشیارترین همه او بود

از غایت حیرت سرانگشت گزیده است

11

هان ای دل گمراه چه خسبی که درین راه

تو مانده‌ای و عمر تو از پیش دویده است

12

اندیشه کن از مرگ که شیران جهان را

از هیبت شمشیر اجل زهره دریده است

13

چندین می نوشین چه چشی کانکه چشید او

گر تو به حقیقت نگری زهر چشیده است

14

شهدی که ز سر نشتر زنبور بجسته است

سرسام ز پی دارد اگر چند لذیذ است

15

عمر تو که یک لحظه به صد گنج به‌ارزد

نفست همه بفروخته و عشق خریده است

16

دل از شرهٔ نفس تو در پای فتاده است

هر چند درین واقعه مردانه چخیده است

17

هرکز نفسی پاک نیاید ز دلت بر

تا جان تو فرمانبر این نفس پلید است

18

تو خفته و همراه تو بس دور برفته است

تو غافلی و صبح قیامت بدمیده است

19

نه بادیهٔ آز تو را هیچ کران است

نه قفل غم حرص تو را هیچ کلید است

20

مویت همه شیر شد و از بچه طبعی

گویی تو که امروز لبت شیر مکیده است

21

آخر تو چه مرغی که ز بس دانه که چینی

از دام نجستی تو و عمرت بپریده است

22

یارب به کرم کن نظری در دل عطار

کز دست دل خویش دل او بپزیده است

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

وقت کوچ است الرحیل ای دل ازین جای خراب

تا ز حضرت سوی جانت ارجعی آید خطاب

عطار»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 7

اگلی نظم

بر گذر ای دل غافل که جهان برگذر است

که همه کار جهان رنج دل و دردسر است

عطار»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 9

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

خرم دل آن کس که به رخسار تو دیده ست

یا زان لب شیرین سخن تلخ شنیده ست

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 134

اِی لُعبتِ خندان لبِ لَعلَت که مَزیده‌ست؟

وی باغ لطافت بِهِ رویت که گزیده‌ست؟

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 62

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور