عطار»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 127غزل شمارهٔ 127شاعر: عطاروزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیہ: وشتہم وزن و قافیہ نظمیں: 1صنف: غزلصداکار: عندلیبآڈیوعندلیبخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوعندلیبخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 111نقل کریںای دلم مست چشمهٔ نوشتدر خطم از خطِ سیهپوشت22نقل کریںباد سرسبزی خطت که به لطفسر برون زد ز چشمهٔ نوشت33نقل کریںحلقه در گوش کرد خلقی راحلقهٔ زلف بر بناگوشت44نقل کریںهمچو من صد هزار سرگشتهحلقهدرگوشِ حلقهٔ گوشت55نقل کریںگشت معلوم ِ من که جان نبُرددلم از طرهٔ سیهپوشت66نقل کریںتو به جان و دلت ، جفاکوشیمن به جان و دلم وفاکوشت77نقل کریںعشوه مفروش زانکه من پس ازیننخرم نیز خواب خرگوشت88نقل کریںیاد کن از کسی که در همه عمرنکند لحظهای فراموشت99نقل کریںمست از آنم چنین که در بر خویشمست در خواب دیدهام دوشت1010نقل کریںبو که تعبیر خوابم آن باشدکه شوم امشبی همآغوشت1111نقل کریںدل عطار، بادهناخوردهتا قیامت بمانده مدهوشت◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمدر عشق تو عقل سرنگون گشتجان نیز خلاصهٔ جنون گشتعطار»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 126اگلی نظمتا دل من راه جانان بازیافتگوهری در پردهٔ جان بازیافتعطار»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 128◆زمینہم وزن و قافیہ نظمیںپیرمردی را گفتند: چرا زن نکنی؟گفت: با پیرزنانم عیشی نباشد.سعدی»گلستان»باب ششم در ضعف و پیری»حکایت شمارهٔ 8◆آڈیوصداکار منتخب کریںعندلیبآڈیو چلائیں0:000:00◆ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
پیرمردی را گفتند: چرا زن نکنی؟گفت: با پیرزنانم عیشی نباشد.سعدی»گلستان»باب ششم در ضعف و پیری»حکایت شمارهٔ 8